قسمت چهارصد و سی و نه گودال
سریال گودال قسمت چهارصد و سی و نه 439Çukur Serial Part ۴۳۹
گودال قسمت ۱۳۱
وقتی یاماچ و بقیه با شهرام و افرادش در محله رو در رو می شوند، ناگهان برق محله می رود و در آن تاریکی هرکس شروع به شلیک می کند. چند دقیقه بعد، یاماچ و بقیه به جای امنی فرار کرده اند اما وارتلو از شکم تیر خورده و مجبور می شوند او را به خانه ببرند. یاماچ از متین می خواهد تا فورا دکتر را از بیمارستان بیاورد.
مردم محله را مقابل قهوه خانه نشانده اند و روی سرشان اسلحه گرفته اند. عمو جومالی سر می رسد و با عصبانیت رو به انها می گوید: «من بودم که زیر پر و بالتونو گرفتم! به خاطر من محله تون تو امنیت بود.
" سریال گودال قسمت چهارصد و سی و نه 439Çukur Serial Part ۴۳۹ گودال قسمت ۱۳۱وقتی یاماچ و بقیه با شهرام و افرادش در محله رو در رو می شوند، ناگهان برق محله می رود و در آن تاریکی هرکس شروع به شلیک می کند"اما شما چیکار کردی؟ نمک به حروم ها! همتون به من به خاطر یاماچ پشت کردین. حالا بهتون ۱۵ روز فرصت میدم که محله رو ترک کنین برین. اگه نرفتین، همتونو از ریشه نابود میکنم! » مکه که از طرف یاماچ مامور شده تا پنهانی در محله بماند از شنیدن این حرف ها وحشت می کند.
وارتلو را به خانه ی ویلایی که زن ها و بچه ها هم آنجا هستند می برند. خون زیادی از است داده و داملا و سعادت هرکاری از دستشان برمی آید می کنند تا او را زنده نگه دارند.
متین به بیمارستان می رسد اما افراد شهرام آنجا هم هستند. متین به نحوی خودش را داخل می رساند و لباس یکی از پرسنل بیمارستان را فورا می پوشد و دکتر را پیدا می کند و از او می خواهد تا همراهش بیاید که وارتلو را نجات بدهد. دکتر هم فورا آماده می شود و سوار آمبولانس شده تا خودشان را به خانه برسانند.
مرتضی وارد قهوه خانه می شود و به شهرام خودش را معرفی می کند و می گوید: «من خودم یه زندگی داشتم. این کوچوالی ها نابودم کردن.
"چند دقیقه بعد، یاماچ و بقیه به جای امنی فرار کرده اند اما وارتلو از شکم تیر خورده و مجبور می شوند او را به خانه ببرند"حرفای عمو رو شنیدم و میخوام با شما باشم تا کوچوالی هارو نابود کنیم. » و وقتی عمو را می بیند به سمتش می رود که دستش را ببوسد و با فحش دادن به کوچوالی ها اعتماد عمو را جلب می کند! شهرام تمام مدت چشمش به سحر است. عمو به قصد می پرسد: «دوست پسرت کو دختر؟ علیچورو میگم! » شهرام که اسم او را می شنود تصمیم می گیرد سراغش برود!
علیچو همان موقع داملا و بقیه را مجبور کرده تا ماشین را نگه دارند که او به خانه اش برود. وقتی روبرو شدن و یاماچ و بقیه را با شهرام و افرادش را می بیند برق محله را قطع می کند و بعد هم به خانه اش می رود تا بخوابد.
عمو جومالی بالای سر مزار ادریس نشسته و با نفرت می گوید: «خیلی به گودالت مینازیدی! اما حالا میبینی چطور هم ریشه تو خشک میکنم و همه بچه هاتو میکشم و هم گودالت رو زیرآب میکنم تا حتی اسمی ازش نمونه! » و با نفرت و عصبانیت سنگ مزار ادریس را با چکش خرد می کند.
دکتر بالاخره از راه می رسد اما وارتلو حال خوبی ندارد.
