برگشت ندارید؛ یا شهید میشوید یا اسیر!
خبرگزاری مهر،
گروه فرهنگ و ادب _ صادق وفایی: کربلای ۴، عملیاتی است که لشکرها و رزمندگان استانهای مختلف کشور در آن حضور داشتهاند. یکی از بخشهای ویژه اینعملیات، مربوط به یگانهای غواصی آن است که از همانلشکرهای مختلف انتخاب شده و در عملیات خطشکنی کردهاند. تا بهحال با کریم مطهری فرمانده گردان جعفر طیار از لشکر ۳۲ انصارالحسین و سید جعفر حسینی ودیق از غواصهای گردان حضرت ولیعصر (عج) لشکر ۳۱ عاشورا گفتگو کردهایم و اینبار سراغ غواصی دیگر از استانی دیگر رفتهایم.
پس از گفتگو با دو غواص همدانی و تبریزی نامبرده، اینبار نوبت غواص اصفهانی شرکتکننده در کربلای ۴ بود که پای میز گفتگو بنشیند. به اینترتیب در یکبعدازظهر گرم تیرماهی، مهمان غلامرضا علیزاده، از غواصهای گردان یونس لشکر ۱۴ امام حسین (ع) شدیم و به خانهاش در اصفهان رفتیم.
اینسرباز کهنهکار موفق شده در ۱۶ سالگی راهی جبهه شود و با حضور در عملیاتهای والفجر ۸ و کربلای ۳، در عملیات کربلای ۴ حضور پیدا کرده و در نهایت برای ۴ سال رخت اسارت به تن کند. علیزاده در شب عملیات کربلای ۴ فرمانده گروه ۱۶ نفره غواصهای پیشتازی بود که با عبور از بین جزیرههای ماهی و امالرصاص، خود را به ساحل جزیره بلجانیه رساندند و بنا بود با حمله از پشت به دشمن، راه را برای حمله آسانتر نیروهای خودی باز کنند.
"خبرگزاری مهر،گروه فرهنگ و ادب _ صادق وفایی: کربلای ۴، عملیاتی است که لشکرها و رزمندگان استانهای مختلف کشور در آن حضور داشتهاند"به ایننیروها پیش از اعزام به خط دشمن گفته شد برگشتی نخواهند داشت و حالتهای متصور برای آنها، اسارت یا شهادت است.
پیش از این، مطالب زیر در قالب پرونده مرور خاطرات و مصاحبههای مربوط به عملیات کربلای ۴ در خبرگزاری مهر منتشر شدهاند؛
* «کربلای ۴ بهروایت فرمانده غواصهای خطشکن / باران آتش و گرداب اروند»
* «گردان جعفر طیار چگونه خط دشمن را در کربلای ۴ شکست؟ / زبان بینالمللی ترکی جان دو غواص را نجات داد!» (گفتگو با کریم مطهری فرمانده گردان غواص جعفر طیار)
* «ضیافت آتش و خون در اروند / در نقطه رهایی کربلای ۴ چه گذشت؟»
* «امشب مفقودالاثر خواهم شد / اگر تیر خوردید درد خود را با آب بگویید!»
* «روایت بازگشت از امالرصاص در کربلای ۴/ فرهنگ غواصی واژه اسارت ندارد» (گفتگو با سیدجعفر حسینی ودیق غواص گردان ولیعصر (عج))
* «شب کربلای ۴ به روایت غواص گردان یونس»
در ادامه، مشروح اولینقسمت گفتگو با رزمنده جانباز، غلامرضا علیزاده و خاطراتش از یگان غواصی لشکر امام حسین (ع) و حضور در کربلای ۴ را میخوانیم؛
* جناب علیزاده شروع صحبت را اختصاص بدهیم به سید بلبلی که در شناساییها با سوتش...
... بله عملیات والفجر ۸ بود. اینآقای سید بلبلی داستانش خیلی گترهای است.
* گترهای واژه اصفهانی است؟
بله. اینآقا سوت میزند عین بلبل. آقای محسن رضایی و خیلی از سردارها او را میشناسند.
* زنده است؟
بله.
در شب والفجر ۸ هم با همینویژگیاش کار مفیدی کرد. باید یکمسیر را میرفتیم اما تعدادی از بچهها ازجمله خودم مسیر را اشتباه رفتیم. ناگهان احساس کردم صدای سوت میآید. به اطرافیانم گفتم «چیزی نگویید انگار سید دارد سوت میزند!» شاید بیست سی نفر بودیم که برگشتیم سمت صدا.
* در آب بودید؟
نه. از آب درآمده و مسیری را در نخلستان میرفتیم.
"یکی از بخشهای ویژه اینعملیات، مربوط به یگانهای غواصی آن است که از همانلشکرهای مختلف انتخاب شده و در عملیات خطشکنی کردهاند"داشتیم به اشتباه میرفتیم توی دل عراقیها. آنجا هنوز پاکسازی نشده بود. سر شب بود. تازه عملیات شروع شده بود. لشکری هم که کنارمان بود هنوز نیامده بود الحاق کند.
* چه لشکری بود؟
فکر کنم ۳۱ عاشورا بود؛ بچههای تبریز.
* آنها در امالرصاص عمل میکردند.
نه.
اینماجرای سید برای والفجر ۸ است.
* بله شما فاو را میگوئید. اشتباه کردم. رفتم به ماجرای کربلای ۴.
بعد، سید شروع کرد به سوت زدن و جان ما را با سوتش نجات داد.
* از قبل طی کرده بود که اگر اشتباه رفتید سوت میزنم؟
نه. از بس سوت زده بود با اینصدا آشنا بودیم. بلبلها هم که شب نمیخوانند.
"به اطرافیانم گفتم «چیزی نگویید انگار سید دارد سوت میزند!» شاید بیست سی نفر بودیم که برگشتیم سمت صدا.* در آب بودید؟نه"به همینخاطر فهمیدیم سید است [خنده]
* به گفته خودتان، در غواصی گروهی، کسی که سر ستون بود بیشتر اذیت میشد. چون باید بیشتر پا میزد. اینبحث را باز میکنید؟
زمانهایی بود که در دریا تمرین غواصی میکردیم. کسانیکه جلو بودند، باید بیشتر پا میزدند و کسانی که عقب بودند کمتر. چرا؟ چون یکگروهان نیرو بودیم.
البته دستمان در طناب بود...
* آنحلقهها؟
بله؛ برای اینکه پراکنده نشویم و در یکستون برویم. نفرات جلو خیلی اذیت میشدند. گاهی برای شوخی طناب را رها میکردند و میآمدند عقب ستون. و بعضی از بچهها با جَوّ ایثار و از خودگذشتگی میرفتند سر ستون که بیشتر پا بزنند. این بود که سر ستونیها بیشتر اذیت میشدند.
* یکنکته که کربلای ۴ دارد این است که یکسری از غواصها پیش از عملیات در تمرینها شهید شدند.
"لشکری هم که کنارمان بود هنوز نیامده بود الحاق کند.* چه لشکری بود؟فکر کنم ۳۱ عاشورا بود؛ بچههای تبریز.* آنها در امالرصاص عمل میکردند.نه"شما هم ظاهراً از ایندوستها و همرزمها داشتهاید. علیرضا آقاجانی فشارکی ظاهراً حین تمرین شهید شده است!
بله. جوان خیلی جسوری و به قول خودمان غُد بود. نه شنا بلد بود نه آموزش غواصی دیده بود. برادرش هم شهید شده بود.
آمد گردان ما و گفت «اصلا تا حالا در آب شنا نکردهام! شاید حداکثر در حوض خانهمان ولی میخواهم تمرین غواصی کنم.» گفتم بابا «کمی صبر کن عرقت بِچاد! بعد فرمانده گروهان به تو اجازه بدهد غواصی کنی! من که نمیتوانم تو را بردارم ببرم توی آب!» ولی پیله کرد. گفت «نه من باید بروم توی آب!» خدا معاون گروهانمان را رحمت کند؛ قربانی! گفت خب ببرش!
* قدرتالله قربانی.
بله. گفت او را ببر! گفتم باشد پس خودت هم بیا!
* خودتان چه سِمتی داشتید؟
همه کاری میکردم. مسئول دسته بودم، مسئولِ قایقِ گردان بودم، مسئول لباسها بودم و در کل، همهکاری میکردم. گردان ما خیلی نیرو داشت.
"رفتم به ماجرای کربلای ۴.بعد، سید شروع کرد به سوت زدن و جان ما را با سوتش نجات داد.* از قبل طی کرده بود که اگر اشتباه رفتید سوت میزنم؟نه"۵۰۰ نفر بودیم. من هم آچار فرانسه بودم. پتوها را جمع میکردم و میشستم. حتی نخلها را آب میدادم؛ کاری که اصلاً وظیفه ما نبود. میرفتم لابهلای نخلها سیگار هم میکشیدم.
از این کارها هم میکردم.
اینآقای فشارکی اصرار داشت حتماً وارد تمرین شود. وقتی برای اولینبار لباس غواصی پوشید، پرید توی آب. گفتم «آخر تو…» گفت «نترس! لباس پوشیدهام و نمیگذارد بروم زیر آب!» پرس و جو کرده و بلد بود. رفت توی آب و آمد بالا و گفت «من زیر آب نمیروم. میخواهم با اشنوگل بروم زیر آب.» گفتم «حالا کمی تمرین کن و شنا کن تا یاد گیری! تا ترسات از آب بریزد.» گفت من از آب نمیترسم.
"به همینخاطر فهمیدیم سید است [خنده]* به گفته خودتان، در غواصی گروهی، کسی که سر ستون بود بیشتر اذیت میشد"میدانید که غواصها برای این که تعادل داشته باشند و زیر آب بروند، به خود وزنه میبندند. اینوزنهها را به کمرمان میبندیم. آقاجانی فشارکی دو وزنه انداخت داخل لباسش. دوباره پرید توی آب. گفتم چه طور است؟ گفت خوب است ولی هنوز زیر آب نمیروم.
در لشکر امام حسین هم مثل لشکرهای دیگر، یگان دریایی داشتیم.
چندروز بعد یکی از نیروهای یگان دریایی کنار اسکله، آب برمیداشت که دید دوپا در آب پیداست. سه روز بود از ماجرای گم شدن آقاجانی گذشته بود. آب هم در جریان بود و یکجا ثابت نمیماند. شبها نورافکن در قایق میگذاشتم و دنبالش میگشتیم. جنازهاش رفته بود زیر پل گیر کرده بود آرام آرام با جریان آب میرفت و ما هم با قایق دنبالش میرفتیم.
"البته دستمان در طناب بود...* آنحلقهها؟بله؛ برای اینکه پراکنده نشویم و در یکستون برویم"کمی بعد آمد بالا و گفت دوتا وزنه دیگر بده بندازم. گفتم «من نمیاندازم! آقا قربانی چه کار کنم؟» قربانی هم گفت «ولش کن! دوتا بده بندازد.»
* یعنی زیپ لباس را باز میکرد و انداخت داخل؟
بله.
* درست بود؟ مگر نباید دور کمرش میبست؟
نه. ولی اگر میخواستیم کار استاندارد و باحسابکتاب انجام بدهیم که نمیشد. آقای جمشید دشتی یا همان سید بلبلی هم بودند که دل و جرأت داشتند و از اینکارها را میکردند. میرفتند روی خاکریز راه میرفتند.
عراقیهای آنطرف رگبار تیربار را میبستند به رویشان. اصلاً انگار نه انگار که تیربار میزند یا توپ مستقیم تانک یا آن شیلکاهای چهارلول. پابرهنه بودند و انگار نه انگار!
همهجا در شهرها اصفهان و زنجان هم شرایط همینطور بود. هواپیما که میآمد برای بمباران، مردم نگاهش میکردند. در جبهه هم همینطور بودیم.
"این بود که سر ستونیها بیشتر اذیت میشدند.* یکنکته که کربلای ۴ دارد این است که یکسری از غواصها پیش از عملیات در تمرینها شهید شدند"عراقیها به ما بسیجیها میگفتند بیترمز. خودمان هم میگفتیم بسیجی گترهای.
* گفتید این گترهای یکلفظ اصفهانی است. معنیاش چیست؟
یعنی نظم و انضباط درستی ندارد. در هم و برهم است. نشنیدهاید؟
* نه برای اولینبار است از شما میشنوم.
آقای آقاجانی رفت و آمد و گفت فایده ندارد.
من زیر آب نمیروم. اصرار داشت دوباره وزنه ببندد. یکساعتی هم تمرین کرده بود. گفتم حالا بس است بیا برویم. گفت نه من میخواهم کمربند ببندم.
"گفت «نه من باید بروم توی آب!» خدا معاون گروهانمان را رحمت کند؛ قربانی! گفت خب ببرش!* قدرتالله قربانی.بله"این بار ۶ وزنه بست به کمرش. رفت زیر آب. دیدم دست و پا میزند. شیرجه زدم بگیرمش. نوک فینهایش را هم گرفتم ولی نتوانستم.
یکلحظه هم دستش را گرفتم ولی رها شد و رفت.
در لشکر امام حسین هم مثل لشکرهای دیگر، یگان دریایی داشتیم. چندروز بعد یکی از نیروهای یگان دریایی کنار اسکله، آب برمیداشت که دید دوپا در آب پیداست. سه روز بود از ماجرای گم شدن آقاجانی گذشته بود. آب هم در جریان بود و یکجا ثابت نمیماند. شبها نورافکن در قایق میگذاشتم و دنبالش میگشتیم.
"مسئول دسته بودم، مسئولِ قایقِ گردان بودم، مسئول لباسها بودم و در کل، همهکاری میکردم"جنازهاش رفته بود زیر پل گیر کرده بود.
* فین پایش بود؟
نه. در آمده بود.
* یعنی وقتی پایش را گرفتید، درآمد؟
بله. در برههای به سد زاینده رود میرفتم و غرقشدهها را از آب میگرفتم. میدیدم طرف آنقدر دست و پا زده که لباس تنش درآمده است. لباس غواصی به بدن میچسبد.
اینلباس غواصی آقاجانی از نوعِ سرِهم بود. فقط فینهایش درآمده بود. سرِ گونهها و گوشها و بینیاش را که نرم بود ماهیها خورده بودند.
* نکته مهمی که در خاطرات غواصها مهم است و تکرار میشود این است که در تمرینها بارها و بارها تاکید میشد لباس برای بیتالمال است و نباید صدمهای ببیند.
میگفتند ولی رعایت نمیکردیم.
* پس به بیتالمال آسیب میزدید!
یکی از بچهها اهل کاشان بود؛ سیدنظام میرعظیمی. خیلی بچه باخدا و با اخلاصی بود. ما هم همانگترهای و شوت بودیم.
"گفتم «آخر تو…» گفت «نترس! لباس پوشیدهام و نمیگذارد بروم زیر آب!» پرس و جو کرده و بلد بود"میرفتیم تیراندازی و نارنجکاندازی؛ در کردستان در دره شیلر. در همانروزهای کردستان، اینآقای عظیمی که خدارحمتش کند، یک تیر زده بود. ما آمدیم اصفهان، گفت من حقوقم را همینجا بگیرم! هشت نه ماه بود حقوق نگرفته بودیم. برجی دو هزار و دویست تومان به ما میدادند.
آقای شمس جلوی ما حرکت میکرد. من آرپیجیزن و مسئول تیم بودم.
وسط کار دیدم دارد سرفه میکند. گفته بودند کسانی را که سروصدا میکنند، برمیگردانیم. اگر برمان میگرداندند، باید میرفتیم ۵ کیلومتر عقبتر و دوباره به آب انداخته میشدیم. گفتم «محمد سروصدا نکن! برمان میگردانند ها!» گفت «علیزاده من رفتم!» طناب را رها کرد و رفت. آب بُردش.
"میخواهم با اشنوگل بروم زیر آب.» گفتم «حالا کمی تمرین کن و شنا کن تا یاد گیری! تا ترسات از آب بریزد.» گفت من از آب نمیترسم"آب هم مَد بود و میزد توی سینه آدم. در نتیجه باید قدرت بدنی زیادی میداشتی که در سرعت ۴۰ و ۵۰ کیلومتری بر آب غلبه کنی با هم به سپاه شمسآباد رفتیم. دیدم حقوقش را گرفت و ۳ هزارتومانش را انداخت داخل صندوق کمک به جبهه. گفتم «سید! تو که گفتی پول لازم هستم! چه شد؟ چرا بیشترش را انداختی در صندوق؟» گفت یک تیر زده بودم که برای بیت المال بود و باید پولش را میدادم. با خودم گفتم خدایا ما چه کنیم که این همه نارنجک الکی انداختهایم! البته برای جبران، از آنطرف از عراقیها میدزدیم و میآوردیم.
* پس کسری را اینطور رفع میکردید!
بله.
* یک شهید دیگر هم داریم که حین آموزش شهید شده است.
محمد شمس. اون هم ظاهراً جنازهاش دوسه کیلومتر پایینتر از محل تمرین پیدا شده است!
در اینماجرا، رفته بودیم جزیره خارک؛ هوا هم گرم گرم. تخم مرغ را میزدی روی کاپوت ماشین، میپخت. ساعت هشت و نه شب، و بنا بود روی اسکلهای به اسم آذرپاد تمرین کنیم. شبیه اسکلهای بود که بنا بود رویش عملیات انجام دهیم.
"میدانید که غواصها برای این که تعادل داشته باشند و زیر آب بروند، به خود وزنه میبندند"آنجا روی آذرپاد مانور انجام میدادیم. از ۸ صبح تا ۱۲ ظهر باید تمرین میکردیم و از اسلکه بالا میرفتیم. دوباره بعد از نماز مغرب و عشا تا ۱۲ شب تمرین بود.
آقای شمس جلوی ما حرکت میکرد. من آرپیجیزن و مسئول تیم بودم. وسط کار دیدم دارد سرفه میکند.
گفته بودند کسانی را که سروصدا میکنند، برمیگردانیم. اگر برمان میگرداندند، باید میرفتیم ۵ کیلومتر عقبتر و دوباره به آب انداخته میشدیم. گفتم «محمد سروصدا نکن! برمان میگردانند ها!» گفت «علیزاده من رفتم!» طناب را رها کرد و رفت. آب بُردش. آب هم مَد بود و میزد توی سینه آدم.
"گفتم چه طور است؟ گفت خوب است ولی هنوز زیر آب نمیروم.در لشکر امام حسین هم مثل لشکرهای دیگر، یگان دریایی داشتیم"در نتیجه باید قدرت بدنی زیادی میداشتی که در سرعت ۴۰ و ۵۰ کیلومتری بر آب غلبه کنی.
* برای اینکه کار شما را خراب نکند، رفت؟
بله. گفت میروم و از سر دیگر اسکله برمیگردم. آب هم اینقدر موج داشت و توی سروکلهمان میخورد که کسی متوجه صدای داد یا فریاد نمیشد. باید سکوت را رعایت میکردیم. چون در شب عملیات باید ساکت میبودیم.
ما خیلی سکوت را تمرین کردیم. شب کربلای ۴ هم رفتیم زیر پای دشمنی که با ما ۳ متر فاصله داشت. زیر خورشیدیها نشسته بودیم و سکوت محض را رعایت میکردیم. حساب کنید در آنوضعیت باید مین تلهشده را خنثی کنیم. یکمیناینجا، یکی آنجا.
"چندروز بعد یکی از نیروهای یگان دریایی کنار اسکله، آب برمیداشت که دید دوپا در آب پیداست"منور، یکی دیگر ۵۰ متر اینطرفتر است و با سیم خیلی ریز به مین دیگر تله شده که پای ما به آن گیر کند و با آتشاش، منطقه را روشن کند.
اینقدر سکوت را تمرین کرده بودیم
* یعنی سکوت یکی از تاکیدات بود.
خلاصه، گفت من میروم و رفت. بعد از تمرین، آمدیم بالای اسکله و به آقای راتبی گفتم، شمس نیست.
* ایشان که بود؟
مسئول دسته بود. گفتم شمس نیست. اینقدر خسته شده بود که نگو! شش هفت ساعت در آبی که مد شده بود پا زده بودیم. دیگر کسی حوصله نداشت.
مسئول دسته و فرمانده گروهان مستقیم در آب با نیرو درگیرند. مسئول دسته باید با ۲۵ تا ۳۰ نفر آدم سروکله بزند، فرمانده گروهان با ۱۰۰ نفر؛ که بهسوی هدف کنترل و هدایتشان کند.
اعصاب راتبی خرد بود. گفت «به درک! برو بگرد پیدایش کن!» جیغ میزد. رفتم آخر اسکله پرس و جو کردم که نیروی ما را ندیدید؟ یکی نشسته بود. گفت «نه! بیا یک هندوانه شیرین بدهم بخوری!» ساعت ۱ شب بود.
"جنازهاش رفته بود زیر پل گیر کرده بود آرام آرام با جریان آب میرفت و ما هم با قایق دنبالش میرفتیم"هندوانه را در دهانم گذاشتم اما اینقدر تلخ بود که خدا میداند. گفتم «مرد حسابی هندوانه تلخ میدهی؟» گفت «نه به خدا! بیا امتحان کن ببین چهقدر شیرین است!» دوباره خوردم و گفتم بابا تلخ است که! فهمید ماجرا از چه قرار است! گفت «بخور بخور! هی بخور!» اینقدر هندوانه خوردم که دیدم دهانم دارد شیرین میشود.
بعد از چند دقیقه علتش را گفت: «اینقدر در آب بودهای و آب شور وارد گلویت شده که دهانت تلخ است.» راست میگفت. بعد از تمرین، شربت شیرین میخوردیم که شوری دهانمان شسته شود و برود.
آقای شمس رفت که از سر دیگر اسکله برگردد اما پیدایش نکردیم. آمدیم لباسهایمان را عوض کنیم و سوار مینیبوس شویم تا به مسجد جزیره برویم. آنجا میخوابیدیم.
دوباره گفتم «آقای راتبی شمس نیستها!» گفت برو باز هم بگرد! آنشب را ماندم و با دو نفر دیگر در قایق، دریا را دنبالش گشتیم. سه روز بعد پیدایش کردیم. ماهیها صورت و انگشتهایش را خرده بودند. آب جنازه را برده بود کنار تختهسنگها.
* درباره تلخی دهان صحبت کردید. جایی از خاطراتتان هم گفتهاید موج نفت روی آب...
بله.
"گفتم «من نمیاندازم! آقا قربانی چه کار کنم؟» قربانی هم گفت «ولش کن! دوتا بده بندازد.»* یعنی زیپ لباس را باز میکرد و انداخت داخل؟بله.* درست بود؟ مگر نباید دور کمرش میبست؟نه"یک کشتی را زده بودند و نفت روی آب رها شده بود. با جزر و مد میرفت و میآمد. باید مواقعی میرفتیم که نفت نباشد. دریا سیاهِ سیاه شده بود. بعضی از بچهها بین نفت گیر میکردند و همهجای بدن و صورت و مویشان سیاه میشد.
* این که گفتهاید موج نفت بچهها را میگرفت یعنی چه؟
نه.
روی سر و صورتمان مینشست. مثل گرد و خاک.
* این، باعث اختلال در کار غواصی میشد؟ سنگینتان میکرد؟
نه. ولی وارد دهان میشد و سر و صورتمان را سیاه میکرد. در نهایت باید با نفت و بنزین شسته میشد. وقتهایی میرفتیم که به ایننفتها نخوریم.
* کم کم به کربلای ۴ نزدیک شویم.
"آقای جمشید دشتی یا همان سید بلبلی هم بودند که دل و جرأت داشتند و از اینکارها را میکردند"یکی از خاطرات شب اینعملیات، نوشتن وصیتنامه توسط دیگران است. ظاهراً برای شما هم فردی به نام عباس وصیتنامه نوشته است!
عباس امینی! بلد نبودم. گفتم او بنویسد.
* احیاناً احساساتی نشدید که تحت تاثیر فضا قرار بگیرید و بخواهید گریه کنید؟
نه. من دو بار در جبهه نماز شب خواندم. جدی میگویم! یکبار خواندم و رفتم عملیات کربلای ۳ که ترکش خورد پایِ قلبم.
بار دوم هم در کربلای ۴ بود که اسیر شدم. خدا میداند اگر یکبار دیگر میخواندم چهبلایی سرم میآمد...
* [خنده] بعد از آن دیگر نخواندید؟
نه. خواندم. تا اولینباری که به جبهه رفتم، پدرم مرا کتک میزد. هدف آنچنانی نداشتم که برای وطن و خاک بجنگم! نماز هم بلد نبودم.
"پابرهنه بودند و انگار نه انگار!همهجا در شهرها اصفهان و زنجان هم شرایط همینطور بود"ولی وقتی پایم به جبهه رسید، دیدم حاجی! اینجا جایی نیست که بخواهیم بیمزهبازی دربیاوریم! اینجا جبهه است. شوخی بردار نیست. وقتی طرف میرفت نماز شب میخواند آدم لذت میبُرد نگاهش کند. آنجا یاد گرفتم! ولی اهل نماز شب و عبادتهای آنطوری نبودم. من از امام رضا خواستم و او هم واقعاً معجزه کرد...
گفت آقای علیزاده شما امشب باید یککاری کنید.
گفتم «ای بابا! نکند باید برویم بار بیاوریم؟» گفت «نه اتفاقاً باید بروی جلو! یک بیسمیحی و تخریبچی هم میدهیم که بشوید ۱۷ نفر. شما میروید! یک درصد احتمال دارد به خط دشمن برسید. برگشتی ندارید؛ یا شهید میشوید یا اسیر. اگر یکدرصد احتمال دادید به خط دشمن رسیدهاید، معبر را باز کنید و پشت دشمن بنشینید. بعد به ما بیسیم بزنید که نیروها را بریزیم توی آب.
"نشنیدهاید؟* نه برای اولینبار است از شما میشنوم.آقای آقاجانی رفت و آمد و گفت فایده ندارد"از پشت دشمن را بزنید که نیروها دستشان بازتر شود و راحتتر به خط برسند. اگر هم نرسیدید که درگیر میشوید * منظورتان همان سهخواستهتان …؟
بله.
* به این سهدعای مستجاب میرسیم. اما درباره شب کربلای ۴ صحبت کنیم؛ از آننقطهای که گردانتان وارد آب شد.
گردان ما ۵۰۰ نیرو داشت. سه گروهانش نیروهای زبده لشکر ۱۴ امام حسین بودند؛ نیروهایی که به قول خودمان دل و جگردار بودند. خیلی از اینبچهها، تحصیلکرده، دکتر، مهندس و استاد دانشگاه بودند.
۵ گروهان، در مجموع ۵۰۰ نفر نیرو و پنجاهشصت نفر هم کادری داشتیم. خب اینها اگر میخواستند وارد عملیات شوند، خیلی تلفات میدادیم. آخرش هم آنچیزی که میخواستیم نشد. چندساعت پیش از شروع حمله، فرمانده گروهان ما آقای (مرتضی) شاهچراغی که در اسارت شهید شد، گفت «۱۵ نفر نیرو جدا کن!» کجا اینحرف را زد؟ لب آب؛ ما اینطرف اروند و دشمن هم آنطرف. ساعت هم ۳ بعد از ظهر است و شب ساعت ۸ بعد از مغرب و عشا باید لب آب باشیم که بزنیم به خط.
گفت ۱۵ نفر نیرو جدا کن که قدرت بدنیشان خوب باشد.
"یکلحظه هم دستش را گرفتم ولی رها شد و رفت.در لشکر امام حسین هم مثل لشکرهای دیگر، یگان دریایی داشتیم"این کار را کردم. بعد گفت برو پیش فرمانده گردان. فرمانده گردان که بود؟ آقای (احمد) موسوی که الان هم هست. رفتیم آنجا گفت آقای علیزاده شما امشب باید یککاری کنید. گفتم «ای بابا! نکند باید برویم بار بیاوریم؟» گفت «نه اتفاقاً باید بروی جلو! یک بیسمیحی و تخریبچی هم میدهیم که بشوید ۱۷ نفر.
شما میروید! یک درصد احتمال دارد به خط دشمن برسید. برگشتی ندارید؛ یا شهید میشوید یا اسیر. اگر یکدرصد احتمال دادید به خط دشمن رسیدهاید، معبر را باز کنید و پشت دشمن بنشینید. بعد به ما بیسیم بزنید که نیروها را بریزیم توی آب. از پشت دشمن را بزنید که نیروها دستشان بازتر شود و راحتتر به خط برسند.
"چندروز بعد یکی از نیروهای یگان دریایی کنار اسکله، آب برمیداشت که دید دوپا در آب پیداست"اگر هم نرسیدید که درگیر میشوید و ما هم جواب داریم که دستور را اجرا کردهایم و نیرویمان را فرستادهایم!» منظورش این بود که حتماً نباید ۵۰۰ نفر نیرویمان را بفرستیم!
* پس به نوعی پیشمرگ نیروها بودید.
پیشتاز!
* هم پیشتاز هم پیشمرگ! بیسیمچی شما حسنعلی اکبری بود؟
نه! اکبری بسیمیچی معاون گردان بود. او را آنطرف دیدم. بیسیمچی من مهرداد عزیزاللهی بود که شهید شد.
آماده شدیم. تخریبچی و بیسیمچی هم آمدند. بعد گفتند یکعرب زبان هم به گروه پیشتاز بدهید! غواص نبود.
فرمانده گروهان بود. گفتند اگر با عراقیها رو در رو شوید، اینآقا عربی بلد است. او احمد سیاهپوش بود که او هم شهید شده است.
خلاصه زدیم به آب.
* سکوت بود؟ هنوز شروع نشده بود؟
بله. با آنعربزبان شدیم ۱۸ نفر؛ [تردید میکند] یا ۱۶ نفر یا ۱۷ نفر. شک دارم!
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
