سرخط
تفاوت «خطیئه» و «إثم» تفاوت «خطیئه» و «إثم» از نظر لغت‌شناسان و مفسّران، بررسی معنای واژه‌های قرآن یکی از ضرورت‌های ترجمه و تفسیر قرآن است.   چکیده از نظر لغت‌شناسان و مفسّران، بررسی معنای واژه‌های قرآن یکی از ضرورت‌های ترجمه و تفسیر قرآن است. این ضرورت در باب واژگانی که مشترک معنوی هستند و به زبان دیگر، معادل دقیق و مشخّصی برای آنها وجود ندارد، چندین برابر می‌شود. در این مقاله، سعی بر آن است که واژه‌های قرآنی که از نظر معنایی با هم مشترک هستند و همه آنها در زبان فارسی معمولاً به «گناه» ترجمه می‌شود، مورد بررسی قرار گیرد و ترجمه آنها از نظر لغت‌شناسان و مفسّران قرآن کریم و تفاوت آنها با یکدیگر مشخّص شود که این کار در ترجمه و تفسیر قرآن فایده خود را نشان خواهد داد. کلیدواژگان واژگان کلیدی: واژه‌شناسی گناه؛ مشترک معنوی؛ قرآن کریم مقدّمه یکی از روش‌های تفسیر قرآن، تفسیر موضوعی است. این تفسیر به نوبه خود بر سه نوع است: 1ـ تفسیر موضوعی در یک سوره کامل؛ مانند تفسیر تقوا در سوره بقره. 2ـ بررسی نظریّات مختلف قرآنی در عرصه‌های مختلف در کُلّ قرآن؛ مانند آزادی. 3ـ تفسیر موضوعی مصطلحات قرآنی. این تحقیق بنا بر نوع سوم (تفسیر موضوعی) سامان یافته است و واژه‌های مربوط به مفهوم «گناه» در قرآن کریم مورد بررسی قرار گرفته است. در این پژوهش، 28 واژه که دارای بار معنایی «گناه» بوده (مشترک معنوی) بررسی شده است و در هر عنوان هم لغاتی که با یکدیگر هم‌خانواده بوده، در زیرمجموعه یک واژه قرار گرفته است. اشتراک معنوی اصطلاحی است که گاه از آن در معناشناسی واژگان قرآن به ‌صورت وصف برخی واژه‌ها یاد می‌شود و به لفظی که دارای اشتراک معنوی باشد، مشترک معنوی گفته می‌شود. مشترک معنوی واژه‌ای است که برای مفهوم عامّ مشترک میان افراد و مصادیق وضع شده باشد (ر.ک؛ سجّادی، 1357، ج 1: 200). 1ـ إثم یگانه معنای این واژه، «کُندی و به تأخیر افتادن» است. گفته می‌شود: «نَاقَه آثِمَه: شتر تأخیرکننده» و إثم (به معنای گناه) مشتقّ از آن است، چراکه صاحب إثم از رسیدن به خیر بازمانده است (ر.ک؛ ابن‌فارس، 1422ق.: 45). بنابراین، آثمٌ قلبُه (البقره/ 283)، یعنی از رفتن به سوی حق، کُند شده و از آن محجوب است. همچنین، معنای أَخَذَتْهُ الْعِزَّه بِالإِثْمِ (همان/ 206) آن است که در مرحله تقوی، کُندی و به تأخیر افتادن به خاطر حفظ عزّت و منزلت خیالی و موهوم آشکار می‌شود (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 1: 21ـ20). نظرهای متفاوتی در باب مفهوم «إثم» ذکر شده که عبارتند از: 1ـ إثم به آن حالتی گفته می‌شود که در روح و عقل انسان به وجود می‌‌آید و او را از رسیدن به نیکی‌ها و کمالات بازمی‌‌دارد و به عبارت دیگر، به معنی هر گونه کاری است که زیان‌بخش باشد و موجب انحطاط انسان شود و او را از رسیدن به ثواب و پاداش نیک باز دارد. بنابراین، هر نوع گناهی در مفهوم وسیع «إثم» داخل است (ر.ک؛ شریعتمداری، 1372، ج 1: 31). 2ـ کار زشت که مرتکب آن مورد ملامت است؛ کاری که مردم از آن نفرت دارند (ر.ک؛ کلانتری، 1363: 12). 3ـ إثم گناهی است که مستوجب مکافات و تنبیه است (ر.ک؛ بیضاوی، 1418ق.، ج 5: 136). 4ـ در اصطلاح، «إثم» آثار سوئی است که بعد از گناه برای آدمی باقی می‌‌ماند (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 15: 131) و نیز عملی است که وبال آن موجب محرومیّت انسان از خوبی‌های بسیار است؛ مانند شرب خمر، سرقت و کلّیّه کارهایی که نمی‌‌گذارد آدمی خوبی‌های حیات را کسب کند (ر.ک؛ همان، ج 5: 125). 5ـ در روایتی از پیامبر(ص) نقل شده است: «إثم چیزی است که در قلب ناراحتی و اضطراب ایجاد کند» (همان: 195). 6ـ زیان و منقصت نفسانی است که از مخالفت امر پروردگار برای انسان حاصل می‌شود (ر.ک؛ شعرانی، 1398، ج 1: 7ـ6). ایزوتسو معتقد است معنای واژه «إثم»، فوق‌العاده گنگ و مبهم و فوق‌العاده فرّار است و تنها در کاربرد عملی این واژه در قرآن می‌‌توان به معنای آن دست یافت. ایشان معانی زیر را برای واژه «إثم» برمی‌شمارد: 1ـ واژه «إثم» اغلب به صورت مشخّص در بخش‌های قضایی و حقوقی کتاب‌الله به کار رفته است؛ مانند (البقره/ 182ـ180، 188و 283؛ المائده/ 106 و النّساء/20). 2ـ شکستن حرمت (البقره/ 173و 219). 3ـ واژه «إثم» درباره وجوه مختلف کفر نیز به کار می‌رود؛ مانند (آل‌عمران/178) (ر.ک؛ همان، 1378: 506ـ502). أثام (الفرقان/68) به معنی عذاب و عقوبت است، گویا به عذاب از آن جهت «أثام» اطلاق شده که مسبَّب از «إثم» است و از باب تسمیه مسبَّب به اسم سبب است. «آثم»یعنی گناهکار و به ضرر افتاده است (البقره/ 283). «أثیم»(الجاثیه/7) نیز صیغه مبالغه است؛ یعنی بسیار گناهکار؛ کسی که در گناه اصرار دارد (ر.ک؛ کلانتری، 1363: 12) و «تأثیم» (الواقعه/ 25) یعنی نسبت دادن گناه به دیگری است. کلمه «إثم» با دیگر مشتقّات آن، 48 بار در قرآن به کار رفته است (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج 1: 24). 2ـ بغی (باغی ـ بغاء) ایزوتسو می‌‌نویسد: «معنای واژه بَغی در اساس از روی بی‌نیازی بیش از حد، برخلاف شرع و قانون و نیز بیدادگرانه عمل کردن علیه دیگران است» (ایزوتسو، 1378: 293). بیضاوی در تفسیر خود، ذیل آیه 27 سوره شوری، واژه «بغی» را با کلمه «تکبّر» توضیح می‌‌دهد (بیضاوی، 1418ق.، ج 5: 81). یگانه معنای این واژه عبارت است از طلب شدید و اراده استوار (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 1: 309) و این معنا با وجود قرائن، بر مفاهیم مختلف منطبق می‌شود. اگر این واژه با حرف «عَلَی» بیاید، بر معانی زیر دلالت می‌کند: 1ـ تعدّی و تجاوز چه ارادی و چه عملی: ...فَإِن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى...: و اگر یکى از آن دو بر دیگرى تجاوز کند... (الحجرات/9). 2ـ منع و تحریم: ...وَلَا تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَى الْبِغَاءِ...: و کنیزان خود را براى دستیابى متاع ناپایدار زندگى دنیا مجبور به خود فروشى نکنید... (النّور/33)؛ ...فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ...: ... امّا کسى که مضطر (به خوردن این محرّمات) شود، بى‌آنکه خواهان لذّت باشد و یا زیاده‌روى کند...» (الأنعام/145) (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 1: 310ـ309). پس «بغی» به معنای طلب توأم با تجاوز از حدّ است. این معنی با مطلق تجاوز قابل جمع است، چون تجاوز از طلب جدا نیست و هر جا که تجاوز هست، طلب نیز هست. بیضاوی در ذیل آیه 27 سوره شوری می‌‌گوید: «اَصلُ البَغیِ طَلَبُ تَجَاوُزِ الإِقتِصَادِ فِیمَا یُتَحَرَّی کَمِّیَّه أًو کَیفِیَّه: ریشه بغی همان تجاوز از اعتدال است در آنچه از نظر کمّیّت یا کیفیّت قصد می‌شود» (بیضاوی، 1418ق.، ج 5: 81). راغب می‌‌گوید: «البَغیُ طَلَبُ تَجَاوُزِ الإِقتِصَادِ فِیمَا یُتَحَرّی» (راغب اصفهانی، بی‌تا: 136).  ابن‌اثیر نیز در النّهایه آورده است: «اَصلُ البَغی مُجَاوِزَه الحَدِّ». کسانی که آن را به معنی مطلق طلب گرفته‌اند، ناچارند آن را در تعدّی، ظلم و زنا از باب اشتراک لفظی بگیرند. در آیه ...