سروده های نوروزی/ محمد نوری زاد

سروده های نوروزی/ محمد نوری زاد
کلمه
کلمه - ۴ فروردین ۱۳۹۲

چکیده :نوروز هشتاد و نه را در سلولی با دو نفر، و نوروز نود را تنها بودم. از نوروز اولی این را به یاد دارم که به محض تحویل سال نو، دهانم را به دریچه ی کوچکی که در قسمت پایین درِ سلول تعبیه شده نزدیک کردم و با تمام توان فریاد کشیدم: مبارکه، مبارکه. فریاد من آنقدر بلند و پر انرژی بود که همه ی زندانیان را بوجد آورد و همگی یک صدا فریاد شدند و کف زدند و برای دقیقه ای زندان و زندانی بودن و زندانبانان را کنار گذاردند. ...

محمد نوری زاد

من دو نوروز سالهای هشتاد و نه و نود را در زندان بودم. نوروز هشتاد و نه را در سلولی با دو نفر، و نوروز نود را تنها بودم.

"از نوروز اولی این را به یاد دارم که به محض تحویل سال نو، دهانم را به دریچه ی کوچکی که در قسمت پایین درِ سلول تعبیه شده نزدیک کردم و با تمام توان فریاد کشیدم: مبارکه، مبارکه"از نوروز اولی این را به یاد دارم که به محض تحویل سال نو، دهانم را به دریچه ی کوچکی که در قسمت پایین درِ سلول تعبیه شده نزدیک کردم و با تمام توان فریاد کشیدم: مبارکه، مبارکه. فریاد من آنقدر بلند و پر انرژی بود که همه ی زندانیان را بوجد آورد و همگی یک صدا فریاد شدند و کف زدند و برای دقیقه ای زندان و زندانی بودن و زندانبانان را کنار گذاردند. “اقبال” عزیز نیز با تصنیف های سنتی بر آن وجد ناگزیر افزود. نوروز سال نود را تنها بودم. در زندان سپاه.

به هم اتاقی ام مرخصی دادند و به من نه. و من نشستم به شعر سرودن و نقاشی کردن. یک حواصیل نقاشی کردم بر یکی از دیوارهای اتاق و یک “الله اکبر” خوشنویسی کردم و یک گنبد کشیدم با مناره های زیبایش. سه تابلو با امضای محمد نوری زاد در پایشان. چندی پیش به نوشته های آن روزهای خود نگاه می کردم که بد ندیدم یک چند تایی از آنها را برای شما هدیه دهم:

«تفسیر»

سال،
نو شد.
این روزها،
سُرناها و دهل ها نیز شادمانند.
ایرانیان،
خبر نو شدن سال را،
هزاره هاست،
که به این ساز بادی،
و به این ساز کوبه ای
سپرده اند.
چه عیبی دارد؟
این تنها زمانی نیست که طبیعت و موسیقی
دست به دست هم می دهند.
یا:
دستِ هم را می گیرند.
گویا هر یک،
دیگری را کم دارد.

گوش های ما نمی شنوند،
وگرنه هر پدیده،
برای خود سازی دارد.
حتی زمان،
که یک مقوله ی بی تعریف است.
شاید موسیقی بهار:
سر برآوردن،
موسیقی تابستان:
به قله رسیدن،
موسیقی پاییز:
فرود آمدن،
و موسیقی زمستان:
مجهز شدن باشد.
تجهیز برای چه؟
برای سر برآوردن و باز به قله رسیدن.
موسیقی آسمان شاید،
نغمه ای بر مدار بُهت باشد.
موسیقیِ آب، شاید،
در: عطشِ بی رنگی
و موسیقی آتش،
در: گُر گرفتن باشد.

اگر شنوا بودیم،
شاهکار موسیقی را،
در سمفونی بزرگ هستی،
با خود انسان می شنودیم.
آنجا که:
آه می کشد،
لبخند می زند،
بَر می شورد،
و برای فهمیدن و عشق ورزیدن،
سر از پا نمی شناسد.

