تلفیق طلبگی و نویسندگی
بدون اینکه قصد لو دادن داستان اثر را برای خوانندگان داشته باشیم، سعی کردیم با نویسنده درباره کتابش و چگونگی شکلگیری آن صحبت کنیم که البته پیشینه تحصیلی او درعلوم حوزوی و فلسفه، درجاهایی بحث را به سمت درنگ درباره مفهوم برخی کلمات هم کشاند. این مصاحبه را بخوانید با این توضیح که اگر به رمانی با شخصیتهای ویژه و دیالوگهای خوب و برجسته علاقه دارید و قصدتان از خواندن داستان فقط سرگرمی نیست ومیخواهید همچنان لذت رمان خواندن را ببرید و ذهنتان درگیر چالشهایی اساسی وسوالاتی مهم درباره زندگی، هستی ونسبت انسان وخدا شود،«غمسوزی» را از دست ندهید.
ایده رقابت دو برادر از ابتدا در داستان بود یا بعدا اضافه شد؟ با توجه به اینکه این سوژه ازهابیل و قابیل تا ادبیات معاصر مانند داستان کوتاه «مزاحم» نوشته خورخه لوئیس بورخس، نویسنده مشهور آمریکای لاتین، بارها تکرار شده است و امکان داشت این ایده آشنا، به کتاب لطمه بزند؟
در ایده اصلی که در ذهنم شکل گرفته بود، دو شخصیت اصلی خانم بودند اما کمکم که قرار شد داستان نوشته شود، به این نتیجه رسیدم که باید دو شخصیت آقا باشند تا بر شدت و حدت بحران در داستان بیفزایند. البته داستان بورخس هم ارجاعش به داستان هابیل و قابیل است و من یا هر نویسنده دیگری میتواند از اسطورهها در داستانش وام بگیرد. منتها هرکسی با توجه به خلاقیت و نگاه ویژهای که دارد، از آن اسطوره استفاده میکند و حتی یکی مثل من اسطوره را تغییر میدهد.
شخصیت اصلی کتاب و راوی آن، یک مرد است اما در رمان، صدای زنان بسیار طنین دارد و شخصیتهای زن مانند مادر و نیز زن برادر راوی (فریده) تزلزل کمتری در شخصیت خود دارند. تعمدی داشتهاید که این شخصیتهای زن اینقدر خاص از کار در بیایند؟
نه، واقعا تعمدی نداشتهام و حالا میبینم میشود به داستان از این منظر هم نگاه کرد.
"البته داستان بورخس هم ارجاعش به داستان هابیل و قابیل است و من یا هر نویسنده دیگری میتواند از اسطورهها در داستانش وام بگیرد"اما مساله اصلی داستان، حول و حوش شخصیت اصلی است و اوست که آرزو، هدف و در عین حال مانع دارد، پس ضعفهای او بیشتر دیده میشود. از قضا در داستان من این شخصیت اصلی یک مرد است و شاید همین، دوگانهای در ذهن شما ساخته باشد که چرا این مرد اینقدر ضعف و مشکل دارد و از سوی دیگر خانمها که شخصیتهای فرعی هستند، این گونه نیستند. شاید اگر داستان روی آنها هم تمرکز میکرد میشد ضعفهایی هم برایشان در نظر گرفت ولی رمان من این ظرفیت را نداشت که بخواهم بیش از اینها به شخصیتهای فرعی توجه کنم.
البته به نظر میرسد شخصیت فریده پا به پای شخصیت اصلی در داستان دارد راه میرود و شما هم در بخشهایی تمهیدی آوردهاید که نامه او هم بخشی از روایت را به عهده داشته باشد. نمیشد داستان به صورت چند راوی نوشته شود که نیازی به چنین تمهیدی نباشد؟
چون از ابتدا شخصیت اصلی برایم راوی رمان یعنی«فرحان» بود و موظف بودم مسائل و مشکلات و ضعفهایی را که او دارد در طول داستان جلو ببرم و رفع و رجوع کنم، مجالی نبود که به شخصیتهای دیگر هم بپردازم. البته این مساله به ذهنم خطور کرد ولی دیدم که امکان آن در داستان فراهم نیست.
فضای یک خانواده روحانی که به نظر میرسد روحانی روشنفکری هم هست و محیط حوزههای علمیه و زندگی علما در داستان به خوبی درآمده است.