وَلَا تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَى الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًا... (النّور/33)، به زنا از آن روی «بغاء» گفته شده که آن یک نوع تجاوز از حدّ است، چون حدّ زن آن است که زنا نکند (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج 1: 209ـ 208). راغب در مفردات، «بغی» را به دو شعبه تقسیم می‌کند: شعبه ممدوح و شعبه مذموم که اوّلی تجاوز از حدِّ عدالت و رسیدن به احسان، ایثار و تجاوز از واجبات و رسیدن به مستحبات است و دومی، تجاوز از حقّ و تمایل به باطل است (ر.ک؛ همان، بی‌تا: 53). «باغی» در آیه 115 سوره نحل به «طلب لذّت و یا حلال شمردن حرام الهی» تفسیر شده است (شریعتمداری، 1372، ج 1: 223). شعرانی «بغی» را به معنی «ستم و درگذشتن از حدود» آورده است (ر.ک؛ همان، 1398ق.، ج 1: 90). از آیات 78ـ76 سوره قصص روشن می‌شود که واژه «بغی» به ‌ویژه بدین واقعیّت اشاره دارد که قارون از ثروت و دارایی خود مغرور، و به قدرت دنیایی خویش غرّه شده است و «فساد» به عنوان تجلّی ملموس و مادّی آن حالت درونی که به وسیله «بَغی» توصیف شده، ذکر گردیده است. معنای واژه «فساد» نیز در بافت خود با در تقابل نهادن آن با «احسان» یعنی انجام عمل نیک و خیر تعریف شده است (ایزوتسو، 1378: 295). 3ـ ثقل «ثقل» بر وزن «فعل» به معنی «سنگینی» است. اصل آن در اجسام است و در معانی نیز می‌‌آید (ر.ک؛ راغب اصفهانی، بی‌تا: 76) و در آیه 13 سوره عنکبوت (وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالًا مَّعَ أَثْقَالِهِمْ...: نها بار سنگین (گناهان) خویش را بر دوش مى کشند، و (همچنین) بارهاى سنگین دیگرى را اضافه بر بارهاى سنگین خود) به معنی «گناه» است (قرشی، 1367، ج 1: 309). 4ـ جرم یگانه معنای این واژه عبارت است از «بریدن بر خلاف اقتضای حق»، و «گناه را جرم می‌‌گویند، چون بزرگترین سبب بریدن از خدای متعال است» (مصطفوی، 1360، ج 2: 77) و به جسد، جِرم می‌‌گویند، چراکه اندازه و بُرشی دارد (ر.ک؛ ابن‌فارس، 1422ق.: 194). جُرم در اصل به معنای قطع میوه از درخت است، ولی بعداً به استعاره برای انجام دادن کارهای ناپسند استعمال شده است. جرم (به ضمّ و فتح جیم) به معنی انجام دادن کارهای ناپسند، یعنی معصیت است. وقتی گفته می‌شود: «جرمه یجرمه» به معنای «حمله: بر او بار کرد» است و به معصیت هم که «جریمه» اطلاق می‌شود، از همین باب است، چون وبال معصیت بر دوش انسان بار می‌شود به عقوبت مالی و امثال آن هم جریمه می‌‌گویند، چون اینها را بر مجرم بار می‌کنند (تاجدینی، 1382: 185). در معنای جرم، اشاره لطیفی به این حقیقت است که هر انسانی در ذات خود پیوندی با حق، پاکی و عدالت دارد و آلودگی به گناه در واقع، جدایی از فطرت الهی است (ر.ک؛ شریعتمداری، 1372، ج 1: 363). به عقیده قرشی، گناه را بدان سبب جرم گویند که شخص را از سعادت و رحمت خدا قطع می‌کند و گناهکار را مُجرم می‌‌گوییم، چون در اثر گناه، خود را از رحمت، سعادت و راه صحیح انسانیّت قطع می‌کند (قرشی، 1367، ج 2: 28ـ27). ایزوتسو می‌‌نویسد: «واژه جرم مسلّماً مترادف «ذَنب» است. در قرآن بیشتر به صورت اسم فاعل یعنی مُجرِم (کسی که مرتکب جرم می‌شود،) به کار رفته است و مصداق نهایی آن تقریباً بی‌هیچ تغییری همیشه کُفر است. وی مصادیق جرم را با توجّه به آیات قرآن چنین می‌‌شمارد: 1ـ تکذیب (الأنعام/147). 2ـ استکبار (الجاثیه/31؛ الأعراف/38 و المطفّفین/ 32ـ29). 3ـ نفاق (التّوبه/66). 4ـ افترا به دروغ (یونس/17 و هود/35). 5ـ جُناح (لا جناح) یگانه معنا در این واژه عبارت است از میل و رغبت به چیزی یا کاری یا طرفی. «جناح» در اصل، مصدر یا اسم مصدر است، به معنی انحراف و میل از عدل و استقامت یا آنچه از آن حاصل می‌شود (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 2: 117). «جنوح» نیز همان میل با عمل است، در حالی که میل، مطلق است و رغبت عبارت است از میل با علاقه درونی و محبّت (ر.