با این همه اما ایرانیان،
هزاره هاست که به ساز و دهل قناعت کرده اند.
با دُهُل، ریتم می گیرند،
و با سُرنا جیغ می کشند.
که یعنی:
آهای مردمان جهان،
هستی به رقص آمده است،
شما چرا منجمدید؟

و اینگونه بود که پدران و مادران ما،
دست به کار شدند،
و پایکوبی پدیده ها را،
به ضرب دُهُل،
و به جیغ سُرنا،
تفسیر کردند.

روز نخست فروردین سال نود ساعت هفت صبح زندان اوین – بند دو الف

* * *



«جاده»

من،
هر چه راه می روم،
به نهایت نمی رسم.
یکی ظاهراً
از پی،
راهِ رفته ی مرا برمی چیند.

زندان اوین بند دو الف سپاه بیست و هشتم اسفند هشتاد و نه

* * *



«پــرواز»

کلبه ای دارم کوچک،
دو گام در شش گام.
با دری سنگین و آهنین
و دریچه ای به قدر دو کف دست.
و پنجره ای که با میله های ضخیم خود،
راه را بر آسمان بسته.
در این کلبه،
من آیا در قفسم؟
یا آسمانِ آن سوی میله ها؟
«پرواز، مگر آیا در قفس می گنجد؟»*

زندان اوین بند دو الف سپاه بیست و هشتم بهمن ماه سال هشتاد و نه

* این پرسش آهنگین را، نخست بار، بر زیرپیراهنی خود نوشتم.

"فریاد من آنقدر بلند و پر انرژی بود که همه ی زندانیان را بوجد آورد و همگی یک صدا فریاد شدند و کف زدند و برای دقیقه ای زندان و زندانی بودن و زندانبانان را کنار گذاردند"با خط نستعلیق. و در ملاقات کابینی، نشان خانواده ام و سایرین دادم: “پرواز در قفس نمی گنجد”

* * *



«عیدانه»

فرزندانم،
دو سال است که سال،
بی حضور من، نو می شود.
عیدی تان را از مادر بگیرید.
گفته ام لای قرآن بگذارد.
پول نیست.
یک نوشته است.
و بیتی از حافظ.
برای شما که خدا حفظ تان کند.
و برای آنانی که از من،
سخن صادقانه نمی خواهند،
و حکم به تزویر می کنند:
«گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند».

زندان اوین بند دو الف سپاه بیست و نهم اسفند ماه سال هشتاد و نه

* * *



«بامِ بودن»

ما را اگر سر به تن نمی خواهند،
گو نخواهند،
سرت سلامت،
و آسیب از تو دور!
سر،
آنجا بر تنِ ما گواراست،
که تو،
بر بام بلند بودن باشی.
پس،
هراس از تو دور،
دروغ از تو دور،
جهل از تو دور،
و در مقابل:
فهم با تو،
عشق با تو،
نور با تو،
ایرانِ ما

زندان اوین بند دو الف سپاه بیست و نهم اسفندماه سال هشتاد و نه

* * *



«پاسخ»
سلام ای آفتابِ اولین روز بهار
سلام گنجشک ها،
میناها،
سارها، طوطی ها، کلاغ ها
و سلام ای چنارهای بلند و برهنه،
که از پسِ دیوار بند من،
سر به آسمان برده اید.
آزادی، گوارایتان.
سلام مرا،
به بهار برسانید.
که من،
سلام بهار را
از شوق شما استشمام می کنم.

زندان اوین بند دو الف سپاه روز نخست فروردین سال نود

* * *



«پایداری»
به زندان که افتادی،
خودت را نباز!
به اطرافت نیک بنگر!
ببین که چه ثروتی با توست؟
بله، ثروت،
در همان سلول کوچک قبرستانی!
بیرون که بودی،
زمان،
مثل ماهی لیز بود.
از دستت می گریخت.
در زندان اما،
ریسمان ثانیه ها به دست توست.
می توانی ثانیه ها را بشمری
یک، ده، صد،
سه هزار و ششصد.
در زندان،
تماشای یک ستاره،
از لای پنجره،
تو را به تماشای منظومه ی شمسی می بَرد.
گنج، در زندان،
مفهوم تازه ای دارد.
یک خودکار،
معادل یک آسمان خراش می ارزد.
و یک تکه کاغذ،
به قدر قالیچه ی حضرت سلیمان.
در زندان،
چشمانت،
پشت دیوارها را
درون سینه ها را
آن سوی چهره ها را
و ورای کلمه ها را می بیند.
دنیا،
معنای دیگرش را به تو می نمایاند.
تو در زندان،
با صدای رعد، با صدای باران، مست می شوی.
تخیّل
رخشِ راهوار تو می شود.
به هر کجا که بخواهی سر می زنی.
افزون تر از بیرون.
می توانی از دیوارهای ضخیم زندان گذر کنی،
و همه ی مردمان دنیا را،
به تماشا فرا بخوانی.
می توانی پیامبران را به صف کنی.
و خدا را به شهادت بگیری،
که مگر نه این که حقیقت،
روزی گُل می کند،
و پای بر سر باطل می کوبد؟
در زندان، با خودت صادق باش.
اگر خطا کرده ای، خودت را بساز،
که دیگر خطا نکنی.
و اگر نه،
پایداری کن. خستگی ناپذیر.
مثل ذرات عالم هستی

فروردین ۹۰ زندان اوین بند دو

* * *



«فایــده»
من به شیوه ی فیلم ها و قصه ها،
در سلول خود،
تونلی حفر کرده ام.
برای فرار؟ نه،
برای تماشا.
با این تونل،
من به اعماق می روم.
به کنجی که: خود نشسته ام.
در آنجا، آینه ای ست.
نخست،
غبار آینه می روبم.
و دست بر خود می کشم.
گاه،
به صورت خود سیلی می زنم.
که اگر خوابم، بیدار شوم.
در بیداری،
از خود احوال پرسی می کنم.
خوبی؟ خوشی؟ سرِحالی؟
چگونه ای؟
و بعد،
به جمع جمعیت آنجا می پیوندم.
کسانی که مرده اند،
و کسانی که سال ها از سالروز مرگشان می گذرد،
اما هنوز زنده اند.
در آنجا،
اردشیر بابکان را می بینم،
که پای عبور ندارد.
چنگیز نیز هست.
چرچیل نیز.
استالین نیز.
و ردیفی از نخبگان.
با آنان به نشست می نشینم.
هر روز، سرِ موضوعی.
بحثِ دیروز ما،
در چراییِ گرده افشانیِ گل ها بود.
بحثی صمیمی و نافذ.
تا دیرگاه شب.
طوری که:
کلافگی چنگیز نیز،
از رونق بحث ما نکاست.
ما بارها،
در همین اعماق
یک تبسم ساده را بر میز تشریح نهاده ایم،
و راز او را برملا کرده ایم.
در همین اعماق،
من، به سرّ سوزش دل،
راه یافته ام.
یا: به چهچه بلبل
که برخلاف یافته های اخیر علمی،
به جفت یابی محدود نیست.
یک روز حتی،
سر یک سنجاقک بحث کردیم.
که: اگر نبود، چه می شد؟
استالین تاب نیاورد.
بحث اما داغ شد.
و سر آخر، در دم دمای صبح،
به این نتیجه رسیدیم که:
سنجاقک اگر نبود،
کهکشان راه شیری،
از منظومه ی خویش به در می رفت.
و منظومه ی شمسی از هم می گسست.
در انتها، همگی، حتی چرچیل،
از سنجاقک به خاطر شایستگی هایش
تقدیر کردیم.
بحث امشب ما: جهل است.
پیش از این،
به ضررهای جهل پرداخته ایم.
امشب اما به فواید آن می پردازیم.
که جهل جاهلانه ی مردمان،
برخلاف ظاهر مخوفش،
برای جماعتی از ما خواستنی است.
آری،
بحث امشب ما این است.

فروردین سال نود زندان اوین بند دو الف سپاه

اشتراک‌گذاری:

منابع خبر
سروده های نوروزی/ محمد نوری زاد کلمه - ۴ فروردین ۱۳۹۲