نگاهی به فیلم های برتر سال ۲۰۱۳

دیوید بووی تا پیتر بروک؛ ده چهره هنری سال ۲۰۱۳
بی بی سی فارسی
رادیو فردا - ۱۳ دی ۱۳۹۲

نگاهی به فیلم های برتر سال ۲۰۱۳؛ از «زیبایی شگفت انگیز» تا «جاذبه». نگاهی به فیلم های برتر سال ۲۰۱۳؛ از «زیبایی شگفت انگیز» تا «جاذبه».       زیبایی شگفت انگیز(پائولو سورنتینو)   فیلمی ساده اما در نهان به غایت پیچیده درباره دغدغه های روشنفکر/ نویسنده ای که در برهه ای از زمان متوقف شده و خلاقیت اش در جدال با جست و جوی روزمرگی زندگی و لذت های آن است؛ فیلمی به غایت شبیه تر به "هشت و نیم" فلینی (تا دیگر فیلم او،" زندگی شیرین"، که یافتن شباهت های این دو منتقدان را ذوق زده کرد) و ادای دین آشکاری به شاهکار جاودانی فلینی که حالا اینجا فیلمساز مستاصل جایش را به یک نویسنده داده و سورنتینو در نماهایی به غایت زیبا، به تلفیق دیدنی ای از نمایش درون و احوال بیرونی یک روشنفکر می رسد.    قهرمان سورنتینو، در واقع قهرمان نیست؛ ناظر(هنرمند)ی است با مشکلات خاص خود که از جایگاه خدایگونه خود پائین می آید و در مهمانی هایی که نماد و نشانه بشر امروز است، تماشاگر را به یک ضیافت تصویری دعوت می کند تا در مفهوم اندیشه و خلق و ارزش آن بازنگری کند.    ایدا(پاول پاولیکوفسکی)   خودشناسی یک راهبه با دغدغه های روزمره از لذت جنسی تا مفهوم ارتباط در سایه جنگی که همه چیز را تحت تاثیر خود قرار داده و مفاهیم انسانی را تهی کرده است. تصاویر سیاه و سفید پاولیکوفسکی و چهره به شدت سرد بازیگر او، فضای تیره، خالی و غریبی را خلق می کند که در عین فاصله گذاری با شخصیت اصلی، در یک تناقض عجیب، به شدت ما را با او درگیر می کند(درگیری ای البته متفاوت از نوع همذات پنداری معمول).    پاولیکوفسکی اما در عین حال با خالی گذاشتن فضای بالای سر شخصیت اش در غالب نماها (که ترکیب تازه و به شدت غیرمعمولی را مقابل ما قرار می دهد) بر رمز و راز اثر می افزاید و مهر تقدیری ناگفته را بر شخصیت هایش باقی می گذارد.    نبراسکا( الکساندر پین)    یک فیلم سیاه و سفید شگفت انگیز دیگر؛ این بار چالشی درگیرکننده در رابطه یک پدر و پسر( با دو بازی درخشان) به زبانی ساده و همگانی با جزئیاتی دقیق درباره شخصیت هایی به شدت باورپذیر- و دوست داشتنی- که تماشاگر را به رغم ضدقصه بودن- و در واقع خالی بودن فیلم از هر نوع اتفاق یا اوج هیجانی چشمگیر- به شدت با فیلم درگیر می کند و می تواند به دنیای درونی ساده پیرمردی نفوذ کند که چون همه ما در دوران پیری به دوران کودکی اش بازگشته و صاف و ساده، برنده شدن در لاتاری را باور کرده تا به آرزوهایش برای دیگران- و نه خود- جامه عمل بپوشاند.    و طنزی به یادماندنی که قالب سرد محیط و فضا را بسیار گرم و دوست داشتنی جلوه می دهد و پرده عریض با میزانسن های باز و فضاهای خالی، به جزء غیرقابل تفکیکی از فیلمی بدل می شود که درباره فرهنگ آمریکا حرف می زند.    گذشته(اصغر فرهادی)   فرهادی با جدایی نادر ازسیمین، انتطارات را بسیار بالا برد، شاید برای همین است که گذشته کمتر قدر دید: قسمت سوم سه گانه فرهادی که مفهوم حقیقت و جنبه های گوناگون آن را می کاود؛ به طرزی حساب شده- و شاید بیش از حد حساب شده؛ مهمترین مشکل فیلم که گاه آن را تصنعی می کند- و به شیوه ای به شدت قصه گو- مدیون سینمای کلاسیک آمریکا- بر عنصر تعلیق متمرکز می شود تا قصه آدم هایی را بگوید که در نهایت- به مانند فیلم قبلی- در جبر غریبی گرفتار آمده اند که در آن هیچ کدام مقصر نیستند.    تجربه فیلمسازی فرهادی در فرانسه- در محیطی متفاوت و زبانی بیگانه- خوشبختانه دغدغه ها و دنیای او را دگرگون نکرده و همان مایه های آشنای فرهادی و شکل فیلمسازی اش را شاهدیم؛ با تاکید بر رازگشایی قطره قطره و نماهایی که جایی در جلوی تصویر به وسیله یک ستون یا در یا شخص دیگری غیر از شخصیت اصلی، بریده می شوند و فضا را تنگ تر می کنند.    یاسمن آبی( وودی آلن)   وودی آلن تلخ تر از همیشه و سرراست تر از فیلم های قبلی. دغدغه های آلن را از پس چند دهه فیلمسازی به روشنی می توان در یاسمن آبی حس کرد و با آن پیش رفت، اما استاد پیر، در این فیلم آخر از سرخوشی اش در سه گانه ستایش از شهرهای اروپا- بارسلون در "ویکی کریستینا بارسلون"، پاریس در "نیمه شب در پاریس" و رم در"تقدیم با عشق به رم" - فاصله می گیرد و قصه تلخ زن تنهایی را می گوید که همه هم و غم او در جست و جوی مرد پولدار، با تلخی حقیقی اطراف اش به کام اش زهر می شود.