ک؛ همان: 119). وجه تسمیه «جناح» به گناه این است که از راه حق میل می‌کند (ر.ک؛ ابن‌فارس، 1422ق.: 209). «جناح» در اصل به معنای «تمایل به یک سمت» است و از آنجا که گناه انسان را از حق منحرف می‌کند، به آن «جناح» گفته می‌شود. بنابراین، «جناح» روگردانی از حق و یا انحراف از حقّ است و تعبیر «لاجناح» در آیات (البقره/ 158) و (النّساء/ 101) برای نفی توهّم تحریم است (ر.ک؛ شریعتمداری، 1372، ج 1: 395) و معنای جایز بودن را افاده می‌کند (ر.ک؛ تاجدینی، 1382: 190). ایزوتسو معتقد است «جناح» بر گناه و جرمی دلالت دارد که درخور تنبیه و مجازات است و مترادف با «إِثم» است و بیشتر در بخش‌های تشریعی قرآن (احکام و دستورهای مربوط به ازدواج، طلاق و کوتاه کردن نماز در موارد اضطراری) مانند آیات 198، 203 و 235ـ 234 از سوره بقره، آیه 51 از سوره احزاب و آیه 107 از سوره نساء به کار رفته است (ایزوتسو، 1378: 513ـ512). واژه «جناح» 25 بار در قرآن مجید آمده است و در آیات قرآن تقریباً با محذور و مسئولیّت و گناه مترادف است (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج 2: 56). «جناح» مُعرّب گناه فارسی است. این واژه در دوره پیش از اسلام به زبان عربی به کار رفته است و مستقیماً از فارسی گفتاری آن دوره به زبان عربی داخل شده است؛ زیرا این واژه در زبان سریانی نیامده است (ر.ک؛ جفری، 1372: 170ـ169). 6ـ جنف (متجانف) یگانه معنای آن همان میل است (ر.ک؛ ابن‌فارس، 1422ق.: 210). مصطفوی یگانه معنای «جنف» را میل از حق گرفته است و راغب اصفهانی آن را «میل در حُکم» دانسته است (راغب اصفهانی، 1360: 99). فرق «جنف» و «إثم» فرق «جنف» و «إثم» آن است که «جنف» میل به باطل از روی خطاست و «إثم» میل به باطل از روی عمد می‌باشد (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج2: 60) و در آیه فَمَنْ خَافَ مِن مُّوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمًا فَأَصْلَحَ بَیْنَهُمْ فَلاَ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ: و کسى که از انحرافِ وصیّت‌کننده (و تمایل یک جانبه او به بعض ورثه)، یا از گناه او (که مبادا وصیّت به کار خلافى کند،) بترسد و میان آنها را اصلاح دهد، گناهى بر او نیست (و مشمول حکم تبدیل وصیّت نمى باشد). خداوند، آمرزنده و مهربان است (البقره/ 182)، اشاره به انحراف‌هایی است که ناآگاهانه دامنگیر وصیّت‌کننده می‌شود (ر.ک؛ شریعتمداری، 1372، ج 1: 397) و در آیه ...غَیْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ...: بی‌آنکه به گناه متمایل باشد (المائده/3)، یعنی غیرمتمایل از حقّ و حُکم به منظور ارتکاب عصیان و عمل به گناه است (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 2: 129). 7ـ حرج راغب اصفهانی می‌‌نویسد: «اصل آن، محلّ جمع شدن شیء است و از آن تنگی به نظر آمده، لذا به تنگی و گناه حرج گفته‌اند» (همان، بی‌تا: 111). یگانه معنای «حَرَج» همان فشار معنوی است که تکلّف و تحمّل مشقّت حاصل می‌شود (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 2: 202). ابن‌فارس ریشه معنایی آن را جمع شدن شیء و تنگ شدن آن دانسته است (ر.ک؛ ابن‌فارس، 1422ق.: 240). برخی آن را گناه معنی کرده‌اند؛ مانند آیه 91 سوره توبه (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج 2: 202). ایزوتسو می‌‌نویسد: «این اصطلاح تقریباً با «إثم» مترادف است و بیشتر در بخش‌های تشریعی قرآن به کار رفته است، به نظر می‌‌رسد که این واژه بر گناه و جرمی دلالت دارد که درخور تنبیه و مجازات است (همان، 1378: 512). 8ـ حوب یگانه معنای این واژه عبارت است از ضایع کردن حقوق از سوی کسی که بر او اعتماد شده است و از بدترین مصادیق گناه می‌باشد (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 2: 327). «حوب» به فتح اوّل و ضمّ آن، هر دو به معنی گناه آمده است (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج 2: 190). در آیه وَآتُواْ الْیَتَامَى أَمْوَالَهُمْ وَلاَ تَتَبَدَّلُواْ الْخَبِیثَ بِالطَّیِّبِ وَلاَ تَأْکُلُواْ أَمْوَالَهُمْ إِلَى أَمْوَالِکُمْ إِنَّهُ کَانَ حُوبًا کَبِیرًا (النّساء/2)، خوردن مال یتیم با عنوان گناه کبیره مطرح شده است. 9ـ خطا (خاطی، مُخطئ، خطیئه و خِطأ) یگانه معنای این واژه عبارت است از آنچه که در مقابل صواب است و «خطا» یا در حُکم است؛ مانند (الأحزاب/5) یا در عمل؛ مانند (البقره/286) یا در تعیین مصداق و موضوع (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 3: 80ـ79). ابن‌فارس می‌‌گوید: «یَدُلُّ عَلَی تَعدِّی الشَّیءِ وَ الذِّهَابِ عَنهُ» و خطا از این باب است، چراکه آن تجاوز از حدّ صواب است. گفته می‌شود: «أخطَأَ»، زمانی که از صواب تعدّی کند و «خَطَیءَ یَخطَاُ» زمانی که گناه کند» (ابن‌فارس، 1422ق.: 304). «خطا» معمولاً به کارهایی گفته می‌شود که از روی غفلت و عدم توجّه از انسان سر می‌‌زند. امّا «خِطأ» که در آیه 31 سوره اسراء آمده (وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَکُمْ خَشْیَه إِمْلاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاکُم إنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْءًا کَبِیرًا: و فرزندانتان را از ترس فقر نکُشید! ما آنها و شما را روزى مى دهیم. مسلّماً کشتن آنها گناه بزرگى است)، گناه از روی عمد است (ر.ک؛ شریعتمداری، 1372، ج 1: 693 و شعرانی، 1398، ج 1: 223). کلمه «خاطئین» جمع «خاطی»، اسم فاعل از (خَطَی یَخطَأُ) است. همچنان‌که «مُخطیء» اسم فاعل از باب اِفعال، یعنی از «أَخَطَأَ یُخطِیء» است. فرق بین خاطی و مُخطی به گونه‌ای که راغب گفته، این است که خاطی بر کسی اطلاق می‌شود که بخواهد کاری را بکند که از عهده انجام آن برنمی‌‌آید و آن را به صورت ناقص انجام می‌دهد. همچنان‌که در قرآن آمده است: ...إنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْءًا کَبِیرًا: ... مسلّماً کشتن آنها گناه بزرگى است (الإسراء/31) و فرمود: ...وَإِن کُنَّا لَخَاطِئِینَ: و ما خطاکار بودیم (یوسف/91). برعکس «مُخطی» درباره کسی استعمال می‌شود که بخواهد کاری انجام دهد که از عهده آن کار برمی‌‌آید، ولی صحیح از آب درنیاید و اسم مصدر آن «خطاء» به دو فتحه است، چنان‌که در قرآن آمده است: ...وَمَن قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَئًا...: و هر کس مؤمنی را به اشتباه کُشت (النّساء/92) (همان، بی‌تا: 151). معنای جامع بین این دو لفظ، عدول از جهت است (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 16: 14). بعضی از مفسّران هم گفته‌اند: «خاطی به کسی گفته می‌شود که عمداً به سراغ خطا می‌رود، ولی مُخطی هم به عمد گفته می‌شود و هم به سهو» (شریعتمداری، 1372، ج 1: 694). در قرآن کریم، «خاطی» به گناهکار اطلاق می‌شود (القصص/8) و مُخطی به خطاکننده معذور (الأحزاب/5). «خاطئه» مؤنّث «خاطی» است (العلق/16) (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج 2: 260). ایزوتسو «خاطی» را جایگزین کافر می‌‌داند (ایزوتسو، 1378: 508). تفاوت «خطیئه» و «إثم» (النّساء/112) «خطیئه» معنای وسیعی دارد که هم گناه عمدی و هم غیرعمدی را شامل می‌شود، ولی «إثم» معمولاً به گناه عمدی و اختیاری گفته می‌شود (ر.ک؛ شریعتمداری، 1372، ج 1: 32) و به عبارت دیگر، «خطیئه» گاهی غیرعمدی است، ولی إثم همیشه عمدی است و در اثر کثرت استعمال به همه گناهان، «خطایا» گفته‌اند (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 3: 78).  از مقابله «إثم» با منافع و «إثمهما» با «نفعهما» (البقره/219) به دست می‌‌آید که معنی اصلی آن «ضرر» است؛ زیرا همیشه ضرر مقابل نفع است. در تفسیر المنار ذیل آیه (البقره/219) آمده است: «إثم هر آن چیزی است که در آن ضرر و زیان باشد، در این صورت، به گناه، قمار، خمر و مطلق کار حرام از آن روی «إثم» گفته شده که ضرر هستند و از خیر بازمی‌‌دارند» (رشیدرضا، بی‌تا، ج2: 259). البتّه ایزوتسو بر آن است که «خطیئه» تقریباً همان معنای «إثم» را دارد و این از مثال زیر به خوبی روشن می‌شود: وَمَن یَکْسِبْ خَطِیئَه أَوْ إِثْمًا...: و کسى که خطا یا گناهى مرتکب شود (النّساء/112) (ایزوتسو، 1378: 507). کلمه «خطیئه» به معنای عملی است که خطا در آن انباشته شده، استقرار یافته است و «خطا» آن فعلی است که بدون قصد از انسان سر زده باشد؛ مانند قتل خطا. همه اینها به حسب اصل لغت است، امّا بر حسب استعمال باید دانست که معنای کلمه «خطا» را توسعه داده‌اند و به عنوان مجاز هر عملی که نمی‌‌بایست انجام شود، از مصادیق خطا شمرده‌اند و هر عمل و یا اثر عملی را که از آدمی بدون قصد سر زده باشد، «خطیئه» خوانده‌اند (که در این صورت، معصیت شمرده نمی‌شود) یا شایسته نبود که انسان قصد انجام آن را بکند (که در این صورت، معصیت و یا وبال معصیت به شمار می‌‌آید) و مراد از«کسب خطیئه» که در آیه 112 سوره نساء آمده، همان معصیت است؛ یعنی انجام دادن عملی که می‌‌داند نباید انجام داد و آن عملی است که با قصد و عمد انجام شود، هرچند سزاوار نبوده که مورد قصد واقع شود (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 5: 122ـ121). معنای اصلی ریشه سامی واژه خطا، ظاهراً اشتباه کردن و از دست دادن بوده است و در حبشی به معنای پیدا نکردن و نیافتن است، از معنای خطا کردن در نشانه‌گیری است که مفهوم گناه کردن پیدا شده است (ر.ک؛ جفری، 1372: 196). 10ـ خیانت (اختنان) یگانه معنای این واژه عبارت است از عمل (قول، فعل یا نیّت) برخلاف تعهّد، و آن عمل چیزی است که از فرد انتظار می‌رود و وظیفه اوست، خواه آن وظیفه امر تکوینی باشد، خواه تشریعی (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 3: 152). مراد از خیانت، هر گونه تعدّی و تجاوز به حقّ دیگری است از سوی هرکس، نه فقط خیانت در امانت. راغب اصفهانی می‌‌گوید: «کلمه خیانت و کلمه نفاق هر دو به یک معناست، با این تفاوت که «خیانت» را در باب نفاقی به کار می‌‌برند که در عهد و امانت بورزند.  این معنا و کاربرد اصلی این دو کلمه است، ولی بعدها مورد استعمال دیگری پیدا کرده است. پس خیانت به معنای مخالفت با حق، به‌وسیله نقض سرّی عهد است و مقابل خیانت، امانت است» (راغب اصفهانی، بی‌تا: 162 و طباطبائی، 1374، ج 19: 693). در تفسیر مجمع‌البیان هم آمده است: «خیانت، شکستن عهد در چیزی است که آدمی را در آن امین دانسته باشند، لیکن این معنا تنها معنای خیانت در امانت است، امّا خیانت به معنای عام، عبارت از نقض هر حقّی است که قرار داده باشند، چه عهد و چه امانت» (طبرسی، 1406ق.، ج 4: 454). فرق خیانت و اختنان «خیانت» مخالفت با حقّ و منع حقّ است با نقض عهد در نهان. در أقرب‌الموارد آمده است: «اختنان همان خیانت است، جز اینکه اختنان از خیانت ابلغ و رساتر است» (قرشی، 1367، ج 2: 315). راغب اصفهانی می‌‌گوید: «اختنان تحرّک میل انسان به خیانت است، نه خود خیانت، ولی عبارت «فَتابَ عَلَیکُم و عَفَا عَنکُم: پس توبه شما را پذیرفت و از شما درگذشت»، در آیه أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَه الصِّیَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِکُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللّهُ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَکُمْ فَتَابَ عَلَیْکُمْ وَعَفَا عَنکُمْ... (البقره/187) نشان می‌‌دهد که آنها خیانت می‌کرده‌اند، نه اینکه میل به خیانت داشته‌اند و بهتر است بگوییم که افتعال در اینجا برای مبالغه است. در این صورت، می‌‌توان گفت که مراد از مبالغه در خیانت ادامه آن است (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج 2: 315). «خائنه» گرچه اسم فاعل است، ولی در آیه 13 سوره مائده معنی مصدری دارد و مساوی با خیانت است و منظور از آن، پیمان‌شکنی‌های بنی‌اسرائیل است و «خوّان» در آیه 107 سوره نساء به معنی بسیار خیانت‌کننده است (ر.ک؛ شریعتمداری، 1372، ج 1: 755ـ754). 11ـ خوض یگانه معنای این واژه عبارت است از فرو رفتن در چیزی که در آن فساد است و شرّ و فساد از لوازم مفهوم «خوض» است و «خَاضَ فِی القُرآن» یعنی باطل و شر را در قرآن وارد کرد (ر.ک؛ مصطفوی، 1360، ج 3: 143ـ142). راغب اصفهانی در مفردات آورده است که خوض در اصل به معنی وارد شدن تدریجی در آب و راه رفتن (و شنا کردن) در آن است، ولی بعداً به عنوان کنایه به معنی «ورود یا شروع به کارها یا سخنان زشت و بد» آمده است (راغب اصفهانی، بی‌تا: 161). بنابراین، این واژه در قرآن مجید بیشتر به «وارد شدن در مطالب باطل و بی‌اساس» اطلاق شده است (ر.ک؛ شریعتمداری، 1372، ج 1: 748). در قرآن کریم، کلمه «خوض» در معنای ورود به آب اصلاً به کار نرفته است و در همه جا به معنای «خوض در باطل» است (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج 2: 312). شعرانی این واژه را به معنای «به باطل مشورت کردن» آورده است (شعرانی، 1398ق.، ج 1: 243). این کلمه با مشتقّات خود، 12 بار در قرآن به کار رفته است. 12ـ رجس (رجز) راغب واژه «رجس» را «شیء قذر و پلید» معنا کرده است و در مجمع‌البیان از زجّاج نقل شده که «رجس نام هر کار تنفّرآور» است و از فرّاء نقل می‌کند که آن نظیر رجز است و شاید «رجز» و «رجس» یک کلمه‌اند و سین به زاء بدل شده است. در قرآن مجید چیزها و کارهایی که با رجس توصیف شده، عبارتند از: خمر، قمار، بُت‌ها (المائده/90)، میته، خون، گوشت خوک (الأنعام/145) (ر.ک؛ قرشی، 1367، ج 3: 56ـ55). «رجز» در اصل به معنی «اضطراب و تزلزل» است که در نتیجه، همان اعمال و اخلاق ذمیمه به انسان دست می‌‌دهد، در حالی که بعضی این لغت را به معنی «عذاب» می‌‌دانند که بر اثر اعمال سوء که موجبات عذاب الهی را فراهم می‌کند، به وجود می‌‌آید و در قرآن مجید، واژه «رجز» غالباً به معنی «عذاب» آمده است. بعضی نیز معتقدند که «رجز» و «رجس» که به معنی «پلیدی» است، مرادف هستند (ر.ک؛ شریعتمداری، 1372، ج 2: 134). «رجز» (پلیدی) به معنای بُت‌ها، هر گونه معصیت، اخلاق زشت و ناپسند، حُبّ دنیا که سرآغاز هر خطیئه و گناه است، عذاب الهی که نتیجه شرک و معصیت است و هر چیزی که انسان را از خدا غافل می‌کند، تفسیر شده است (ر.ک؛ همان: 133). معمولاً «رجس» را به «شرک و بت‌پرستی و یا پلیدی و نجاست» ترجمه می‌کنند و آن را صورت دیگر از «رجز» که در آیه 59 سوره البقره و در آیه 134 سوره اعراف و غیره آمده، می‌‌شمارند (ر.ک؛ ابن‌منظور، بی‌تا، ج7: 219 و راغب اصفهانی، بی‌تا: 186 و...). امّا بر روی هم، دانشمندان در توجیه واژه احساس دشواری می‌کرده‌اند، چون زمخشری گمان می‌‌برد که واژه غلط خوانده شده است و باید به عوض «رُجز» آن را رِجز خواند و سیوطی در الإتقان آن را صورتی دیگر از «رجز» به گویش قبیله هذیل می‌‌داند. امّا احتمال دارد که واژه همچنان که بِل و ارنس گمان برده‌اند، واژه سریانی به معنی «خشم» باشد که در عبارت «غضب‌آینده»؛ مثلاً در انجیل متّی، باب 3 آیه 7 به کار رفته است (ر.ک؛ جفری، 1372: 219). ایزوتسو می‌‌نویسد: «هرگاه مُهر «حرمت» (تابو) بر چیزی زده شود، آن چیز از سطح هستی معمولی بالاتر قرار می‌‌گیرد و حرمت به معنای اصلی دوگانه آن که هم پاکی و هم پلیدی را می‌‌رساند، پیدا می‌کند و به عبارت دیگر، «غیر قابل لمس» می‌شود. به نظر می‌‌رسد که جنبه اخیر شیء «حرمت‌دار» در قرآن مجید با کلمه «رِجس» بیان می‌‌گردد که واژه‌ای است فوق‌العاده پُرقدرت با معنای اصلی «پَلَشت و ناپاک». واژه «رِجس» احساس شدید بیزاری و «رانشِ» جسمانی را القاء می‌کند» (ایزوتسو، 1378: 494). مراجع قرآن کریم. ابن‌اثیر جزری، مبارک بن محمّد. (1367). النّهایه فی غریب الحدیث و الأثر. تحقیق و تصحیح: محمود محمّد طناحی و طاهر احمد زاوی. چاپ چهارم. قم: مؤسّسه مطبوعاتی اسماعیلیان. ابن‌فارس، احمد. (1422ق.). معجم مقاییس اللّغه. الطبعه الأولی. بیروت: دار احیاء التّراث العربی. ایزوتسو، توشیهیکو. (1378). مفاهیم اخلاقی ـ دینی در قرآن مجید. ترجمه فریدون بدره‌ای. چاپ اوّل. تهران: نشر و پژوهش فرزان روز. بیضاوی، عبدالله بن عمر. (1418ق.). أنوار التّنزیل و أسرار التّأویل. الطبعه الأولی. بیروت: دار احیاء التّراث العربی. تاجدینی، علی. (1382). فرهنگ جاویدان المیزان. چاپ اوّل. تهران: نشر مهاجر. جفری، آرتور. (1372). واژه‌های دخیل در قرآن. ترجمه فریدون بدره‌ای. چاپ اوّل. تهران: انتشارات توس. جوهری، اسماعیل بن حمّاد. (بی‌تا). الصّحاح (تاج اللّغه و صحاح العربیّه). تحقیق و تصحیح احمد عبدالغفور عطّار. الطبعه الأولی. بیروت: دار العلم للملایین. راغب اصفهانی، حسین بن محمّد. (بی‌تا). المفردات. تهران: دفتر نشر کتاب. رشیدرضا، محمّد. (1357). تفسیر القرآن الحکیم الشهیر بتفسیر المنار. بیروت: بی‌نا. سجّادی، سیّد جعفر. (1357). فرهنگ معارف اسلامی. تهران: شرکت مؤلّفان و مترجمان ایران. شریعتمداری، جعفر. (1372). شرح و تفسیر لغات قرآن بر اساس تفسیر نمونه. چاپ اوّل. مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی. شعرانی، ابوالحسن و محمّد قریب. (1398ق.). نثر طوبی. چاپ دوم. تهران: انتشارات کتاب‌فروشی اسلامیّه. طباطبائی، سیّد محمّدحسین. (1374). المیزان فی تفسیر القرآن. ترجمه سیّد محمّدباقر موسوی همدانی. چاپ پنجم. قم: نشر فرهنگی رجاء. طبرسی، ابوعلی فضل بن حسن. (1406ق.). مجمع‌البیان فی تفسیر القرآن. الطبعه الأولی. بیروت: دار المعرفه. طریحی، فخرالدّین بن محمّد. (1375). مجمع البحرین. تحقیق و تصحیح احمد حسینی اشکوری. چاپ سوم. تهران: انتشارات مرتضوی. فخرالدّین رازی، محمّد بن عمر. (1420ق.). مفاتیح الغیب. الطبعه الثّالثه. بیروت: دار احیاء التّراث العربی. فیروزآبادی، محمّد بن یعقوب. (بی‌تا). القاموس المحیط. چاپ اوّل. بیروت: دار الکتب العلمیّه. قرشی، سیّد علی‌اکبر. (1367). قاموس قرآن. چاپ پنجم. تهران: دار الکتب الإسلامیّه. کلانتری، الیاس. (1363). لغات قرآن در تفسیر مجمع‌البیان. چاپ اوّل. تهران: انتشارات بیان. مصطفوی، حسن. (1360). التّحقیق فی کلمات القرآن الکریم. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب. نویسندگان: حمید جلیلیان: دانشگاه آزاد اسلامی واحد بناب سید ابوالفضل حسینی بناب فصلنامه سراج منیر شماره 17 ادامه دارد...