حضور مردم در راهپیمایی ۲۲ بهمن دشمنان را مأیوس و به مظلومان امید می‌دهد/دنیا مدیون انقلاب اسلامی است

اعتماد و امید که در دوران انقلاب بوجود آمد در واقع سنتز و عکس العمل طبیعی فروریزی "کنترل و استبداد سلطنتی" و کند و ناکارآمد شدن ابزارهای آن بود؛ و هیچ ربطی به اسلامی بودن انقلاب و رهبری آن نداشت. خاطرات یک صد سال اخیر جنبشهای آزادی خواهانه و ضد استبدادی و ضد استعماری مردم ایران دوباره زنده شده بودند
اخبار روز
خبرگزاری فارس - ۲۱ بهمن ۱۳۹۳

زمانی که با جوانان نسل دوم پس از انقلاب اسلامی ۱٣۵۷ از خاطرات بیست و دو بهمن صحبت می کنم، احساسی در چشمها و واکنش شان نسبت به وقایع آنزمان می بینیم که بسیار مشابه احساسی است که خودم هنگام شنیدن داستانهای نهضت ملی شدن نفت از زبان بزرگتر هایِ زمان جوانی خودم داشتم. همانطور که من افسوس و بی اعتمادی را در چهره و نحوه گویش گویندگان خاطرات سال ۱٣٣۲ مشاهده می کردم، مطمئنم که جوانان امروز نیز از گزارشات من از حوادث قبل و بعد از انقلاب سال ۱٣۵۷ بیش از هرچیز آه افسوس و حس بی اعتمادی را دریافت می کنند، زیرا عمیقا معتقدم که انقلاب اسلامی سال ۱٣۵۷ بیش از هر چیزی بر اعتماد عمومی و اجتماعی ضربه زد.

در عین حال اما هنگامی که به خاطرات آنروز مراجعه می کنم، بر خلاف برداشت و احساس کنونی ام، مردمی را می بینیم که اکثرا سرشار از امید و اعتماد بودند، حصارهای مصنوعی ترس و بی اعتمادی فروریخته بودند؛ مشارکت، دوستی و از همه مهمتر امید و اعتماد به آینده در کوچه و خیابان موج می زدند. روحیه و فضایی که آنروزها دیده می شدند حتی بسیار فراتر و مطرح تر از واقعیت های بعضا تلخ و تردید برانگیز آنروز، از جمله رهبری انقلاب توسط یک روحانی و مرجع تقلید (با توجه به سابقه تاریخی این قشر در نهضت های پیشین)، آینده مبهم نظام سیاسی کشور پس از سقوط سلطنت پهلوی و خشونت ها و اعدامهایی که بلافاصله پس از پیروزی انقلاب آغاز گردیدند، خود نمایی می کردند و بر اذهان و احساسات غلبه داشتند؛ واقعیت هایی که ما در آنزمان همه را اجزایی اجتناب ناپذیر از واقعیت انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب زیر و رو کننده دیگری می دانستیم.

اما واقعا چه اتفاقی افتاد که کاخ اعتماد و امید بسرعت فرو ریخت؟ آیا آن اعتمادها فقط شور و احساسی بودند سطحی و زود گذر، تب داغی بود که بسرعت به لرز و عرق منتهی شد؟، شعله ای بود که زود خاموش گردید و رویایی شیرین بود که بسرعت به فراموشی سپرده شد؟ نه! من اینچنین به خاطرات خود نگاه نمی کنم و آن احساس و شور را سطحی نمی بینیم و آنرا هنوز واقعی و حتی در زیر پوست خود و بسیاری از هم نسلهایم زنده می یابم؛ اگرچه اکنون با نگاه به گذشته افسوس بسیار می خورم و معتقدم که قربانی اصلی این انقلاب همانا اعتماد اجتماعی بوده است.

اعتمادی و امیدی که در آن دوران ایجاد گردیدند کاذب نبودند، حتی بخاطر اینکه چون یک مرجع تقلید رهبری انقلاب را بعهده داشت و یا مردم ایران مسلمان بودند و به روحانیت اعتماد داشتند نیز شکل نگرفته بودند، در خودآگاه مردم نیز جمهوریتی که مطابق فرهنگ اسلامی قرار بود بوجود آید بسیار مبهم و نامشخص تر از آن بود که اعتماد برانگیز باشد؛ الگویی نیز در اختیارشان نبود که خود را با آن مقایسه کنند، زیرا آنان اولین ملتی در منطقه بودند که با آرزوی یک جمهوری ملی و "خودی" دست به انقلاب می زدند.

