سرخط
مسئله این نبود که نمی بایست در انقلاب علیه شاه دیکتاتور مطلق العنان شرکت کرد که هرکس بخواهد این را حتی از فراز آن چهل سالی بگوید که فاجعه بار بودن محصول سیاسی اش امری است رونما، چه بخواهد و چه نخواهد موید و کارگزار فعال یا منفعل دیکتاتوری می شود. مسئله تا جایی که به "ما" ارتباط می یافت، این بود که جنبه سلبی انقلاب، پلشتی های آن را پوشاند و جای برخورد نقادانه از جایگاه دمکراتیسم با پدیده ساری و جاری انقلاب خالی ماند در باره این نوشته سالگرد امسال انقلاب 57، انگیزه مضاعفی شده برای پرداختن دیگر بار به این پدیده سرنوشت ساز در قالب نوشتجات، برنامه های رادیو و تلویزیونی، سمینارها و کنفرانس ها و نیز گفت‌ و شنودها در شبکه های مجازی. رویکردها در این زمینه از نظر مضمونی و جهتگیری، در این سه قابل دسته بندی اند: 1) تایید از ستایش تا دفاع؛ 2) رد، خشمگین تا پشیمان؛ و 3) نقد با نظاره به آن از برون یا درون. نگارنده در دسته سوم جا دارد و نگاشته اش مبتنی است بر نگاه از درون به عملکرد چپ در متن انقلاب. نوشته حاضر، به بازتاب تحولات حدوداً دو ساله پیش از 22 بهمن در ذهن "ما" (چپ آن زمان) می پردازد و مسیر مواجهه فکری "ما" با فرایندی را پی می گیرد که اگر تا اواخر پاییز 1356 عمده میداندارش چپ سکولار، مجاهدین خلق، "ملیون" و تعلیم یافته های شریعتی بود در ادامه اما با چیرگی روحانیون شیعه پیش رفت و پایان خود را در سلطه یابی همین ها جشن گرفت. "ما" اینجا، رساننده یک کلیت است و نوشته در عین وقوف به وجود تفاوت های گاه جدی نظری و رویکردی میان مولفه های آن - و در پراکندگی شان به لحاظ جغرافیایی، تشکیلاتی، زندانی، محفلی و فردی- اما آگاهانه اینجا بر خود ویژگی ها چشم می پوشد. چرا که شاخصه جمعی این کلیت، و دستکم در مواجهه با "آن انقلاب" کمابیش چنین بود: تکریم ایده انقلاب و مشتاق برای تحقق آن، انقلاب ایران انقلابی ماهیتاً عدالت خواه و امپریالیسم ستیز، نگاهی غیرمنتقد به خلق، لیبرالیسم یک آفت و دمکراسی مقوله ای صوری و مضموناً بورژوایی، و بالاخره اینکه سکانداری انقلاب منحصر به پیشروست. این نوشته توسط فردی متعین به بیان می آید و همین، چه بسا اینجا و آنجا به نوشته جنبه شخصی دهد؛ اما اگر در نظر آید که "من"ها پیش ماها، معنی خود را در "ما" می یافتند آنگاه می توان از ویکتور هوگو یاری گرفت که گفت: وقتی از خود بگویم از تو گفته ام! این گفتار نوشتاری، در دو بخش مضموناً همبسته خواهد آمد. خرابکاری شاه، خمینی مخرب و خطاهای "ما"! "ما" بخاطر پاسخگویی درخور به نیازهای امروز، نیازمند بازگویی حقیقت گذشته خود است. "ما"یی که، به تاکید باید گفت چه در گذشته و چه حال، دوستدار صمیمی سعادت مردم زحمتکش بوده و هست. از تکرار این حقیقت تاریخی که شاه جامعه را سوی انقلاب راند و ایران را به ناگزیری انفجار کشاند، نباید بازماند. تداوم دیکتاتوری فردی، در سربزنگاهی "نه!" گفتن همگانی را پاسخ می گرفت که سرانجام در بازه زمانی 56 و 57 گرفت و در شکل انقلاب سر برآورد. خواسته مشارکت جویی - چونان حقی ملی- عیان بر متن جامعه بود و خشم عمومی علیه تکتازی ها و سرکوبگری های سلطانی، به حالت غلیان زیر پوست شهر. پاسخ شاه به ملت اما چنین: تک فرمانروا منم، کافی برای تعیین تکلیف