سرخط
کتاب زیبا و شورشی مجموعه داستان های کوتاه در باره سی و سه زن آمریکای لاتین است. داستان هایی که تاریخ هستند و نه بیوگرافی صرف این زنان. با هریک از این داستان ها صفحاتی از کتاب عظیم تاریخ آمریکای لاتین از۱۴۹۲ زمان ورود مهاجمان اروپایی به این قاره تا به امروز جان می گیرد. برخی از این زنان اندک شناخته شده و یا اساسا چهره های ناشناخته ای هستند اما آنان نقش تعیین کننده ای در مبارزه برای برابری و آزادی دارند. دیلما روسف رئیس جمهور سابق برزیل یکی از آنان است ...   برای پورتوریکو مُردن "من این افتخاررا داشتم که در 14 مارس 1954 اقدام علیه کنگره ایالات متحده آمریکا را رهبری کنم. هنگامی که درخواست آزادی برای پورتوریکو کردیم، می خواستیم به اطلاع مردم دنیا برسانیم که ما بمثابه یک ملت توسط ایالات متحده آمریکا مورد حمله،اشغال و سوء استفاده قرار گرفته ایم. من ازاینکه در این روز به فراخوان وطنم پاسخ دادم،احساس غرورمیکنم". برای چند ثانیه فقط صدای صاف کردن گلو شنیده می شد و سپس کف زدنها.این کلمات صادقانه،اما برای برخی تحریک آمیز،درنوامبر سال 2000 توسط یک زن شیک و تزلزل ناپذیر 81 ساله دریک سخنرانی ابراز شد. این زن«دولورس لوبرون سوتومایور»1 بعبارتی دیگر بانام شناخته شده «لولیتا لوبرون»2 است. او در اینجا به عنوان عضوی از شخصیت های «کمیته خواستار خروج نیروی دریائی ایالات متحده»، ازجزیره کوچک «وییکس» در پورتوریکو سخنرانی میکرد.این جزیره کوچک بیش از شصت سال زیر چکمه های خارجیان و همچنین برای آزمایش سلاح های سنگین قرار دارد. لولیتا نمادی از مبارزه برای استقلال «بورینکِن»3 (نام سابق پورتوریکو)است. بومیان سرخپوست قبل از ورود کریستف کلُمب، این جزیره را بورینکِن میگفتند. اما بعد از ورود کریستف کُلُمب در سال 1493 نام جزیره به پورتوریکو تغییر یافت. لولیتا در 19 نوامبر 1919 در «لارِس»4 متولد و بزرگ شد. پدرش یک مزرعه را اداره میکرد."درمان نادرست" بیماری شُش باعث شد تا با جثه ضعیف بزرگ شود و در رفتار درونگرا باشد. موقعیکه هنوز خیلی جوان بود او را برای آموختن ریسندگی وخیاطی به «سن خوآن»5،پایتخت پورتوریکو فرستادند. پدر و مادرش نمیخواستند زندگی اش مثلِ تقریبا بقیه زنان روستایی راکد باشد. چندین شرایط لولیتا را در مقابل واقعیات سیاسی کشورش قرار دادند: در هنگام خروج اسپانیایی ها،پورتوریکو نتوانست به استقلال برسد و در سال 1898 به تصرف ایالات متحده درآمد. در سال 1917،واشنگتن شهروندی آمریکا را به ساکنان پورتوریکو تحمیل کرد. زیرا آمریکا در زمان جنگ اول جهانی به گوشت دم توپ نیاز داشت. در سال 1922،«حزب ناسیونالیست» تاسیس شد.هدفش دستیابی به حاکمیت ملی و استقرار جمهوری بود. در سال 1930 «پِدرو آلبیزو کامپوس»6 به رهبریت حزب رسید. وخواهان مبارزه مسلحانه شد. زیرا کسی باور نداشت که دستیابی به استقلال از طریق انتخابات دستکاری شده توسط آمریکا و شرکا ممکن باشد. در حالی که هنوز اقدام مسلحانه آغاز نشده بود که سرکوب در جزیره باجرا درآمد. بویژه هنگامیکه درسال 1934 آیزنهاور،رئیس جمهوری آمریکا،یک آمریکایی را بعنوان فرماندار کل جزیره منصوب کرده بود. در سال 1936، آلبیزو و رهبران حزب دستگیر و به زندان فدرال آلاباما فرستاده شدند. اتهام آنها توطئه علیه دولت آمریکا درپورتوریکو بود.در 21 مارس 1937،در اعتراض یه زندانی شدن آنها،راهپیمائی مسالمت آمیزی در شهر"پونس" برگزار شد. پلیس به روی جمعیت آتش گشود. نوزده تن کشته و صدوبیست تن زخمی شدند. چنین خشونتی لولیتا را منقلب کرد و او را به سمت مبارزه برای استقلال سوق داد. اودر این هنگام 18 ساله بود. در سال 1950 تصمیم به آماده سازی یک قیام گرفته شد.این قیام میبایستی دو سال بعد ازآنکه کنگره آمریکا تاسیس «دولت آزاد مشترک» را بتصویب رساند،شروع میشد.در بین استقلال طلبان ارزیابی اینطور بود که تصویب کنگره یعنی ادامه وضع موجود و لاپوشانی یک واقعیت:"پورتوریکو یک مستعمره باقی خواهد ماند". روستای«خویویا»7 بعنوان مرکز شورش انتخاب شد. در همین روستا،کم کم سلاح ذخیره شدند.«بلانکا کانالس»8 بعنوان مسئول عملیات انتخاب شد. این معلم زن،جنبش«دختران آ زاد»، را دربخش زنان حزب ملی سازماندهی کرده بود. نیروهای سرکوب خیلی زود طرح ها را کشف کردند.بنابراین تصمیم گرفته شد تا انجام عملیات زودترازتاریخ پیش بینی شده باجرا در آید.در 30 اکتبر 1950،بلانکا، گروهی را برای حمله به «خویویا» رهبری کرد. آنها کنترل اداره پلیس و اداره پست را بدست گرفتند. سپس،بلانکا با سلاح در دست با فریاد،استقلال و تولد جمهوری را اعلام نمود. پرچم پورتوریکو برای نخستین باردر انظار عموم به اهتزاز درآمد. این کار بیسابقه بود،زیرا ایالات متحده از سال 1898،افراشتن پرچم پورتوریکو را جرم میدانست.