چقدر با این فضا از قبل آشنایی داشتید؟
من خودم طلبه هستم و در حوزههای علمیه، تدریس هم میکنم و از این نظر با فضای زندگی روحانیت هم آشنایی داشتم. اینکه از آن با عنوان روشنفکری یاد میکنید شاید به این دلیل باشد که عموم مردم با فضای درونی و اندرونی زندگی روحانیت آشنا نیستند و کسانی که از بیرون نگاه میکنند، فکر میکنند فضای زندگی روحانیون، خشک، بیروح و بسته است اما چیزی که من خودم شاهد بودم و شنیدههایم از زندگی علمای بزرگ، این بوده که چنین چیزی درست نیست. البته خود بحث روشنفکری هم معناهای مختلفی دارد و حس میکنم آنچه شما به عنوان روشنفکری به کار بردید، به معنای خاصش نیست.
فضایی که مخاطبان بیشتر در ذهنشان است، روحانیان سنتگراتری است که تصور عموم جامعه از آنها چیزی نیست که در زندگی قهرمانان رمان شما دیده میشود.
سرهمین کلمه سنت هم که به کار میبرید، میشود خیلی بحث کرد. آیا منظور از سنت عرف است یا سنت دین؟ چون اینها خیلی با هم متفاوت است. به نظرم اینجا عرف بیشتر مطرح است، اینکه عرف درباره روحانیت چگونه فکر میکند و گاهی احساس میشود برخی از روحانیان هم سعی میکند خودشان را با همین عرف تطبیق بدهند در حالیکه روحانیت باید خودش را با دین تطبیق دهد.
"تعمدی داشتهاید که این شخصیتهای زن اینقدر خاص از کار در بیایند؟نه، واقعا تعمدی نداشتهام و حالا میبینم میشود به داستان از این منظر هم نگاه کرد"تلاش من این بود که داستان خودم را بنویسم و این گونه نبود که پیامهایی در دست داشته باشم که میخواهم آنها را به هر طریق وارد داستان کنم و چهره خاصی از روحانیت نشان دهم یا از آنان دفاعی کنم. اصلا چنین تصمیمینداشتم ولی این فضا خود به خود به دلیل شناخت خودم از فضای زندگی روحانیون و بیشتر از آن، شناختم از فضای زندگی ائمه (ع) در داستان جریان پیدا میکرد.
اگر بخواهم به یک نمونه در روشن شدن بحث اشاره کنم این که معمولا مخاطب عادت ندارد شخصیتی روحانی به نام حمید ببیند که برای تبلیغ رفته و عاشق شده و سالها هم به دنبال این عشق است. منظورم این بود.
حتی آن عشق هم یک عشق چارچوبدار است و اتفاقی نمیافتد که ما بتوانیم مچ آن شخصیت را بگیریم و بگوییم: «چی شد؟ تو که روحانی بودی!» البته این را هم بگویم که شخصیت داستان هیچ وقت آدم مقدسی نیست و من هم ادعا ندارم این شخصیت کاملا بیعیب و ایراد است.
به نظر میآید شخصیتهای داستان، فقط در متن زندگی میکنند. مانند برخی فیلمها که شخصیتها در بهترین جا، بهترین دیالوگ را میگویند، شخصیتهای داستان شما هم با شعر، آیه قرآن، تلمیح به داستان و فیلم و... حرف میزنند و این دیالوگهای خوب، فکر شده و بجا، واقعگرایی شخصیتها را زیر سوال برده است.
ایا این ایراد را قبول دارید؟
البته این نظر لطف شماست که همه دیالوگهای داستان مرا فکر شده و بجا میدانید ولی این جنبه نقادانه کلام شما برمیگردد به طبقهای که این شخصیتها از آن میآید. فرحان هم در دورهای که با پدرش زندگی میکرده، پدرش از روحانیون فاضل و موفقی بوده که در نجف درس میخوانده و در دوره بعد هم در مشهد همنشین آقا میشود که از علمای مطرح مشهد بهشمار میرود. و مادر او گرچه زنی عامی است، اما اولا با همسرش که یک روحانی بوده زندگی کرده و ثانیا متعلق به جامعه عرب کشور است و میدانید که عربها مردمان فصیحی هستند. تعمدی در این نداشتهام که دیالوگها را تراش بدهم اما شناختی که از شخصیتها در ذهنم داشتهام، خود به خود این گونه حرف زدن را باعث میشد. فکر میکنم میان فضای تربیتی شخصیتها و حرف زدنشان تطابق وجود دارد.
داستان این ظرفیت را داشت که به داستانی درباره داعش و مقاومت تبدیل شود و شاید این گونه برای برخی مخاطبان و جشنوارهها جذابتر میشد.
"اما مساله اصلی داستان، حول و حوش شخصیت اصلی است و اوست که آرزو، هدف و در عین حال مانع دارد، پس ضعفهای او بیشتر دیده میشود"چرا خودتان از این فضا دوری کردهاید و بحث داعش در داستان حتی در ماجرای حمله تروریستی در اهواز که در بخشی از رمان به آن اشاره مستقیمی شده، خیلی پررنگ نشده است؟
مساله اصلی فرحان به عنوان محور داستان، داعش نیست و از اول داستان میبینیم که او سوالات خاص و چالشهایی با درون و بیرون خود دارد و من بهعنوان نویسنده موظف بودم آن مسالهها را حل کنم و این وسط مساله داعش که میآید، از آن به عنوان راهی برای نشان دادن فرار فرحان از مشکلات زندگی خودش استفاده کردهام. من اصلا بنای وارد شدن به داستانی در ژانر جنگی نداشتم و اگر قرار بود این کار را انجام دهم، اصلا ژانر داستان عوض میشد و من هم دلیلی برای این کار نداشتم.
غمسوزی در جایزه جلال برگزیده شده است، آیا فکر میکردید تا این سطح بالا بیاید و به نظرتان این جایزه، چه تاثیری در دیده شدن کتاب دارد؟
داستان خودم را دوست داشتم و برایش زحمت کشیده بودم. با قوت و ظرفیتهایش آشنا بودم اما این به این معنا نیست که بگویم خیلی در قله است. اگر بخواهم چنین فکر کنم که شروع جوانمرگی درنویسندگی است که گاهی ازآن درباره برخی نویسندگان صحبت میشود. مسئولیتهایم در این حوزه ادامه دارد.
البته پیشبینیای درباره برگزیده شدن نداشتم چون کسی میتواند چنین برآوردی داشته باشد که همه کتابهای داستانی سال۱۴۰۱ راخوانده باشد تا بتواند قضاوت کند. درباره تاثیر جایزه جلال، باید بگویم که به هرحال تاثیرگذار است اما خود کتاب و قوت آن هم مهم است و اینکه وقتی مخاطب سراغ اثر میرود، چه قضاوتی درباره آن داشته باشد، در این زمینه اهمیت دارد.
ایده «غمسوزی» از کجا آمد؟
اگر بخواهم به عقب برگردم و بگویم که کتاب «غمسوزی» از کجا شروع شد باید بگویم داستان کوتاهی نوشته بودم که قهرمان آن پسری بود که درباره برخی اوصاف خداوند مانند مهربانی او، دچار شک و تردید شده بود. این داستان کوتاه، داستان موفقی بود و در یک جشنواره هم جایزه آورد ولی فکر میکردم این داستان، ظرفیت کار بیشتری دارد. احساس میکردم حق آن ایده ادا نشده است. کمکم دیدم مسائل شخصیتها بیشتر شده و اساسا تعداد شخصیتها نیز دارند بیشتر میشوند.
"از قضا در داستان من این شخصیت اصلی یک مرد است و شاید همین، دوگانهای در ذهن شما ساخته باشد که چرا این مرد اینقدر ضعف و مشکل دارد و از سوی دیگر خانمها که شخصیتهای فرعی هستند، این گونه نیستند"تا اینکه در سال ۹۶ مدرسه داستان شهرستان ادب فراخوان سوم خود را داد. در فراخوان درخواست داده شده بود که طرح بفرستیم. طرح داستان در ذهن من شکل گرفته بود و فصل اول و دوم رمان را هم نوشته بودم. من طرح را فرستادم و پذیرفته شد و در مرحله بعدی فصل اول رمان را برایشان فرستادم و آن هم مورد پذیرش قرار گرفت و فرآیند نگارشش شروع شد. استاد من در مدرسه رمان، آقای محمدحسن شهسواری بود که هم در کلاسهایی که برگزار میکردند و هم در راهنماییهایشان که در حین نگارش رمان برایم مفید بود.
به این ترتیب کتاب کمکم نوشته شد. من خیلی پیشتر کتاب را تحویل داده بودم اما فرآیند انتشار کتاب تا سال گذشته طول کشید و کتاب منتشر شد.
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
