امام رضا(ع) ؛ ضامن غریبه های سرزمین عطوفت/ مشهد تو عرش خداست

امام رضا(ع) ؛ ضامن غریبه های سرزمین عطوفت/ مشهد تو عرش خداست
خبرگزاری مهر
خبرگزاری مهر - ۱۳ بهمن ۱۳۸۹

به گزارش خبرنگار مهر در یزد، نام امام رضا (ع) که به گوش می رسد، کبوتر دل پرپر می زند به شوق پرواز اما چراغ راه گم کرده ایم در این ظلمت نفسانی. دل که هوای رفتن کند از راه دور زمزمه آغاز می کند که پرستوی دلم میل پرواز به رواق ملکوتی ات را دارد، آیا مسیر رسیدن به خودت را نشانم می دهی، می خواهم خاک محضرت را طوطیای چشمان ناقابلم کنم و درحریم خلوتت مستانه، زمزمه شورانگیز عاشقی و رهایی را سردهم اما آیا چراغ راهم می شوی آقا؟ می خواهم خویش را به پنجره فولاد مهربانی و مروتت بیاویزم و بند دل شکسته ام را گره بزنم به صداقت و بزرگی و شرافتت و عقیق سرخ نیایش را تقدیمت کنم. آهوی سرگشته کوچه های غربت و دلدادگی ام، آیا ضمانت دلم را می پذیریی؟ صاحب سرزمین طوس! هر بار که آمدم به آستانت و به ستونهای محکم عاشقانه ات تکیه زدم و نگاه پرخواهشم را ملتمسانه و غمگینانه به شبکه های ضریح مهربانیت دوختم و مروارید اشک اشتیاق را برگونه های بی تاب و بیقرارم جاری کردم و کبوتر راه گم کرده دلم را به دنبال کبوتران ره یافته بارگاهت روانه کردم، خواستم سند دلم را بنامت بزنم اما فرصت نشد. هربار که بغض سنگین نیاز، تارهای حنجره ام را مرتعش کرد و زمزمه های دلدادگی، نوای یا رضا را ساز کرد و هر بار که ضرب عشق بر ضربان دل و قلبم زد و چشمانم به باران دلتنگی نشست، خواستم خانه دلم فقط و فقط از آن تو باشد اما افسوس فرصت نشد. ای ریسمان باورهای حقیقت! هر بار که دلتنگ دلتنگ شدم و ابرغم مهمان چشمانم شد و بارش را آغاز کرد و در غریبستان دلم هوای تو را کردم، پنجره دل تاریکم را به سمت قبه و بارگاه ملکوتی و روح افزایت، به سمت نورانیت تو که غریب آشنایی گشودم، روشنایی حرمت و نسیم دلاویز و آرام بخش محبتت روحم را نوازش داد، فضای آلوده درونم را با هوای معنوی و دل انگیزت پاک کردم، خواستم آلوده اش نسازم اما دنیا نگذاشت و باز هم فرصت نشد.

"به گزارش خبرنگار مهر در یزد، نام امام رضا (ع) که به گوش می رسد، کبوتر دل پرپر می زند به شوق پرواز اما چراغ راه گم کرده ایم در این ظلمت نفسانی"خواستم در کهکشان عشقت، ستاره های فروزان معرفتت را بچینم و سبد وجودم را از گلواژه های ایمان پر کنم و درونم را با چلچراغ نام و یادت چراغانی کنم اما فرصت نشد. اما این بار، امروز، امروز باز هم مهلت بده تا در زلال سقاخانه ات، دل بشویم و کبوتر دلم را به سمت غریبیت روانه کنم، شاید که این بار فرصت شد و رها شدم. امروز غریبه ای هستم در درگاهت و تو که خود غریبی چشیده ای، امروز مهمانم کن به خوان گسترده مهر و کرمت. مولای من! تو را امام غریب می ‌نامند، می‌ دانم بد میزبانی بودند و درمهمان ‌نوازی وفا نکردند و امروز بعد از گذشت روزگار، حال تو میزبان ما هستی، تو میزبان گریه ‌ها و نیازها، غم ‌ها و دلتنگی‌ های ما هستی. تو که غریبی را احساس کرده‌ ای، حال غریبه‌ ها به آستان کرم تو چشم دوخته ‌اند و به دستان پر مهرت توسل کرده‌ اند.

مولای من! می‌ خواهم از زائرانی بگویم که جاده به جاده و شهر به شهرگذشته ‌اند تا نفسی مهمان شوند و ازمی عشق تو بنوشند. مولای من! می‌ خواهم از سنگفرش آستان مقدست بگویم که سجده ‌گاه قدوم مهمانانت شده، از کبوتران عاشقی که گرداگرد حرم پاک تو می‌ چرخند و تو را طواف می ‌کنند، از نسیم بگویم که بیرق گنبدت را بوسه باران می‌ کند و عطر دلربای تو و اشک تمنای زائرانت را به اوج افلاک می‌ برد. مولای من! می ‌خواهم از آسمان بگویم که هر روز نه، هر ساعت نه، هر لحظه و ثانیه از تو جان می ‌گیرد و در پیشگاه شکوه تو جان می ‌دهد. ای آفتاب مهربانی! می‌ خواهم از خورشید بگویم که هر طلوع با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ می‌ زند و از ضریح تو نور می ‌گیرد. ای حجت خدا! خوش به حال جاده که از قدوم زائرانت بغض تنهایی خود را می ‌شکند و خاک پایشان را به سینه زخم ‌آلود خود می ‌زند که عمری است از طواف تو جا مانده است.

"خواستم در کهکشان عشقت، ستاره های فروزان معرفتت را بچینم و سبد وجودم را از گلواژه های ایمان پر کنم و درونم را با چلچراغ نام و یادت چراغانی کنم اما فرصت نشد"خوش به حال رواق‌ ها، درها و دیوارهایی که از نفس مهمانانت پِر می ‌گیرند و به ضریح پاک تو می ‌رسند. حال در آستانه عروج عاشقانه تو ای شمس‌ الشموس، از راه دور به میعادگاه عاشقی تو چشم دوخته‌ ایم تا از جام کرامتت جرعه‌ ای بنوشیم. مشهد توعرش خداست، مشهد یعنی جایگاه حضور،اینجا مشهد ومیقات دیدار و نقطه آغاز وپایان سفری است که فراتر از هزار حج است. مشهد روضه ای از بهشت است و در جای جایش نهر معنا جاری، تا هر که از رسیدگان به این نهر است غرفه غرفه از آن برگیرد و تشنگی برگشاید.مشهد دارالشفای دلدادگانی است که بیمار عشق و دلدادگی حضرت حقند و از دو درد سرگشتگی و ره یافتگی می نالند. مشهد شکوه واژه پرمعنای "زیارت" است، و زیارت را چنین توان تعریف کرد: آن هنگام که آیینه دل در پس غبارسرای نیستی صفای خویش از کف می دهد، آن هنگام که جان تشنه از دوری آبی رو به سستی می رود، آن هنگام که دیده از نگریستن به سراب هستی نمای دنیا خسته می شود، آن هنگام که بالهای روح بلندی خواه انسان از سنگینی اندیشه های پوچ و وسوسه های شیطانی توان پرواز را می بازد و آن هنگام که درد غربت و دوری از نیستان هستی درون این جدا افتاده را می آزارد و نفیر از آن برمی آورد، یک سلام و یک دیدار آن آیینه را دیگر بار می شوید، جان تشنه را سیراب می کند، دیده را روشنایی می بخشد، بالهای ناتوان را توان پریدن باز می دهد و درد غربت و دورافتادگی را آرام می سازد.

این حکایت "زیارت" و رمز و راز "«دیدار" است. دیدار با امامی که او را هماره زنده وهمیشه امام می دانیم، پاسخ او را اگر که گوش جان را توان شنیدن باشد، می شنویم و مرهم درد خویش را در لقای او می یابیم. زیارت نماد بیعت ماندگار و پیمان استوار امام و امت است و در این بیعت تفاوتی نیست که دست در کف پرمیمنت رسول خدا (ص) نهاده باشی، در صف سپاهیان صفین ایستاده باشی، دل در اندوه تلخ سکوت حسنی نهاده باشی، در گرمای نیمروز نینوا و برای یاری امام و پیروزمندانه ترین پیکار دست ازجان خویش شسته باشی، جان را در برابر تابش آفتاب زندگی ساز معنویت سجاد (ع) نهاده باشی، در مکتب باقر (ع) درس شیعه بودنی راستین را آموخته باشی، در مدرسه فراگستر صادق (ع) بر توشه دانش خویش افزوده باشی، در پس دیدارهای ستم نهاد زندانهای هارونی برای دیدار با پیکر امامی که بر دوش مزد بگیران خلافت بیرون می آید لحظه شمرده باشی و یا آرام آرام با دلی آکنده از عشق و با دستانی شسته از هر چه ریا و تظاهر است به سوی آستانه هشتمین امام گام برداشته و دستی به ادب بر سینه و یا دستی دیگر به در یوزگی بر پنجره ضریح او نهاده باشی. همه یکی است؛ همه بیعت است، همه امام شناسی است و همه به جای آوردن شرط خداشناسی است که شناخت خدا بی شناخت امام و باور داشتن خدا بدون باور داشتن امام ناشدنی است. چنین است که زیارت معنا می یابد و چنین است که زیارت حقیقت خویش را آشکار می سازد و سحر معنویت خود را برجای می گذارد.

"اما این بار، امروز، امروز باز هم مهلت بده تا در زلال سقاخانه ات، دل بشویم و کبوتر دلم را به سمت غریبیت روانه کنم، شاید که این بار فرصت شد و رها شدم"حال امروز ای امام خوبیها آمده ایم تا همه ناپاکیها ازتن و جان بزداییم، تن به جامه سفید طهارت و توبه بیاراییم، وضوی معرفت بگیریم، عطر خوش بیعت با امام بر سر و صورت جان ریزیم، با اراده و گامهای استوار به سوی درگاه او پیش رویم و آنجا پس از یک دیدار افسون او شویم و آنگاه جان در آن جای نهیم و سپس با دستانی پر و برای دادن فرصت بیعت به دیگران، تن شسته و افسون شده را به بیرون کشانیم. امروز فرصتم ده، مهلتی دیگر، شاید که فرصت شد خانه دلم را فقط و فقط از آن تو کنم. امروز در آستانه شهادت غمبارت آمده ام تا عاشقی درگهت را آغاز کنم زیرا شنیده ام که: هر چند حال و روز زمین و زمان بد است / یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است / حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای / آنجا برای عشق شروعی مجدد است

منابع خبر