درگیریهای نظامی در چند نقطه جزیره آغاز شد. بمدت سه روز شهر خویویا در دست استقلال طلبان بود،تا اینکه نیروهای نظامی ایالات متحده با حمایت نیروی هوائی و توپخانه،کنترل شهر را باز پس گرفتند. بلانکا دستگیر و بویژه متهم به قتل یک پلیس و زخمی کردن سه نفر دیگر شد. او به شصت سال زندان دائمی محکوم و به زندان ویرجینیا غربی،درایالات متحده فرستاده شد. اما بعد از هفده سال زندان بخشیده شد. میتوان گفت بلانکا نخستین زن پورتوریکویی بود که قیام علیه ایالات متحده را رهبری کرد. همزمان با عملیات فوق،در اول نوامبر، دونفر از ملی گرایان به محل سکونت «هری ترومن»، رئیس جمهور آمریکا، در «بلیر هوس»که محل اقامت مهمانان در واشنگتن است،حمله کردند. ترومن بطور موقت در این محل سکونت داشت. با این اقدام آنها می خواستند به جهان بگویند قیامی که در پورتوریکو بوقوع پیوست یک «مسئله داخلی" نبود که فقط به مردم جزیره مربوط میشد. یعنی چیزیکه واشنگتن و رسانه های اصلی در باره آن تکرار میکردند. به دنبال این وقایع،جزیره فوق العاده نظامی شد.هزاران نفر از فعالان و حامیان استقلال طلبان دستگیر وشکنجه شدند. درمیان آنها، صدها تن از زنان و درپیشاپیش آنها بلانکا جزء دستگیر شدگان بودند. «لولیتا لوبرون» اوضاع را پیگیری میکرد. زیرا او از سال 1941 به نیویورک مهاجرت و درآنجا کار و زندگی میکرد. او بخشی از موج مهاجرت جمعی کشاورزان فقیر به آمریکا بود. در مواجهه با مشکلات برای یافتن شغل، به دلیل نژادپرستی و بدلیل صحبت نکردن به زبان انگلیسی،شغل کارگری خیاطی پیدا کرد.او مجبور به عوض کردن چندین کارخانه بود زیرا هر بار اخراج میشد:" باین دلیل که او همیشه جنبش اعتراضی و اعتصابات را سازمان میداد و بی عدالتی علیه کارگران زن را تحمل نمیکرد". با توجه به حضورش در دهان شیر،تعهد و مسئولیتش نسبت به استقلال بورینکِن(پورتوریکو) را بیشتر می کرد. او بخاطر فعالیت وروحیه ابتکار دراقدامات سیاسی،به عنوان نماینده حزب ملی پورتوریکو در ایالات متحده منصوب شد. یک مسئولیت بزر گ! در سال 1954،دستور العملی دریافت کرد که میبایستی به سه سایت استراتژیک اصلی درایالات متحده را برای حمله آماده کند.هدف اصلی این حمله بیش از هر چیز جلب توجه بین المللی بخاطر استقلال بود. اول مارس،تاریخ اولین عملیات همزمان با افتتاح کنفرانس کشورهای بین قاره آمریکایی در کاراکاس بود. در این هنگام لولیتا 34 سال داشت.او حمله به کنگره را نخستین هدف و خودش را برای فرماندهی عملیات پیشنهاد کرد.سه مرد او را همراهی میکنند: «رافائل کانسل میراندا»9، «ایروینگ فلورس»10 و «آندرس فیگوئرا11. آن روز صبح،لولیتا به سمت ایستگاه راه آهن رفت و در آ نجا سه همرزم خود را دید.آنها فقط سه بلیط رفت برای واشنگتن خریده بودند. آیا آنها فکر می کردند که زنده جان سالم بدر نخواهند برد؟ همه چیز مهیا بود، لباس بسیار زیبا پوشیده بود:"روسری رنگی کوچک به گردن،جلیقه،دامن بلند که تقریبا تا قوزک پایش،کفش پاشنه بلند و یک کلاه زیبا بِرره مخملی سیاه که موهای فرفری اش را میپوشاند. آنها مثل همه توریستها واردساختمان کنگره شدند و به سمت گالری بازدیدکنندگان رفتند.آنها چند دقیقه به سخنان نمایندگان در باره مهاجران مکزیکی فاقد اجازه نامه گوش دادند. در ساعت چهارده و سی و دو دقیقه بعد از ظهر،لولیتا بلند شد و فریاد زد "زنده باد پورتوریکوی آزاد"، سپس پرچم پورتوریکورا به اهتزاز در آوردند. هر چهارنفر شروع به خالی کردن سلاح های خود کردند. نزدیک به سی گلوله شلیک شد.لولیتا همه خشابش را بسوی سقف کنگره شلیک کرد.انگار که نمیخواست کسی را زخمی کند. از 243 نماینده حاضر،پنج نفر زخمی شدند که زخم یکی از آنها شدیدتر بود.این تنها و نخستین بار در تاریخ ایالات متحده آمریکا بود که کنگره مورد حمله قرار می گرفت. آنها بدون مقاومت دستگیر شدند. در زمان دستگیری او فریاد زد: "من برای کشتن کسی نیامدم، من آمدم تا برای پورتوریکو بمیرم"!، او در جواب به سئوالات روزنامه نگاران می گوید" من یک انقلابی هستم".                                                             آنها متهم به تلاش به قتل و ضرب و جرح به مرگ محکوم شدند. اما ترس از واکنش شدید درپورتوریکو، آیزنهاور، رئیس جمهور آمریکا را بر آن داشت تا محکومیت آنها رابه حبس ابد کاهش دهد. لولیتا در ویرجینیا غربی زندانی شد. او در اینجا با «بلانکا کانالس»،رهبرقیام دیدار کرد. پس از 25 سال زندان،در سال 1979، جیمی کارتر،رئیس جمهور آمریکا، به آنها عفوعمومی داد. فیگوئرا،یکی از دستگیر شده های همراه لولیتا در زندان فوت کرده بود. به رغم اصرار وکلا و خانواده های آنها، هیچ یک از آنها درخواست استفاده از آزادی مشروط نکردند. بعد از آزادی در پورتوریکو ازآنها بعنوان قهرمان استقبال شد. آنها بلافاصله تعهداتشان برای استقلال جزیره شان آغاز کردند. در 19ژوئیه(جولای) 2001، ودر سن 82 سالگی به شصت روز زندان محکوم شد:"اواز پرداخت سی هزار دلار وثیقه ایکه قاضی علیه او صادر کرده بود،خودداری کرده بود". دراعتراض به حضور نیروی دریائی ایالات متحده، اوهمراه دیگر معترضین علیه حضورتاسیسات نظامی ،در جزیره کوچک «ویاسکیز»12 وارد پادگان و دستگیر شدند. سرانجام نیروی دریائی دراول ماه مه 2003،تاسیسات «ویاسکیز»را ترک کرد. لولیتا دراول اوت(آگوست) 2010،درگذشت. تابوتش با پرچم پورتوریکو پوشیده شد و درکنار بزرگترین چهره استقلال طلبان،همچون «پِدرو آلبیزو کامپوس» به خاک سپرده شد. اما در هنگام خاک سپاری، ضد استقلال طلبان و همه کسانی که می خواستند پورتوریکو همچون یک ستاره بیشتر برپرچم ایالات متحده اضافه شود،جشن گرفتند. در مقابل،برای همه کسانی که برای استقلال مبارزه کردند و ارزشهائی که لولیتا برای آنها مبارزه میکرد توسط شوهرش ـ یک پزشک که با او در سال 1986 ازدواج کرده بود ـ با این کلمات یاد آور شد: "من نگهبان سرزمین مادری خود هستم". لولیتا در سال 1997،دربرابرکمیته کنگره ایالات متحده در باره اقدام نظامی اش گفته بود:"این یک اقدام بخاطر نفرت نبود،بلکه سومین فریاد برای آزادی ملتی بود که در حا ل انقراض است".قانونگذاران حیرت زده فقط پیامش را گوش میکردند:"هر کس حق دارد از حق خود برای آزادی ایکه خداوند باو داده است،دفاع کند". سال بعد،اودر مصاحبه با روزنامه اسپانیایی «ال موندو» درباره تضعیف کمی فعالین استقلال طلب توضیح میدهد:" چرا آرمانهای استقلال طلبانه هنوز درجایگاه سالهای 1930 و1940 باقی مانده است؟ در جواب میگوید:این بزرگراهها را میبیند،کسانیکه با این خودروهای بزرگ رانندگی میکنند! چگونه میتوانیم از آنها بخواهیم که خودروها را رها کنند و به چریکها در کوهها بپیوندند؟ این دوران سپری شده است". سئوال بعدی از او:"آیا از کاری که در سال 1954 کردید،پشیمان هستید؟ پاسخ او همانند تعهداتش تند و تیز و تقریبا همان بود که در کنگره فریاد زده بود:" نه". در صورت نیاز دوباره انجام میدهم. مبارزه مسلحانه آخرین وسیله خلقهاست. ما مبارزین آزادی قاتل نیستیم، اما هیچ روش دیگری برای احقاق حقوق وجود نداشت. علاوه براین، کشورهایی که هزاران نفر از مردم را کشته اند به چه حقی می توانند از تروریسم صحبت کنند؟[...]در شرایط امروز، من دست به اسلحه نخواهم برد،اما میپذیرم که مردم حق استفاده از تمام امکانات در دسترس خود برای به دست آوردن آزادی را دارند". 1-Dolores Lebron Sotomayor, 2-Lolita Lebron,3-Borinquen,4-Lares,5-San Juan,6--Pedro Albizu Campos,7-Jayuya,8-Blanca Canales,9-Rafael cancel Miranda,10-Irving Flores,11-Andrés Figueroa,12-Vieques. برای انتقامجوئی، جاده هرگز زیاد طولانی نیست                                                                                                                                            زمانی که ارنستو«چه» گوارا ترور شد،سرهنگ بولیویایی «روبرتو کانتانیلا»1 دستهای او را قطع کرد. این یک اهانت وحشتناکی است که این سرهنگ در9اکتبر 1967 مرتکب شده بود. این سرهنگ یکی از منفور ترین فرد درنزد اکثر نیروهای چپ و رادیکال در جهان بود. این سرهنگ،دو سال بعد، 9 سپتامبر 1969، با قنداق تفنگ، ستون فقرات زندانی «گیدو پاردو»2 معروف به «اِنتی» را خُرد و سپس او را به قتل رساند. اِنتی یکی از پنج رهبر چریکهای بازمانده همراه چه گوارا در بولیوی بود. دولت وقت بولیوی از ترس قتل رسیدن این سرهنگ،او را بعنوان کاردار درشهر هامبورگ آلمان منصوب میکند. سرهنگ دراول آوریل 1971،دروسط روز در آلمان اعدام شد. یک زن زیبا، بلند قد و باریک، با پوشیدن یک کلاه گیس بلوند(طلایی) و عینک آفتابی، با شلیک سه گلوله او را در جا به قتل رساند. پیش ازاین عمل،این زن با تعیین وقت قبلی،خود را یک استرالیایی معرفی کرد که بدنبال اطلاعات توریستی است.کانتانیلا در دفتر کارش درانتظاراو بود.این زن بیوه پس از مبارزه با کسیکه شوهرش را کشته بود،بی سر و صدا و بدون هیچ ردپائی از خود، صحنه قتل را ترک کرد. قبل از خروج از ساختمان،کلاه گیس، تفنگ و ساک را از خود دور کرد. در داخل ساک یک تکه کاغذ بود که روی آن نوشته بود:" یا مرگ یا پیروزی. امضاء «ای.ال.