"در روابط و مناسبات اجتماعی دو مقوله "اعتماد" و "کنترل" مثل دو کفه ترازو عمل می کنند، زمانی که وزنه کنترل افزایش می یابد، از میزان اعتماد کاسته می شود"

به عبارت دیگر، این واقعیت ها هیچکدام عوامل اصلی در تقویت امید و اعتماد نبودند، و بنابراین می توان گفت که خوشحالی و همبستگی که آنروزها در کوچه و خیابان موج می زد از جای دیگری باید بر می خاست و تغذیه می شد. در حقیقت از یکی دو سال قبل از وقوع انقلاب اسلامی، زمانی که گنبد اقتدار و کنترل سلطنت محمد رضا پهلوی آغاز به ترک برداشتن و از هم گسیخته شدن کرد، ستونهای آن به لرزه افتاد و بتدریج شکافهای سقف این گنبد بر مردم آشکار گردیدند، نسیمی شروع به وزیدن کرد که شاخص ترین و مهمترین آوای آن، آوای کاهش کنترل و برداشته شدن سدها و دیوار های بی اعتمادی بود. ندایی بلند برخاسته بود که ای مردم! نظام حاکم دیگر قادر به کنترل جامعه ایران نیست و دیوارها شکاف برداشته اند، پرده ها به کنار رفته و می توان به چشم دید که در پس دیوارها و پشت پرده ها کسی به گوش ننشسته است؛ و بنابراین شاید بتوان از این به بعد دست اعتماد بسوی همسایه و هموطن خود دراز کرد؛... و این بود که با وزیدن نسیم ناشی از آغاز فروپاشی "کنترل" و با تابیده شدن اشعه های آفتاب آزادی به درون جامعه ایران، دلها به هم نزدیک تر شدند، اعتمادهای اجتماعی رو بفزونی نهادند و جرقه های امید و شور آغاز به تابش کردند.

آری اعتماد و امید که در دوران انقلاب بوجود آمد در واقع سنتز و عکس العمل طبیعی فروریزی "کنترل و استبداد سلطنتی" و کند و ناکارآمد شدن ابزارهای آن بود؛ و هیچ ربطی به اسلامی بودن انقلاب و رهبری آن نداشت.

خاطرات یک صد سال اخیر جنبشهای آزادی خواهانه و ضد استبدادی و ضد استعماری مردم ایران دوباره زنده شده بودند و مردم ما بیش از آنکه خمینی و اطرافیانش را در سالهای ۱٣۵۵-۱٣۵۶ بشناسند، بار دیگر خود را در بستر رودی که از جنبش مشروطه و ملی شدن صنعت نفت سرچشمه می گرفت و دوباره با فروریزی سدهای کنترل کننده آغاز به جاری شدن کرده بود، در کنار رهبران ملی و تاریخی خود می دیدند. دیدن عکس خمینی در ماه در ماههای آخر قبل از انقلاب نیز، که تازه معلوم نیست که چند در صدی از مردم آنرا واقعا باور کرده بودند، از ارزش این واقعیت نمی کاهد که اعتماد و امید حاصل شده در مردم نه بخاطر روح الله خمینی، بلکه در درجه اول بدلیل احساس پیوند با جنبشهای پیشین (بیاد بیاوریم که فقط بیست و پنج سال از جنبش ملی شدن نفت می گذشت و خاطرات آن هنوز برای بسیاری زنده بود و جوهر مرکب کتب تاریخی در باره این واقعه هنوز خشک نشده بود) و امید به فروریزی کنترل و استبداد شاهی بود.

در روابط و مناسبات اجتماعی دو مقوله "اعتماد" و "کنترل" مثل دو کفه ترازو عمل می کنند، زمانی که وزنه کنترل افزایش می یابد، از میزان اعتماد کاسته می شود. و برعکس زمانی که چتر کنترل از روی سر مردم برداشته می شود و سرنوشت مردم بدست خودشان سپرده می گردد، بر میزان اعتماد عمومی افزوده می شود. جوزف استالین دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی سابق جمله معروفی به این مضمون دارد که "اعتماد خوب است اما کنترل بهتر است"، و این جان کلام همه نظامهای استبدادی و تمامیت خواه می باشد.

"و برعکس زمانی که چتر کنترل از روی سر مردم برداشته می شود و سرنوشت مردم بدست خودشان سپرده می گردد، بر میزان اعتماد عمومی افزوده می شود"نظام تمامیت خواه ولایت فقیه و اسلام سیاسی تازه پا گرفته نیز همینگونه می اندیشد: "اعتماد خوب است اما "کنترل" بسیار بهتر است.

در جوامع آزاد و سکولار اما، رمز باز و سالم بودن آن جوامع در این حقیقت نهفته است که وزنه "اعتماد" (بر عکس جوامع بسته و کنترل شده) بر وزنه "کنترل" می چربد و مسئولیت گردش امور جامعه بعهده مردم گذاشته شده وبه انسان بعنوان یک موجود آزاد و خود مختار اعتماد بیشتری نشان داده می شود؛ و مبنا بر این حقیقت استوار شده است که قرار نیست که یک ایدئولوژی مشخص آدم ها را قالب ریزی نماید.

اگرچه نوعی از کنترل اجتماعی (منظور کنترل سالم اجتماعی) همواره می تواند مانع از فروریزی برخی ارزشها و قرارداد های اجتماعی شود و بنابراین می تواند موجبات آرامش و تعادل اجتماعی را فراهم آورد (برای مثال انواع کنترل های اجتماعی در زمینه رفت و آمد با وسایل نقلیه، کنترل مبادلات مالی و یا کنترل امور شهری و شهرسازی)؛ اما تفاوت اصلی آن با مقوله "اعتماد"، اگر آنرا در کادر کلان مورد ملاحظه قرار دهیم، نقشی است که اعتماد عمومی می تواند در بهبود کیفیت زندگی و بویژه در تکامل و تعالی نظام ارزشی یک جامعه و بطور کلی هنجارهای اجتماعی بازی نماید. اگر هم قبول کنیم که کنترل اجتماعی (فرض را بر سالم بودن آن قرار دهیم) می تواند نقش بازدارنده در برابر سستی و فروریزی نظام ارزشی داشته باشد، اما "اعتماد عمومی" می تواند نقش رشد دهنده وارتقا بخش ارزشها و هنجارهای اجتماعی بازی نماید. برای مثال، می توان تفاوت دو مقوله "اعتماد" و "کنترل" را در نحوه تربیت کودک دید، اگرچه شاید کنترل پدر و مادر (تا حدودی) می تواند مانع از برخی از انحرافات گردد، اما این اعتماد و نشان دادن آن به کودک است که زمینه های رشد شخصیتی کودک را فراهم می کند، به او اعتماد به نفس می بخشد و می آموزد که چگونه با دیگران از در اعتماد وارد شود.



واقعیت این است که تلاش ناموفق جمهوری اسلامی، در طول سه دهه اخیر، در اسلامیزه کردن جامعه ایران خود بیانگر این حقیقت است که کنترل کامل فرایند تحولات اجتماعی و هدایت آن بسوی تحقق یک مدل خاص، بیش از آنکه در دنیای واقعی و عینی وجود خارجی و امکان تحقق داشته باشد، عمدتا در پندار و اذهان رهبران اراده گرا و تمامیت خواه زنده بوده است. رهبرانی که تا آخر عمر نیز حاضر به پذیرش این حقیقت نبوده و نیستند، که انسان و جامعه انسانی بسیار پیچیده تر از آنند که بتوان آنها را اراده گرایانه تحت کنترل خود در آورد و مطابق مدل مطلوب خود ساخت.

اصولا اگر خوب دقت کنیم، موضوع اصلی و مورد توجه دو مقوله اعتماد و کنترل همانا ساختن انسان و جامعه است. و واضح است که مدل و راه حلی که اتکا خود را بر کنترل می گذارد، قاعدتا و طبیعتا دستگاه سنجش و اهداف غایی از پیش تعیین شده ای در اختیار دارد، که در غیر این صورت کنترل فرایند ساخت جوامع انسانی بی معنی خواهد بود. بعبارت دیگر مدلی که مقوله "کنترل" را جان مایه و محور اصلی راهکارهای خود بحساب می آورد، (چون هدف، مدل و سرانجام نهایی مشخصی را مد نظر دارد) مدلی است غایت گرا و غایت اندیش، به سخن دیگر مدلی است ایدئولوژیک و مرامی.

همچنین همواره دیده شده است که رهبران اراده گرا تنها به اهداف ایدئولوژیک و ابزارهای مورد نظر خود اعتماد مطلق دارند؛ نه قادرند دست از کنترل لحظه به لحظه فرایندها و تحولات جاری بردارند و نه به اطرافیان خود اعتماد می کنند، که حداقل کنترل امور جزیی را بدست آنان بسپارند.

"جوزف استالین دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی سابق جمله معروفی به این مضمون دارد که "اعتماد خوب است اما کنترل بهتر است"، و این جان کلام همه نظامهای استبدادی و تمامیت خواه می باشد"در نظام فکری آنان، اصولا جهان هستی بخاطر یک هدف خاص خلق شده است و یا بسوی یک سرنوشت محتوم در حال حرکت است؛ و آنانی که به این غایت و سرنوشت محتوم ایمان پیدا کرده اند از حق طبیعی (و یا واگذار شده توسط خدا ویا جبر تاریخ) کنترل و هدایت مردم بسوی این سرنوشت از قبل نوشته شده برخوردارند.

در اسلام سیاسی ولایت فقیه اما ضربه و خسارت به "اعتماد" بسیار جدی و عمیق تر می شود. در کادر اسلام سیاسی و اصولا مذاهب ایدئولوژیک شده، انسان موجودی گناهکار و رانده شده از بهشت و بنابراین غیر قابل اعتماد معرفی می گردد؛ موجودی که تنها با هدایت انبیا و پیروی از متون مقدس دینی شانس رسیدن به غایت مطلوب و بهشت موعود دارد. برای نمونه، اگر در قران صحبت از اعتماد می شود، منظوراعتماد و ایمان به خدا و رحمت و عذاب الهی او است تا اعتماد به انسان و فراینده های بعدی زندگی زمینی او پس از اخراج از بهشت. و اگر هم از اعتماد در رابطه مستقیم با انسان صحبت به میان می آید، منظور اعتماد به نفس و توکل به خداست، به این معنی که اعتماد به نفس تنها از طریق توکل به خدا امکان پذیر است و اعتماد فقط در رابطه بین خدا و انسان معنا می یابد.



در نقطه مقابل، در مدل ساخت یک جامعه انسانی که بر اعتماد استوار است، بجای غایت گرایی و پیگیریِ سرنوشت های محتوم، بر پروسه و روند تحولات تاکید می شود. در این مدل، اعتقاد بر این است که هر اندازه روابط درونی باز و شفاف تر باشند و مسئولیت کارها بعهده جمع گذاشته شود، استعداد های نهفته شکوفا تر، عقل جمعی فعالتر و بر اعتماد عمومی و فی مابین افزوده می گردد. کلید راهگشا اما در این رابطه بخود واگذاشتن مردم و اعتماد به عقل جمعی و اعتماد به محصول مشترکی است که در اثر کنش و واکنش انسانها ایجاد می گردد. البته نا گفته آشکار است که این کلید تنها در قفل اومانیسم و سکولاریزم می چرخد و می تواند راه گشای جامعه باز و سالم باشد.

اعتماد در این مدل در واقع به معنی اعتماد به روابط آزاد و شفاف، اعتماد به پروسه ای که در جریان است، اعتماد به این حقیقت که هر اندازه امکان مشارکت همگانی در یک محیط باز و آزاد فراهم گردد در نهایت نتایج مطلوب تری برای همه فراهم می آورد و مهمتر از هر چیز به مفهوم اعتماد به انسان می باشد.

"نظام تمامیت خواه ولایت فقیه و اسلام سیاسی تازه پا گرفته نیز همینگونه می اندیشد: "اعتماد خوب است اما "کنترل" بسیار بهتر است"در این جو و فضا معیار و ارزشهای سرسخت و تیز و تند، آنگونه که مذاهب و یا سایر ایدئولوژهای غایت گرا تبلیغ می کنند، وجود خارجی ندارند؛ بر عکس، در آن معیار های انسانی و قابل فهم عمل می کنند، از جمله شجاعت سپردن خود به راه، باز و شفاف بودن، اعتماد به یکدیگر و رها کردن خود از دست احساس مسئولیت پیگیری دائمی و یاد آوری مداوم اهداف نهایی ویا مسئولیت کنترل و رهبری دیگران.

در مدل مبتنی بر اعتماد، ما انسانها در حقیقت در دنیایی زندگی می کنیم که ارزش ساختن و قابلیت ساختن را دارد، با همه بحرانها و دشواری های آن و در دنیایی بسر می بریم که ارزش ریسک و خطر کردن دارد. مدلی که قبل از هر چیز بر عنصر اعتماد استوار است، تا کنترل و رهبری های اراده گرایانه و از بالا. در این مدل قطعا اعتماد عمومی و فی مابین برعنصر کنترل کننده ارجحیت دارد.

http://haghaei.blogspot.com

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:.

منابع خبر