دکتر هرکاری که از دستش برمی آید را انجام می دهد و به یاماچ می گوید که از این جا به بعد و در این شرایط دیگر کاری از دستش برنمی آید.
مکه به دیدن یاماچ می رود و در مورد شهرام و حرف های عمو به مردم محله و تهدیدش می گوید. یاماچ سراغ وارتلو که کمی حالش بهتر شده می رود و در مورد شهرام از او می پرسد. وارتلو می گوید: «عمو قبلا بهم گفته بود که تو افغانستان باهاش آشنا شده و مثل پسرش دوستش داره. شنیدم به هیچکس رحم نمیکنه.
"عمو جومالی سر می رسد و با عصبانیت رو به انها می گوید: «من بودم که زیر پر و بالتونو گرفتم! به خاطر من محله تون تو امنیت بود"» یاماچ بلند می شود و اعضای خانواده اش را دورش جمع می کند و می گوید که باید به نجوی جلوی آنها را بدون وارد شدن به گودال بگیرند و از آکین هم می خواهد که اینجا پیش زن ها بماند. آکین اعتراض می کند و جومالی می گوید: «تو باید بمونی تا کسی بالای سر خانواده باشه. در ضمن زنت هم حامله ست. اینجارو به تو میسپاریم. »
عمو جومالی علیچو، فیاض، جنت و سحر را به خانه می برد و مقابل شهرام می گوید: «شماها به من پشت کردین و از این به بعد مثل سگ باهاتون رفتار میکنم! دخترا باید ۲۴ ساعته هرکاری که شهرام و افرادش میخوان رو انجام بدن و در اختیارشون باشن! هرکاری! »
عمو به طبقه ی بالا و اتاق ادریس و سلطان می رود و قاب عکس های سلیم و قهرمان و ادریس را با نفرت برمیگرداند.
بعد هم روی تخت جایی که سلطان همیشه انجا می خوابید می نشیند و رویش دست می کشد.
صبح خیلی زود عایشه از خواب بیدار می شود و خانه را ترک می کند. یاماچ او را می بیند و مقابلش می رود. عایشه با جدیت می گوید: «من باید برم یاماچ. »...
"اگه نرفتین، همتونو از ریشه نابود میکنم! » مکه که از طرف یاماچ مامور شده تا پنهانی در محله بماند از شنیدن این حرف ها وحشت می کند"کمی بعد وقتی اعضای خانه از نبود عایشه خبردار می شوند هول می کنند. یاماچ می گوید که از رفتنش خبر دارد اما به وارتلو در این مورد نمی گوید چون عایشه از او خواسته تا چیزی نداند که خوب استراحت کند!
عایشه پیش مرتضی می رود و از او کمک می خواهد. مرتضی به او می گوید: «باشه اما الان وقتش نیست. باید صبر کنی عایشه. »
افراد شهرام کارخانه هایی که زیر سلطه گودال بود را هم گرفته اند.
یاماچ از مقابل یکی از کارخانه ها می گذرد و افراد شهرام هم تعقیبش می کنند و انها را به جای خلوتی می برد. همان موقع جومالی و مدد و متین از راه می رسند و آنها را تار و مار می کنند. یاماچ و بقیه این کار را چندین بار دیگر تکرار می کنند. وقتی خبرش به گوش شهرام عمو می رسد خیلی عصبانی می شوند و شهرام تصمیم می گیرد درس حسابی به او بدهد.
سلطان پیش افسون می رود و افسون از او رو برمیگرداند و بعد می گوید: «اگه فکر کردین چون حالا که تو یه خونه ایم و بدون این که تاوان کارتون رو بدین من شمارو میبخشم سخت در اشتباهین.
"خون زیادی از است داده و داملا و سعادت هرکاری از دستشان برمی آید می کنند تا او را زنده نگه دارند"» سلطان می گوید: «پس چرا باهام بدرفتاری نمیکنی؟ دلیل اون کارات چی بود؟ » افسون می گوید: «چون یاماچ رو دوست دارم. »
مکه سراغ مرتضی می رود تا از محله خبر بگیرد. مرتضی در مورد وضعیت محله به او توضیح می دهد و مکه با ناراحتی به یاماچ زنگ می زند و می گوید: «داداش اینجا وضع خیلی خرابه. با مردم محله، با دخترا مثل سگ رفتار میکنن. باید یه کاری کنیم.
» یاماچ از او می خواهد تا فرهاد را برایش پیدا کند. افسون کنار یاماچ می نشیند و از او قول می گیرد تا زنده بماند.
شب روی دیواری که درست روبروی قهوه خانه است، تصویر یاماچ با پروژکتور نقش می بندد. عمو جومالی با دیدن ان با عصبانیت فریاد می زند تا دستگاهش را نابود کنند. با نابود کردن دستگاه، تصویر و صدای یاماچ روی دیوار دیگری نقش می بندد و مردم با امیدواری به او خیره می شوند.
"متین به نحوی خودش را داخل می رساند و لباس یکی از پرسنل بیمارستان را فورا می پوشد و دکتر را پیدا می کند و از او می خواهد تا همراهش بیاید که وارتلو را نجات بدهد"یاماچ می گوید: «یه روز خوب میاد. نگران چیزی نباشین. فقط بدونین که چیزی نمونده. »
حالا که حال وارتلو بهتر شده، همراه یاماچ و بقیه برای حمله به تعداد دیگری از افراد شهرام اماده می شوند. وقتی وارد جنگل می شوند.
ناگهان تعداد زیادی از افراد شهرام از هر طرف از راه می رسند و یاماچ و بقیه مجبور به فرار از بین تیرها و بمب های انها می شوند. از طرفی افراد شهرام خانه ی ویلایی ای که خانواده ی کوچوالی آنجا پناه گرفته اند را پیدا می کنند و به آنجا حمله می کنند. آکین به همراه داملا و افسون و حتی سلطان اسلحه به دست با انها مقابله می کنند اما تعدادشان خیلی زیاد است.
وقتی یاماچ و بقیه به خانه می رسند و متوجه می شوند به انجا حمله شده با دلهره خودشان را به محوطه خانه می رسانند و اکین را بیهوش روی زمین پیدا می کنند. یاماچ به سمتش می رود و وقتی آکین چشمانش را باز می کند با نگرانی می گوید: «بقیه رو بردن! » اما چند دقیقه پیش وقتی داملا و افسون سلطان و بچه ها را سوار ماشین کردند تا فراری شان بدهند، دو نفر از افراد شهرام اسلحه شان را به سمت آنها می گیرند و آکین وقتی برای نجات به سمتشان می رود از طرف کس دیگری بیهوش می شود.
"مرتضی وارد قهوه خانه می شود و به شهرام خودش را معرفی می کند و می گوید: «من خودم یه زندگی داشتم"اما داملا و افسون به سمت ان دو نفر دیگر هم شلیک می کنند و پا به فرار می گذارند.
وارتلو و جومالی سر این موضوع دعوا می کنند که متوجه می شوند یاماچ نیست. انها با عجله راه می افتند تا یاماچ را پیدا کنند. همان موقع سعادت به وارتلو زنگ می زند و خبر می دهد که تمام خانه های امنشان محاصره شده اما افسون انها را به یکی از خانه های مادربزرگش آورده و حالا حال همه خوب است.
یاماچ خودش را در ازای پس گرفتن خانواده اش تسلیم عمو می کند.
مکه این صحنه را می بیند و به وارتلو زنگ می زند و این خبر را به او می دهد. وارتلو و جومالی از او می خواهند تا در تعقیب یاماچ باشد که بدانند او را کجا می برند.
عمو جومالی با پوزخند به یاماچ خیره می شود و او را به دست شهرام می سپارد. شهرام لبخند می زند و می گوید: «یه چیزایی تو ذهنم هست! میبرمش مکان فرید که استخر داره! » علیچو حرف های او را می شنود و به بهانه ی بردن زباله به بیرون از خانه، حرف هایی که شهرام زده را به دست مکه می رساند. مکه هم فورا ادرس را با وارتلو می گوید.
"» و وقتی عمو را می بیند به سمتش می رود که دستش را ببوسد و با فحش دادن به کوچوالی ها اعتماد عمو را جلب می کند! شهرام تمام مدت چشمش به سحر است"وارتلو فورا می فهمد که منظور انها از مکان فرید کجاست و به جومالی می گوید که با سرعت به ان سمت براند.
عمو جومالی از سحر می خواهد تا برایش آب بیاورد. جنت آب را آماده می کند و در حالی که خیره به سحر است او را به طبقه بالا می فرستد. سحر وارد اتاق سلطان که حالا عمو انجا می ماند می شود و می بیند که عمو عکس سلطان را درست مقابل تخت گذاشته و جا می خورد. وقتی سحر لبوان آب را به عمو می دهد، عمو با تردید می گوید: «اول خودت ازش بخورد! » سحر با نگرانی این کار را می کند و عمو که مطمئن شده از آب می خورد.
سحر خوشحال از کاری که به سرانجام رسانده پیش جنت می رود اما حالش خوب نیست... چند روز قبل وقتی عایشه از خانه خارج میشد و یاماچ جلویش را گرفته بود، عایشه با بغض می گوید: «یاماچ من به کاراجا بدهکارم. من هیچ وقت مامان خوبی براش نبودم. باید واسش کاری کنم. من میرم پیش جومالی! » یاماچ او را درک می کند و اسم دارویی سمی را به او می دهد.
"عمو به قصد می پرسد: «دوست پسرت کو دختر؟ علیچورو میگم! » شهرام که اسم او را می شنود تصمیم می گیرد سراغش برود!علیچو همان موقع داملا و بقیه را مجبور کرده تا ماشین را نگه دارند که او به خانه اش برود"عایشه هم پیش مرتضی می رود تا از او کمک بگیرد. مرتضی از او می خواهد مدتی صبر کند و بعد از چند روز پنهانی به بیمارستان می روند و دارو را از انجا پیدا می کنند. بعد هم عایشه به کمک جنت و سحر دارو را به خورد عمو جومالی میدهد. عایشه بعد از این کار، وارد خانه و اتاق سلطان می شود و عمو را بی حرکت روی زمین می بیند و چند سیلی به صورتش می زند و با بغض و خشم فریاد می زند: «تو دختر منو چجوری کشتی؟ ها؟ اینجوری؟ » و با تمام قدرت دستانش را روی گردن جومالی فشار می دهد.
شهرام یاماچ را به جایی که استخر بزرگی دارد می برد و دست و پای او را به صندلی می بندد و می گوید: «من خیلی از مرگ ها رو تماشا کردم تا بدترین روش رو پیدا کنم.
همه میگن اتیش گرفتن از همه زجر آورتره اما اینطور نیست. خفه شدن تو آبه که زجر اوره. چون هربار یه امیدی داری که بالاخره نفس میگیری و از آب میای بیرون! اون امیده که تورو میکشه. » یاماچ که یاد سنا افتاده بغض می کند و شهرام بدون درنگ یاماچ را درون استخر هل می دهد.
وارتلو بقیه با عجله خودشان را به استخر فرید می رسانند اما خبری از یاماچ یا شهرام نیست.
"دکتر هرکاری که از دستش برمی آید را انجام می دهد و به یاماچ می گوید که از این جا به بعد و در این شرایط دیگر کاری از دستش برنمی آید"وارتلو توی سر خودش می زند و می گوید: «نه اینجا نیست. فرید دوتا استخر داشت. » انها با ناراحتی و نگرانی به هم خیره می شوند و نمیدانند چه کنند....
قسمت بعدی - سریال گودال قسمت چهارصد و چهل ۴۴۰ قسمت قبلی - سریال گودال قسمت چهارصد و سی و هشت ۴۳۸ Next Episode - Çukur Serial Part ۴۴۰ Previous Episode - Çukur Serial Part ۴۳۸
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
