Sarkhat.com β

ما از آن او، و او هم آن ما

خبر آنلاین - ۱۸۱ روز قبل
اندیشه  - اگر بر اساس مراتب علمی سخن از طریق «تحقیق» به‌میان آید، باید آن را با توجه به جنبه خارجی آن شرح داد. خطر چنین کاری تبدیل‌کردن آن به بحث نظری دیگری است که ورد زبر و زبر صبح و شام دانشمندان و قصه هر کوی و برزن خواهد شد. این موضوع یکی از دلایلی است که مولانا جلال الدین کمتر از این شیوه‌ها سخن می‌گوید، بلکه بیشتر به عشق می‌پردازد که چنان که همه می‌دانند، گفتنی نیست، چشیدنی است: عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست عشق را نمی‌توان وصف کرد، بلکه همه آنان که می‌خواهند از مرز تقلید بگذرند و به حقیقت آفریدگار برسند باید مزه عشق را از سویدای دل، با تمام وجود بچشند. عشق جوشد باده تحقیق را او بود ساقی نهان صدّیق را خلاصه سخن آنکه مولانا، گرچه زبان اصطلاحات صوفیان نظریه پرداز را فراوان به کار می‌برد، انقلاب حال درون را که آن اصطلاح باید بیان کند، در مدّ نظر دارد. یکی از شیوه‌های فراوانی که او بی‌گمان چنین کاری را می‌کند، عبارت است از وصف سوختن نفس در آتش عشق که طی مراحل زدودن همه امیال و آرزوها، به‌جز اشتیاق نیل به حقیقت محض، اتفاق می‌افتد. مولانا آنقدر زیاد بر اهمیت عشق تأکید می‌کند که آدمی با افرادی که گفته‌اند عشق اصل پیام جلال‌الدین است، همسخن می‌شود. ب ــا ایــن وصــف، اگــر به دقــت بنگریم، می‌بینیم که در اینجا بیشتر مردم سر رشته را گم کرده‌اند؛ زیرا عشق را به صورتی تصور می‌کنند که در زندگی روزمره می‌بینند و در فرهنگ این روزگار به نمایش در آمده است و با هر گونه نگاه منزه از شائبه‌های این جهانی بیگانه است. اگر بخواهیم معنی آنچه را مولانا درباره‌اش سخن می‌گوید بیابیم، باید استنباط آیین اسلام از عشق را بیان کنیم. سعی می‌کنم زمینه‌ای را که سبب می‌شود مولانا ندای عشق در دهد، بر اساس آیه‌ای از قرآن که بیشتر جاها در باره این موضوع نقل شده است، خلاصه کنم. در قرآن می‌خوانیم: «یحبهم و یحبونه: آفریدگار آنان را دوست می‌دارد و آنان آفریدگار را دوست دارند.» بر اساس این آیه، آفریدگار و آدمی هر دو به صفت عشق ورزیدن متصف‌اند؛ بنابراین هر یک از آن دو عاشق و معشوق دیگری ست. به عبارت دیگر، عشق به ایزد با عشق ایزد به عاشق خود معیّت دارد. مولانا می‌گوید: هیچ عاشق خود نباشد وصل‌جو که نه معشوقش بوَد جویای او... در دل تو مهر حق چون شد دو‌تو هست حق را بی‌گمانی مهر تو هیچ بانگ کف زدن ناید به‌در از یکی دست تو، بی‌دستی دگر تشنه می‌نالد که: ای آب گوار آب هم نالد که: کو آن آب‌خوار؟ جذب آب است این عطش در جان ما ما از آنِ او، و او هم آنِ ما برای برخی مفاهیم ضمنی ابیات مربوط به این عشق دو سویی را بفهمیم، می‌توانیم نظراتی را که در باره عاشق و معشوق بیان کردیم با استفاده از تصویر عارفانه شمشیرِ لا بررسی کنیم.

سعی می‌کنم زمینه‌ای را که سبب می‌شود مولانا ندای عشق در دهد، بر اساس آیه‌ای از قرآن که بیشتر جاها در باره این موضوع نقل شده است، خلاصه کنم.

جملة بیانگر توحید به ما می‌گوید که جز ایزدِ یکتا خدایی نیست؛ یعنی هیچ چیزی جز حق تعالی حقیقی نیست. این جمله همه اشیای عاری از هستی را غیر موجود می‌داند و آنها را نفی می‌کند و ایزد یکتا را که هستی حقیقی است اثبات می‌کند. نیز عاشقان و معشوقان دروغین را نابود می‌سازد و عاشق و معشوق راستین را برجای می‌دارد. به عبارت دیگر، این جمله می‌گوید: «هیچ عاشقی جز ایزد یکتا نیست» و «هیچ معشوقی جز ایزد یکتا نیست.» این سخن که «تنها ایزد یکتا عاشق است» دارای دو مفهوم ضمنی است. نخست آن که کل عشق در جهان هستی نشانه‌ای است از عشق الهی؛ دوم آن که با توجه به آخرین تحلیل، تنها ایــزد یکتا ست که عشق می‌ورزد. بنا‌براین، ملاحظه می‌کنیم که مولانا جلال الدین سخن قرآن را باز می‌گویدکه آفریدگار همه چیز را دوتایی آفرید (ذاریات، ۴۹) و مانند ابن سینای فیلسوف و بسیاری دیگر، تصریح می‌کند که کل حرکت در جهان هستی، همانا عشق ایزد یکتاست که به صورت جست و جوی و اشتیاق جهان آفرینش انعکاس یافته است. حکمت حق در قضا و در قدر کرد ما را عاشقان همدگر جمله اجزای جهان زآن حکمِ پیش جفت جفت و عاشقان جفت خویش وقتی مولانا تصویر عارفانه شمشیرِ لا را حتی با شور بیشتری به کار می‌برد، به ما می‌گوید که به راستی هیچ عاشقی جز ایزد یکتا نیست: عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست این سخن که «هیچ معشوقی جز ایزد یکتا نیست»، نیز دارای دو مفهوم ضمنی اساسی است: نخست آنکه‌ هر فردی تنها عاشق ایزد یکتاست و بس. هر چیزی دیگر را که مردم گمان می‌کنند دوست می‌دارند، در واقع نشانه‌ای یا نُمودی از ایزد یکتا، تجلی و ظهور اسما و صفات اوست: عشق تو بر هرچه آن موجود بود آن ز وصف حق زراندود بود چون زری با اصل رفت و مس بماند طبع سیر آمد، طلاقِ او براند از زر اندود صفاتش پا بکش از جهالت قلب را کم گوی خَوش کآن خوشی در قلب‌ها عاریت است زیرِ زینت مایه بی‌زینت است زَر ز روی قلب در کان می‌رود سوی آن کان رَو تو هم کآن می‌رود نور از دیوار تا خور می‌رود تو بدآن خو رَو که در خور می‌رود زین سپس بِستان تو آب از آسمان چون ندیدی تو وفا در ناودان دومین مفهوم ضمنی جمله «هیچ معشوقی جز ایزد یکتا نیست» آن است که وقتی آفریدگار در آیه عشقِ دو سویی می‌گوید «آنها را دوست دارد» سخن از آن می‌کند که او آنها را تنها از این جهت دوست دارد که از تاثیر اسما و صفات او مبدل به طلای حقیقی، زر بی‌غش، شده‌اند؛ زیرا هیچ چیز جز او نمی‌تواند متعلَّق راستین عشق باشد.

با این حال، در اینجا مهم است به یاد داشته باشیم که حق تعالی گرچه همه انسان‌ها را دوست دارد، برخی را بیشتر از بقیه دوست دارد.

با این حال، در اینجا مهم است به یاد داشته باشیم که حق تعالی گرچه همه انسان‌ها را دوست دارد، برخی را بیشتر از بقیه دوست دارد. چرا جهان را آفرید؟ برای فهمیدن علت اینکه چرا چنین باید باشد، باید به این سؤال قدیمی نظری بیفکنیم که «چرا آفریدگار جهان هستی را آفرید؟» از چشم مولانا و به طورکلی از دیدگاه آئین تصوف، پاسخش این است: «زیرا آنها [جهان هستی] را دوست دارد.» بدون جهان هستی «آنها»یی در بساط نیست تا دوستشان بدارد. این پاسخ را نوعا بر اساس حدیث قدسی مشهوری توضیح می‌دهند که می‌گوید: «من گنجی بودم پنهان، دوست داشتم(۱) شناخته شوم. پس، خلق را بیافریدم تا شناخته شوم.»(۲) عشق آفریدگار به شناخته شدن مقتضی تفاوت، غیریت، کثرت و بُعد است؛ زیرا شناختن و علم پیدا کردن متوقف بر تفاوت و تمایز است. به عبارت دیگر، عشق آفریدگار خود سبب فراق و جدایی از آفریدگار است که خود بیانگر گرفتار شدن ما در قید هستی و «جدایی‌ها»یی‌ است که در نخستین بیت مثنوی آمده و حال و هوای مضامین آن و بیش از آن حال و هوای غزل‌های دیوان شمس را پر کرده است. از این دیدگاه که می‌نگریم، می‌بینیم که اصل کل اشتیاق، تمنا، آرزو، نیاز و درد و رنج در احساس هجرانی قرار دارد که حاصل «دوست دارم شناخته شوم» آفریدگار است. اگر «آنها» (یعنی آدمیان، و نه دیگر مخلوقات) را آفریدگار دوست دارد، دقیقاً بدان سبب است که تنها آدمیان قابلیت شناختن او را دارند، زیرا آفریدگار تنها آدم، یعنی ما، را «بر صورت خود آفرید»(۳) و «همه اسم‌ها را به او آموخت.»(۴) این موضوع نظر اصلی اسلام است در مبحث «انسان‌شناسی».  پی‌نوشت‌ها: ۱‌ـ این حدیث به چند صورت روایت شده است و فعل آن یا احببتُ، «دوست داشتم» است یا اردتُ، «خواستم». صورت دوم آن با این بحث قرآنی گره می‌خورد که خواستِ آفریدگار اساس آفرینش است همانطور که در سوره ۱۶، نحل، آیه ۴۰ می‌بینیم. آفریدگار در آن آیه می‌گوید: «قول ما به چیزی که او را اراده کرده باشیم غیر از این نیست که به آن بگوییم موجود شود و بیدرنگ موجود می‌شود.» در هر صورت، بحث اصلی یکی است: حق تعالی چیزهای خاصی یعنی آنهایی را دوست دارد یا می‌خواهد که می‌توانند او را بشناسند که کیست؛ تنها افرادی که بر صورت او هستند ‌ـ یعنی آدمیان‌ها ‌ـ می‌توانند این کار را انجام دهند. ۲ـ احادیث مثنوی، به جمع و تدوین بدیع الزمان فروزانفر، تهران، ۱۳۶۱، ص ۲۹، ش ۷۰/ ۳ـ احادیث مثنوی، به جمع و تدوین بدیع الزمان فروزانفر، تهران، ۱۳۶۱، ص ۱۱۴ ش ۳۴۶/ مثنوی ( دفتر چهارم، بیت ۱۱۹۴) می‌گوید: خلق ما بر صورت خود کرد خلق وصف ما از وصف او گیرد سبق ۴‌ـ قرآن، سوره بقره، آیه ۳۱/   (ترجمه دکتر حسن لاهوتی).