ما را ز فراز آمدنِ مرگ غمی نیست: زیرا که به سرتاسرِ کیهان عدمی نیست. اشکالِ دگر راست به بودن غمِ کمتر: از شکلِ بشر دورشدن جای غمی نیست.

ما را ز فراز آمدنِ مرگ غمی نیست: زیرا که به سرتاسرِ کیهان عدمی نیست. اشکالِ دگر راست به بودن غمِ کمتر: از شکلِ بشر دورشدن جای غمی نیست.
اخبار روز
اخبار روز - ۱۱ مهر ۱۳۹۶

 
ما را ز فراز آمدنِ مرگ غمی نیست:
زیرا که به سرتاسرِ کیهان عدمی نیست.
اشکالِ دگر راست به بودن غمِ کمتر:
از شکلِ بشر دورشدن جای غمی نیست.
چیزِ دگری می شوی،انسان که نباشی:
مرگ ار چه تو را هست،ولیکن،عدمی نیست.
تا زندگی یی هست،در آن بیش و کمی هست:
مرگ است که در گوهرِ آن بیش و کمی نیست.
بی زیر و بمی ویژگی ی نابِ سکوت است:
آواز نباشد که در آن زیر و بمی نیست.
مرگ است سم این جانور و زندگی آن را:
مرگ آورِ مُطلق به جهان هیچ سمی نیست.
در حسرتِ جاویدی از این دم مگذر: کآن
هم غیرِ دمی پشتِ دمی پشتِ دمی نیست.
وآن هم چو بپاید به ملالِ تو فزاید:
چندان که، سرانجام، بتَر زآن المی نیست.
قانونِ فرآورده ی خود را نشکاند:
این است که در ساحتِ کیهان ستمی نیست.
بر گُرگ چه گیریم،که درّد بره ای را:
این گرسنه را گلّه و دام وحَشَمی نیست.
با آز و نیازش، بشر آلود جهان را:
آن را که دلآگه شود این دردِ کمی نیست.
از چنبرِ امکانِ ستم وا رهد انسان:
او را هم از آن دم که دم وبازدمی نیست!
از بینشِ عرفانی و دینی چه زنی لاف؟
در عرصه ی دانش ،به جهان جامِ جمی نیست.
شایسته ی پندارِ خود،افزار به دست آر:
دریای گران جای سفر با بلمی نیست.
با کفش و عصا زآهن و با نقشه سفر کن:
دور است و دراز این ره و بی پیچ و خمی نیست.
وای تو، اگر بشکندت پای و بدانی
تا مقصدِ والای تو بیش از قدمی نیست.
تا چند قلم بشکنی،ای شیخِ دُژآیین!
آیا به کتابِ تو قسم بر قلمی نیست؟!

فروردین ۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

منابع خبر