فعالیت سیاسی در دانشگاه

فعالیت سیاسی در دانشگاه
فرهیختگان
فرهیختگان - ۸ مرداد ۱۳۹۰

تعداد بازدیدها: ۱۳ آقای بنی‌اسدی نسبت به کمونیست‌ها حساس و به واقع ضدکمونیست بود. سال ۱۳۵۶ دکتر شریعتی به انگلستان آمد، او در میان نیروهای مذهبی در طیف محبوبیت زیادی داشت، در گروه ما در انگلستان کتاب‌های دکتر شریعتی در جلسات مطرح، خوانده، خلاصه و بحث می‌شد. در جلسه‌ای که خود من در بیرمنگام داشتم، کتاب‌های مختلفی را مطالعه می‌کردم: هم کتاب‌های مطهری را، هم کتاب‌های شریعتی را و هم کتاب‌های دیگر را و حتی کتاب‌های مجاهدین خلق را بررسی و نقد می‌کردم و بعضی بحث‌ها را مطرح می‌کردم که افراد پخته و آبدیده شوند. آقای رئیس‌طوسی و باقرزاده، آرام‌آرام کتاب‌های مطهری را کنار گذاشتند، اما کتاب‌های شریعتی همچنان مانده بود و استفاده می‌کردند. یک چنین فضایی آنجا مطرح بود و برعکس دکتر فرمد و انجمن اسلامی بیشتر روی کتاب‌های مطهری تاکید داشتند.

"سال ۱۳۵۶ دکتر شریعتی به انگلستان آمد، او در میان نیروهای مذهبی در طیف محبوبیت زیادی داشت، در گروه ما در انگلستان کتاب‌های دکتر شریعتی در جلسات مطرح، خوانده، خلاصه و بحث می‌شد"نحوه تامین مایحتاج زندگی و ذبح اسلامی در بیرمنگام هم خود مساله‌ای بود. من و خانواده از نظر ذبح اسلامی مشکلی نداشتیم، چون در بیرمنگام محله‌ای مخصوص پاکستانی‌هاست که مغازه‌های مختلف و قصابی هم داشتند که همه‌چیز داشت. یکی دو بار خودم و بقیه اوقات همسرم با قطار به بخش دیگری از شهر می‌رفتیم و گوشت ذبح اسلامی و مناسب که قیمت آن ارزان‌تر از ذبح غیراسلامی بود، برای یک هفته خریداری می‌‌کردیم. یک مدتی هم شایع کرده بودند نانی که اینها می‌پزند، ممکن است ته تنورشان چربی خوک بزنند که پس از استفتاء پاسخ دادند که اشکال ندارد و نباید در مسائل جست‌وجو کرد اما همسرم چون روی این مساله خیلی حساس بود، خودش آرد می‌گرفت و نان می‌پخت، زیرا آنجا همه‌چیز فراهم بود، یعنی وسایل پخت نان بود، آرد هم بود، دستورالعمل پخت هم روی آن نوشته بود و از وقتی که آن مساله را مطرح کرده بودند، نان ما هم خانگی شد. بیرمنگام شهری بود که بیشتر ماه‌های سال زیر باران‌های مداوم، ابری بود.

هوای بارانی برای من خیلی خاطره‌انگیز بود، در زیر بارش همین باران‌ها، خبرهای تازه‌ای از ایران به من می‌رسید و من گاهی که باران نم‌نم می‌بارید، در خیابان‌های بیرمنگام قدم برمی‌داشتم و در ذهنم خاطرات دوستان و یاران همرزم و همفکر را زنده می‌کردم. یارانی که عاشقانه در گرما، در سرما، در زیر برف و باران در حال مبارزه‌ای مدام بودند؛ مبارزه‌ای که یک طرف آن شهادت و در خاک و خون شناور شدن بود و یک طرف آن اعتلای ایمان، اسلام و آزادی. دروس دانشگاهی برای من زیاد پیچیده و سخت نبود و همین عامل باعث شد بیشتر به بررسی  اوضاع و احوال سیاسی کشورم بپردازم. من سعی داشتم بیشتر با این اوضاع آشنا شوم و از طریق رسانه‌ها و مطبوعات در کشور انگلستان از اتفاقات و تظاهرات مردم در ایران باخبر می‌شدم. بوی انقلاب ایران در همه دنیا پیچیده شده بود و من با آنکه در بیرمنگام بودم، فکرم در ایران بود.

"آقای رئیس‌طوسی و باقرزاده، آرام‌آرام کتاب‌های مطهری را کنار گذاشتند، اما کتاب‌های شریعتی همچنان مانده بود و استفاده می‌کردند"هنوز در کنار خودم حضور دوستان همفکر را احساس می‌نمودم و خاطرات گذشته را در  غربت مرور می‌کردم. یادم آمد وقتی که در ایران بودم، ساواک همه‌چیز را زیر نظر گرفته بود و به برخی افراد گروه بی‌نام ما مشکوک شده بود. در این هنگام یکی از دوستان به من رسید، بعد از احوالپرسی به من گفت: «آقای جاسبی! احتمالا گروه ما لو رفته است، سریع تمام مدارک را که نشانگر فعالیت سیاسی است، به گونه‌ای مخفی کنید. من بلافاصله به خانه رفتم، خیلی سریع تمام کتاب‌های ممنوعه و مدارک را در یک ساک بزرگ جا دادم. از دم در اطراف را پاییدم، به نظر نمی‌رسید که مامور ساواک سر کوچه باشد و از خانه بیرون رفتم.

همچنان که قدم برمی‌داشتم، اطراف را می‌پاییدم، فکر کردم که باید این ساک‌ها را کجا ببرم. به یاد آقای پیراینده افتادم. خانه ایشان جای مناسبی در کوچه مسجد خندق‌آبادی بود، وضعیت آقای پیراینده جوری بود که هیچ‌کس به او مشکوک نبود. به سرعت خودم را به خانه آقای پیراینده رساندم. در زدم، دیدم آقای پیراینده خودش در را باز کرد، وقتی ساک سنگین مرا دید، نگاه معنی‌داری کرد و گفت: «چه خبر؟» گفتم: «این ساک را شما بگیرید و جایی پنهان کنید.» تا این حرف را زدم، ایشان متوجه شد موضوع چیست و پس از احوالپرسی کوتاه به منزل برگشتم و خیالم راحت شد.

"یک چنین فضایی آنجا مطرح بود و برعکس دکتر فرمد و انجمن اسلامی بیشتر روی کتاب‌های مطهری تاکید داشتند"یک بار دیگر نیز چنین مشکلی پیش آمد و من دو کیف بزرگ کتاب پر کردم و به یکی از دوستان رساندم. تمام خاطرات آن ایام را در هاله‌ای از رویا مرور می‌نمودم و برای اتمام دوران تحصیلاتم در انگلستان لحظه‌شماری می‌کردم. آن زمان، طاغوت با بازیچه‌های گوناگونی فکر و ذهن عده‌ای از جوانان را به خود مشغول کرده بود. عده‌ای از جوانان به سمت سینما و کاباره روی آورده و به دنبال مطالعه داستان‌های عشقی و مجله‌هایی مثل سپید و سیاه بودند. کم‌کم در بین این جوانان، میل به تحصیل و ادامه تحصیل کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شد.

طاغوت می‌دانست که چگونه می‌تواند عده‌ای از جوانان را از راه اصلی مبارزه منحرف کند، اما دیگر دیر شده بود. تمام این ترفندها قدرت خود را از دست داده و جوانان ایرانی به آگاهی سیاسی و اجتماعی دست یافته بودند. اما باید قبول کرد که عده‌ای از جوانان در دام تبلیغات طاغوت گیر افتاده بودند. گاهی به یاد جنوب شهر می‌افتادم، به یاد آن روزها که تو کوچه پس‌کوچه‌ها با بچه‌ها بازی می‌کردم. اما حالا در این غربت به یاد وطنم بودم، وطنم را از دور می‌دیدم که در حال برخاستن و قیام است.

دورخیز وطنم را برای رسیدن به حقانیت دین اسلام با دل و جان می‌دیدم

منابع خبر

اخبار مرتبط