قسمت دویست و بیست آپارتمان بیگناهان
سریال آپارتمان بیگناهان قسمت دویست و بیست 220Apartemane Bi Gonahan Serial Part ۲۲۰
آپارتمان بی گناهان
۶۴-۲
نیمه شب وقتی حکمت از خواب بیدار می شود و خودش را در خانه گلبن می بیند تعجب می کند و به طبقه بالا می رود و با دیدن وضعیت خانه شوکه می شود و و سعی می کند در اتاقش را باز کند اما صفیه از او می خواهد برود. از سر و صدای آنها همه جمع می شوند و سعی می کنند حکمت را آرام کنند. ناگهان حکمت به صفیه می گوید: «دلم برات تنگ شده عزیزم.» او می گوید می خواهد به خانه خودش برگردد و کنار خانواده اش باشد اما او را قانع می کنند که از آنجا برود. بعد از رفتن او صفیه با خودش می گوید: «بابا اتاقش رو می خواد.» و تا صبح آنجا را تمیز می کند تا برای آمدن حکمت آماده شود. اما ناگهان خیال حسیبه را می بیند که روی کیسه های زباله نشسته و می گوید: «بابات دو روز نشده اینجا می میره.»
صبح اسات موقع رفتن سر کار به گلبن می گوید دوست دارد برایش باقلوای پسته ای بخرد؟ گلبن که دلش می خواهد بچه اش دختر باشد با عصبانیت می گوید: «من چیز شیرین دلم نمی خواد اسات! چیزای ترش هوس می کنم؟ چجوری باید بگم؟» اسات با ناراحتی می رود و اسرا که صدای آنها را شنیده به گلبن می گوید باید دل اسات را به دست بیاورد چون این رفتارش اصلا درست نبود.
"ناگهان حکمت به صفیه می گوید: «دلم برات تنگ شده عزیزم.» او می گوید می خواهد به خانه خودش برگردد و کنار خانواده اش باشد اما او را قانع می کنند که از آنجا برود"گلبن هم به پیشنهاد اسرا تصمیم می گیرد برای دیدن اسات به محل کارش برود و غافلگیرش کند.
آن روز صفیه به دکتر می گوید احساس می کند اگر صدای مادرش را نادیده بگیرد او فراموش می شود و دلش برای او می سوزد. دکتر می گوید: «اگه می خوای یاد مادرت رو زنده نگه داری راه های زیادی هست. می تونی گلی که اون دوست داشت رو بکاری. یا آهنگی که اون دوست داشت رو گوش بدی. مادرت چی دوست داشت؟» صفیه کمی فکر می کند و می گوید: «تحقیر کردن ما رو!» صفیه تعریف می کند یک بار وقتی زمین خورد مادرش آنقدر به او خندید که صفیه خودش هم شروع به خندیدن کرد و می گوید حالا هم مادرش او را مدام مسخره می کند و می خندد.
دکتر می پرسد: «تو فکر می کنی با گوش ندادن به حرف کسی که تو رو تحقیر می کنه بهش خیانت می کنی؟» صفیه می گوید: «اون خیلی تنهاست. هیج کس دوستش نداشت. من خوش شانس بودم.» خیال حسیبه ظاهر می شود و از صفیه می خواهد او را فراموش نکند. دکتر می فهمد صفیه در تمام لحظاتی که در زندگی تنها مانده مادرش را کنار خودش حس کرده و در واقع خودش او را صدا زده است.
دکتر از صفیه می پرسد برای برگشتن خانواده اش به خانه آماده است؟ و صفیه می گوید تا وقتی زباله ها در خانه هستند نمی توانند برگردند.
"بعد از رفتن او صفیه با خودش می گوید: «بابا اتاقش رو می خواد.» و تا صبح آنجا را تمیز می کند تا برای آمدن حکمت آماده شود"دکتر از او می خواهد اتاق را نشانش بدهد. وقتی دکتر وارد اتاق می شود نمی تواند شوکه شدنش را پنهان کند و از بوی بد آنجا حالش بد می شود. صفیه می گوید این زباله ها بعدا به درد خواهند خورد و دکتر از او می خواهد آنها را نشانش بدهد تا ببیند واقعا قابل استفاده هستند یا نه. صفیه برای دکتر روپوش و دستکش می آورد و دکتر با بیروت آوردن هر زباله و پرسیدن سوال هایی صفیه را قانع می کند که همه آنها دور ریختنی هستند.
وقتی گلبن به شرکت می رود تا اسات را غافلگیر کند او را با مشنی اش در حال خندیدن می بیند و با سوالاتی که از اسات می پرسد اسات می فهمد که گلبن حسادت کرده است و خنده اش می گیرد. گلبن برای اسات یک جعبه شیرینی آورده و از او می خواهد برای شام بیرون بروند و بعد از مدت ها تنها باشند و اسات هم قبول می کند.
وقتی دکتر و صفیه توی کیسه های زباله به لباس های مادر صفیه می رسند صفیه می گوید نمی تواند آنها را دور بریزد و دکتر از او می پرسد و چرا و از چه زمانی لباس های مادرش را پوشیده است و صفیه تعریف می کند بعد از برگشتن از آسایشگاه به اتاق مادرش رفت و از آن روز لباس های مادرش را پوشید تا او را فراموش نکند چون مادرش گفته بود هر روزی که او را به یاد نیاورد یک روز از عمر خواهرها و برادرش کم خواهد شد.
صفیه می خواهد در مورد بیماری ناجی بگوید اما حرفش را ناتمام باقی می گذارد. دکتر به صفیه می گوید این یک فکر اشتباه است و هیچ چیز صاحب چنین قدرتی نیست و به صفیه می گوید: «اگه اینا رو دور بریزی خانواده ت می تونن برگردن صفیه. به این فکر کن.»
گلبن و اسات به رستورانی که اسات آنجا به گلبن پیشنهاد دوستی داده بود می روند و در مورد روزهای خوب گذشته و امیدشان به آینده می گویند. کمی بعد گلبن متوجه پسربچه ای می شود که در میز کناری صورتش را کثیف کرده و جلو می رود تا دست و رویش را تمیز کند اما مادر بچه می گوید نیازی نیست. گلبن کلافه و عصبی شده و اسات با دیدن حساسیت بیش از حد او کمی نگران می شود.
"گلبن هم به پیشنهاد اسرا تصمیم می گیرد برای دیدن اسات به محل کارش برود و غافلگیرش کند.آن روز صفیه به دکتر می گوید احساس می کند اگر صدای مادرش را نادیده بگیرد او فراموش می شود و دلش برای او می سوزد"کمی بعد پسربچه به طرف او سیب زمینی پرت می کند و برایش شکلک در می آورد. گلبن هم زیر گریه می زند و می گوید بچه ها دوستش ندارند و از اسات می خواهد از آنجا بروند. اسات خنده اش گرفته است.
شب صفیه تصمیم می گیرد زباله ها را بیرون بریزد و خان هم کمکش می کند و کمی بعد هم ناجی از راه می رسد و از صفیه می خواهد که اجازه بدهد کمکش کند اما صفیه از او می خواهد از آنجا برود.
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