"  فیلم درباره نومیدی است و این که چطور هم چیز دست به دست هم می تواند زندگی یک شخصیت را از نقطه ای به نقطه ای دیگر هدایت کند"  اگر آلن دو سه دهه قبل در عین دیدگاه تلخ و بدبینانه اش، گاه زوج ها را به هم می رساند، این بار اما پایان فیلم موقعیتی تلخ تر از همیشه را تصویر می کند و شخصیت بی پناه آلن را تنها رها می کند.    درون لووین دیویس( برادران کوئن)   برادران کوئن بدون تلاش برای خودنمایی؛ با فضایی ساده و صمیمی که می تواند همان طور که از عنوانش برمی آید ما را به درون شخصیت اصلی اش ببرد و یک دور کامل تسلسل و درماندگی را در یک فضای به شدت آمریکایی با ما قسمت کند.   فیلم درباره نومیدی است و این که چطور هم چیز دست به دست هم می تواند زندگی یک شخصیت را از نقطه ای به نقطه ای دیگر هدایت کند. تصویر دقیق کوئن ها از رفتار این شخصیت و قدرت تصویری فیلم و دور بودن آن از هر نوع ادای روشنفکرانه- مهمترین مشکل غالب فیلم های کوئن ها- درون لووین دیویس را به بهترین فیلم آنها بدل می کند.   ایلو، ایلو( آنتونی چن)   اولین فیلم یک فیلمساز جوان درباره یک پسربچه تخس که به رابطه عاطفی عمیقی با پرستار تازه خود می رسد؛ فیلمی به غایت ساده و در ظاهر سهل الوصول با دوربین غالباً ثابت و ناظر که اما در پی این روایت رئالیستی و بی تکلف، به صمیمتی با تماشاگر می رسد که می تواند اشک از چشمان او سرریز کند.    بازی های درخور تمام بازیگران و قدرت خلق موقعیت های عادی زندگی در جلوی دوربین، ایلو، ایلو را به فیلم جذابی درباره مفاهیم اولیه انسانی از عاطفه و عشق تا روابط انسانی بدل می کند؛ بی آن که ادعای زیادی داشته باشد.    ونوس با شال خز(رومن پولانسکی)   ترکیب غریب و شگفت انگیزی از تئاتر و سینما. دوربین با یک زن که ظاهراً برای تست بازیگری وارد یک تالار تئاتر شده، همراه می شود تا ما را در یک دیدار در ظاهر ساده بین یک زن و مرد شریک کند اما در نهایت، داستان قدرت و قدرت طلبی در رابطه را به شکلی به غایت پیچیده و تکان دهنده با ما در میان می گذارد.

