به بهانه کاریکاتورهای محمد، جواد جواهری - Gooya News

گویا - ۲۱ آبان ۱۳۹۹

اولین بار، آزادی را در فرانسه ملاقات کردم. بیست ساله بودم، از دست همه آنهایی که قصد جانم را کرده بودند فرار کرده بودم. بیست سالم بود و هنوز غبار و خستگی سفر را با خودم به خیابان‌ها و میدان‌های پاریس می‌بردم . در یکی از همین ول‌گردی‌ها بود که دیدمش، آزادی را. در شمایل پیرمرد عجیبی بود که بالای یکی از سطل آشغال‌های مقابل مرکز فرهنگی جورج پومپیدو شهر پاریس ایستاده بود و برای مردمی که دورش جمع شده بودند سخنرانی می‌کرد.

"بیست سالم بود و هنوز غبار و خستگی سفر را با خودم به خیابان‌ها و میدان‌های پاریس می‌بردم "کلاه کپی به سر داشت، ریش بلند ژولیده و کت سیاه بلندی به تن، مملو از مدال‌ها و پین‌های آنارشیستی. روزی از روزهای پاییز ۱۹۸۴ بود و من از فحوای کلامش فقط همین قدر می‌فهمیدم که خطابش به صاحبان قدرت است، به سیاستمداران، بانکدارها، دولت، رییس جمهور، کلیسا. با حرارت می‌گفت و از خنده مردم می‌شد فهمید که دارد لیچار بار همه اینها می‌کند. پاچه همه را گرفته و شکر نثارشان می‌کند. سخنرانی یک ربعی طول کشید .

صدای خش‌دار آدم‌هایی را داشت که از حنجره‌شان خیلی کار کشیده‌اند. حرفش که تمام شد با چیزی مثل برس توالت صلیب کشید وبا مسخره‌بازی شنوندگانش را تعمید داد، از جایگاهش پایین آمد و سوار بر دوچرخه عجیب‌تر از خودش از کنار چند پلیسی که کمی دورتر به نظاره ایستاده بودند، گذشت و رفت.

منابع خبر

اخبار مرتبط