سرخط
اینجا خوب است بگویم دادستان شهر انسانی بود به معنای درست واژه شریف و مردمی. فردی صادق که پیش وپ س از ماجرای سال ۵۷ تاوان این خوی و خصلت را پرداخته بود و حضورش در آن شهر نیز نوعی تاوان پس دادنِ مضاعف بود و در واقع تبعید.  اینجا خوب است بگویم دادستان شهر انسانی بود به معنای درست واژه شریف و مردمی. فردی صادق که پیش وپس از ماجرای سال ۵۷ تاوان این خوی و خصلت را پرداخته بود و حضورش در آن شهر نیز نوعی تاوان پس دادنِ مضاعف بودو در واقع تبعید. وی تمام نیروی خویش را بکار میگرفت تا امور مردم بی نیاز از سرگردانی های بیجا و دراز مدّت در راهروهای دادسراو حتی اگر ممکن می شد دادگاه نیز به انجام برسدو در واقع به نوعی حل مشکلات از راه ریش سفیدی و کدخدا منشی و همین نیز موجب محبوبیت تام ایشان بود. بی اغراق خویش را همیشه مفتخر از همکاری با وی دانسته ام و همواره منزلت وی را والا میدانم. باری، صبح یکروز سرد و سربی رنگ زمستان، از آن روزهایی که ابرهای خشن و تیره و کینه توز گون آسمان شهر را پوشانیده و روز را به غروبی مبدّل کرده بود، و در خیابانهای شهر از رفت و آمد معمول اثری نبودو حتّی پرنده ها نیز در شاخه های لخت درختان دیده نمیشدند، خانواده ی مقتوله که دایی او ایشان را نمایندگی میکرد به اتاق دادستان آمدند. دایی بعداز اینکه پدر و مادر و برادر مقتوله را معرفی کرد مستقیم و بی هیچ صغری و کبرایی گفت که پرونده قتل خواهرزاده اش آماده ی اجرای حکم است و ایشان بالاتّفاق خواهان قصاص قاتل هستند. هرگز فراموش نمیکنم که سیمای مهربان وشریف دادستان چه تغییر ِ شگرفی کرد. دانه های ریز عرق بر پیشانی اش ظاهر شد، دورچشمانش را نوعی کبودی پوشانید، پره های بینی جمع و باز میشد، لب پایینی به وضوح میلرزید و پشت لبش قطرات عرق بخوبی نمایان بود. ابتدا عینک از چشم گرفت و به دو دست صورت و پیشانی و اطراف دهان را کمس کرد و نفسی عمیق فربرد و هنگام بازدم با صدایی بس خسته و ملتمس به آنان گفت، بفرمایید بنشینید، چایی بنوشید ، وقت بسی… که دایی قاطعانه و معترض گفت، ما برای شنیدن موعظه و صرف چای نیامده ایم، پرونده و قاتل اینجا هستند، حکم هم روشن است هم در تهران و هم در مرکز استان به ما گفته اند قصاص حق ما است و آمده ایم اجرای حق خود را بخواهیم، فقط بگویید چه موقع اورا اعدام میکنید؟ همین، نیازی به نشستن و حرف دیگری هم نیست. « ببخشید حرف شما را قطع میکنم با همه کنجکاوی و علاقه ام باید بگویم دیر وقت است، موافقید بقیه را هفته ی بعد ادامه بدهید؟!» «اوه ، بله بله، بماند برای هفته ی بعد، بهر حال من از میل شما به شنیدن دارم سوء استفاده میکنم! اینطور نیست؟» «خیر ابدا» آنشب از یکدیگر جداشدیم و من با خود میاندیشیدم ، چنانچه خودم در شرایط آن پدر و مادر بودم چه میکردم، و هرروز در این زمینه رای و عقیده ی تازه یی میافتم، روزی بخشنده بودم، زمانی خونخواه، و وقتی دیگر منطقی و میگفتم تا در آن شرایط عملا قرار نگرفته باشی هرچه بگویی نادرست و بی پایه است. ولی یک چیز بود که آرزو میکردم، که ایکایش آن جوان را اعدام نکرده باشند. کلا از اعدام بیزارم، چون عقیده دارم هیچ چیز را اصلاح نمیکند. یکهفته را با این خیالات -البته اگر گرفتاریهای دیگر اجازه میداد- گذرانیدم. سه شنبه قدری زود از وقت به قهوه خانه رفتم، و به روش آقای دادیار جایی را روبروی درب ورودی انتخاب کردم چای و قهوه و تکه یی شیرینی تهیه کردم و منتظر نشستم. آقای دادیار به موقع آمد، و به محض دیدنم گفت، برایم مسجّل بود که اینکار را خواهید کرد!خوب کردید این دونشان به تیری زدن است، صرفه جویی در وقت، زمین گذاشتن بار منّت! قبول است، قبول! حرف ما آنجا تمام شد که دایی مقتوله راه هرگونه مصالحه را بست، درست است؟ گفتم همینطور است. آقای دادیار ادامه داد: کار که به اینجا رسید آقای دادستان به دایی گفت، ببین برادر جان با وجود و حضور پدر و مادر مقتوله هیچ نیازی به حضور شما نیست، نه اینکه نیاز نیست بلکه اساسا نباید اینجا باشید، و اگر هستید به دلیل این است که نخواسته ام سخت گیری کرده باشم، و چنانچه این پدر و مادر نیاز به هرنوع مساعدت قانونی و انسانی داشته باشند من به عنوان مدعی العموم در خدمتشان هستم، لذا از این لحظه یا ناظر امور خواهید بود و یا از حضور شما اکیدا جلوگیری خواهم کرد و امیدوارم نیاز به سخنی بیش از این نباشد. و به محض اینکه دایی خواست بار دیگر حرفی بزند آقای دادستان قاطعانه گفت، همانست که گفتم و تمام. و بلافاصله رو به پدر و مادر مقتوله گفت ، اجرای قصاص نیاز به مقدّمات دارد و که لازم است فراهم شود، اوّل اینکه چون تاکنون اینکار در این شهر سابقه نداردما تجربه اش را نداریم، بعد هم باید ببینیم در کجا باید این عمل انجام شود، و دیگر مقررات قانونی .لذا فرصت بدهید تا من در اسرع وقت شما را در جریان امور قرار بدهم. پدر مقتوله مردی بود سخت ساکت و سربزیر، آرام و افسرده حال، و مادر امّا پیوسته در تب و تابی گاه طبیعی و بعضا به سعی و نمایش فقط اجرای حکم را میخواست و دایم هم میگفت به "کمیته" شکایت خواهدکرد! واقعیت هم این بود که آن دادگستری و آنشهر هرگز مجری حکم اعدام نشده بود. و جالب اینکه هیچیک از قضات نیز در این امر مسبوق نبودند. لذا یک جلسه ی مشورتی تشکیل شد و نتیجه اینکه حکم در محل پادگان ژاندارمری و توسط جوخه ی اعدام باید انجام شود. و قانون نیز دایر بر همین است. تا چنین وسایلی فراهم آید آقای دادستان از فرصت حسن استفاده را کرد و خواستار دیدار با خانواده ی مقتول شد. آنان به دفتر ایشان آمدند و آقای دادستان ضمن شرح همه ی جزییات وارد در مقوله ی رافت و عطوفت انسانی و گذشت و بخشش شد و یاد آوری کرد که اگر ایشان در راه خدا و یا هرچه در نظر ایشان محترم ومقدّس است از قصاص صرف نظر کنند میتوانند خواهان دیه باشند و قاتل نیز مجازات قانونی بشود غیر از اعدام. حتی به ایشان گفت مبلغ دیه را نیز به خودشان وامیگذارد و به این شیوه از قتلی دیگر اجتناب میگردد. امّا این سخنان راه به جایی نبرد و اولیا دم فقط و فقط خواهان قصاص بودند. آقای دادستان اینرا درمیافت و باز درصرافت بود که تا شاید آنانرا قانع به دریافت دیه نماید. قبل از پایان روز اداری با فرمانده ژاندارمری تماس برقرار و گفته شدکه برای برگزاری اعدام در محوطه ی پادگان آماده باشند. پاسخ ژاندارمری این بود که، محوطه آماده است ولی آن گروهان فاقد جوخه ی اعدام است و در میان اعضا ء کادر و وظیفه نیز کسی داوطلب به اجرای این امر نیست، و فرماندهی از اجبار افراد خود به این امر ناتوان است. شهربانی نیز پاسخی مشابه داد. که هردو کتبا به اوراق پرونده الصاق شد. وقتی این موضوع با خانواده ی مقتول مطرح شد ایشان گفتند، کمیته وسپاه هردو آمادگی اینکار را دارند. اینکه از کجا میدانستند بر ما پوشیده بود.به آنها تفهیم شد که جرم از مصادیق جرایم عمومی است و خارج از صلاحیت نهاد های انقلابی از هرقبیل است. «نمیدانم توجّه دارید یانه، این تلاش خردمندانه ی دادستان بودکه از ریختن خون دیگری جلو گیری شود، وگرنه به لحاظ قانون ایشان اختیارات انجام امر و دستور به انجام آنرا داشتند، یعنی هر دادستانی چنان اختیاراتی را داراست» « ممکن منظور خود را واضح تر بگویید!» « یعنی آقای دادستان به پاسخ ژاندارمری و شهربانی بسنده کرد و نخواست وظایف مصرّح و مشخص ایشان را به عنوان ضابط دادگستری گوشزد کرده و اجرای دستور صادره را به هر شیوه بخواهد. که میتوانست ولی تساهل میکرد تا شاید اولیا دم راضی به دیه شوند. وسخت نمیگرفت» «خوب ،خوب جالب است، بعد چه شد؟!» وامّا اینبار دایی دخالت کرد وگفت: مملکت اسلام و قانون اسلام است لازم نکرده امنیه و پاسبان کاری کند ، به ما گفته اند خود ما میتوانیم اینکار را بکنیم ، من یا پدرش یا برادرش! و دایی درست میگفت ، قانون این اجازه را به ولی دم داده است! تقریبا راه بر ما بسته شد و حکم میباید که اجرا شود لذا قرار بر این شد که صبح روزبعد مراسم قصاص طی تشریفات قانونی در محوطه ی پادگان ژاندارمری به مرحله ی اجرا درآید! بعداز ساعت اداری آنروز رییس دادگستری در جمع همه ی قضات حضور یافت و گفت، "ما همه اینجا هستیم تا قانون اجرا شود ، لذا صلاح است از ایجاد تنش و هیاهو در شهر پرهیز شده و به آرامی و بی سر وصدا حکم را همانگونه که قانون پیش بینی کرده به اجرا درآورید. بیش از این چیزی در عهده ما و شما نیست. بخصوص تعجّب میکنم که آقای دادستان و دادیارکه خود متقاضی مجازات قانونی شده اند چرا بیراهه میروند؟ اگر این مجازات را نمیخواستید چرا کیفر خواست صادر کردید، چرا کمر مدافع را شکستید؟! این کنایه یی بود به من و حرف آن وکیل مدافع، درضمن آقای بازپرس هم همین عقیده را دارند. امیدوارم فردا روز آرامی برای شهر و دادگستری باشد. " سخت است که بگویم رییس دادگستری نادرست میگفت، ولی هر سخن درستی را هم نمیتوان در عمل مفید دانست. آزادی بیان حقی است بسیار اساسی و محترم و خوب است که هیچکس در هیچ کجای جهان از چنین حقّی محروم نشود و همگان بتوانند در پرتو این حق والای مدنی رای وعقیده و سخن خویش را بگوش جهان برسانند، ولی آیا در پرتو همین حق آیا شایسته و روا است که کسی در سالن تاریک سینمایی هنگامیکه فیلمی در حال نمایش است، بر خیزد وفریاد بر آورد، آتش ،آتش،آتش ! و مردم سراسیمه به هنگام فرار یکدیگر پایمال کنند و مخاطرات و صدمات دیگر نیز پدید آید؟ چرا که فردی خواسته از آزادیِ بیان خویش بهرور شود؟! معلوم است که آزادی بیان اینرا تایید نمیکند. چرا که در عمل مضّر و نامفید است. به همین سیاق سخن ریس دادگستری درست ولی نامفید بود. یکروز سردِ زمستانی دیگر آغاز شد. زمستانی که گویی راه عبور بهار را بر این شهر به شیوه یی ابدی بسته بود. در هوا بوی انجماد ذرّات رطوبت از راه سوراخهای بینی تا عمق جان فرومیرفت، برف نرم نرمک شروع به باریدن کرده بود، نانوایی ها و مغازه های خواروبار دایر بودند، ولی گویا کسی نیاز به مایحتاج روزانه نداشت. گاهگاهی محصلین جوان و بازیگوش اینجا و آنجا در راه مدرسه بودند و در میدان اصلی شهر از کارگران روز مزد که میباید اینک در کنار آتش مشغول گرم کردن خود باشند خبری نبود. به محض ورود به دادگستری مستقیما به اتاق آقای دادستان رفتم، ایشان دراتاق حضور داشتند، با چشمانی پف آلود وسرخ که پیام دار یکشب ناخوابی توام با سرشک بودند، و در پاسخ صبح به خیر من با صدایی سخت بغض آلود گفتند ، خیر؟ کدام خیر؟ فعلا که همه اش شر است. من هیچ نگفتم. سکوتی سنگین اتاق را مملوّ کرد. وآقای دادستان در سکوت و به آرامی اشک گونه هایش را سترد و گفت، ببخشید روز شما هم به خیر، کم کم دیگر همکاران آمدند و سلام و روز بخیری و کار روزانه به شتاب درگرفت. ساعت هشت ونیم بامداد مامور راهرو آمد و گفت اولیا دم اجازه ی ورود میخواهند، آقای دادستان گفت باشند خبر شان میکنم. و سپس تلفنی به پزشک قانونی دستور دادند که برای معاینه ی محکوم به اعدام و اعلام نظر به زندان شهربانی برود و هرچه سریعتر نطریه کتبی خود را ارسال دارد. یکساعتی گذشته بود که پزشک قانونی که بین اهالی روستا یی از محبوبیتی به سزا برخوردار بود و همه ی درد ها را با "پنادور"* درمان میکردو پیرمردی بود سخت سهل گیر و بذله گو وارد اتاق دادستان شد، وبه محض دیدن دادستان همه ی آن شوخ طبعی و لودگی اش را جمع و جور کرد و گفت: من حرفی ندارم بروم این بابا را ببینم،… آقای دادستان خیلی جدی گفت: این وظیفه ی شماست و انتخاب دیگری ندارید حرفی هم نباید داشته باشید! بیخود هم قضیه را کش ندهید امروز وقتش نیست! پزشک قانونی گفت: حرفی نیست، ولی اگر قانون نگران سلامت او است چرا میخواهد اعدامش کند، و حالا که قرار است اعدام شود سالم و ناسالمش چه فرقی میکند؟ از اوقات شماهم بوی خوشی به مشام نمیرسد، میروم زندان ونتیجه را برایتان میفرستم. اینرا گفت و رفت                                         ************************************************* *نوعی آمپول آنتی بیوتیک قوی تر از پنی سیلین.   اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید: