سرخط
  ]نغمه[ به شعر ِ من نازل شو چنان مرگی به یک بازی و تولد پسرم را از آتش مسجدجامع ثبت کن که چون نازل شد مادرش قدم به آتش گذاشت و گذشت ]گردانیه[ پسرم، سیب معطر ِ میانرودان پسرم، آواز آزاد ِ خلسگی به روزی که برآمد شش ساله بود و از پس رویا چهل ساله ]نهفت[ بر تپه های میانرودان چه دید بر کعبه کوچک که خسته و رنجور چشم می تنید بر سیاهی دست زیر سر دیده بر سیمان ]فرود[ حلقه بر آن کعبه کوچک زدیم دیدیمش به خوابی جمعی که برف ِ پیشانی اش را کرمی به آرامی جوید و فرورفت اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید: