حاکمیت مجتهد جامع‌الشرایط حکومت خدا بر مردم است

حاكميت مجتهد جامع‌الشرايط حكومت خدا بر مردم است
خبرگزاری فارس
خبرگزاری فارس -

خبرگزاری فارس: حجت‌الاسلام تاج لنگرودی گفت: هرگاه مجتهد جامع‌الشرایط، حکومتی را تشکیل داد و یا مردم دست به تشکیل حکومت زدند و مجتهد جامع‌الشرایط، حکومت آنان را مطابق قانون شرع تلقی کرد، در این صورت، این حکومت، حکومت خدا بر مردم خواهد بود. حجت‌الاسلام محسن تاج لنگرودی، یکی از اساتید حوزه و خطیب کشور در گفت‌وگو با خبرنگار آئین و اندیشه فارس در پاسخ به این سئوال که اساسا به چه حکومتی مشروع گفته می‌شود، اظهار داشت: در مورد حکومت مشروع به طور کلّی دو نظریّه وجود دارد: اول آنکه، مراد از مشروعیت، شرعی بودن یا قانونی بودن یا طبق رأی مردم بودن نیست. ممکن است کسانی برخی از این امور را مصداق مشروعیت حکومت‌ها بدانند، اما مفهوم مشروعیت هیچ کدام از این امور نیست. مشروعیت مربوط به حق حکومت است و به دو مسأله تبدیل می‌شود؛ «حق حکومت کردن حاکمان» و «لزوم اطاعت شهروندان». اما در فقه سیاسی شیعه، مشروعیت حکومت از ناحیه خداوند متعال ناشی می‌شود.

"ممکن است کسانی برخی از این امور را مصداق مشروعیت حکومت‌ها بدانند، اما مفهوم مشروعیت هیچ کدام از این امور نیست"این خطیب سرشناس کشور در پاسخ به این سئوال که آیا خداوند به عنوان حاکم و مالک هستی برای افراد حقی در باب حکومت قائل شده و اینها چه کسانی هستند، اظهار داشت: حکومت کردن به معنای وسیع که حق حاکمیت ذاتی و تعیین حاکم را شامل شود، مخصوص خداوند متعال است. خدایی که همه هستی و جهان و از جمله انسان را آفریده و "مالک حقیقی " همه چیز است: "لله مافی السموات و ما فی الارض " همه آنچه که در آسمآنها و زمین است از آن خداست. مالکیت حقیقی که در این جا گفته می‌شود در مقابل مالکیت اعتباری است. در مالکیت اعتباری، شخص بنا به قراردادی که یک عده از افراد بین خودشان پذیرفته‌اند، مالک شناخته می‌شود، بنابراین این قرارداد ممکن است در جوامع گوناگون تفاوت داشته باشد، اما مالکیت حقیقی ناشی از یک نوع رابطه تکوینی است که در آن هستی مملوک، ناشی و برگرفته شده از هستی و وجود مالک است که اصطلاحاً به آن رابطه علت و هستی بخش و معلول گفته می‌شود. تاج لنگرودی ادامه داد: در چنین مالکیتی قرارداد نکرده‌اند که مملوک از آن مالک باشد، بلکه مملوک حقیقتاً و تکویناً متعلق به مالک بوده، تمام هستی خود را وامدار اوست.

با چنین نگرشی، همه انسان‌ها از این جهت که آفریده خدا هستند، مملوک اویند و نه تنها هیچ انسانی حق هیچ‌گونه تصرفی در هیچ شأنی از شئون انسان‌های دیگر را ندارد، بلکه هر فرد ذاتا ً حق هرگونه تصرفی در خود را نیز ندارد، زیرا تصرف در ملک غیر است‌. این استاد حوزه همچنین گفت: براساس چنین نگرشی، هیچ انسانی حق ندارد یکی از اندام‌های خود را قطع کند یا چشم خود را کور کند یا خودکشی نماید، زیرا وجود و هستی او مال خودش نیست. این مطلب در بسیاری از مکاتب فلسفه سیاسی و فرهنگ‌های دیگر پذیرفته نیست و لااقل این است که هر انسانی اختیار خود را دارد. بنابراین از آنجا که لازمه حکومت، تصرف در جان و مال مردم و اختیارات و حقوق افراد است، معلوم می‌شود براساس نظر اسلام هیچ انسانی صرف نظر از اختیاری که خدا به او بدهد حق حکومت و هیچگونه تصرفی در انسان‌های دیگر که ملک خدا هستند، ندارد. به هر حال اینکه بی‌اذن خدای متعال نمی‌توان در بندگان او تصرف کرد، یک اصل اساسی در تفکر اسلامی است.

