انقلاب ۵۷ از مسیر خود منحرف نشد
چکیده :فاصله گرفتن انقلابیون از حکومت مستقر کمتر از یکسال بعد از پیروزی انقلاب با استعفای مهندس بازرگان و همراهان ایشان شروع شد و تا سی سال بعد یعنی پس از وقایع انتخابات ۸۸ تقریبا بجز تعدادی اندک تمامی انقلابیون از قطار انقلاب پیاده شدند.نکته قابل توجه نقد مشترک همه این افراد و جریانات یعنی"فاصله گرفتن حکومت از آرمان های انقلاب" بود.به عبارت دیگر هیچ یک از این افراد و گروه ها خود را ضد انقلاب نمی دانستند بلکه بر عکس همه آنها حاکمیت را به فاصله گرفتن از انقلاب و آرمان های آن محکوم میکردند....
ابوالفضل رحیمی شاد
حتما بارها از زبان بسیاری از فعالان سیاسی و فرهنگی حاضر در انقلاب ۵۷ شنیده اید که انقلاب از مسیر خود منحرف شد.در این یادداشت سعی خواهم کرد تا نشان دهم این ادعا نادرست است و اتفاقا رخدادهای پس از انقلاب پیامد طبیعی و کاملا قابل پیش بود.
فاصله گرفتن انقلابیون از حکومت مستقر کمتر از یکسال بعد از پیروزی انقلاب با استعفای مهندس بازرگان و همراهان ایشان شروع شد و تا سی سال بعد یعنی پس از وقایع انتخابات ۸۸ تقریبا بجز تعدادی اندک تمامی انقلابیون از قطار انقلاب پیاده شدند.نکته قابل توجه نقد مشترک همه این افراد و جریانات یعنی”فاصله گرفتن حکومت از آرمان های انقلاب” بود.به عبارت دیگر هیچ یک از این افراد و گروه ها خود را ضد انقلاب نمی دانستند بلکه بر عکس همه آنها حاکمیت را به فاصله گرفتن از انقلاب و آرمان های آن محکوم میکردند. این موضوع نشان میدهد که تمامی این افراد انتظار داشتند که انقلاب در جهت آرمانها،شعارها و وعده ها پیش برود اما به این نتیجه رسیدند که انقلاب از مسیر خود منحرف شده و از آرمانهایش فاصله گرفته است.این همان نکته ای است که نشان میدهد انقلابیون و حتی روشنفکران درک درستی از انقلاب به عنوان یک *پدیده اجتماعی* نداشتند و صرفا با رویکردی آرمانگرایانه و ایدئولوژیک و بدون توجه به زمینه اجتماعی،فرهنگی،سیاسی و اقتصادی لازم برای تحقق آرمان ها به انقلاب بعنوان روش ساخت نظام مطلوب و مورد نظر خود نگاه میکردند.به عبارت دیگر انقلابیون بدون توجه به الزامات ساختاری و واقعیتهای اجتماعی و صرفا متکی بر دو عامل *ایده و اراده* دست به عمل زدند و به همین دلیل با شکست روبرو شدند اما بسیاری از آنها همچنان بر جهل خود تاکید دارند و اصرار دارند که روحانیون آنها را فریب داده و انقلاب را از مسیر خود خارج ساختند.در صورتی که پیامدهای انقلاب کاملا مطابق با واقعیتهای اجتماعی و عوامل سازنده و پیش برنده آن بود.که در ادامه به برخی از این عوامل اشاره میشود.
۱- نرخ پایین سواد و شهرنشینی: آمارها نشان میدهد که در آستانه انقلاب نرخ سواد در جمعیت بالای ۱۵ سال ۳۶ درصد (۴۷ درصد مردان و۲۵ درصد زنان) و نرخ تحصیلات عالی (دانشجو و فارغ التحصیل) کمتر از یک و نیم درصد بود و نرخ شهرنشینی حدود ۳۵درصد.
بطور طبیعی در این بافت جمعیتی روشنفکران و دانشگاهیان بعنوان کسانیکه جمهوری و دموکراسی مطالبه اصلی آنها(البته باز هم نه همه آنها) بود جمعیت اندکی را میتوانستند با خود همراه سازند. در مقابل روحانیون که جمهوری و دموکراسی تقریبا به هیچ وجه مطالبه آنها نبود با پایگاه وسیع مساجد و حوزه ها و حتی بازار به راحتی میتوانستند با بخش بزرگی از جمعیت ارتباط برقرار کنند و توده مردم را در مقابل جمهوری خواهان قرار دهند.
رفراندوم بی معنای سال ۵۸،اشغال سفارت آمریکا،برخورد با دولت موقت،نهضت آزادی و جبهه ملی،حذف چپ ها و مجاهدین خلق،برکناری بنی صدر،برخورد با برخی مراجع بویژه مرحوم شریعتمداری،تعطیلی دانشگاه ها با عنوان انقلاب فرهنگی اجباری کردن حجاب،کشتار پرشمار زندانیان سیاسی سال ۶۷ در زندان ها،ماجرای برکناری مرحوم منتظری و بالاخره تغییر در قانون اساسی و کمتر شدن سهم دموکراسی در شکل و محتوای آن و قبضه کردن کامل قدرت توسط روحانیت و در تمام این موارد پشتیبانی توده بزرگ مردم از حاکمیت همگی مواردی هستند که با ساختار ذهنی و ارتباطی ما همخوانی داشت و کلیت آنها کاملا قابل پیش بینی بود.
۲- نبود تجربه تحزب:تحزب یکی از ارکان مهم دموکراسی است.در حالیکه تا پیش از انقلاب ۵۷ احزابی که در حاکمیت نقش داشتند همگی احزاب دولتی و حاکمیتی و فرمایشی بودند و احزاب غیر دولتی هیچ نقش رسمی و قانونی در ساختار سیاسی کشور نداشتند و به این دلیل تقریبا همه انقلابیون در این زمینه فاقد تجربه رقابت توام با مدارا بودند و درعوض با ساختار حزب سازی دولتی،حذف مخالفان و رقیب سیاسی دست کم از طریق اخبار و اطلاعات آشنایی نسبی داشتند. شکل گیری حزب جمهوری و حذف سایر احزاب و حتی عدم تحمل اختلاف در درون این حزب و منحل کردن آن به درخواست مرحوم هاشمی و آقای خامنه ای در سال ۶۶ و مذموم شناخته شدن تحزب،ممانعت از فعالیت آنها و انحلال احزاب در حال رشد از سوی حاکمیت کاملا با شناخت و تجربه تاریخی ما همخوانی داشت.این همان اتفاقی بود که همسو با ساختار ذهنی ما و ساختار حقیقی جامعه،از ابتدای پیروزی انقلاب تا سال ۸۸ شاهد آن بودیم.
۳- خلاء گفتمان دموکراسی خواهی و حقوق بشر: ساختارهای جامعه در شکل گیری گفتمان ها تاثیر دارند و گفتمان ها در تقویت ساختارها.جریان های سیاسی پیش از انقلاب و گفتمان آنها را میتوان به شش جریان اصلی تقسیم کرد.فدائیان اسلام(بنیادگرایی)،آقای خمینی و شاگردانش(فقه سیاسی) چپ های مذهبی(اسلام انقلابی،بازگشت به خویشتن که تلفیقی از بنیاگرایی مذهبی و سوسیالیسم
با محوریت شریعتی بود)،توده و فدائیان خلق(مارکسیسم)،نهضت آزادی و جریان های همسو(نوعی تلفیق اسلام و لیبرالیسم با محوریت بازرگان) و جبهه ملی(ناسیونالیسم مصدقی).در سه جریان اول به هیچ وجه اثری از گفتمان دموکراسی خواهی و حقوق بشر دست کم به معنای پذیرفته شده و جهانی آن نیست و در سه گفتمان آخر تا حدودی میتوان عناصری از این گفتمان را دید.اما آنچه قابل انکار نیست،این است که بر فرض وجود،این گفتمان به هیچ وجه جنبه هژمونیک (مسلط و فراگیر) نداشت.و این مسئله برای یک جامعه شیعه مذهب با نرخ بالای کم سوادی، جمعیت غالب روستایی،نبود احزاب و رسانه های آزاد،بیش از دوهزار سال حکومت پادشاهی،جریان روشنفکری ترجمه ای و التقاطی آنهم با ارتباط بسیار اندک با توده مردم کاملا طبیعی بود و آنچه نادرست و غیر طبیعی بود انتظار ایجاد ساختار دموکراتیک در این بستر گفتمانی بود.
۴- اقتصاد رانتیر(نفتی):دموکراسی واقعی و پایدار نیازمند بخش خصوصی قوی و مستقل از حاکمیت در حوزه اقتصاد است.در دهه پنجاه بیش از ۶۰ درصد اقتصاد در کنترل کامل دولت بود و از چهل درصد سهم بخش خصوصی نزدیک به ۳۵ درصد آن در اختیار چندین خانواده وابسته به دربار و حکومت قرار داشت.شاه شخصا تمایلی به قدرت گرفتن بخش خصوصی به معنای واقعی نداشت.در این زمینه انقلابیون نیز بجز یکی،دو کتاب در تبیین و توصیف اقتصاد اسلامی،سوسیالیسم اسلامی و اندیشه های ضد سرمایه داری مارکسیستی هیچ تئوری و برنامه مشخصی نداشتند و تصور غالب آنها این بود که شاه،درباریان و وابستگان در حال غارت کشور هستند. وعده های معروف آقای خمینی در مجانی کردن آب و برق،برگرداندن پول نفت به مردم،اهدای خانه مجانی به همه مردم،واگذاری کارخانه ها به کارگران و تصوراتی از این دست به همان بی حاصلی آرمانگرایی های دور از واقعیت در دیگر حوزه ها مبتلا گردید و در ادامه همان ساختار اقتصاد دولتی و رانتیر بدون تغییر ماهوی تا امروز تداوم یافت که در حقیقت نزدیکترین حالت به واقعیت موجود بود.
بعد از این چهار عامل که توضیح داده شد میتوان به موضوعی دیگر نیز که برخی انقلابیون و تحلیلگران بعنوان علت انحراف به آن استناد میکنند اشاره کنیم.
۵- اصل ولایت فقیه: برخی بر این باورند که اگر اصل ولایت فقیه وارد قانون اساسی نمیشد،کار به اینجا نمی کشید.
"بطور طبیعی در این بافت جمعیتی روشنفکران و دانشگاهیان بعنوان کسانیکه جمهوری و دموکراسی مطالبه اصلی آنها(البته باز هم نه همه آنها) بود جمعیت اندکی را میتوانستند با خود همراه سازند"اما این تصور نیز خلاف واقع است. زیرا اگر به عملکرد آقای خمینی در طول دوران رهبری نگاه کنیم ایشان شاید در برخی سخنرانی ها و مصاحبه ها به آزادی،جمهوری و رعایت قانون اشاره کرده باشند اما پیشینه ذهنی، مکتوباتی که از ایشان وجود دارد و نقدشان به مفاد انقلاب سفید نشان می دهد که کمترین توجهی به این ارزشها نداشتند.و استناد انقلابیون به چند مصاحبه و سخنرانی نشان از عدم شناخت صحیح آنها از اندیشه و باورهای ایشان دارد.پس از انقلاب نیز این جایگاه حقیقی آقای خمینی نزد توده ها بود که خواسته و منویات ایشان را پیش میبرد و نه جایگاه حقوقی ایشان در قانون اساسی.بنابراین همانطور که در سال ۶۸ فرمان تغییر در قانون اساسی صادر شد و ولایت فقیه به ولایت مطلقه فقیه تبدیل گردید و مردم نیز به آن رای دادند،بر فرض عدم ورود این اصل به قانون اساسی در ابتدای پیروزی در همان سال۶۸ و یا حتی پیش از این تاریخ نیز به خصوص با روحیات مردم در دوران جنگ میتوانست این اصل به قانون اساسی اضافه شود.(همانطور که مجمع تشخیص مصلحت بدون وجاهت قانونی به فرمان ایشان شکل گرفت و در سال ۶۸ بعنوان یکی از نهادهای رسمی و به عنوان یک اصل وارد قانون اساسی شد و کسی هم با آن مخالفت نکرد)یعنی گفتمان فقه سیاسی، اسلام انقلابی،نقش و کاریزمای ایشان در کنار ساختار ذهنی ایرانیان که بیش از دو هزار سال فره ایزدی پادشاهان و همچنین بیش از پانصد سال ولایت ائمه شیعه را پذیرفته بودند،پذیرش ولایت فقیه و قرار گرفتن آن در قانون اساسی آنهم در شرایط جنگ و حاکمیت یک دست تر بسیار راحت تر و ممکن تر از اول انقلاب می ساخت.
با توجه به همین پنج عامل میتوان نشان داد که انقلاب ۵۷ بر خلاف تصور انقلابیون نه تنها از مسیر خود منحرف نگردید بلکه نظام سیاسی و جامعه پسا انقلابی کاملا منطبق بر واقعیتهای ساختاری موجود شکل گرفت و در حقیقت آنچه بعنوان فاصله و انحراف دیده میشود،فاصله و انحراف تخیلات انقلابیون و روشنفکران غیرواقعگرا و ناآشنا با الزامات و تاثیرات ساختاری از واقعیت اجتماعی و زمینه های فرهنگی، اجتماعی،اقتصادی و سیاسی ایران بود.
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