  خیلی زود واقعیت و دنیای نمایش با هم می آمیزد و دو شخصیت زن و مرد در حال بازی کردن، درونیات خود را آشکار می کنند؛ درونیاتی که در سه لایه مختلف جریان می یابد و پیش می رود: جهان واقعی یک زن و مرد، جهان نمایشی که در آن بازی می کنند، و جهان سینمایی که ناظر این رابطه است و رابطه خدایگونه کارگردان را با تماشاگر قسمت می کند.    جاذبه(آلفونسو کائرون)   جاذبه در واقع تمرین فیلمسازی از هیچ است؛ دو شخصیت در فضا و دیگر هیچ، و عجیب این که حاصل در عین حالی که می توانست بسیار خسته کننده باشد، به شدت جذاب و درگیر کننده است.    همه قید و بندها- و گریزهای فیلمساز برای پنهان کردن خود- از بین می رود و در فضایی به شدت ساده، همه چیز عریان می شود تا قدرت فیلمسازی و پرداخت یک فیلم عیان شود. در نبود داستان به مفهوم متعارف، همه چیز به جزئیات کوچکی تغییر شکل می دهد که فیلم را پیش می برد و تماشاگر را درگیر سرنوشت شخصیت هایی می کند که چیز زیادی درباره شان نمی داند.    غول مغرور(کلیو برنارد )   نماینده ای از موج جدید فیلمسازان جوان بریتانیایی، که مشکلات جامعه این کشور را با سبک و سیاقی ساده اما در عین حال حساب شده روایت می کنند و این بار با قصه دوستی دو نوجوان که به کار غیرقانونی در جمع آوری فلز و آهن پاره مشغول اند و همین کار پایان تلخ و درناکی را برای شان رقم می زند؛ یکی جانش را از دست می دهد و دیگری با انبوهی از حس گناه زنده می ماند تا برای همیشه رنج بکشد.   در واقع سادگی فیلم محملی برای گریز از میزانسن و حساب شدگی نیست و فضاسازی اثر به کمک روایتی ضدقصه می آید تا در صحنه هایی انسانی و گاه شاعرانه  درباره دم دست ترین- و در عین حال مهمترین- مسائل انسانی حرف بزند و چشم تماشاگرش را تر کند.     آبی گرم ترین رنگ است(عبدالطیف کشیش)   سال ۲۰۱۳، »آبی گرم ترین رنگ است» یا «زندگی آدل» که داستان دو دختر همجنسگراست ،برنده نخل طلا جشنواره کن شد.    پس از نخل طلا، درها به روی این فیلم جنجالی که ابایی در نمایش سکس ندارد، باز شد  و البته حواشی متعددی هم داشت؛ از جمله حمله این دو بازیگر جوان به کارگردان فیلم و «وسواس آزارنده» او.   فیلم در میان نامزدهای اسکار قرار نگرفت اما برای برنده شدن در گلدن گلوب امید دارد.     

منابع خبر
نگاهی به فیلم های برتر سال ۲۰۱۳ رادیو فردا - ۱۳ دی ۱۳۹۲