"مشروعیت مربوط به حق حکومت است و به دو مسأله تبدیل می‌شود؛ «حق حکومت کردن حاکمان» و «لزوم اطاعت شهروندان»"تاج لنگرودی افزود: با پذیرفتن این اصل است که فلسفه سیاسی اسلام از سایر مکاتب موجود در این زمینه جدا می‌شود و نظریه ولایت فقیه با سایر نظریات حکومت و سیاست تفاوت اساسی پیدا می‌کند. از این جاست که قائلین به مشروعیت حکومت نخبگان یا حکومت فیلسوفان و حکیمان و یا اشراف و ثروتمندان و یا آنهایی که پیروزی در جنگ و سلطه از راه قهر و غلبه را منشأ مشروعیت می‌دانند و حتی نظریه دموکراسی (با تبیین‌ها و روش‌های مختلفش)، همه و همه مسیرشان از تفکر اسلامی جدا می‌شود. مثلاً اساس نظریه دموکراسی، این است که حکومت اصالتاً مال مردم و حق آنهاست و رأی مردم است که به شخص حاکم و حکومت او مشروعیت می‌بخشد و اعتبار قانونی به اعمال قدرت از جانب او می‌دهد، اما با بیان فوق معلوم شد که این سخن نیز با نظریه ولایت فقیه سازگاری ندارد، زیرا همان‌طور که تک تک افراد هیچ کدام ذاتاً و اصالتاً حق حاکمیت ندارند، جمع مردم و جامعه نیز ذاتاً و اصالتاً از چنین حقی برخوردار نیست، چرا که تمام هستی و متعلقاتش، مال خداست و همگی مملوک و ملک حقیقی خداوند متعال هستند و همه رفتارهایشان باید طبق امر و نهی مالک حقیقی باشد و هیچ حقی ندارند که بر دیگران حکومت کنند یا فردی را به عنوان حاکم تعیین نمایند. این مبلغ مذهبی تصریح کرد: در حاشیه این مطلب و به عنوان یکی از فروعات آن می‌توانیم این مطلب را هم که باز مورد قبول همه مسلمانان است، اضافه کنیم که خداوند متعال براساس آن حق ذاتی و اصیل خود برای حاکمیت در مرتبه نازل‌تر چنین حقی را به رسول گرامی اسلام حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله داده و به حکومت آن حضرت و تصرفاتش در جان و مال و زندگی و حقوق و اختیارات مردم مشروعیت بخشیده است. مطابق نظر اسلام، حق حاکمیت و تعیین حاکم ذاتاً و اصالتاً از آن خداوند متعال است و تنها از جانب اوست که می‌تواند این حق به فردی از افراد انسان تفویض شود.

در درجه اول این حق به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله داده شده است و طبق آیة اطیعواالله و اطیعواالرسول و اولی الامر منکم، والیان امر (ائمة معصومین) صاحبان این حقّند. تاج لنگرودی اضافه کرد: اینکه می‌گوییم: حاکم با ولایتی که دارد می‌تواند درباره جان و مال مردم تصمیم بگیرد، مقصود این نیست که اموال مردم را به یغما ببرد و نفوس را سر به نیست کند، بلکه مقصود این است که به خاطر حفظ نظم و انضباط، محدودیت‌هایی در اموال انسان‌ها پدید بیاورد، صادرات و واردات را محدود سازد و بر درآمد، مالیات ببندد، زکات و خمس بگیرد و در موقع لزوم، نفوس را به جبهه جنگ بفرستد، برای ورود و خروج افراد به کشور، برنامه‌ای تنظیم کند و .... هرگاه وجود حکومت، آن هم به خاطر برقراری نظام، با یک نوع تسلط بر مال و جان ملازم است، هیچکس هرچند هم پیامبر و برگزیده خدا باشد، چنین تسلّطی بر کسِ دیگر ندارد؛ مگر خالقی که جهان و انسان را از عدم به وجود آورده و همه چیز آنها، مملوک و مخلوق او است و هر لحظه به او محتاج و نیازمند هستند. زیرا همان طور که یادآور شدیم، حکومت به خاطر ولایتی است که حاکم بر جان و مال انسان‌ها دارد و چون تمام انسان‌ها در پیشگاه خدا یکسانند، از این جهت هیچ کس بر هیچ کس بالذات چنین حق و ولایتی ندارد؛ مگر خدای بزرگ که همه چیز انسان از جان و مالش، مخلوق او است و یا آن گروه که خداوند به آنان ولایت دهد و آنان را والیان و حاکمان قانونی خود معرفی کند. استاد حوزه و پژوهشگر علوم دینی در پاسخ به این سئوال که اطاعت از پیامبر (ص) و اولی‌الامر شامل چه حوزه‌هایی می‌شود، اظهار داشت: جواب این سئوال هم از جواب سئوال قبلی مشخص شد.

"خدایی که همه هستی و جهان و از جمله انسان را آفریده و "مالک حقیقی " همه چیز است: "لله مافی السموات و ما فی الارض " همه آنچه که در آسمآنها و زمین است از آن خداست"از آنجایی که تمام هستی و متعلقات مردم از آن خداست و همگی مملوک حقیقی خداوند متعال هستند و همه رفتارهایشان باید طبق امر و نهی مالک حقیقی باشد، در مرتبه نازل‌تر چنین حقی را به رسول گرامی اسلام حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله داده شده و حوزة اطاعت از پیامبر و اولی‌الامر، تصرف ایشان در جان و مال و زندگی و حقوق و اختیارات مردم است. توضیح اینکه حکومت به معنی «داشتن ولایت و حقِ دادن فرمان» از آن خدا است و یکی از مراتب توحید به شمار می‌رود و حقیقت "توحید در حکومت "، این است که تنها او را حاکم بر مال و جان بشر بدانیم و بس. آیات قرآن به گونه‌ای این تحلیل عقلی را پذیرفته و در این زمینه می‌فرماید: إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ للّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ. (یوسف/۴۰) حکومت تنها از آنِ خداست، فرمان داده است که فقط او را بپرستید. این است آیین استوار ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

مقصود از جمله إِنِ الحُکُمُ در آیه همان حکومت و فرمانروایی است. به شهادت اینکه بعداً پیرامون امر و نهی تشریعی سخن می‌گوید و می‌فرماید: أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ. هرگز مقصود آیه حکومت تکوینی یعنی تدبیر و گردانندگی جهان نیست. هرچند مقصود از آن در آیه ۶۷ همین سوره إِنِ الحُکْمُ إِلاّ للّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَعَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلوُنَ، از اینکه دستور می‌دهد که در زندگی بر او توکل کنیم می‌توان حدس زد که مقصود از آن، ولایت تکوینی خداست که بر جهان دارد و توکل با ولایت تکوینی مناسبت دارد. حکومت و ولایت تکوینی است که بازگشت آن به تدبیر جهان است.

"تاج لنگرودی ادامه داد: در چنین مالکیتی قرارداد نکرده‌اند که مملوک از آن مالک باشد، بلکه مملوک حقیقتاً و تکویناً متعلق به مالک بوده، تمام هستی خود را وامدار اوست"همچنین دلیلی ندارد که لفظ "حکم " را در آیه که معنی وسیع و گسترده‌ای دارد در قضاوت و داوری و یا تشریع و قانونگذاری محصـور کنیـم، بلکه "حکم " در ایـن آیه دارای معنـی وسیع است که یکی از شئـون آن، قضـاوت و داوری است و مقصود از آن، همان سلطـه و فـرمان به معنی وسیع است. شما می‌توانید این حقیقت را که "حکومت از آن خدا است " از آیات دیگر نیز "استظهار " فرمایید. از اینکه می‌گوییم حکومت حقی است مختص خدا، بسان شفاعت که حقی است مختص خدا (وَللّه الشَّفاعَةُ جَمیعاً) (زمر/۳.) نباید چنین استنباط کرد که خداوند، باید به طور مستقیم اداره امور بندگان و نظام اجتماع را برعهده بگیرد و چون ولایت دارد، باید رئیس و امیر هم او باشد، نه اختصاص چنین حقی به خدا، ملازم با سرپرستی مستقیم او نیست، بلکه خدا به خاطر داشتن چنین حقی می‌تواند، امیر و رئیسی از جنس بشر برای آنان معین کند که از جانب او حکومت کند، زیرا فرمانروایی او به طور مستقیم و به نحو مباشرت بر بشری که در محیط مادی زندگی می‌کند، امکان‌پذیر نیست. وی اضافه کرد: از ایـن جهت خدا به گروهی دستور داده است که از طرف او در میان مردم حکومت کنند و آنان را در این کار، جانشین خود ساخته است. مثلاً "داود " را با خطاب زیر مخاطب ساخته و می‌فرماید: یا داوُد إِنّا جَعَلْناکَ فِی الأَرْضِ خَلیفَةً فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوی.

ای داود! ما تو را در روی زمین نماینده خود قرار دادیم تا در میان مردم به حق داوری کنی و از پیروی هوا و هوس بپرهیزی. این آیه هرچند مربوط به قضاوت و داوری است، ولی نفوذ سخن او در محیط داوری از ولایت و حکومت وسیع او سرچشمه می‌گیرد و حکومت و فرمانروایی را نیز دربرمی‌گیرد، زیرا گذشته از اینکه نفوذ حکم قاضی بدون داشتن سلطه و حکومت مقتدر، امکان‌پذیر نیست و در زمان حضرت داود، سلطه قضاوت از سلطه حکومت جدا نبود، همگی می‌دانیم که حضرت داود، از حکومت بسیار نیرومندی برخوردار بود. چنان که می‌فرماید: وَقَتَلَ داوُدُ جالوتَ وَآتاهُ اللّهُ الْمُلکَ وَالْحِکْمَة وَعَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ وَلَولا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهم بِبَعض لَفَسَدَتِ الأَرضُ. (بقره/۲۵۱.) داود جالوت را کشت. خـدا به او سلطنـت و حکمت داد و آنچه که می‌خواست، به او آموخت.

"این استاد حوزه همچنین گفت: براساس چنین نگرشی، هیچ انسانی حق ندارد یکی از اندام‌های خود را قطع کند یا چشم خود را کور کند یا خودکشی نماید، زیرا وجود و هستی او مال خودش نیست"اگر خـدا برخی از مردم را با برخی دیگر از بین نبرد، روی زمین را فساد می‌گیرد ". تاج لنگرودی خاطرنشان کرد: با توجه به اینکه داود دارای حکومت و قدرت بود و با توجه به اینکه هیچ قدرت قضایی بدون تکیه به حکومت نیرومندی نمی‌تواند مؤثر واقع شود و در گذشته خصوصاً در پیامبران، مقام قضا و داوری از مقام اجرا و تنفیذ جدا نبود، می‌توان گفت که داود به خاطر نمایندگی خداوند، دارای چنین مقامی بود و حق حکومت و فرمانروایی داشت و اگر از جانب خدا چنین مقامی به او داده نشده بود، قضاوت و فرمان و دستورهای دیگر او نافذ نبود. البته، مقصود از اینکه می‌گوییم حکومت از آن خداست، زنده کردن شعار خوارج نیست که در مسجد شعار می‌دادند و می‌گفتند: إنِ الحُکْمُ إِلاّ للّهِ لا لَکَ ولأصْحابِکَ یعنی ای علی! ولایت از آن خداست، نه برای تو، و نه برای یاران تو. آنان با دادن این شعار که به ظاهر حق و پیروی از قرآن بود، معنی باطل آن را اراده می‌کردند و می‌خواستند بگویند که اصولاً نباید در روی زمین حکومتی باشد. هرچند حکومت او مورد تأیید خدا باشد و رئیس و امیر از جانب او تعیین شود.

این سخن را می‌گفتند تا اجتماع را به هرج و مرج بکشند و یک نوع بی‌نظمی در اجتماع به وجود آید. از این جهت امام در پاسخ آنان گفت: کَلِمَةُ حَقّ یُرادُ بِها الْباطِلُ نَعَم لا حُکْمَ إِلاّ للّهِ وَلکِنْ هؤلاء یَقُولُونَ لا إِمْرَةَ إلاّ للّهِ. (نهج‌البلاغه، خطبه۴۰) جمله حقی است که از آن معنی باطل اراده شده است. آنان می‌خواهند بگویند در روی زمین اصلاً نباید حکومتی مستقر گردد و هیچ نوع امیر و رئیسی در میان مردم باشد. این استاد حوزه آنگاه به موضوع "توحید در حکومت " اشاره کرد و گفت: هدف از این عبارت، آن است که حق حکومت اصالتاً مربوط به خدا است و حکومت دیگران باید با انتصاب و اجازه خصوصی و یا عمومی او باشد.

"این مطلب در بسیاری از مکاتب فلسفه سیاسی و فرهنگ‌های دیگر پذیرفته نیست و لااقل این است که هر انسانی اختیار خود را دارد"برای خـروج از این بن‌بست، لازم است حکومت به نوعی در شرع ریشه داشته باشد. این کار به یکی از دو صورت انجام‌پذیر است: ۱. خدا مستقیماً از طریق وحی فردی را به عنوان حاکم و صاحب ولایت و نافذالقول معرفی کند. در این صورت حکومت، برخاسته از اراده خدا خواهد بود؛ چنان که جریان حکومت پیامبر (ص) و امام معصوم از این قبیل است. خداوند به ما دستور می‌دهد که از پیامبر (ص) اطاعت کنیم چنانکه می‌فرماید: یا أََیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولی الأَمْرِ مِنْکُمْ.

(نساء/۵۹) ای افراد با ایمان! از خدا و پیامبر او و صاحبان فرمان پیروی کنید. تاج لنگرودی خاطرنشان کرد: مسلّماً آیه ناظر به خواندن نماز و دادن زکات نیست، زیرا پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم) در این موارد، امر و نهی‌‌ای ندارد، بلکه در این مورد بیانگر حکم خداست. مورد آیه در جایی است که پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم) به عنوان یک فرد سیاستمدار و حاکم، دستور می‌دهد که مردم به جهاد بروند یا فلان کاری انجام دهند و امثال آن. این خطیب سرشناس کشور همچنین گفت: حکومت امامان نیز چنان که حدیث غدیر و غیره از آن حاکی است، از همین مقوله است. این افراد مستقیماً از طرف خدا تعیین می‌شوند.

"به هر حال اینکه بی‌اذن خدای متعال نمی‌توان در بندگان او تصرف کرد، یک اصل اساسی در تفکر اسلامی است"اما صورت دوم؛ در جایی که از جانب خدا فرد معینی برای حکومت معرفی نشود، ولی خصوصیات حاکم به صورت کلی بیان شود. حکومت فـردی کـه واجد این خصوصیات باشد، مورد رضای خدا خواهد بود و در حقیقت، هر دو قسم جنبه تنصیصی دارد، ولی اوّلی تنصیص بر اسم و دومی تنصیص بر اوصاف و ویژگی‌هاست؛ چنانکه در غیبت امام معصوم، شیوه حکومت از قسم دوم است، زیرا اوصاف حاکم اسلامی در روایات وارد شده که از آن به "فقیه جامع‌الشرایط " تعبیر می‌شود. بنابراین حکومتی که زیر نظر چنین فردی تشکیـل شود، حکـومت اسلامی بوده و مورد رضای حـق خواهد بـود. پس هرگاه مجتهد جامع‌الشرایط، حکومتی را تشکیل داد و یا مردم دست به تشکیل حکومت زدند و مجتهد جامع‌الشرایط، حکومت آنان را مطابق قانون شرع تلقی کرد، در این صورت، این حکومت، حکومت خدا بر مردم خواهد بود و ما در ادامه بحث به روشنی ثابت می‌کنیم که ولایت فقیه مانع از دموکراسی و آزادی و حکومت مردم بر مردم نیست، بلکه نوعی حکومت مردم بر مردم و لیکن به شیوه مکتبی است. انتهای پیام/ح.

منابع خبر
حاکمیت مجتهد جامع‌الشرایط حکومت خدا بر مردم است خبرگزاری فارس -