پیرمرد مات چشم ها ست، چشم هائی که زیرپلک ها بازی می کنند. - داری خواب می بینی؟ " دکترماریاست، با آن چشم های زیبای آسمانی رنگ اش می خندد. پیشانی ام را می بوسد و درحالی که مثل همیشه قربان صدقه ام می رود آرام مرا می خواباند، خوابی برای همیشه.

 
 
پیرمرد مات چشم ها ست، چشم هائی که زیرپلک ها بازی می کنند.
- داری خواب می بینی؟
" دکترماریاست، با آن چشم های زیبای آسمانی رنگ اش می خندد. پیشانی ام را می بوسد و درحالی که مثل همیشه قربان صدقه ام می رود آرام مرا می خواباند، خوابی برای همیشه. دکتر ماریا می داند درد سرطان، آن هم درسن وسال پیری چقدر طاقت فرساست. بعد تو می آئی و من را درون کیسه ای سیاه می گذاری. یادت نمی رود گردن بندم را دورگردنم ببندی. و شاخه ای گُل ارکیده ی نقره ای، توی کیسه بگذاری. با ماشین خودت مرا می بری، مثل همیشه روی صندلیِ جلو، کنار دستت می خوابانی. تا پیش از گذاشتن سنگ سیاه مرمرین روی گورم صدای آوازپرندگان و قارقار کلاغ ها را می شنوم، سنگی که نامم را با کلمه هائی نقره ای رنگ و رقصان روی آن کنده اند. قاب عکس نقره ای را هم فراموش نکردی. خُب، همه چیز ظاهرا" سر جای شان است ، واینگونه تمام می شود، تمام."
پیرمرد پلک می بندد. مژه های بلندو سفید رنگ که نم اشک براق شان کرده، یکدیگر را درآغوش می گیرند.
" غضنفر خان، رفته گر محله همراه با مامور شهرداری می آیند. مامور شهرداری تکه گوشتی، که در دل آن سوزن و شیشه خرده و سیانورریخته شده، جلوی اش پرت می کند، و گوشه ای به تماشا می ایستند. گرسنه است و با ولع گوشت را می خورد. بچه ها که می دانند چه اتفاقی خواهد افتاد، دورش جمع می شوند. چشم از بچه ها بر نمی دارد. نفس ها تند، وکف های دور دهان ورگه های بزاق خونرنگ می شوند. چشم ها هنوز به دنبال بچه هاست. دیگراز بچه ها نمی ترسد. دو نفری سراغ اش می آیند. کشان کشان تا نزدیکی کپه ی زباله روی زمین می کشنداش. بچه ها رّد بزاق و خون، و نگاه اش را دنبال می کنند."
پلک های پیرمرد هنوز بسته اند.چشم ها زیر پلک ها بازی می کنند، و مژه ها براق تر می شوند.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

منبع خبر: اخبار روز

اخبار مرتبط: احداث محور میاندوآب - میانه در آذربایجان غربی تسریع می شود