ان». این رویداد خبری به دور جهان چرخید. بسیاری از مردم،بویژه چپ ها این رویداد راجشن گرفتند. یک زن در جایی اعلام کرد" برای انتقامجوئی جاده هرگز زیاد طولانی نیست". بدون هیچ گونه شواهد و مدرک،پلیس آلمان «مونیکا ارتل»3 را متهم کرد. روزنامه ها،مثل همیشه خبر را بارها و بارها تکرار میکردند. شکار قاتل اعلام شد. مونیکا در سال 1953 در 15 سالگی به بولیوی آمده بود. او همراه مادر و خواهرانش به پدرش «هانس» ملحق شدند. پدرش از سه سال پیش در«شیکیتانیا»،دریک صد کیلومتری «سانتا کروز» اقامت گزیده بود. در این منطقه، هانس خود را در دشتی تقریبا بِکر و هم مرز با برزیل،مانند فاتحان اسپانیاییها میدانست. درواقع هانس،به ویژه خودرا در اینجا مخفی کرده بود.فراری بود.اوبه عنوان یک عکاس در طول جنگ دوم جهانی،یکی از بزرگترین پروپاگاندیست(مبلغ) نازیسم بود. به عنوان «عکاس مارشال رومل» با سابقه طولانی خدمت به مارشال از قوی ترین مردان شناخته شده رایش سوم. هنگامی که نیروهای شوروی در 2 ماه مه 1945 وارد برلین شدند و نیروهای نازی را تارو مار کردند، هانس باکمک سرویس های اطلاعات نظامی ایالات متحده و واتیکان موفق به فرار میشود. در قبال این کمک،او اطلاعاتی را که در دست داشت،به آمریکایی ها میدهد. مشخص نیست که چگونه او توانست سه هزار هکتار زمین در آن منطقه را به تصرف در آورد. زیرا تنها دارائیش در موقع ورود به این منطقه از بولیوی،یک ژاکت کاموایی بود.این ژاکت همان ژاکتی بود که همه افسران نازی میپوشیدند وتوسط یکی ازمعروفترین کارخانه های دنیا طراحی وتولید میشد:«هوگو باس»4. به طور عمده این زندانیان فرانسوی بودند که ماشین آلات را می چرخاندند. بنابراین، مونیکا دوران کودکی خود را در قلب شور و هیجان نازیسم به سر برد. حالادر بولیوی، به عنوان یک نوجوان،دنیای کاملا متفاوتی داشت.اما به لحاظ اجتماعی، این چنین نبود،زیرا خانه اش محل رفت و آمد دائمی نازی های فراری بود. گرچه این نازیها توسط آمریکا محافظت می شدند. مونیکا در سال 1958 با یک آلمانی ازدواج کرد و برای زندگی به شمال شیلی، در نزدیکی معادن مس رفتند. تقریبا بمدت ده سال نقش زن خانه داررا تحمل کرد.شاهد زندگی رنجبار و مشقتبار کارگران معدن بود،این شواهد نگاهش را از جهان و انسان تغییر دادند. برای زندگی به «لاپاز»،پایتخت بولیوی رفت و خانه ای برای کودکان یتیم برپا کرد. او که در میان نژادپرستان بزرگ شده بود، در حال حاضر در جمع جامعه ای از سرخپوستان زندگی میکند. در طول همین مدت بود که تماسهای خود را با نیروهای چپ بولیوی آغاز کرد. مونیکا درسفرهایش برای جذب سرمایه درتوسعه پروژههایش،روابط نزدیکی با چپ های اروپایی و به طور عمده با آلمانیها داشت. به گفته خواهرش «بئاتریکس»،مونیکا یک زن پرانرژی، پراحساس بود و طیف گسترده ای از دوستان داشت. بنابه گفته خواهرش، برای مونیکا،چه گوارا "یک خدا بود". قتل چه گوارا اورا بشدت منقلب وپرازدرد کرد. آن هم چه گوارای چریک. بنابراین پیوستنش به ارتش آزادیبخش ملی(ای.ال.ان.) خیلی طبیعی بنظر میرسید. او در واقع یک چریک نبود بلکه یک شبه نظامی«میلیس» و مسئول پشتیبانی لجستیکی بود.این مسئولیت خطرناکتر ازکارچریک هایی بود که در کوهها مستقر بودند. نام مستعاررزمی اش«ایمیلیا»بود.این نام به زبان قبایل سرخپوست آیمارا به معنای "دختر بچه هندی = سرخپوست" است. خواهر او می گفت که او "مصمم به تغییر جهان "بود. ازهمان آغاز، مواضع سیاسی اش موجب اختلاف نظر با پدرش شد. با این حال پدرش به او اجازه داد تا از خانه بزرگ متعلق به خانواده در پایتخت، لاپاز،استفاده کند. مونیکا منطقا از این خانه برای پنهان کردن سلاح و پناه دادن چریکها استفاده میکرد. اما روزی که به «لا دولوروزا»5 روستایی که مزرعه پدرش،هانس،رفت و از او خواست تا در مزرعه ساختنمانی برای اردوگاه آموزشی بسازد، پدرش باو دستور داد بیرون برود وهرگز برنگردد. در طول چهار سال زندگی مخفی،فقط سالی یکبار به خانواده اش نامه می نوشت.او هر بار به آنها میگفت که همه چیز خوب است. در سال 1969 آخرین نامه را برای آنها فرستاد و در پایان نوشت: "خداحافظ، من می روم و شما هرگز مرا نخواهید دید". خانه لاپاز یک مکان مخفی برای «اِنتی پارِدو» بود.این خانه همچنین شاهد عشق پرشوری بود که مونیکا و چریکها را به هم پیوند میداد. «اِنتی» برای او یک عشق بزرگ. بعد از اعدام کانتانیلا، مونیکا بیشتر وقت خود را خارج ازبولیوی، به طور عمده در کوبا و در فرانسه بسر میبرد. او یک گذرنامه جعلی آرژانتینی داشت. اگرچه چندین سرویس اطلاعاتی بویژه آلمانی و سازمان سیا در ردپایش بودند اواما با سهولت نسبی تغییر مکان میداد. وزارت کشور بولیوی برای دستگیری مونیکا پاداشی بیشتراز آنچه برای چه گوارا ارائه شده بود وعده داد. یک روز پدرش یک پوستر با تصاویری از مهمترین«تروریست ها» و پاداش تعیین شده برای دستگیریشان را دید. عکس مونیکا هم در میان آنها بود. یک مرد او را بخوبی میشناخت. نام او«عمو کلاوس» بود. پدرش تصمیم گرفت به او تلفن بزند. این مرد میگفت یک تاجر و نامش «آلتمن» است.    مونیکا خیلی دیرتر فهمید که نام واقعی او «کلاوس باربی»6 یک "جنایتکار جنگی" است. کلاوس باربی در سال 1943،در جریان جنگ دوم جهانی،رئیس رکن مخوف گشتاپوی هیتلری در شهرستان «لیون»،فرانسه بود. مسئول شکنجه،قتل و فرستادن چهار هزار نفر به اردوگاههای مرگ. به علت شدت ظلم و ستم به «قصاب لیون»7 ملقب شده بود. در پایان جنگ دوم جهانی، نیروهای امنیتی فرانسه میخواستند او را دستگیر کنند، اما ناپدید شده بود. البته باید گفت که او ازحمایت نیروهای خارجی بهره میبرد: سرویس ضد جاسوسی ارتش ایالات متحده. این جنایتکار به خاطرداشتن اطلاعات با ارزش درباره سیستم جاسوسی شوروی و مقاومت سازماندهی شده توسط حزب کمونیست فرانسه،برای آمریکا با اهمیت بود. سرویس ضد جاسوسی آمریکا جنایات «باربی» را توجیه میکرد و میگفت جنایتش "اقدامات جنگی" بود. او در سال 1951 با کمک واتیکان، به آرژانتین وازآنجا به بولیوی فرستاده شد. در اینجا ملیَت بولیوی میگیرد و به بازوی راست سازمان سیا ومشاور دیکتاتوری ها در آمریکای جنوبی میشود. بله، همانطوریکه میگفت او کاملا یک "بازرگان" بود. اما در صنعت کوکائین و تسلیحات. « بئاتریکس»8 خواهر مونیکا می گفت که "باربی ازهر جابجائی خواهرم با خبر بود و به خوبی مطالعه کرده بود". با ارتباطاتی که داشت،این یک چیزغیرطبیعی نبود. در واقع ارتباط و همکاری او با پلیس مخفی آلمان وجود داشت. از روزی که مونیکا برای آخرین باراروپا را بسوی بولیوی ترک کرد،مورد تعقیب بود. به نظر میرسد که باربی چند روزی ردپای مونیکا را گم کرده بود،تا زمانی که این جنایتکار دوباره اورا در مرکز شهر لاپاز شناسایی کرد. مونیکا مانند یک هیپی یا کولی ها لباس پوشیده بود. باربی او را از پاهای ظریف وشیک ونرمه گوش امتداد شده اش شناخت. اوبلافاصله به وزارت کشور اطلاع داد تا مونیکا را تعقیب کنند. وزارت کشور بولیوی یک گروه آدمکش که به«نگرو» معروف و مامورانجام کارهای کثیف هستند را، به تعقیب مونیکا فرستاد. مونیکا همراه یک آرژانتینی بود. وقتیکه آنها به خانه پدرش نزدیک شدند،یک زن فروشنده از خطری که متوجه آنها است،اطلاع داد: محل اشغال و منطقه توسط نظامیان احاطه شده بود.سه روز بعد، مامورین آنها را در «آلتو»، شهری نزدیک پایتخت پیدا کردند. این روز،12 ماه مه 1973 است. یک خانه امن باصطلاح ظاهرا مخفی، اما با این وجود، پلیس محل را شناسایی کرده بود.این چریک و همراهش تا آخرین مهمات علیه حمله پلیس مقاومت کردند. پلیس اعلام کرد که آنها در این درگیری کشته شدند. اما چند سال بعد،هانس، پدرش گفت که دخترش پیش از به قتل رسیدن،شکنجه شده بود. خانواده هم از طریق مطبوعات از کشته شدنش مطلع شد.زیرا تمام روزنامه ها و رادیوها این حادثه را منعکس میکردند. خواهرانش با سفارت آلمان برای تحویل گرفتن جسد تماس گرفتند. کارگزاران سفارت در قبال مرگش با بی تفاوتی واکنش نشان میدادند. آنها فقط به جواب وزارت کشور بولیوی اکتفاء و به خانوادش انتقال دادند: او"به رسم مسیحییت دفن شد". پدرش هم یک انگشت برای اعتراض بلند نکرد. جسدش هرگز پیدا نشد. فقط یک پلاک ساده در ورودی گورستان لاپاز نصب شده است: " اینجا مونیکا ارتل آرمیده است". بئاتریکس نقل میکند که او یک روز باربی را در خیابان میبیند. باربی مودبانه بمن سلام کرد و گفت" از آنچه برای خواهرت اتفاق افتاده جای تاسف است، من از آن متاسفم". من(بئاتریکس) هیچ احساس تنفری نسبت باو نداشتم. ما فقط می خواستیم جسد خواهر مان را تحویل بگیریم[...) هرگزنفهمیدم که آیا این باربی بود که مونیکا را به قتل رساند یا نه؟ سرانجام در فوریه 1983 باربی به فرانسه تحویل داده شد. و در25 سپتامبر 1991 درفرانسه در زندان فوت کرد. مونیکا انتقام قتل بی شرمانه رهبران بزرگ انقلاب، چه گوارا و اِنتی را که قهرمانان او بودند را گرفت. در باره اتهامات علیه مونیکا، دادستان هامبورگ،مونیکا ارتل را محکوم کرد.اما پرونده را بدون حل و فصل مختومه اعلام نمود. زمانیکه مونیکا به قتل رسیده بود،دیکتاتور هوگو بانزر9 دربولیوی در قدرت بود.    تصادف عجیب و غریب اینستکه این دیکتاتورهمسایه خانواده ارتل بود. پدرمونیکا جسد دخترش را که از همه بیشتر دوستش داشت،هرگز از دیکتاتورتقاضا نکرد. هنگامی که پدرش نمی توانست از موضوع طفره برود،فقط میگفت:"اگر او(دیکتاتور) دستور قتلش را داد،حتما دلیلی وجود داشت". 1-Roberto Quintanilla,2-Guido Paredo(inti),3- Monika Ertel,4-Hugo Boss,5-La Dolorosa,6-Klaus Barbie,7- le boucher de Lyon,8-Beatrix,9-Hugo Benzer. صفحه سفید نوه شاعر شناخته شده ،دختر جلاد بود نام او«سوزانا لوگونِس»1 مشهور به « پیری»2 است. و در 30 آوریل 1925 در«بوینس آیرس»،پایتخت آرژانتین متولد شد.                 پدربزرگ او یک شاعر شناخته شده ای بود که به فاشیسم گرائید و خودکشی کرده بود. سوزانا از دوران جوانی، از بیماری سِل استخوان رنج میبرد و چندین سال پایش درگچ بود ودر نهایت پای چپ اش کوتاه تراز پای راست. اگر چه مخفی کردن لنگی اش غیرممکن بود،اما گفته میشد که او با پوشیدن لباس شیک،با شخصیتی قوی و طنز ذاتی اش، وگاهی اوقات با ترشرویی،باعث فراموشی چنین نقصی میشد.دختر او، «تابیتا پرالتا»3 میگفت که مردم بواسطه هوش و روش گفتگوی درخشانش متوجه نقص فیزیکی اش نمیشدند. او مشروب نمینوشید،اما سیگار روی سیگار میکشید.دوران کودکی و نوجوانی اش بخاطر لنگ راه رفتن،مورد تمسخر قرار میگرفت.اما لنگی او کمتر از آنچه که «پدرش لئوپولدوـ"پولو"ـ لوگونِس»4 انجام داده بود،مورد تمسخر قرار میگرفت. درسن ده سالگی،از طریق یک کاریکاتور منتشر شده در یک روزنامه،متوجه شد که پدرش یک شکنجه گر بود. بدتر از این، شنیدن حرفهای مردم در باره آزار جنسی بچه ها توسط پدرش. دیکتاتور،«خوزه فلیکس یوریبیو»5 که رهبری آرژانتین از سپتامبر 1930 تا فوریه 1932 را دردست داشت، لئوپولدو را به سِمت فرماندهی(کمیسر) پلیس منصوب کرد.دیکتاتور بطور حتم میدانست که برگه های اطلاعاتی پلیس در باره «پولو» حاکی از آن بود که او لواطگر وسادیست(آزار جنسی) بود.دیکتاتوربرای سرکوب مخالفانش به یک چنین شخصی نیاز داشت. در زیرزمین زندان، «پولو» یک اتاق بازجویی و شکنجه راه انداخت.او یک ماشین کوچکی ساخت که برق تولید میکرد. «پیکانا»(سیخک) 6. اگر دراستفاده از این دستگاه "افراط" نمیشد و قلب هم مقاومت میکرد، تخلیه الکتریکی تولید شده توسط ماشین فرد را نمی کشت اما درد وحشتناکی ایجاد میکرد. دو طرف سیم به دستگاه تناسلی،دندانها و نوک سینه و پستان وصل میشدند. این «کشف» سپس توسط ارتش استعماری فرانسه در طول جنگ استقلال طلبانه (1954ـ1962) در الجزایر روی مردان و زنان الجزایری مورد استفاده قرار گرفت.درقاره آمریکا،دیکتاتوری برزیل از سال 1964 موثر بودن دستگاه را آزمود. سپس، «اف بی آی» و سازمان سیا بطور وسیع از آن استفاده کردند. به همین دلیل است موقعیکه «پیری» میخواست خودش را معرفی کند میگفت:" نوه شاعرشناخته شده و دختر شکنجه گر".    زمانی که دانشجوی فلسفه و ادبیات در دانشگا بوینس آیرس بود،با مردی آشنا شد و با اوازدواج کرد ودارای سه فرزند شد. در سال 1958،او بیش از هر چیز ترجیح می داد وارد نقدهای اجتماعی بشود تا اینکه یک زن متاهل و در خانه بماند.او استاد دانشگاه، نویسنده، روزنامه نگار و مترجم بود. مثلا نویسنده آرژانتینی «مانوئل پوییگ»7 بخشی از شهرت جهانی اش را مدیون سوزانا است.(کتابهای پوییگ: بوسه زن عنکبوتی؛قلب رقص تانگو ؛خیانت ریتا هیورث؛داستان بوئنوس آیرس؛لعنت ابدی؛جبران خون عشق؛سقوط گرمسیری.م). کسانی که او را میشناسند،میگویند که "او یک مادر کم متعارف بود".مثلا دخترش «تابیتا» نقل میکند،مادرش هر زمانیکه میل دادشت به کالج میرفت."مادرش به بیتا میگفت" من همیشه 36 کلمه برای غیبت داشتم. از همه مدارس اخراج میشدم.مادرم بمن میگفت حالا برو یک مدرسه دیگر پیدا کن". همه میگفتند که "پیری" یک "دوست قابل اعتماد" است و دارای"خصوصیات سبُک و افراطی و خودمحور" بود.این قطعی است که اوازهر جهت یک زندگی پرشور،سخت،بینهایت آزاد داشت. گفته میشد که "گرد آور" تعداد زیادی دوست پسرعاشق بود.    در آپارتمان اش،بطور مرتب جشن برگزار می کرد وروشنفکران چپ مانند «کینو»(پدر مافالدا)، «پاکو یوروندو» و «خوآن گِلمن» در این مجالس شرکت داشتند. در یکی از این شب ها یا یکی از همین روزها بود که او علاقه و شور وعشق وافر وآرمانهای سیاسی اش را با «رودولفو والش»8 سهیم شد.آنها برای شش سال عاشق و معشوق بودند. سوزانا با حمایت از رودولفو،نگذاشت اودست از نویسندگی بردارد. او چندین آثارش را ویرایش کرد.والش،پدر روزنامه نگاری تحقیقی در آرژانتین،نمایشنامه نویس تئاتر هم بود. اما آنطوریکه خودش میگفت،او قبل از هر چیز یک انقلابی بود.اوجزء گروه چریکی «مونتونروس»9 بود.در 25 مارس سال 1977،عملیات ویژه ارتش والش را در مرکز شهر محاصر کرد. نزدیک بود او را دستگیر نکنند،زیرا او برای دفاع از خود چندین گلوله شلیک کرد.بشدت زخمی و دستگیرو سپس مفقود شد. پیری همان مسیر را درپیش گرفت.اگرچه از طبقه خُرده بورژوازی بود و مشکلات اقتصادی نداشت، تصمیم گرفت در سن 50 سالگی یک فعال چریکی شود.این هم در دوره دولت «ایزابل مارتینز»،همسر سابق رهبر آرژانتین «خوآن دومینگو پرون»10بود. پیری شروع بکار آموزش دهی در محله های فقیر کرد. از آنجائیکه تماس های اجتماعی اش به او اجازه میدادند تا به بعضی از خانه ها رفت و آمد کند، فعالیتهای اطلاعاتی سری وارتباطاتی خود را در اختیار چریکهای «مونتونروس» قرار میداد. تا 20دسامبر،1977: در سن 52 سالگی،در طول تعطیلات کریسمس،دروسط تابستان آرژانتین در یک آپارتمان در پایتخت،توسط یک کماندوی نیروی دریایی ربوده شد.از یکسال پیش کشور باردیگر تحت دیکتاتوری قرار داشت. تابیتا،دختر سوزانا می گوید که در آن زمان مادرش با مادرخودش(مادربزرگ) قهر بود:"هنگامی که پیری ناپدید شده، مادر بزرگ من که با یک ارتشی دوست بود، یک انگشت هم بخاطر دخترش بلند نکرد. مثل این بود که به من بگوید: "خوب، مادرتو تصمیم گرفت آنطوریکه میل داشت زندگی کند. پس سزاوار است". یک نوع روابط بسیارخاص در بین خانواده وجود داشت.تابیتا درباره نگرش و رفتار مادر بزرگ خود توضیح می دهد:" اساسا،آزادی عمل هر شخص که فکر میکند میتواند هر چه میخواهد انجام دهد یعنی خود را بالاترازهمه دانستن است. این آزادی یعنی خُرد کردن دیگران". اینطور حدس زده میشود که پیری در 17 فوریه 1978،به قتل رسیده است.او حداقل در سه مرکز مخفی بازداشت بود. به طور مداوم با تکنیک های شکنجه آموزش داده شده ی پولو(پدرش) شکنجه میشد.شاهدان میگفتند که اوتا آخرین لحظه حس شوخ طبعی طعنه آمیز را که مشخصه او بود،با خود داشت. با طنز به جلادان خود میگفت که آنها حتی مثل پدرش نمیتوانند خوب شکنجه کنند. هر شوک الکتریکی با "پیکانا" سیخک، نشانه های ننگین شکنجه پدرش است که هفت سال قبل در سال 1971،خودکشی کرد. سوزانا آنروزراجشن گرفته بود. 1-Susana Lugones, 2-Piri, 3-Tabita Peralta, 4-Leopoldo« polo » Lugones, 5-José flix Uriburu, 6-picana, 7-Manuel Puig ,8-Rodolf Walsh, 9-Montoneros, 10-Juan Domingo Peron. بانوی آهنین او توانایی دستوردادن را دارد و با این خصوصیات شناخته شده است. بی جهت نیست که او را "بانوی آهنین" صدا می کنند. هنگامی که در دیدار با روزنامه نگاران از "طبع انفجاری" اش پرسیده شد، او با صراحت گفت:" من بخشی ازدولتی هستم که در آن کشور هیچ مردی مسئولیت خود را به عهده نمی گیرد". او در 14 سپتامبر 1947 درشهر برزیلی «بِلواوریزونت»1 از یک مادر معلم برزیلی و یک پدر مهاجر کمونیست بلغاری متولد شد. ازهمان نوجوانی کتابهای «مارسل پروست»،«سارتر»، «سوفوکل»، «بالزاک» و «زولا» را میخواند.و خیلی زود درجوانی وارد سازمان های چپ گرا شد. او یکی از کسانی بود که پس از کودتای نظامی 31 مارس 1964،که منجر به سرنگونی دولت «جوآ او گولارچ»2 (ژائو گولارت) شد، با اسلحه علیه نظامیان مبارزه کرد. کودتاچیان مدعی بودند برای متوقف کردن دولتی که بسمت "کمونیست منحرف" می شد، کودتا کردند. از نظرکودتاچیان،اجرای برنامه ها برای تغییرات اجتماعی و اقتصادی، از جمله اصلاحات ارضی، کمونیستی بود.کودتاچیان همچنین از خود گولارچ که مالک اراضی و کاتولیک بود انتقاد میکردند که چرا با کشورهای سوسیالیستی روابط دیپلماتیک برقرار کرده و مخالف تحریمهای واشنگتن علیه کوبای انقلابی است. دیکتاتوری تا سال 1985،در قدرت بود.این دیکتاتوری توسط «ورنون والترز»3 معاون آینده سازمان سیا و «فرانک کالوچی»،وزیر آینده دفاع ایالات متحده مشاوره میشد. با این کودتا، واشنگتن سیاستی را که تاکنون پیش می برد یعنی دیکتاتوریها را مثل قارچی که بعد از باران رشد می کنند در آمریکای لاتین رسمی کرد. بنا به گفته ویلیام بلوم،مقام سابق وزارت خارجه، موضع رسمی واشنگتن اینطور بود:"بله سرنگونی دموکراسی مایه تاسف است،اما کشوراز کمونیسم نجات یافته است". آرشیو سرویس های امنیتی برزیل نشان می دهد که این بانوی آهنین دردورهای مخفی شدن، از نام های مستعاری مانند «پاتریشیا»4 «ماریا لوسیا» یا «لوئیزا»، استفاده میکرد اما با نام «واندا» بیشتر شناخته شده بود.آرشیو پلیس او را درسال 1967عضو یک سازمان انقلابی،بنام «سازمان انقلابی کارگران مارکسیستی» (پی.ای.ال.ای.پی.)،طبقه بندی کرده بود.گرچه او قبل و بعد از سال کودتا در این گروه فعال بود.وقتی در سال 1967 دانشجوی علوم سیاسی بود،درسازمان پُلُپ انشعاب شد و واندا تصمیم به ماندن با شاخه «فرماندهی آزادیبخش ملی»(کولینا) 5 شد که اولویت را به مبارزه مسلحانه میداد. درهمین سال با یکی از کادرهای سازمان ازدواج کرد. در 21سالگی، استعداد رهبریش چنان خیره کننده بود که فعالان مرد بدون گله مندی از اوتبعیت میکردند. واندا،درپایان سال تحصیلی دوم اقتصاد مجبور شد به طور کامل مخفی شود وبا شوهرش به «ریو دو ژانیرو» نقل مکان میدهند.مسئولیتهای سیاسی شوهرش،او را مجبور میکرد تا در دیگر شهرها حضور داشته باشد. درحالیکه واندا در عملیات نظامی،انتقال تسلیحات،پول ودیگر حمایت ها ادامه میداد. درمیان غم و اندوه و احساس این نوع تنهایی درشرایط شورش شهری،اوعاشق یک وکیل بنام «کارلوس فرانکلین پایشو دی آرااوجو»6 شد. این وکیل هم بطور مخفی زندگی میکرد.عاشقانه ای که تقریبا 30 سال ادامه داشت. او با عاشق جدیدش، درادغام دو سازمان «کولینا» با سازمان چریکی « وانگاردا آرمادا انقلابی پالمارس» 7 (آوانگارد مسلح انقلابی پالمارس)،که در سال 1969 شکل گرفته بود شرکت کرد. سازمان جدید به یکی از نیروهای مسلح مخالف دیکتاتوری با هدف مشخص شکل گرفته شد: "پیش بردن همه جنگهای انقلابی و ساختن حزب طبقه کارگر با هدف به قدرت رسیدن وایجاد سوسیالیسم". واندا مسئول ارتباط بین رهبری ملی و کماندوهای منطقه ای و همچنین رابط با اتحادیه ها و سایر سازمان های اجتماعی و نیزدیگر ماموریتها بود.در آرشیو سرویسهای امنیتی برزیل در باره او آمده است: "تروریست،حمله کننده به بانک".لازم به ذکراست که بین سال 1968 و 1969 او درحملات به بانک«بانِسپامرکانتیل» 8 وهمچنین سرقت مسلحانه از یک پادگان ارتش و یک پاسگاه پلیس شرکت کرد. واندا یکی از زنانی بود که درطرح عملیات حمله و تصاحب 2.5 میلیون دلار شرکت داشت. اودر سال 1969،با یک گروه از زنان و مردان برای تصاحب این مبلغ به خانه معشوقه فرماندار ریودو ژانیرو،«ادحمار باروس»9 حمله کرد. این گروه می دانست که «ادحمارباروس»،ثروتهای خود را از طریق فساد بدست میآورد و یک بخش از آنرا درخانه معشوقه اش مخفی میکند. بنا به گزارش مطبوعات،این عملیات یکی از "بزرگترین سرقت در تاریخ" برزیل بود. واندا تاکید داشت که دراین عملیات هرگز یک تیرهم شلیک نکرد و کسی را نکشت.    او اذعان می کند که متخصص باز و بستن سلاح است ودر طراحی حمله برای تامین مالی اهداف چریکها شرکت کرده است. سازمان چریکی اوروگوئه ای «توپا مارو» یکی از مدلهای مسلح او بود. او در 16 ژانویه 1970 در یکی از کافه بارها در حالیکه منتظر یکی از رفقایش بود دستگیر شد.این فرد نام واندا را تحت شکنجه بروز داده بود. در زمان دستگیری،او وقت استفاده از سلاح همراه خودش را نداشت. سالها بعد، تعریف میکرد که به مدت 22 روز تحت ضرب و شکنجه بود، سعی کردند یک دندانش را بکشند و چندین بار او را به تیرباران نمایشی بردند.او بیادش میآید که شکنجه گران او را با سر به پائین به یک ستون بستند و باو شوک الکتریکی وارد کردند.او میگوید شکنجه ای که" آ ثاری برجا نمیگذارد،اما ترا تضعیف میکند.من برای اولین بار متوجه شدم که تنها بودم. با مرگ و تنهائی مقابله میکردم.من به یاد دارم وقتی که پوست من میلرزید وآنرا احساس میکردم". واندا در این زمان فقط 23 سال داشت. در زمان آزادی اش در اواخر سال 1972،یک نظامی باو هشدارداد:" اگر تو باردیگر چیزی انجام دهی، با دهانی پر از مورچه خواهی مرد". بعبارت دیگر در یکی از محله های دفن زباله ها. در برزیل،برای اولین بار در این قاره آمریکای جنوبی، شکنجه گسترده با روش فنی علیه مخالفین،زیرنظر مشاورین کارشناس دولت ایالات متحده بکار برده شده بود.«پیکانا»، ابزار تولید تخلیه الکتریکی که توسط پدر «سوزانا لوگونس» ساخته شده بود،بطوروسیع مورد استفاده قرار میگرفت. واندا در سال 1977،دررشته اقتصاد فارغ التحصیل شد.در سال 1986، به حزب کارگران پیوست. به رغم مخالفت چند تن از رهبران سیاسی و صنعتی که دراو توانایی های لازم را نمی دیدند، رئیس جمهور« لوئیز ایناسیو لولا»10 او را مامور ساماندهی بخش انرژی کرد. انتخاب او به عنوان رئیس کابینه دولت،باعث انتقاد بیشتراز او وحتی "خشم" مخالفین را همراه داشت. در ژانویه 2011، دیلما روسف11 چریک پیشین شناخته شده با نام «واندا»، «لوئیزا پاتریشیا» و «ماریا لوسیا»، تروریست و حمله کننده به بانکها،اولین زنی است که در انتخابات پیروز و رئیس جمهوری کشور قدرتمند ملت برزیل شد. پس ازگرفتن قدرت، او از یازده زن دعوت کرد و آنها را در جایگاه افتخاری نشاند. دوستی آنها در زندان شروع شده بود. در دوران حبس، آنها(زنان) برای مدت زمان طولانی از طریق پیام هائی که دردرون جعبه شن و ماسه ای که ازگربه ولاک پشت نگهداری می کردند، با هم ارتباط داشتند. 1-Belo Horizonte, 2-Joao Goulart,3-Vernon walters,4-Patricia,Maria Lucia,Luiza,Wanda,5-COLIN.POLOP,6-Carlos Franklin paixao de Araujo,7-Vanguadia Armada revolucionaria Pamares,8-Banespa y Mercantil,9-Adhemar Barros,10-Luiz inacio Lula,11-Dilma Rousseff. اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید: