زهرا موسوی: در سالگرد تولد یک مادر محصور چه می‌توان گفت؟

زهرا موسوی: در سالگرد تولد یک مادر محصور چه می‌توان گفت؟
کلمه
کلمه - ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

چکیده :تنها زن محصور! چشم‌ها را می‌بندم و خودم را کنار تو می‌بینم داری دست‌هایت را پرشور مثل همیشه تکان می‌دهی و تند تند راه می‌روی و می‌گویی مگر من کی‌ام که تولدی داشته باشم؟ و می‌گوییمت که تو هنرمندی نویسنده‌ای اهل دانشی اما همه اینها به کنار، مادر و همه دنیای مایی، دنیا با تو...

کلمه: بیست و هشت مرداد سالروز تولد زهرا رهنورد بانوی سبز است و این هفتمین سالگرد میلاد بانوی سبز در حصر است. به همین مناسبت زهر موسوی دختر زهرا رهنورد و میرحسین موسوی دلنوشته‌ای را در اینستا گرام خود منتشر کرده است.

متن این دلنوشته به شرح زیر است:

در سالگرد تولد یک مادر محصور چه می‌توان گفت؟ – اول بگذار بشمارم: این هفتمین بیست و هشت مرداد و تولد حصرانه توست.  مادر هنرمندم. تو در این مدت چه هنرها آفریدی از لحظه‌های دشواری که حتی تصورش نفسم را تنگ می‌کند. با نقاشی‌هایت در حصر: در تابلوی بانوی بی‌سر، سر بر کف نهاده و رو به جلو که زنی گویی هدیه‌ای -سرش- را تقدیم می‌کند، از تابلوی رقص چاقوها که پیکره تارنواز آن گوشه راست که با نگاه بیدار و صدای دل‌انگیز سازش، ریتم رقصشان را به هم می‌زند، از سیاوش‌های بر آتش، سهراب‌ها و آرش‌های کمان بر دست.

"و قرص‌ها جای چشم و باقی مانده‌ی آلمنیوم قرص‌ها جای موها و شاخه‌های درخت جای دست‌ها، و گل‌هایی که نیمه بطری‌ها را پر کرده اند -حال باغ دلشان بوده حتما- در شامپو هم، مچ‌بند سبزی شده بر دست"از درخت‌هایی که گاهی میوه پول‌های کثیف برآن روییده، از تابلوی زخم‌های پلاسکو و سوگواریت در آن روزهای سیاه، و حس آشکار و نهان دعاهایت، دعاهای غریبانه‌ات، که لطیف و ربانی در رنگ و شکل‌ها جاری شده‌اند.از گل ها و مینیاتورها وهمه آنچه با آن طراحی شگفت با آن قدرت بی نظیر و ستودنی کشیده‌ای. از آن مجسمه از مرد و زن اسیر که بعد سال‌ها، چند ماه پیش توانستی نشانمان دهی: «اولین بار که بعد از حصر اجازه رفتن به حیاط پیدا کردیم، این دو بطری پلاستیکی نوشابه خانواده را پیدا کردم که شد پیکره زن و مرد زندانی و دو قطعه سنگ کوچک برای سر» و تکه بند رخت تا به دور آن دو پیچیده شده باشد به نشانه اسارت. و قرص‌ها جای چشم و باقی مانده‌ی آلمنیوم قرص‌ها جای موها و شاخه‌های درخت جای دست‌ها، و گل‌هایی که نیمه بطری‌ها را پر کرده اند -حال باغ دلشان بوده حتما- در شامپو هم، مچ‌بند سبزی شده بر دست. درست شبیه پایان نامه لیسانست: مجسمه‌های مردان و زنان که زنجیر به سان اژدهایی بر دست و پایشان پیچیده و در بند هم فریاد می‌زنند ودست‌هایشان_اکنون شاخه‌ها بلند شده –بلند است. مهربانیت با گلها و پدر دربند مدام می‌گوید «‌کسی که گل‌ها را دوست ندارد آدم‌ها را هم دوست ندارد» و تو هم گلی و هم گل‌ها را دوست داری بانوی افتابگردان.

وقتی بی‌طاقتی از ما می‌بینی بین دو نمازت می‌خواهی حکیمانه نگاه کنیم و اگر حصر فرصتی باشد برای مردم تا بتوانند بخشی از دردهایشان را بگویند پس نعمت است. و مگر من و حسین جز شادی مردم را می‌خواهیم؟ تنها زن محصور! چشم‌ها را می‌بندم و خودم را کنار تو می‌بینم داری دست‌هایت را پرشور مثل همیشه تکان می‌دهی و تند تند راه می‌روی و می‌گویی مگر من کی‌ام که تولدی داشته باشم؟ و می‌گوییمت که تو هنرمندی نویسنده‌ای اهل دانشی اما همه اینها به کنار، مادر و همه دنیای مایی، دنیا با تو زیباست. *در ملاقات، عکس و طرح ممنوع است. طرح بالایی در یک فضای محدود که دست داد پشت در ملاقات و در تاریک روشن پاستور همان شب که مجسمه را دیدیم. سریع کشیده شد تا جزییات از خاطر نرود.



منابع خبر

اخبار مرتبط