امورات 35 میلیون نفر و "محق" در دوختن لب هر منتقد و برداشتن هر معترض مبارز ریسک پذیر از سر راه! درست همانند لویی چهاردهم که گفت: فرانسه، یعنی من! شاه، ایران را در کوتاه قامت خود دید و از تعرض گستاخانه مستمر علیه حقوق جامعه دست برنداشت. در کشوری برخوردار از حافظه تاریخی یک سده مخالفت با استبداد و دیکتاتوری و نیز در مسیر سرمایه داری. انقلاب تحمیلی بر مردم ایران علیه دیکتاتوری، جا داشت و شرکت در آن، حق و وظیفه ای که همین امروز نیز بر حقانیت و ضرورت آن استوار باید ماند. آنکه دیکتاتوری را در هر زمان و از هر نوع آن "نه!" نگوید، تمکین به دیکتاتور دارد! بحث درباره آن انقلاب، اصالت خود را از "نه!" می گیرد و نه از نفی "نه!" گفتن به دیکتاتوری. این انقلاب در دو موضوع زمینه سازی و تحقق، دو رهبر داشت: شاه و خمینی! اما خود توجیهی و دگرفریبی خواهد بود هرگاه نتوانیم واقعیت "ما" را در کشاکش آن انقلاب ببینیم و نخواهیم خویشتن خویش را دیگربار در آیینه تاریخ انقلاب باز یابیم. در مناقشه تاریخی میان شاه و شیخ، صد البته که "ما" در مقایسه با دو قطب اصلی این منازعه عاملی تعیین کننده نبودیم و طبعاً نیز نه متقبل عمده مسئولیت تاریخی در قبال آنچه که گذشت. اما دستکم خود که می دانیم در سیر رویدادها چندان هم بی سهم و نقش نبوده ایم. این "ما" اگر، هم از اسلامگرایان طلبکار است و هم از سلطنت، اما بدهکار مردم و خود که نیز هست؛ و نقد دیروزش، بخشی از پرداخت بدهی ها!    آغاز دگردیسی انقلابی ایران در نیمه دهه پنجاه، بهیچوجه با اسلام نبود بلکه در مطالبه آزادی ها چهره داشت. ابتدای یک پروسه مرکب را نمی توان با فرجام آن تبیین کرد. شاه نخواست نداهای آزادیخواهانه ای را که طی سالهای مدید از گلوی جامعه در می آمد بشنود. رژیم او هر انتقاد و اعتراضی را حتی در اوضاع بحرانی نیمه دهه پنجاه پس زد؛ در آن شرایطی که، به خود آمدن نیاز بود که از سوی برخی عقل سلیم ها گوشزد نیز می شد. شاه اگر به وقتش عادت به نشنیدن را ترک می گفت و به موقع در سلطان بازی هایش تجدید نظر می کرد، ایران چه بسا در مسیری دیگر می افتاد. شاه همه کاره، فرصت ها را جملگی سوزاند و تنها اواخر سلطنت اش طی آن دو سال بحرانی و فقط هم زیر فشار "جیمی کراسی" پرزیدنت کارتر بود که به این یا آن ژست "اعطای آزادی" ابتر بسنده نمود. او با گزینش مشی قطره چکانی های مزورانه، از پذیرش لزوم اصلاحات کلان سر باز زد و در نتیجه انقلاب 57 نمایش تراژدی تاخیر دیکتاتورای شد که در پی فازهای انقلاب حرکت می کرد! مطالبات ملی در هر مقطع از روند اعتراضات انقلابی، بسی فراتر از علایق ملوکانه و مانوور دهی های او برای حفظ موقعیت فرا مشروطیت و مشروطه ستیز خود بود. ترکیب همزمان مدرنیسم و دیکتاتوری پانزده ساله آخر محمدرضا شاه به منظور بازتولید تجدد آمرانه و مستبدانه پدرش رضا شاه در فرازی تازه، دو پیامد داشت: روبیدن بیش از پیش سپهر سیاسی کشور از منتقدان و مخالفان در هر دو بال چپ و میانی آن – حتی قسماً در خود راست نیز!- و سوق دادن نیروی سنت در جامعه به انسجام یابی زیر پرچم عقب مانده ترین جریان سیاسی یعنی روحانیت خلف شیخ فضل الله نوری. نه تحقق این تز مشهور ولو حاوی عناصری از واقعی بینی ها در خود مقدر بود که ایران یک حکومت آخوندی به روحانیت بدهکار است (منسوب به احمد کسروی قربانی تروریسم اسلامی)؛ و نه توجیه نظری آن سیاست در قبال بنیادگرایی اسلامی پایه واقعی دارد که بنا به آن، گویا انقلاب اسلامی در ایران جنبه ناگزیری داشته است. نظری عافیت جویانه، که از خصوصیت فرا ملی بنیادگرایی اسلامی این تعمیم را نتیجه می گیرد: انقلاب اسلامی پسامد ناگزیر "بیداری اسلامی" و طغیان مسلمین علیه استعمار نو بود. نظری که، از نگریستن نقادانه در ضعف های نیروی تحول پیشرو جامعه می گریزد و ولو که ناخواسته به کر و کور ماندن چشم و گوش نقاد دامن می زند. اگر شاه و شیخ، ورشکستگی تاریخی کلان و استراتژیک در انبان خود دارند، "ما" اما در روند انقلاب بهمن، از نابالغی های خود در فهم جایگاه آزادی و ضرورت دمکراسی ضربه خوردیم و از همین زاویه نیز انقلاب را آسیب زدیم. عدالت اجتماعی، تنها بر بستر این دو می توانست عملی شود و نه با اشتعال آتش ضد امپریالیسم که اگر در جایگاه خود لازم است، محور قرارگرفتنش در زمان و مکان ایران انقلابی 57 ادرسی غلط. عقربه ترازوی خود میزانی "ما" دچار انحراف اساسی بود و از جنس سلبی، که می دانیم سلب بی اثبات، گنگ است و از نوع "بی مایه فطیر" آن. اتبات بی برنامه و صرفاً آرمانی، مستعد کژراهه رفتن است و افتادن به بیراهه. در مبارزه علیه شاه دیکتاتور با نافذیت رهبری دینی بر انقلاب ضدشاهی، نمی شد سنگربان دمکراسی بمثابه بستر عدالت اجتماعی شد وقتی خود فهیم و منادی این بستر و مولفه گرهی و محوری نباشی. مبارزه طبقاتی در فضای تیره و مه آلود و دیکتاتوری، محکوم به اعوجاج است هرگاه نخواهد مقدمتاً به تعیین تکلیف سر دمکراسی سیاسی اولویت دهد! و اکنون بنگریم خود را در آیینه فرازهای انقلاب 1357 تا در هر گام آز آن، بر "ما" درنگ ورزیم. از شب های شعر تهران تا شورش طلاب در قم مهر 1356 بود که از برگزاری باشکوه "شب های شعر" - و هر شب آن شورانگیزتر و برانگیزاننده تر از قبلش- خبردار شدیم. برداشت "ما" از آن، و در رابطه با جایگاهش در مسیر رادیکالیسم انقلابی، چیزی نبود فراتر از اندک باز شدن فضا و بهره گیری بجایی که روشنفکران از فرجه یابی ناشی از جیمی کراسی تحمیلی بر شاه می کنند. در نگاه رادیکال "ما"، "شب شعر" حرکتی بود از آن خلق اما نه هنوز جوشیده از دل آن، و لذا نه که حائز جایی خاص در ذهن انقلابی "ما". آن را برآمدی ارزیابی کردیم از نوع "سوپاپ اطمینان" که بر حسب اراده ساواک هر لحظه جمع شدنی است و بنابراین، نه امکان پاییدن دارد و نه دوام آوردن. مثبت ترین جنبه این شب ها را در گردآوردن نیروی جوان مبارز دیدیم؛ زیرا اینها بودند آماده ترین نیرو برای رودررویی با حکومت که از سرایندگان "شب شعر" انگیزه جهت تحرک سیاسی می گرفتند. عمده برای "ما"، خیابان داغ بود تا تعمق سرد حول گرهگاه های جنبشی که داشت چهره می نمود. بگذریم از اینکه خود همین "شب شعر"های روشنفکران سکولار، بیشتر محل تولید شور بود علیه راس قدرت مستقر تا حامل چیزی باشد از جنس شعور جهت دار و اندیشیدن پیرامون کیفیت مبارزه ضرور با قدرت. دیکتاتوری شاه، در مقیاس ملی، جای چندانی برای تعمیق شعور باقی نگذاشته بود. همه کشور بالقوه شور بود و می رفت که در "شور حسینی" بالفعل مستحیل شود! شوری برحق، اما با کمبودی بزرگ در خود. این شور ضرور، شعوری هوشمند را نیاز داشت برای سمت و سو یابی دمکراتیک مبارزه علیه دیکتاتور. از این کیمیا، چیز چندانی در "شب شعر"های نیمه 56 به نمایش درنیامد. سه ماه بعد بود که ماجرای مشهور آن مقاله فرمایشی در روزنامه "اطلاعات" پیرامون "ارتجاع سرخ و سیاه" پیش آمد و باعث زبانه کشیدن آتش خشم حوزویان قم گردید. خبر بهم ریختن این شهر و کشته و مجروح شدن چند نفر از طلبه های شورشی، گوش "ما" را تیز کرد. اما نه در کیفیتی که "قم" را چه در خود آن و چه جایگاهش در کل کشور جدی بگیریم. "فالانژها"، اصطلاحی که در باره طلبه ها و مذهبی های متعصب به کار می بردیم، حضورشان از حوالی 54 به زندان ها سرعت گرفته بود اما فقط بعد واقعه قم بود که آنها توانستند وزنی محسوس در صحنه بیرون و در زندان ها بیابند. "ما" البته با این متعصب های مذهبی در مبارزه شان با رژیم ابراز همدردی می کردیم ولی پذیرفتن اینکه یک شورشگر مذهبی متعصب فردی است انقلابی نه که همخوان با نگاه ما به شکوه والای امر انقلاب! جزنی قبلاً به ما گفته بود که قدرت گیری روحانیت را می باید یک احتمال سیاسی واقعی دانست. اما وی نیز این پدیده ضد شاه و امریکاستیز را با انقلابی بودنش توضیح نمی داد، زیرا "ما" همگی اصل انقلاب را در هر حال پیشرونده و مثبت می دانستیم! تفکر دترمینیستی، جان سخت تر از آن بود که انقلاب را در شق واپسگرایی اش هم ببیند. او بدرستی خمینی را جنگنده ای می دید برای احیای گذشته و رقیبی برای نیروهای انقلابی در آینده؛ رقبایی که در مبارزه علیه شاه و "مستشاران امریکایی" اشتراک موضع داشتند. تیزبینی های او در برخورد با ایدئولوژی مجاهدین خلق طی آن جزوه در زندان نیز، بیشتر بر این تمرکز داشت که آنها با داعیه گری در مارکسیسم دارند مارکسیسم را آلوده می کنند. در 1356- سال آغاز انقلاب، ترکیب انقلاب و طلبه محل چندانی در ذهن "ما" نداشت؛ گرچه بدانگونه که در ادامه خواهد آمد فقط بروز نمی یافت وگرنه وجود داشت! مشترکاتی گاه ریشه ای، این دو را به همدیگر می دوخت که در آن مقطع نه فهم شد و نه درنگ پذیرفت. بخصوص که پیشقراولان همین "فالانژ"ها، یعنی "موتلفه" ای ها و آخوندهای 15 خردادی، اندکی پیش از واقعه قم اواخر 55 در ردیف "شهنشاها سپاس" گویان مشمول عفو قرار گرفته و رادیکالیسم انقلابی را گزیده بودند. شورش قم در ذهن "ما"، چیزی بود از آن روزگار سپری شده و نه طلیعه شکل گیری آینده ای ویرانگر برای ایران! کمتر کسی میان "ما" به ادامه "قم" در فراتر از قم فکر می کرد؛ و نه فقط "ما" که دیگران نیز. و منظور از دیگران: مجاهدین خلق، ملیون، نهضت آزادی و تربیت شدگان شریعتی. خلاف جعلیات تاریخی پساانقلاب که گویا روحانیت از قم بود که انقلاب و مدیریت بر آن را کلید زد، بیانیه های صادره توسط حوزه ها به مناسبت کشتار شاگردان "قم"، هنوز چیزی از روحیه تعرض (انقلابی) در خود نداشتند. خمینی نجف نشین هم در ابراز تالم خود از کشتار قم، فراتر از محکومیت اعمال سبعانه "آجان"ها نرفت و با زدن به صحرای کربلای 15 خرداد، تنها در محکومیت "انقلاب سفید" سخن گفت. همینجاست جای نخستین درنگ بر نکته اصلی مد نظر: اگر در مقطع شورش 15 خرداد 1342 و در برخورد با آن، هنوز صداهایی در سپهر سیاسی کشور شنیده می شد که هم محکوم کنننده قساوت رژیم شاه در برخورد با آن بود و هم وجه ارتجاعی این حرکت را نقد می کرد، در 19 دی 1356 قم اما، این اعتراض علیه رژیم سرکوبگر و انتقاد از گرایش های ارتجاعی روحانیت به گوش رسید و نیز به میان آمدن ندای "اصلاحات آری و دیکتاتوری نه!"؛ ولی در 19 دی 1356، محکومیت برحق سرکوبگری های شاه، بدون مرزکشی برنامه ای روشن با انواع اعتراضات. هم "ما" و هم بقیه نسبت به میدانداری گرایش های ارتجاعی در حال خیز غافل ماندیم. انقلاب 29 بهمن تبریز! "29 بهمن" را انقلاب می نامم چرا که شروع "آن انقلاب" بود چه در خود واقعیت عینی و چه کمابیش در ذهن "ما". انقلابی همگانی علیه شاه که در سلطنت ستیزی، ضد خارجی و انقلاب اسلامی تام و تمام تثبیت شد. همه عناصر اصلی روند انقلاب که طی یکسال بعدی بارها به نمایش درآمدند، در همین سرآغاز خود نمودی واضح داشتند: همسویی و همراهی انقلابیون سکولار و دین محور، به خیابان ریختن تهیدست ترین لایه های جامعه از یکسو و بازار از سوی دیگر، آغاز پیوند کارخانه و ادارات با خیابان، پیوستن آموزگاران و دبیرستان به دانشگاهی که از قبل فعال مایشای صحنه بود، طرح و تثبیت "مرگ بر شاه"، رواج تهییجی شعائر مذهبی، بروز هر روز آشکارتر عصیانگری های ارتجاعی علیه نمود و نمادهای مدرنیسم و برخورد خشماگین شورشیان با مراکز "اباحه گری" (نظیر کاباره، مشروب فروشی، سینما و حتی کاخ جوانان و...) و بالاخره نقش هدایت گرایانه و سمت دهنده مسجد و شبکه روحانیت به خیز عمومی. تبریز، شکلواره فرایندی را به نمایش گذاشت که روز 22 بهمن در تهران و ایران به تکوین یافتگی خود رسید: شورش و خیزش – حکومت های نظامی – ظهور و تثبیت رهبری روحانیت به زعامت خمینی - تحلیل رفتن ارگان های سرکوب – اعتصابات فلج کننده – نشست سران غرب در "گوادولوپ" - خودباختگی و فرار شاه - فروپاشی رژیم - به مسند نشستن دین. اولین بار در "29 بهمن" بود که شعار "مرگ بر شاه"، نه فقط در محدوده دانشگاه که در سطح شهر از سوی همه شورشیان به فریاد درآمد: "بیز بو شاهی استمیریخ والسلام!" (ما این شاه را نخواستیم/ والسلام/ شد تمام!). اگر فراخوان برای تعطیلی بازار و برگزاری مراسم چهلم قربانیان قم در مسجد "قیزلی" نزدیک بازار بزرگ تبریز را روحانیت این شهر صادر کرد، ولی اشتعال حرکت اعتراضی علیه محاصره مسجد توسط ماموران شهربانی و مورد تایید استاندار ارتشی، با دانشجویان بود. تا سرگرد کلانتری با گلوله کلت خود بدرید سینه آن جوان دلیری را که به او تاخت چطور به خود اجازه می دهد تا مسجد را طویله می نامد، جمعیت از خشم منفجر شد. دانشجویان و محصلان، چونان نیروی ضربتی اولیه حرکت، بازار و کل شهر را همراه خود یافتند و آن را به شورش کشاندند. کارگران مناطق صنعتی و قالیبافی های شهر هم بلافاصله از اعماق محلات انبار باروت به خیابان های مستعد آتش ریختند. شورشی توده ای و فراگیر در شهری که، جای ویژه‌ای در ذهن و تاریخ انقلابی ایران داشت. شهری که، بیشتر استاندارانش از امرای نظامی بودند و استاندار همین مقطع زمانی آن، سپهبد آزموده معروف. تقابل در تبریز، مقابله کلیت ملت با تمامیت رژیم معنی شد که تعبیری بود واقع بینانه. داده های زیادی در میان بود برای آنکه "29 بهمن" جای ویژه ای در ذهن "ما" بیابد. نمی خواهم بگویم که "ما" زمستان 56 را آغاز انقلاب نتیجه گرفتیم، اما این برایمان نشانه ای بود از شرایطی نوین در ورود جامعه به طغیان. تحرکات سیاسی در تشکل های "ما" و خیز زندان ها برای راه اندازی اعتصاب غذا در پی آن، اصلاً تصادفی نبود. بازتاب "29 بهمن در ذهن "ما"! آنچه که "ما" از "29 بهمن" متاثر شد بیشتر رادیکالیسم توده ای آن بود. "ما"ی شیفته ایده انقلاب، گرچه از انگیزه این حرکت یعنی برگزاری چهلم کشته شدگان قم خبر اگاه بود، ولی تامل ضروری هم در این نکته نکرد که تاثیر چنین نمادسازی در سمت و سوی حرکت و رهبری آن چه می تواند باشد؟ در پس کله "ما" این عمل می کرد که اگر برگزاری "چله" وسیله ای است برای راه افتادن توده عصیانی در ابعادی چنین علیه رژیمی سفاک، دیگر چه جای بحث و فحص در این باره؟ "ما" نه تامل کافی در حد و میزان حضور روح مذهب در این شورش داشتیم و نه در ماهیت برافرازنده پرچم مشوق و معرف "29 بهمن" که صادر کننده فراخوان تجمع بود: روحانیت حوزه امامیه تبریز! ذهن انقلابی چپ، سهل انگارانه از این موضوع گذشت که سود سیاسی چنین حرکتی به جیب فراخوان دهنده آن می رود (روحانیت) و واریز آن در انبان جریانی که مسجد را مبداء حرکت تعیین می کند. اینها جای مهمی در ذهن "ما" نیافت، زیرا اس و اساس فکرمان را رادیکالیسم تشکیل می داد که برتر از هر چیز دیگری بود. حال آنکه "29 بهمن" – این سرآغاز انقلاب، فقط دیکتاتوری شاه را هدف نگرفت، بلکه از ناسازگاری دین محوران با آزادی های اجتماعی هم پرده برداشت! این هشدار آیا، تامل درخور "ما" را برانگیخت؟ این واقعیتی است که "ما" چون در پی یک جمهوری خلقی به رهبری طبقه کارگر بودیم، بر "صف مستقل" خود پا می فشردیم. از اینرو هم بود نگران از اینکه مبادا مستحیل نیروی مذهب محور شویم. اصرار بر "صف مستقل"، حتی بحث ما فقط طی ماههای دوره انقلاب نبود بلکه منصفانه باید گفت که بعد از آن نیز چه در حرف و چه در کردار، خود را در "قیام" نامیدن انقلاب و رای ندادن به "جمهوری اسلامی آری یا نه؟" و ایستادن ها رودرروی حکومت دینی در بسیاری از سنگرهای توده ای انقلاب نشان می داد. مسئله اما این بود که تولید و حفظ "صف مستقل" تنها به نوع برنامه ناظر بر واقعیت محوری و تعیین کننده صحنه است که میسر می شود و به دست می آید. در مرزبندی های مداوم با هر نمود ارتجاعی. و "ما" کجا در آن دوره پیشا 22 بهمن حتی یک موضع گیری علیه تجلیات ارتجاعی در انقلاب مردم از خود عرضه کرد؟ رادیکالیسم ما می بایست بر محور آزادی و دمکراسی قرار می گرفت و مبتنی بر فهم و پیگیری آن! "ما" اما، متمرکز در "مرگ بر شاه"، "ضد امپریالیسم" و ضد لیبرالیسم" ماند و از همینجا نیز، ولو ناخواسته مستعد درآمیزی با رادیکالیسم جاری زیر علم روحانیت! پس از "29 بهمن" بود که مباحث "ما"، چه در تشکل های مخفی اش و چه میان زندانیان سیاسی آن، هرچه بیشتر به مشخص های سیاسی ایران انقلابی گذر کرد و گفت و شنود درباره وقایع جاری کشور، وزن بمراتب بیشتری نسبت به موضوعات کلی یافت. اما خود همین فهم جامعه جوشان علیه رژیم نیز، باز همچنان جاری در چنبره آن ذهنی که شکل گرفته از الگوهای پیشین بود! "ما" در این برهه بسیار حساس، حتی از مجرب خلاق های خود چون جزنی ها هم محروم شده بودیم که در نگاه به صحنه از منشور سیاست واقعی تا ایدئولوژیک نگر، استعداد بیشتری نسبت به بقیه داشتند. نگاه "ما" به اوضاع چه بود؟ سقوط درآمد رژیم در پسا فواره ناگهانی قیمت نفت طی آغازه همین دهه که موجب بریز و بپاش های عظیم دستگاه شده بود، از اواسط 56 موجب بحران رکود – تورمی شد. نخستین قربانیان این وضع، حاشیه نشینان و ساکنان حلبی آبادها بودند. "ما" با تعقیب اخبار مربوط به آنها جنبش خشمگینانی را انتظار کشیدیم که تازیانه گرانی بر گرده داشتند و باتوم ماموران شهرداری و ژاندارم ها فرود آمده بر سرشان. "ما" این زحمتکشان را که چیزی برای از دست دادن نداشتند، پایگاهی برای خود پنداشتیم. این اما جایی در فکر "ما" نداشت که همین نیروی از روستا رانده شده و فقر زده محروم از همه چیز در دل آن تهران زیرپای "بالا شهری ها"ی متکبر، چه بسا نیروی ضربتی آنانی شود که از سوی "ما" مفتخر به لقب "فالانژ" بودند! نیرویی که، کافی است از این نزدیکترین و دیرینه ترین مرجع مورد اعتماد تاریخی خود، یعنی آخوند محل و یا ده آباء و اجدادی اش وعده تحقق یابی عدل علی در پی شورش علیه شاه بشنود و آنگاه جوان بی باکش و سپس حتی خود را "هل من مبارز" خیابان کند تا استراتژی معروف "محاصره شهر از طریق روستاها" در ایران با رهبری روحانیت به اجرا درآید و برچیدن طومار رژیم مستقر در پی آورد! دیکتاتوری مدرن، جامعه را سوی انقلاب رانده بود و در رابطه با همین و تا اینجای واقعیت نیز، عمده مسئولیت متوجه آن؛ اما این "ما" حداقل امروز نباید از خود سئوال کند که او هم در نوع سیر این انقلاب به سهم خود مسئول بوده است؟ و آیا نباید از خود بپرسد که تنها به فکر انقلاب بودن و صرف داشتن رویای کلی "دمکراسی ملی" و "دمکراسی خلقی" و باقی، یعنی داشتن معیار برنامه ای و سیاست ورزی مشخص معطوف به دمکراتیزاسیون را عملاً فراموش کردن، خطا بود؟ که چنین رویکردی مستعد این بود و شد که مابقی روند به رادیکالیزاسیون بیشتر حواله یابد و امید بستن به اینکه چه بسا روند در پسا سیر خود موفق شود تا به سود پرولتاریا جمع و جور شود و جواب گیرد؟ نگاه ایدئولوژیک به انقلاب، و نه سنجش آن با برنامه محوری مبتنی بر دمکراسی همین می شود که شد. مسئله این نبود که نمی بایست در انقلاب علیه شاه دیکتاتور مطلق العنان شرکت کرد که قبلاً هم گفتم هرکس بخواهد این را حتی از فراز آن چهل سالی بگوید که فاجعه بار بودن محصول سیاسی اش امری است رونما، چه بخواهد و چه نخواهد موید و کارگزار فعال یا منفعل دیکتاتوری می شود. مسئله تا جایی که به "ما" ارتباط می یافت، این بود که جنبه سلبی انقلاب، پلشتی های آن را پوشاند و جای برخورد نقادانه از جایگاه دمکراتیسم با پدیده ساری و جاری انقلاب خالی ماند. و خالی ماند زیرا که خود از باور نهادینه به دمکراسی تهی بودیم. و نتیجه عملی: کور شدن شعور در آن استعداد پراتیک انقلابی که می توانست در عین درآمیزی صمیمانه و فعالانه با انقلاب، با هر فاز آن رابطه برنامه ای برقرار کند و اتحادها و ائتلاف هایش را در هر زمان با موضوع گرهی برنامه واقع بینانه برای عموم و از جمله چپ، یعنی امر آزادی و دمکراسی، به سنجش بنشیند. "29 بهمن" آغازی بود برای یک پایان و تا حد زیادی هژمونی یابی روحانیت در آن. گرچه این دومی، نه هنوز قابل فهم و رویت برای بسیارانی و از جمله "ما". "29 بهمن" اذهان را برای پذیرفتن رهبری روحانیت به زعامت خمینی آماده کرد. "ما" نیز، با دیدن چفت شدگی جامعه روشنفکری و "خلق" به شمول طبقه آرمانی مان با روحانیت برخاسته علیه شاه به روز 29 بهمن، عملاً قرار گرفته در سرازیری گره خوردگی بی مرز با روحانیت شورشی. خمینی "29 بهمن" را درست سنجید و از آن برای رهبریت خود روحیه و پیامی بموقع شنید؛ "ما" اما با آن، ورود مستحیل ناخواسته در انقلاب علیه "دیکتاتوری وابسته به امپریالیسم" را سرعت گرفتیم که رهبری اش، دستکم در زن ستیزی و مخالفت با اصلاحات ارضی از موضع وقف فئودالی، پیشینه ای ثبت شده داشت! 6 ماه نخست سال 57 به برگزاری "چله"ها در اقصا نقاط کشور و توسعه تظاهرات در پهنه جغرافیایی ایران گذشت و در آن، رودررویی آشکارتر مردم با رژیم به نمایش درآمد. طی نیمه نخست آن سال، شاه در عین استفاده بیشتر از ارتش، شهربانی و ژاندارمری علیه مردم، عقب نشینی های کم جانی هم در پیش گرفت. جمشید آموزگار کنار گذاشته شد و شریف امامی که از دیرباز در پیوند با محافلی از روحانیت بود با نشستن بر مسند نخست وزیری موظف گردید تا با لغو برخی تعرض های پیشین نوع شاهنشاهی به ساحت روحانیت، "دین" بخرد و با انداختن شکاف میان متولیان آن، اوضاع را زیر کنترل رژیم درآورد. شاه به همان روش دو دهه نخستین حکومتش برگشت که طی آن روحانیت را باج می داد تا سلطنت فرا مشروطیت اش مشمول دعاگویی مراجعی از دین چون بروجردی، بهبهانی، کاشانی و فلسفی شود و بدینسان از "گزند" چپ و ملیون در امان ماند. شاه، در نیمه 57 از سکولاریسم خود خرج کرد نه از ضد دمکراتیسم اش! معنی این نیز، روحیه گرفتن روحانیت برای فزون خواهی و تعرض بیشتر و نه قوام گیری جریان دمکراسی خواه در نهضت جاری. شاه این بار نیز تاخیر داشت و نفهمید که روحانیت از این عقب نشینی او، یکسره کردن کار را نتیجه می گیرد. در این مقطع، ترازوی قضاوت در ذهن "ما"، این را می سنجید که روحانیت در برابر ترفندها می ایستد یا به سازش های دهه های بیست و سی رضایت می دهد؟ معیار، رادیکالیسم سیاسی بود و نه که گفتمان دمکراتیک! حوالی اردیبهشت ماه 57 بود که سازمان چریک های فدایی خلق ایران - این رزمنده ترین گردان "ما" در صحنه، در "مرکزیت" خود تصمیم به تحرک سیاسی و نظامی در راستای انقلاب برای درآمیختن هرچه بیشتر با انقلاب گرفت. طی این مقطع زمانی، در زندان نیز مشغله ذهنی "ما" عبارت شد از اینکه چگونه می توانیم به عنوان زندانی سیاسی با حرکت توفنده مردم ارتباط برقرار کنیم؟ دو زندان سیاسی قصر و قزلحصار، و حدوداً همزمان، با پیش کشیدن برخی خواسته های صنفی ولی در خدمت اهداف سیاسی، دست به اعتصاب غذا زدند. این اعتصاب فراگیر حدوداً یک ماهی دوام آورد و توانست هم در رابطه با خواست های صنفی ببار بنشیند و هم از نظر سیاسی بگونه ای کامیاب با حرکت انقلابی جامعه در آمیزد. از این پس، آزادی زندانیان سیاسی یکی از شعارهای محوری تظاهرات شد. زندانیان متعلق به "ما"، با اعتصاب غذایشان در زندان، ورودی مشخص به پروسه انقلاب کردند و این باور هر چه بیشتر تقویت شد که دستکم چشمی از انقلاب به "ما" دوخته است. ادامه دارد. بهزاد کریمی 12 بهمن ماه 1397 برابر با اول فوریه 2019 اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید: