تجاربی تلگرامی برای نویسنده‌ای جوان

خبر آنلاین - ۱۸ دی ۱۳۹۸

چند خطی را که خلاصه و موجز نوشته بودید خواندم. گفتم به چند نکته اشاره کنم شاید برای شما بد نباشد. نخست اینکه در رابطه با محبت شما نسبت به داستان ممنونم. بلی. مشکل ترین بخش کار هم همین سادگی و روانی بود.

"تا قبل از بحران اخیر کاغذ انقدر کتاب شعر منتشر می شد که از تعداد خوانندگان شعر به مراتب بالاتر زده بود! طبیعی هم هست"با خودم شرط گذاشته بودم که از هرگونه روایت به اصطلاح میان بر خودداری کنم. مثلا فرض بفرمایید جریان سیال ذهن و شیوه مرکز گریز و ادبیات بی ربطی و خلاصه از این چیزها که در مواردی محمل خوبی برای گریز از رنج هنرمندانه است.

منکر این نیستم که ظرفیت های خاص خودش را دارد اما متاسفانه افراط در آن، به مرور فرد را تنبل می کند. چیزی که می توان با چند جمله بی ربط و فورا سر هم کرد و اسمش را هم گذاشت مثلا داداییسم یا مرکز گریز و از این قبیل،‌ چرا باید با ماه های طولانی رنج و زحمت و بازنویسی و مهندسی و عدم موفقیت و شروع دوباره و غیره و غیره همراه شود؟‌ البته همانطور که قبلا خدمتتان عرض کردم چون ما خواننده با بصیرت کم داریم و آن هایی هم که می خوانند چندان عمیق نمی شوند،‌ بازار ادبیات برای رشد کالای نازل بسیار رونق گرفته است. این روزها عمده افرادی که شعر می گویند سبید گویی می کنند. تا قبل از بحران اخیر کاغذ انقدر کتاب شعر منتشر می شد که از تعداد خوانندگان شعر به مراتب بالاتر زده بود! طبیعی هم هست.

هرکس می تواند مقداری کلمات سر هم کند و بگوید من منظورم این بوده و آن بوده و غیره. خوب البته اگر قوانین سفت و سخت کشتی و فوتبال نبود،‌ هر کسی می توانست با برداشتن دروازه و وجود دویست توب داخل زمین و از بین بردن قانون های داوری و غیره،‌ ادعا کند که در سطح رونالدو و لایونل مسی فوتبال بلد است. مقایسه وقتی مطرح می شود که معیاری باشد و اگر معیارها را برداریم دیگر تلاش معنایی ندارد. این که حالا تیم های فوتبال بزرگ دنیا با رعایت کامل قوانین و قواعد از سیالیت های تاکتیکی و فنی استفاده می کنند نشان از تلاش دائم تکاملی آن ها دارد و نه اصرار در به هم زدن افراطی قواعد و قوانین.

خواستم عرض کنم که برای خودم شروطی گذاشته بودم. یکی این بود که موضوع به همان غرابتی باشد که خدمتتان قبلا گفتم.

"مقایسه وقتی مطرح می شود که معیاری باشد و اگر معیارها را برداریم دیگر تلاش معنایی ندارد"به عمد موضوع نه چندان ملموسی را انتخاب کرده بودم که مجبور شوم برای عادی نشان دادن آن تلاش درست و حسابی کنم. از آن گونه تلاش ها که مارکز در رد خون توی برف یا فقط آمده ام یک تلفن بکنم کرده است. دشوار تر از آن اینکه همانند همان داستان های مارکز کاملا در بستر طبیعی ( ظاهری )‌ روایت شود. انگار که واقعا دارد اتفاق می افتد و البته سوم اینکه خواننده با همین دو شرط،‌ داستان به ظاهر باور نابذیر را قبول کند و حتی متاثر شود. خوب به دنبال این البته مراحل تمرین و تلاش آغاز شد که مستلزم زمان و همت و اراده خاص خودش بود.

به طور طبیعی وقتی این شروط را به خودت تحمیل می کنی احتمال اینکه خطا کنی بسیار بالاست. بخصوص در اوایل کار. اما از همه این ها گدازنده تر وقتی است که با همه فراز و نشیب ها داستان را از کار درآوردی. چه می شود؟‌ در نهایت داستانی مثل بسیار بسیار داستان دیگر. تو نوشته ای و دیگران هم نوشته اند.

"به عمد موضوع نه چندان ملموسی را انتخاب کرده بودم که مجبور شوم برای عادی نشان دادن آن تلاش درست و حسابی کنم"فوقش اینکه حالا قشنگ بود و لذت بردیم و از این حرف ها که در مورد هر داستانی می توان زد. گیرم به شکل های دیگر. فکر می کنم تحمل این کم محلی ها و یا بی تفاوتی ها، برای هر نویسنده ای سخت باشد. بخصوص آن که برای افرینش یک اثر دشوار یا از روی اراده قبلی و یا از روی یک احساس و الهام آنی (‌و یا هردو) تلاش جانکاه کرده است. اگر یادتان باشد تاکید کردم که این را هم بیش رو خواهید داشت.

باید از همین الان خودتان را برای بذیرش یا مقابله با آن (‌بسته به سرشتی که دارید ) آماده کنید. ضمن اینکه مدت زمانی را که صرف داستان می کنید و ممکن است به ماه ها و بلکه سال ها برسد (‌و این هیچ عجیب نیست )‌دیگران صرف انتشار چند کتاب و محکم کردن روابط با اصحاب نفوذ کرده اند و از این رو آن ها در مسیر نمایش خود از شما بسیار جلوتر هستند. جامعه هم البته دو چشم گشاده است برای دیدن آن هایی که سعی می کنند از همه جلوتر باشند.

نوشته بودید با خواندن داستان من نسبت به تمرین خودتان مایوس شده اید. حتم کرده اید که تمرین را درست انجام نداده اید.

"دشوار تر از آن اینکه همانند همان داستان های مارکز کاملا در بستر طبیعی ( ظاهری )‌ روایت شود"اصلا اینطور نیست. تمرین را درست انجام داده اید. اصلا" چیزی به نام تمرین غلط نداریم. اگر داشته باشیم تکرار و کسب تجربه است. نوعی حرکت تکاملی که به مرور زمان معنی می یابد.

همین و بس. در مورد ذهنی بودن و عینی بودن نوشتار هم،‌ همانطور که خدمتتان عرض کردم برای خودم شرط کرده بودم که از روایت و دیالوگ استفاده کنم. اما این ها باید طوری در بافت داستان حل می شد که انگار جزیی طبیعی از داستان است. مشکلی نبود اگر از شیوه ذهنی استفاده می کردم. برای شما هم هیچ مشکلی نیست اگر از شیوه ذهنی استفاده نمایید.

"انگار که واقعا دارد اتفاق می افتد و البته سوم اینکه خواننده با همین دو شرط،‌ داستان به ظاهر باور نابذیر را قبول کند و حتی متاثر شود"حتی شاید همین شیوه با سرشت شما بسیار بهتر جواب بدهد. چون مسئله تمرین مطرح بود گفتم از این ساختار استفاده کنم. مثل فرض بفرمایید مربی های ورزشی که دست و بای بازیکن را می بندند و می گویند حالا فلان تمرین را انجام بده. می خواهند بخشی از بدن او تقویت شود یا اینکه ذهنش بهتر کار کند. به فراخور حال می توان از این تمرین ها برای بالا رفتن تجربه و مهارت و قوه درک استفاده کرد.

بخصوص این سومی که شاید صرفا می بایست از طریق همین تمرین ها محقق شود. فرد باید خودش داخل میدان برود. آنوقت تجربه بیدا می کند و با یک نگاه - دور از اسم ها و رسم ها - در می یابد که کار فلان کس در چه سطحی است و بهمان کس در چه سطحی. یکی از بهترین راه ها برای افزایش بصیرت.

اما اینکه فرمودید این روزها دچار بیماری نوشتن و دور ریختن شده اید،‌ البته فکر می کنم منظورتان این است که از لب تاب حذف می کنید. یعنی این روزها بیشتر دوست دارند روی صفحه مانیتور بنویسند تا روی کاغذ.

"خوب به دنبال این البته مراحل تمرین و تلاش آغاز شد که مستلزم زمان و همت و اراده خاص خودش بود"بهرحال فرقی هم نمی کند. خوب صادقانه بگویم که خوشبختانه این بیماری مهلک نیست! تنها در صورتی می تواند به هلاک خلاقیت منتهی شود که از کمال طلبی افراطی مایه گرفته باشد. گابریل گارسیا مارکز می گفت برای یک داستان بانزده صفحه ای،‌ بانصد برگ کاغذ هدر می دهد   (‌ مثل اینکه هزینه کاغذ در کلمبیا از ایران به مراتب کم تر است ). در مقابل ریموند کارور هم هست که می گفت بسیاری از مواقع فقط قلم را روی کاغذ می گذارد و شروع می کند. به تدریج اول و وسط و آخر کار دستش می اید.

یادم هست مقاله ای از نورافرون می خواندم که می گفت هر مقاله ای را که برای اسکوایر می نویسد، شصت یا هفتاد بار بازنویسی می کند (‌بخصوص اوایل آن را ). افرادی نام آور در ایران بوده اند که با بازنویسی میانه ای نداشته اند. می نوشته اند و همان نوشته را منتشر می کرده اند. منظورم این است که روش ها بسته به اشخاص فرق می کند. البته هرچه بیشتر بازنویسی کنی و حک و اصلاح نمایی،‌حرفه ای تر می شوی و بیشتر می آموزی.

"به طور طبیعی وقتی این شروط را به خودت تحمیل می کنی احتمال اینکه خطا کنی بسیار بالاست"این تجربه شخصی است. می گویند دفترچه یادداشت چخوف لبریز بوده از یادداشت های ساده و ابتدایی. همان هایی که بعدها شاهکارهای او شدند. ضمن اینکه دست نوشته های اول جنگ و صلح و برادران کارامازوف آنقدر بد و سطحی بوده که ناشران به هیچ عنوان فکر نمی کرده اند این ها از قلم تولستوی و داستایوسکی تراویده باشد. بهرحال خدا را شکر که تولستوی و داستایوسکی نوشته های اولشان را دور نریختند.

اجازه دادند آرام آرام مسیر تکاملی را طی کند. البته گارسیا مارکز وحشتناک دور می ریخت ولی خوشبختانه اندیشه اصلی را همیشه نگاه می داشت و متکامل می کرد. گیرم روی ظواهر و نوع بیان از طریق نوشتن و دور ریختن بیشتر تمرین می کرد و بیشتر دستش می آمد. روی هم رفته نمی توانم بگویم در مواردی دور نریزید و در مواردی دور بریزید. اصلا مهم نیست.

"اما از همه این ها گدازنده تر وقتی است که با همه فراز و نشیب ها داستان را از کار درآوردی"خود بخود دستتان می آید که چه زمانی به کدام شیوه کار کنید. اما تجربه نشان می دهد که بهرحال بهتر است آدم نسخه های ابتدایی هر کشف و شهود ذهنی اش را در بایگانی داشته باشد. بعدها قدر مسلم به ان ها مراجعه ای خواهد داشت یا بهتر بگویم به عمده آن ها.

با همه این ها و علیرغم همه حرف و حدیث ها،‌ همه چیز از نوشتن شروع می شود و به همان ختم می شود. شاید زمانه ای باشد که نفس نوشتن مهم ترین رسالت تلقی گردد. شاید هم به هیچ عنوان چنین زمانه ای نباشد.

این را آینده قضاوت خواهد کرد. نتیجه اینکه برای تمرین بعد البته که حاضر هستم. فقط اینکه شما وقت خود را یک بررسی بفرمایید و هر زمان که آماده بودید به من اطلاع دهید. ممنون خواهم شد. بهترین را آرزو می کنم.

"بخصوص آن که برای افرینش یک اثر دشوار یا از روی اراده قبلی و یا از روی یک احساس و الهام آنی (‌و یا هردو) تلاش جانکاه کرده است"ایام به کام. شب خوش.

منابع خبر

دیگر اخبار این روز