چرا طبقه و تحلیل طبقاتی؟
برگرفته از تریبون زمانه *
مطالب این بخش برگرفته از «تریبون زمانه» هستند. تریبون زمانه، آنچنان که در پیشانی آن آمده است، تریبونی است در اختیار شهروندان. همگان میتوانند با رعایت اصول دموکراتیک درج شده در آییننامه تریبون آثار خود را در آن انتشار دهند. زمانه مسئولیتی در قبال محتوای این مطلب ندارد.
یکی از ویژگیهای جنبش «زن زندگی آزادی» (از این پس جززآ) شکلگیری گروهها و کلکتیوهای مختلف، صدور بیانیههای متفاوت در مورد آیندهی ایران و اعلام راهکارهای مختلف برای گذار از وضعیت اسفبار کنونی بود. مسلماً «منشور بیست تشکل» و «منشور مهسا» بیشترین توجه را به خود جلب کردند. «منشور بیست تشکل» با وجود برخی کاستیها، بر نکات بسیار مهمی انگشت گذاشت. با این حال، کمکم مباحث چنان پیش رفت که گویی نوعی تقابل میان مطالبات دموکراتیک و طبقاتی وجود دارد و در نظر گرفتن یکی به منزلهی نادیده گرفتن دیگری تلقی شد.
"با این حال، کمکم مباحث چنان پیش رفت که گویی نوعی تقابل میان مطالبات دموکراتیک و طبقاتی وجود دارد و در نظر گرفتن یکی به منزلهی نادیده گرفتن دیگری تلقی شد"پس از چندی، با انتشار بیانیهی «جمعی از کارگران عسلویه و جنوب کشور» که با سیاست هویت مرزبندی کرده بود، این مباحث شکل آشکارتری را به خود گرفت. در بیانیهی مزبور از جمله عنوان شد که ایران «گرفتار جریان غوغاسالاری گشته که به جای مبارزه با نظام طبقاتی سرمایهداری و مظاهر آن، با برافراشتن پرچم ناسیونالیسم و هویتطلبی در هر رنگش» تلاش دارد «با به انحراف کشیدن مبارزات زنان… و تقویت ارتجاع و سمتوسو دادن و محدود کردن این مبارزه، به مطالباتی سطحی و رفرمیستی دامن» بزند. (جمعی از کارگران، ۱۴۰۲) در مقابل، برخی مدعی شدند که شکلگیری جززآ موجب شد تا ستمهای جنسیتی و ملی برجسته شوند که خود موجب واکنش متقابل ناسیونالیستهای «چپ محور مقاومت تا سلطنتطلب» در مقابل خواستههای جززآ شد. در چنین فضایی «طرح بیانیهای از سوی بخشی از کارگران که بهطور ضمنی در مقابل ستمهای جنسیتی و ملی موضع میگیرد» (ترکمه، ۱۴۰۲) قابل فهم است. آیا چنین است؟
واقعیت این است که طی چند دههی گذشته، درک نادرستی در میان چپ، در معنای وسیع کلمه، بهویژه در میان روشنفکران چپ شکل گرفت که در نتیجهی آن بخش بزرگی از مبارزات آزادیخواهانهی چپگرایان در گذشته یا به فراموشی سپرده و یا تصویر نادرستی از آن ارائه شد.
پیامد این «نقدهای» نادقیق و گاه حیرتآوری که از روی خیرخواهی صورت گرفته و میگیرد، به آنجا رسیده که برخی از بنیادیترین مفاهیم چپ کاملاً زیر علامت سؤال قرار گرفته است. یکی از این مفاهیم «مبارزهی طبقاتی» است که در اینجا با نگاهی به آرای برخی منتقدان تأملی کوتاه بر آن بهاتکای آموزههای قدیم و جدید مارکسیستی خواهد شد.
یک
پرولتاریا در مقابل طبقهی متوسط
مراد ثقفی در کتاب «نه طبقه – نه متوسط»، ضمن ارائهی تحلیلی تاریخی از شکلگیری مفهوم طبقه در جامعهشناسی، تلاش دارد تا به دفاع از عاملیت طبقهی متوسط بپردازد. گویا اگر در گذشته یکی از مظاهر چپ بودن دفاع از کارگران و زحمتکشان بود و روشنفکران چپ تلاش داشتند تا صدای آنها به مثابه «بینام و نشانهای» تاریخ باشند امروز از نظر پارهای از این روشنفکران، طبقهی انقلابی عصر حاضر طبقهی متوسط است. با کاهش مقبولیت ایدهی سوسیالیسم، و «تثبیت» این «واقعیت» که سوسیالیسم و «دیکتاتوری پرولتاریا» چیز دیگری جز «دیکتاتوری یک حزب» نمیتواند باشد و جدا کردن سوسیالیسم از دموکراسی، سوژهی سوسیالیسم نیز جای خود را به سوژهی دیگری داد و «قهرمان دموکراسی» جایگزین «قهرمان سوسیالیسم» شد و در این دگردیسی طبقهی متوسط مظهر دموکراسی گشت. مسلماً هیچکس نمیتواند مبارزهی بخشی از طبقهی متوسط و روشنفکران آن را در مبارزه برای دموکراسی نادیده بگیرد، چنانکه نمیتوان بر مبارزهی بورژوازی در این راه چشم پوشاند؛ اما از نظر ثقفی باید فراتر رفت.
"پس از چندی، با انتشار بیانیهی «جمعی از کارگران عسلویه و جنوب کشور» که با سیاست هویت مرزبندی کرده بود، این مباحث شکل آشکارتری را به خود گرفت"به گمان وی، طبقهی متوسط از «مظلوم»ترین طبقات تاریخ است که نه فقط مارکس و انگلس و دیگر رهبران مارکسیستها به آن بیتوجه بودند بلکه حتی پیر بوردیو که نظرات وی در مورد طبقه در بین دانشگاهیان و متخصصان جامعهشناسی حرف اول را میزند نیز به این طبقه نظر مساعدی نداشته است. ازاینرو ثقفی کتابی در مورد این «بینامونشانهای تاریخ» در دفاع از آنان نوشته است.
در مرکز انتقادات وی نه لیبرالیسم بلکه مارکسیسم قرار دارد زیرا به خاطر «فردمحوری» لیبرالیسم بحث زیادی نمیتوان در مورد طبقه، تحلیل طبقاتی و مبارزهی طبقاتی با لیبرالها داشت. در میان سوسیالیستهای جامعهمحور نیز بایستی نوک تیز حمله را متوجه مارکس کرد. چرا؟ زیرا او و انگلس با تخیلی خواندن سوسیالیستهای قبل از خود، زیر پای رقبای خویش را به طرز ناجوانمردانهای خالی کردند و آنها را از میدان مبارزه بیرون انداختند. ازاینرو او وظیفهی خود میداند رازهای ناگفتهی «تولد یک افسانه» یعنی «تاریخ و مبارزات طبقاتی» را با بررسی «سوسیالیسم “غیرپرولتاریایی”» و «نه تخیلی» آغاز کند.
آنچه ثقفی فراموش میکند آن است که، مارکسیسم همیشه خود را وامدار سوسیالیستهای قبل از خویش، به خاطر ایدههای عدالتخواهانه و مبارزات آنها برای برابری و آزادی همگانی، دانسته است. اما آیا نظرات این سوسیالیستهای پیش از مارکس تخیلی نبود؟
ثقفی کاملاً درست میگوید که اکثر سوسیالیستهای قبل از مارکس علاقهای به مبارزات جاری کارگران نداشتند. از بحث دربارهی تکوین و توسعهیافتگی طبقهی کارگر در آن دوران بگذریم، اما آنچه ثقفی نادیده میگیرد این است که آنها واقعاً طرحهای غیرعملی داشتند. مثلاً شارل فوریه معتقد بود که باید ایدهی سوسیالیسم را برای ثروتمندان بهدقت توضیح داد. ازاینرو، او منتظر بود که روزی فرد نیکوکار ثروتمندی درِ خانهاش را بزند و اعلام کند که حاضر است در طرحهای آیندهی سوسیالیستی وی مشارکت کند.
"در چنین فضایی «طرح بیانیهای از سوی بخشی از کارگران که بهطور ضمنی در مقابل ستمهای جنسیتی و ملی موضع میگیرد» (ترکمه، ۱۴۰۲) قابل فهم است"او حتی تا آنجا پیش رفت که برنامهی سوسیالیستی خود را برای «نجات بشر از هرجومرج اجتماعی» به ناپلئون داد (حیدر و مهندسی، ۲۰۱۵) این طرز تفکر همانقدر آن زمان تخیلی بود که امروز. کافیست به کاریکاتور ناپلئون امروز، امانوئل مکرون و انتخابات اخیر فرانسه نگاه کرد. او حتی حاضر نیست نتیجهی یک انتخابات پارلمانی را بپذیرد. جبههی چپ حتی اگر بر فرض محال بتواند یک دولت نیمهشکننده تشکیل دهد و در بهترین حالت برنامهی خود را به اجرا گذارد، به لحاظ عملی تنها موجب تغییرات مثبت کوچکی در فرانسه خواهد شد. با این حال، مکرون کسی که فارغالتحصیل دانشگاه نانتر پاریس است حتی از یک محاسبهی ریاضی ساده، یعنی این که تعداد کرسیهای جبههی چپ از نظر عددی بیشتر از دو گروه دیگر است، طفره میرود.
اگر به کارزار انتخاباتی اخیر ایالات متحده نگاه کنیم باز هم به همین موضوع برمیخوریم. در پرتو مخالفت با کاندیداتوری جو بایدن (قبل از کنارهگیری وی از کاندیداتوری برای ریاست جمهوری) امروز رهبران حزب دموکرات «رازهایی» را افشا میکنند که برای بسیاری راز نهفتهای نبود. آدام اسمیت نمایندهی دموکراتها از ایالت واشینگتن در مصاحبهی اخیر خود در مورد چگونگی حذف برنی ساندرز توسط رهبران حزب دموکرات چنین میگوید: «درست یا غلط، جو بایدن در سال ۲۰۲۰ برای آن انتخاب نشد که تنها کسی بود که میتوانست ترامپ را شکست دهد. او به این دلیل انتخاب شد که میتوانست برنی سندرز را شکست دهد… خب این نتیجهای بود که آن زمان گرفته شد» (مارچتیک، ۲۰۲۴ [تأکید از من]) به عبارتی، جناح راست حزب دموکرات برای جلوگیری از به قدرت رسیدن برنی سندرز، حاضر بود با شیطان هم معامله کند. آیا با توجه به همهی واقعیات نزدیک به دو قرن گذشته اعلام آن که نظرات کسانی چون شارل فوریه تخیلی بود، برخطاست؟ آیا این دلیلی بر حضور مبارزهی طبقاتی در تاریخ و حتی پس از «پایان تاریخ» فوکویامایی نیست؟
ثقفی در مبارزهی خود برای «احقاق حق» طبقهی متوسط -که بیشترین توجه مطبوعات، هنر، سیاست… متوجه آن است- با مشکل دیگری نیز مواجه است: پیر بوردیو.
"پیامد این «نقدهای» نادقیق و گاه حیرتآوری که از روی خیرخواهی صورت گرفته و میگیرد، به آنجا رسیده که برخی از بنیادیترین مفاهیم چپ کاملاً زیر علامت سؤال قرار گرفته است"اگرچه امروز نظرات مارکس در میان دانشگاههیان و جامعهشناسان تقریباً ارج و قرب سابق را ندارد، اما نظرات پیر بوردیو بهوفور در میان آنها رایج است. بوردیو نیز طبقهی متوسط را «خردهبورژوا» میخواند و از صفت «خُرد» برای بسیاری از ویژگیهای این گروه اجتماعی استفاده میکند. چرا؟ آیا به این دلیل نبود که او نظر مارکس را در مورد این گروه اجتماعی قبول داشت؟
ثقفی عنوان میکند که مارکس نظریهی طبقه را از دیگران وام گرفته است. البته این چیزی است که مارکس بهروشنی و وضوح در نامهی خود به ژزف پردرمایر در سال ۱۸۵۲ اعلام میکند (نکتهای که ثقفی نیز به آن اشاره دارد). اما مشکل ثقفی با مارکس نه « مفهوم طبقه» «بلکه نقشی [است] که طبقهی کارگر قرار است در آینده ایفا کند».
«اینجاست که به نظر من، مفهوم طبقه به عنصری تبدیل میشود که بیش از آنکه پنجرههایی… با این مفهوم برای فهم واقعیت اجتماعی باز کند، پنجرههایی را میبندد… دیگر مهم نیست که این سایرین چه میخواهند و چه میکنند مثلاً آنکه چه نقشی در پیشبرد دموکراسی عمومی و دموکراسی پارلمانی و تعمیم آن به حوزههای دیگر بشری یعنی آموزش و پرورش، تولید صنعتی، مدیریت شهری و…ایفا کردهاند.» (آزموده و ثقفی، ۱۳۹۸). بنابراین مشکل اصلی او سوژهی انقلابی مارکس یعنی پرولتاریا، برای گذار به سوسیالیسم است. در نظر او فلسفهی تاریخ مارکس میگوید که «کارگران رهاییبخش جهان هستند اما واقعیت نشان میدهد که لومپنهایی بیش نیستند!» (همانجا) این قلم قبلاً در مورد سوژهی انقلابی در مارکسیسم نوشته است و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست. اما در مورد نادیده گرفتن دیگر طبقات باید گفت که وظیفهی تحلیل طبقاتی درست نشان دادن نقش همهی طبقات و گروههای اجتماعی در برخورد با یک معضل اجتماعی در طی یک فرآیند تاریخی به دور از گفتارها، غوغاهای آنها و پیشبینی پتانسیل و نقشی است که آنها در تحولات آینده میتوانند بازی کنند. هدف ثقفی «نور تاباندن به نقش طبقات و گروههای میانی جامعه» بهمثابه «پیشبرندهی اصلی تحولات اجتماعی و سیاسی است» (آزموده، تقفی، ۱۳۹۸)[1] بنابراین او فراموش میکند که کمی قبلتر گفته بود مارکس با اعلام سوژهی آزادیبخشی به نام پرولتاریا، پنجرههای دیگر را «بست»، ولی خود با انتخاب طبقهی متوسط هیچ پنجرهای را نمیبندد.
بااینهمه، مارکس هیچ پنجرهای را نبست و بهخوبی میدانست که برای رسیدن به اهداف جنبش کارگری باید با دیگر گروهها از جمله «طبقات متوسط» ائتلاف کرد.
"چرا؟ زیرا او و انگلس با تخیلی خواندن سوسیالیستهای قبل از خود، زیر پای رقبای خویش را به طرز ناجوانمردانهای خالی کردند و آنها را از میدان مبارزه بیرون انداختند"باید به خاطر آورد که مارکس و انگلس مانیفست کمونیستی را برای «اتحادیهی عدالت» (که به «اتحادیهی کمونیستها» تغییر نام دادند) و عمدتاً متشکل از صنعتگران مهاجر آلمانی در انگلستان بود، و نه کارگران کارخانههای بزرگ، نوشتند. نیروی اصلی شورشهای مردمی در انقلابهای ۱۸۴۸ از میان کارگران صنعتی نبود بلکه با مشارکت فعال پیشهوران پیشاصنعتی صورت گرفته بود، که نه فقط در کار خود ماهر بودند بلکه سواد خواندن و نوشتن داشته و از نظر جغرافیایی نیز دارای تحرک فراوانی بودند. در این زمان در حدود سیهزار پیشهور آلمانی در پاریس زندگی میکرد. (اندرسون، ۱۲۵:؟ ). آنها به آرمانهای انترناسیونالیستی باور داشتند.
کافیست به خاطر آورد که گاریبالدی مظهر ناسیونالیسم ایتالیا که آن کشور را متحد کرد «بهعنوان سرباز برای اهداف مترقی در آمریکای لاتین، در برزیل و اروگوئه جنگید». ابراهام لینکلن در دههی ۱۸۶۰ از گاریبالدی دعوت کرد که فرماندهی بخشی از ارتش شمال آمریکا را در جنگ داخلی آمریکا بپذیرد- که وی این دعوت را به خاطر مواضع نه چندان محکم لینکن در مبارزه با بردهداری در آن زمان، رد کرد. با این حال گاریبالدی مقام ژنرالی ارتش فرانسه را برای جنگ با ارتشهای آلمانی پذیرفت. (همانجا، ۱۲۶)
از نظر برخی شعار «کارگران جهان متحد شوید» در مانیفست کمونیستی، در واقع تأکید بر این دارد که کارگران متحد نیستند و باید متحد شوند. این بخشی از واقعیت است.
"ازاینرو او وظیفهی خود میداند رازهای ناگفتهی «تولد یک افسانه» یعنی «تاریخ و مبارزات طبقاتی» را با بررسی «سوسیالیسم “غیرپرولتاریایی”» و «نه تخیلی» آغاز کند"اما در آن زمان در دورانی که اندیشههای جهانگرایی روشنگری (با محدودیتهای خودش) در میان روشنفکران غلبه داشت، دسترسی به چنین اتحادی با وجود جنگها، شورشها و انقلابهای متعدد دور از تصور نبود. برای کسانی چون گاریبالدی تلفیق انگیزههای ملی و بینالمللی چندان عجیب به نظر نمیرسید. درست از همین رو مبارزهی طبقاتی برای مارکس و انگلس لزوماً منحصر به مبارزات کارگری نبود. جنبش کارگری وظیفهی خود را مشارکت در هر مبارزهی مترقی – با تأکید بر مترقی و نه هر مبارزهای- میکرد. در نتیجه، این گفتهی ثقفی که همکاری مارکسیستها با خردهبورژوازی «مشکل بزرگی» برای تئوریهای مارکس (ثقفی، ۱۳۹۷:۲۲) بود، صحت ندارد.
آن همکاری، به هیچوجه با مبارزهی طبقاتی نیز تقابلی نداشت. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیستی از جمله برای صنعتگران مهاجر آلمانی نوشتند که «تاریخ همهی جوامع تاکنون، تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است.»
Ad placeholder
نقش ادبیات و هنر
ثقفی مدعی است که بعد از ۱۹۶۰ جامعهشناسان به این نتیجه رسیدند که «برای فهم جامعه و مناسبات اجتماعی [باید به]…سفرنامهها، رمانها، خاطرات، زندگینامهها، روایتها…» توجه کنند (آزموده و ثقفی، ۱۳۹۸). گفتهی بسیار نیکویی است. اما خود او، صفحات فراوانی از کتاب خویش را برای ترسیم شکلگیری «تولد افسانه» مبارزهی طبقاتی تخصیص میدهد بدون آن که نگاهی به ادبیات آن دوره بیندازد. وی فقط در یکی از پانویسها از بالزاک و هوگو یادی میکند.
"آنچه ثقفی فراموش میکند آن است که، مارکسیسم همیشه خود را وامدار سوسیالیستهای قبل از خویش، به خاطر ایدههای عدالتخواهانه و مبارزات آنها برای برابری و آزادی همگانی، دانسته است"باید به خاطر آورد که مارکس به خاطر آشنایی به چند زبان مختلف برخی از آثار معروف را به زبان اصلی میخواند، آثار بالزاک، هومر، سروانتس، شکسپیر، دانته،… را با دقت فراوان مطالعه میکرد و این سنت بسیار پسندیدهای در میان روشنفکران مارکسیست بود و اتفاقاً این «کشف جدید» جامعهشناسان پس از ۱۹۶۰ – یعنی زمانی که بهتدریج سنت مارکسیستی به محاق رفت – دستکم برای بسیاری از روشنفکران مارکسیست، اختراع دوبارهی چرخ است. کافیست تنها به آثار مارکس مستقیماً – و نه از طریق دیگر نوشتهها – مراجعه کرد، تا بتوان اهمیت آثار ادبی برای مارکس (و برای دیگر رهبران قدیم جنبش کارگری) را درک کرد.
نکتهای که اغلب نادیده گرفته میشود آن است که، همیشه در طول تاریخ مبارزه و جنگ طبقاتی رابطهی متقابلی بین سیاست و ادبیات وجود داشته است. از منظر سیاست، ادبیات امکان انتقال افکار، استراتژیهای مبارزاتی و پیامهای ایدئولوژیک انقلابی را در بازهی زمانی و مکانی وسیعی ایجاد میکند؛ و از منظر ادبیات در طی دوران تشدید مبارزهی طبقاتی، کاتالیزورهای معینی برای دگرگونی در زیباشناسی فراهم میشود که به شکلگیری حالتها، فرمها و ژانرهای ادبی کمک میکند. (استیون، ۲۰۲۳)
باید یادآوری کرد که کمی بعد از انتشار مانیفست کمونیستی، شارلوت برونته رمان خود بهنام «شرلی» را در سال ۱۸۴۹ منتشر کرد. امروز بسیاری بهدرستی از «شرلی» بهعنوان «فمینیستیترین کتاب شارلوت برونته» یاد میکنند.
در این کتاب شخصیتهای زن قوی و مستقلی وجود دارند، فقیر و غنی. در اینجا قصدم ورود به این داستان و کاراکترهای اصلی آن نیست. اما کتاب در پسزمینهی جنگهای ناپلئون در اوایل قرن ۱۹، و جنگ ایالات متحده با انگلیس در ۱۸۱۲ که به یک بحران اقتصادی ختم شد و جامعه را فرا گرفت نوشته شده است. در این رمان، شورشهای لادایتها[2] در منطقهی یورکشایر انگلستان حضور قوی دارد. در نتیجهی پیشرفت تکنولوژی، بحران اقتصادی و عدم وجود اتحادیههای کارگری عدهی زیادی نان خود را از دست دادند.
"اما آیا نظرات این سوسیالیستهای پیش از مارکس تخیلی نبود؟ثقفی کاملاً درست میگوید که اکثر سوسیالیستهای قبل از مارکس علاقهای به مبارزات جاری کارگران نداشتند"رمان فرایند بیکار شدن، تعویض کارگران ماهر با کارگران صنعتی را از منظر یک سرمایهدار نشان میدهد. برونته در لابهلای داستان میگوید که کارگران فقیر به این نتیجه رسیده بودند که ماشینآلات موجبات بدبختی آنها را فراهم میکرد. آنان از صاحبان کارخانهها، از ساختمانها و ماشینها متنفر بودند. جنگ کارگران با ماشینها همدلی اهالی منطقه با کارگران را با خود داشت. آنان هویت لادایتها را مخفی میکردند و نبرد کارگران در زیر پوست شب میتوانست ادامه یابد.
جنگ طبقاتی بر اساس ایدههای نادرست بر علیه تکنولوژی در جریان بود، اما این مبارزه بر علیه سرمایهداری در شکلی خام و ناپخته بود. مبارزهی لادایتها جامعه را تکان داد به طوری که لرد بایرون شعر «ترانهای برای لادایتها» را سرود که در آن همه را به مبارزه برای آزادی فراخواند و «مرگ همهی شاهان به جز شاه لاد! » را آرزو کرد. (استیون، ۲۰۲۳:۵۶). به گفتهی اریک هابسبام در آن زمان کارخانه و ارتش کارگران وجود نداشت بلکه کارگران معمولاً در خانه، با ابزارهای شخصی و قراردادهای فردی کار میکردند. با این حال اقدام دستهجمعی کارگران حتی با وجود خطاهای آنان موجب ایجاد یک همبستگی مبارزاتی و برپا کردن استراتژی و تاکتیک مبارزه شد.
"از بحث دربارهی تکوین و توسعهیافتگی طبقهی کارگر در آن دوران بگذریم، اما آنچه ثقفی نادیده میگیرد این است که آنها واقعاً طرحهای غیرعملی داشتند"(همانجا، ۵۴)
در ایران معاصر، در طول یک و نیم قرن گذشته از زمان مشروطیت به بعد ادبیات کارگری رشد کرد. این فقط لاهوتی، فرخی یزدی، یا نسیم شمال (گیلانی) نبودند که آثاری در این زمینه خلق کردند بلکه شاعری چون پروین اعتصامی نیز در شرایط اختناق رضاشاهی با زبان استعاره به همدردی با زحمتکشان پرداخت و شعری چون «ای رنجبر» را سرود. مسلماً اگر سرکوب و سانسور در یک قرن گذشته اجازه میداد، در ایران ادبیات کارگری بیشتر شکوفا میشد. از اوایل دههی بیست آثار امیل زولا، جک لندن، جان اشتاینبک، ماکسیم گورکی، میخائیل شولوخوف، نیکلای چرنیشفسکی… ترجمه میشدند. نویسندگانی چون آل احمد، بزرگ علوی، علی اشرف درویشیان، محمود دولتآبادی، احمد محمود، غلامحسین ساعدی، صمد بهرنگی، نسیم خاکسار، احمد شاملو، غزاله علیزاده، قدسی قاضینور، ناصر زراعتی، منصور یاقوتی، ناصر موذن، حسن حسام….
به زندگی کارگران توجه کردند. برخی از آثار یادشده مضامین قیام و انقلاب شورش داشتند، برخی فقط به روایتی از فقر و فشار طبقات حاکم بر کارگران شهر و روستا بسنده کردند.
در طی دههها مبارزه طبقاتی، دفاع از حقوق کارگران و یا حداقل همدلی با آنان در اشکال متفاوت بخش مهمی از ادبیات را تشکیل میداد تا این که پس از شکست جنبش ۶۸ در سطح جهانی، روایتها بهتدریج شکل دیگری را به خود گرفتند. «گفتمان خشونتپرهیزی» به هر قیمتی متداول شد و تصویر معوجی از مبارزات گذشته به کمک «جامعهشناسان»، «مورخان» و دیگر «پژوهشگران»، و با کمک برخی از انقلابیون گذشته ارائه شد. بازتاب چنین افکاری در ایران، در کنار تجربهی نبردهای خشونتبار پس از انقلاب ۵۷، طعم تلخ شکست و عوامل مشابه دیگر بیثمر نبود. این افکار هواداران پروپاقرصی پیدا کرد.
"مثلاً شارل فوریه معتقد بود که باید ایدهی سوسیالیسم را برای ثروتمندان بهدقت توضیح داد"در این میان میتوان برای نمونه از انتقاد منصور یاقوتی- یکی از معلمان نویسندهای که به ادبیات ایران به ویژه ادبیات کودکان خدمات فراوانی نمود- به صمد بهرنگی یاد کرد. او مدعی گشت که «ماهی سیاه کوچولو» «روحیه تکروی را در وجود کودکان تقویت میکند» و برخی از اندیشههای صمد «غیرانسانی» است و «چندان برای کودکان مناسب نیست» (یاقوتی، ۱۳۹۶)
در همین زمان بود که بهتدریج داستانها و فیلمهای دیستوپیایی، فانتزی، وحشت،… رواج پیدا کردند.[3] فیلمهایی چون «مکس دیوانه» طرفداران شیدای خود را یافت. اما بهتدریج دوران جدیدی آغاز شد و آثاری از سوزان کالینز با سهگانه «بازیهای گرسنگی» و «تصنیف پرندگان آوازخوان و مارها» خوانندگان و بینندگان فراوانی یافتند. اگرچه برخی از چپگرایان سهگانه «بازیهای گرسنگی» را به خاطر تصویر نادرستی که از انقلاب و اهداف آن ترسیم میکند، با آغوش باز نمیپذیرند اما تقریباً همه توافق دارند که کالینز به خوبی رابطهی طبقه، سرمایهداری، و «فاشیسم» را در آثار خود ترسیم میکند. در فیلمهای «بازیهای گرسنگی» و «تصنیف…» چپگرای معروفی چون دانالد ساترلند (که متأسفانه اخیراً جان سپرد) نقش رئیسجمهور کشور «پانم» رابازی میکرد.
ساترلند واقعاً امیدوار بود که کتاب و فیلمهای «بازیهای گرسنگی» بتواند به جنبشهای سیاسی جوانان بر علیه نظامهای جبار کنونی کمک کنند. (جونز، ۲۰۲۴). البته در کنار این نوع از ادبیات، سبک معمول داستاننویسی نیز فارغ از توجه به طبقه و نبرد طبقاتی نبوده است. کافیست فقط برای نمونه به «رمانهای ناپلی» النا فرانته مراجعه کرد.
Ad placeholder
شکاف طبقاتی
آنچه که مارکس و انگلس در مانیفست کمونیستی پیشبینی کرده بودند این بود که اگر در جوامع پیشاسرمایهداری مثلاً در فئودالیسم «درجهبندی گوناگونی از موقعیتهای اجتماعی» مانند «اربابان فئودال، تیولداران، استادکاران، شاگردان و رعایا» وجود داشتند، در سرمایهداری «تضادهای طبقاتی» ساده شده و «جامعه بیش از پیش به دو اردوی بزرگ دشمن، به دو طبقهی بزرگ مستقیماً رودررو تقسیم میشود». این پیشبینی از نظر بسیاری از چپگرایان (راستگرایان به جای خود) از جمله ثقفی رد میشود[4] بسیاری معتقدند که طبقهی کارگر از نظر عددی «کاهش یافته» و طبقهی متوسط افزایش یافته است.
"ازاینرو، او منتظر بود که روزی فرد نیکوکار ثروتمندی درِ خانهاش را بزند و اعلام کند که حاضر است در طرحهای آیندهی سوسیالیستی وی مشارکت کند"مسلماً برخی از پیشبینیهای مارکس در آن زمان به وقوع نپیوست، از جمله وقوع یک انقلاب زودرس. ولی با گسترش مبارزه بر علیه سرمایهداری موفقیتهای مهمی در عرصههای مختلف کسب شد و این خود مایهی شادی است.
بدون ورود بر سر این که چه کسی کارگر و چه کسی طبقهی متوسط است میتوان به کنه نظر مارکس توجه کرد. از نظر او بسیاری از عناوین و درجهبندیهای گوناگون حذف شده اما در سرمایهداری اختلاف ثروت، شکاف طبقاتی و نابرابری بهشدت رشد خواهد کرد و در عمل دو جبهه در مقابل هم قرار خواهند گرفت. امروز این شکاف، عناوین مختلفی دارد، از جمله اکثریت ۹۹ درصدی در مقابل اقلیت ناچیز یک درصدی. اگر در قرن گذشته به خاطر مبارزات وسیع مردم این شکاف طبقاتی تعدیل شد، اما در نیمقرن گذشته به دلایل مختلف – از جمله این که باور به امکان گذار از سرمایهداری تضعیف شد و جنبش کارگری قدرت خود را از دست داد- این شکاف هر روز بیشتر گشت.
از نظر بالزاک، نویسندهی مورد علاقه مارکس در پشت هر ثروتی یک جنایت خوابیده است.
شکاف عظیم طبقاتی در پرجمعیتترین کشور دنیا، به شکل ماهرانهای در کتاب «ببر سفید» نوشته آراویند آدیگا به نمایش گذاشته میشود. در هند سیستم کاست با سرمایهداری درهمتنیده شده و شکل سابق خود را از دست داده است. بالرام قهرمان داستان در مورد سرنوشت سیستم کاست در این کشور چنین میگوید. «در قدیم هزار کاست و سرنوشت مختلف وجود داشت. این روزها فقط دو کاست وجود دارد: مردان با شکم بزرگ و مردان با شکم کوچک» (لاندا، فلوس، ۲۰۲۱) آیا این همان برداشتی نیست که مارکس و انگلس از آیندهی سرمایهداری داشتند؟ رامین بَحرانی کارگردان ایرانی-آمریکایی از فیلمنامهنویسان و کارگردانان موفق سینمای آمریکا، در فیلم «ببر سفید» وفاداری خود به اونوره دو بالزاک را نشان میدهد.
"او حتی تا آنجا پیش رفت که برنامهی سوسیالیستی خود را برای «نجات بشر از هرجومرج اجتماعی» به ناپلئون داد (حیدر و مهندسی، ۲۰۱۵) این طرز تفکر همانقدر آن زمان تخیلی بود که امروز"در کنار این اثر میتوان از فیلم بسیار معروف «انگل» ساخته بونگ جون-هو که به زیبایی بسیار ماهرانهای اختلاف طبقاتی را به نمایش گذاشت نیز نام برد.
اما در کنار هنر، واقعیات سخت آماری به ما چه میگویند؟ نمودار یک نشان میدهد که چگونه ثروت بخش کوچکی از مردم در عرض یک قرن، تا جنگ اول جهانی در اروپا و آمریکا رشد کرد. ازاینرو شکاف بین بخش پایینی و بالایی جامعه مطابق پیشبینی مارکس بهشدت رشد کرد. در قرن گذشته در نتیجهی مبارزهی مردم در شکل انواع مبارزات انقلابی و رفرمیستی در طی هفتاد سال از شکاف طبقاتی کاسته شد. اما در طی نیمقرن گذشته بار دیگر ورق به نفع طبقات بالایی چرخید. درست همان زمانی که سازمانها و تشکلهای کارگری متلاشی یا تضعیف شدند و «پایان تاریخ» فرارسید.
در همین دوره، شاهد رشد میلیادرهای دلاری در سطح جهان شدیم (نمودار دو) و طی کوتاهی تعداد آنها ده برابر گشت. نمودار سوم افزایش اختلاف ثروت بین اکثریت مردم و یک درصد فوقانی را نشان میدهد.
نمودار یک – روند تاریخی ثروت ۱۰ درصد و ۱ درصد بالایی جامعهنمودار دو – رشد بیسابقهی تعداد میلیاردرها در طی نیم قرن گذشته.نمودار ۳ – سهم گروههای مختلف از ثروت در طی نیم قرن گذشته.پرسش همچنان باقی است: آیا مارکس اشتباه کرد؟ چرا این تغییرات درست در زمانی که «قهرمان دموکراسی» پشت قهرمانان «لومپن» سوسیالیسم را به خاک مالید، به وقوع پیوستند؟ چنانکه میبینیم بخش اعظم طبقات متوسط خود قربانی پیشروی ثروتمندان دنیا بودند.
دو
جنبشهای اجتماعی جدید
بنا به گفتهی کاظم علمداری «جنبشهای اجتماعی نوین با فاصلهگیری از دو اصل تقلیلگرایانهی مارکسیسم کلاسیک شکل گرفته است: نخست، اقتصاد که همهی اشکال رفتار جمعی را در مناسبات تولید سرمایهداری میبیند؛ و دوم، تقلیلگرایی طبقاتی که همهی مبارزات اجتماعی را میان طبقات اجتماعی میبیند. با این دو اصل، تمام هویتها و خواستها و تضادهای اجتماعی، ثانوی یا برآمده از این دو پایه قلمداد میشوند.» در نگاه علمداری و بخش بزرگی از منتقدان مارکسیسم «جنبشهای اجتماعی جدید… قابل تقلیل دادن به جنبش کارگری نیستند و… جنبشهای اجتماعی نوین… جایگزین جنبش قدیم انقلابات پرولتری مارکسیسم کلاسیک شده است» (علمداری، ۲۰۱۵:۳۵۹)
گفتهی علمداری هیچ حرف تازهای نیست و در عرض چند دههی اخیر از طرف بخش بزرگی از جامعهشناسان، پژوهشگران اجتماعی و برخی از سیاستمداران مرتباً تکرار میشود. شاید شانتال موف معروفترین اندیشمند چپگرا باشد که مرتباً بر این نکته پافشاری کرده است که «اشکال سلطه» را «نمیتوان با اصطلاحات طبقاتی فرمولبندی کرد». چند دههی اخیر حکمرانی در ایران و قوانین ارتجاعی و تبعیضآمیز آن باعث شده که بسیاری از روشنفکران ایرانی بر مسئلهی تبعیض و اهمیت آن تأکید بسیار کنند.
"کافیست به کاریکاتور ناپلئون امروز، امانوئل مکرون و انتخابات اخیر فرانسه نگاه کرد"اما واقعیت ایران و تأثیر تئوریهای متفاوتی که ارجحیت اهمیت مسائل هویتی نسبت به طبقاتی را بیش از هر چیز دیگری میدانند، باعث شده که هرگونه اشاره به اهمیت تحلیل طبقاتی و طبقه منجر به خوردن انگهای متفاوتی شود. در آمریکا از نظر بسیاری بردهداری همچون گناه آدم و حوا تلقی شده و از آن بهعنوان «گناه نخستین» یاد میکنند؛ ازاینرو در نظر آنان، مبارزه با نژادپرستی مهمترین وظیفهی نیروهای مترقی محسوب میشود. نیره توحیدی نیز دربارهی جززآ به همین سیاق اعلام کرد که مسئلهی زن در ایران همان نقشی را دارد که نژاد در آمریکا (به نقل از بهتویی، ۲۰۲۲).در این موضوع که نژاد یکی از مسائل مهم بسیج نیروهای اجتماعی در آمریکا است و ستم جنسیتی در ایران نیز میتواند نقش مهمی در بسیج نیروها ایفا کند نباید شک کرد. اما آیا با ارجاع به چنین عواملی باید اهمیت طبقه و مبارزهی طبقاتی را زیر سؤال برد؟ این که تحت شرایط معینی از نظر سیاسی و به لحاظ عملی، استراتژی و تاکتیک خود را متوجه موضوع خاصی کرد، یک موضوع است اما ندیدن رابطهی مبارزات نژادی و جنسیتی با مسائل طبقاتی مسئلهی دیگری است.
زمانی که بسیاری از روشنفکران مهمترین مسئلهی اجتماعی جامعهی ایران را حجاب اختیاری[5] و آزادیهایی اعلام میکنند که در بسیاری از کشورهای خاورمیانه این آزادیها پیشاپیش مرسوم بوده است، آنگاه نباید از گفتمان بازگشت سلطنت تعجب کرد. نباید از این که انگیزههای همان روشنفکران در مشارکت در انقلاب بهمن از جانب طرفداران سلطنت به زیر سؤال برده میشود نیز متعجب شد.
دلیل آن بسیار واضح است. اهدافی که بسیاری از این روشنفکران اعلام میکنند فراتر از آنچه که در مثلاً مصر امروز در دیکتاتوری مُرسی وجود دارد نمیرود. در این صورت رژیم پادشاهی که نسخهی بسیار موفقتری از مصر امروز بود چرا باید ساقط میشد؟ مسلماً در پیشبرد سیاست روزمره، نیروهای سیاسی باید بتوانند بین اهداف کوتاه، میان و درازمدت خود تفاوت قائل شوند، اما این به معنی فراموشی اهداف اصلی نیست.
Ad placeholder
نابرابری «بد»
بیایید، برای لحظهای بپذیریم که تبعیض و رفع تبعیض مهمترین خواستهی مردم و نیروهای مترقی است و موضوع طبقه، مبارزهی طبقاتی، شکاف طبقاتی و نابرابری (که در بخش قبلی به آن اشاره رفت) را در کنار تبعیض قرار دهیم.
هدف غایی برخی از نیروهای مترقی ایجاد برابری فرصتها و شایستهسالاری در جامعه است. ازاینرو برخی از اقتصاددانان در پی کاهش نابرابریهای «بد» هستند. اما نابرابریهای «بد» شامل چه چیزهایی میشوند؟ بنا به قانون «منصفانهی اشتغال و مسکن» در کالیفرنیا – محل سکونت بخش عمدهای از مهاجرین ایرانی- نابرابریهای «بد» ریشه در «نژاد، عقیده مذهبی، رنگ، خاستگاه ملی، اصل و نسب، ناتوانی جسمی، ناتوانی ذهنی، وضعیت پزشکی، وضعیت تأهل، جنس، سن یا گرایش جنسی» دارند.
"جبههی چپ حتی اگر بر فرض محال بتواند یک دولت نیمهشکننده تشکیل دهد و در بهترین حالت برنامهی خود را به اجرا گذارد، به لحاظ عملی تنها موجب تغییرات مثبت کوچکی در فرانسه خواهد شد"(لجر، ۲۰۲۳:۱۴۶) بنابراین در قانون مزبور از ۱۲ عامل که میتواند موجب تبعیض شود، نام برده شده است و در نتیجه اگر مثلاً به خاطر نژادِ خریدار از فروش خانه به وی امتناع شود، آنگاه میتوان فروشنده را به دادگاه برد. همین موضوع شامل استخدام افراد نیز میشود. این قانون نتیجهی سالها مبارزه است و ازاینرو بسیار ستودنی است. اما چیزی در مورد قیمت خانه و یا میزان دستمزد نمیگوید. فروشنده بنا بر قوانین جاری بازار میتواند هر قیمتی که میخواهد برای خانهی خود بطلبد.
کسی نمیتواند به خاطر قیمت «ناعادلانه» به دادگاه شکایت کند. در مورد استخدام افراد نیز کارفرما حقوق فرد را تعیین میکند. مسئله دستمزد و قیمت سرسامآور خانه در عمل در مقولهی «نابرابریهای خوب» گنجانده میشوند و کسی حق شکایت ندارد.
در آمریکا دستمزد حدود ۴۳ درصد کارگران آمریکایی به طور متوسط کمی بیش از ده دلار است. اکثریت قریب به اتفاق این افراد لاتینیتبار و یا سیاه هستند (همانجا، ۱۴۷) در واقع در اینجا مسئلهی اصلی افزایش دستمزد کارکنان است که توانایی خرید یک مسکن مناسب را ندارند و یا فرزندانشان از ادامهی تحصیلات بازمیمانند. قوانین ضدتبعیض بسیار خوب هستند و باید برای آنها مبارزه کرد و وظیفهی همه نیروهای چپ مشارکت فعال در این مبارزات است، اما آنها مشکلگشای همهی معضلات نیستند.
در سال ۲۰۱۱ نیویورکتایمز در مقالهای نوشت برخی از انبارهای کالای «آمازون» مجهز به دستگاههای تهویه مطبوع نیستند و مدیران آن شرکت با محاسبهی مخارج نصب تهویه مطبوع ترجیح دادند که در طول تابستان طی قراردادی با یک بیمارستان آمبولانسهای معینی برای انتقال کارمندان و کارگران گرمازده به بیمارستان و مداوا آماده کنند.
"با این حال، مکرون کسی که فارغالتحصیل دانشگاه نانتر پاریس است حتی از یک محاسبهی ریاضی ساده، یعنی این که تعداد کرسیهای جبههی چپ از نظر عددی بیشتر از دو گروه دیگر است، طفره میرود"در واقع آنها ترجیح دادند که بهجای بهبود شرایط کار کارگران و کارمندان، جان آنها را به خطر بیندازند.[6] در سال ۲۰۲۳، کمتر از ۳۰ درصد نیروی کار شرکت آمازون در آمریکا سفیدپوست بودند، ۳۱ درصد سیاهپوست، ۲۶ درصد لاتینیتبار، ۱۴ درصد آسیایی… بود. (آمازون، ۲۰۲۴) بنابراین رابطهی تنگاتنگی بین «جان سیاهان» و «طبقه» وجود دارد که بسیاری مایلند آن را نادیده بگیرند. با این حال آمازون با دادن دستمزدهای پایین به کارگرانش که عمدتاً سیاه و رنگینپوست هستند، و شرایط بد محیط کار بهراحتی جان کارگران خود را به خطر میاندازد، اما برای حفظ وجهه و «پاک کردن گناهان» خود، بخش کوچکی از سود هنگفت خویش را به سازمانهای مدنی از جمله «جان سیاهان در خطر است» میدهد. (آمازون، ۲۰۲۴) آمازون از یک طرف جان سیاهان را به خطر میاندازد و از طرف دیگر به سازمان «جان سیاهان مهم است» کمک مالی میکند.
گفته میشود ایرانیان علاقهی زیادی به دانشگاه رفتن و داشتن تحصیلات عالی دارند ازاینرو مسئلهی آموزش عالی و مخارج کمرشکن آن بهدرستی یکی از موضوعات مهم اجتماعی است. اما چرا علاقه به تحصیلات عالی زیاد است؟ مسلماً برخی از مشاغل نیاز به تحصیلات عالی دارند، بعضی از افراد حاضرند خود را به آب و آتش بزنند تا بتوانند رشتهی تحصیلی مورد علاقه خود را مطالعه کنند.
بسیاری فقط برای آنکه کاری بیابند و یا مانند کارگران ساده حاضر به پذیرش هر کاری نشوند به تحصیل روی میآورند. از آنجا که بیکار و یا کارگر ساده بودن «قعر جامعه» در نظر گرفته میشود، آنگاه پرداخت هزینههای تحصیلی گزاف، چندان غیرمنطقی نیست. اما چه کسانی توانایی پرداخت چنین هزینههای گزافی را دارند؟ اگر برخلاف وعدههای فراوان دانشگاهها و مدارس عالی، تحصیلات عالی در بازار کار (و یا پرستیژ) اهمیت خود را از دست بدهند، بسیاری حاضر به پذیرش چنین مخارجی نیستند. امروز علائمی دیده میشود که درست به خاطر کمبود شغلهای مناسب، متناسب با هزینههای دانشگاه، علاقه برای ادامهی تحصیل کاهش یافته است.[7] بنابراین ما از دو جهت با مسئلهی طبقه روبرو هستیم. اول فرزندان طبقهی کارگری که امکان تحصیلات عالی را ندارند.
"اگر به کارزار انتخاباتی اخیر ایالات متحده نگاه کنیم باز هم به همین موضوع برمیخوریم"دوم، فرزندان طبقهی متوسطی که نمیخواهند به قعر جامعهی طبقاتی سقوط کنند و یا فرزندان بخشی از طبقهی کارگر که امکان تحصیلات عالی را ابزاری در راه ارتقای طبقاتی میبینند.
در ایالات متحده نمایندهی روح سرمایهداری یعنی «گلدمن ساکس» اعلام کرده است که هدف خود را تکثرگرایی قرار داده است و ازاینرو تلاش خواهد کرد تا سهم مشارکت زنان، سیاهان و لاتینیتبارها در محل کار متناسب با سهم آنان در جمعیت آمریکا شود. در نتیجه، هدف آنها داشتن ۵۰ درصد کارمند زن، ۱۱ درصد سیاه و ۱۴ درصد لاتینیتبار است. به این خاطر «تعهد گلدمن ساکس به کثرتگرایی غیرمشروط و کامل است». (لجر، ۲۰۲۳:۱۴۴) پرسش اینجاست آیا گلدمن ساکس حاضر است ذرهای به هدف جنبش کارگری، یعنی سوسیالیسم، نیز نزدیک شود؟ مدیران گلدمن ساکس بهخوبی آگاه هستند که با پذیرش تکثرگرایی نه فقط امکان ادامهی کار آنان به شیوهی گذشته وجود دارد بلکه امکان تبلیغ مثبت برای شرکت، با پذیرش تکثرگرایی ایجاد میشود.
کارگران سفیدپوست آمریکایی
در مبارزات انتخاباتی اخیر محمد قالیباف از لزوم «رفع مسئلهی اتباع بیگانه غیرمجاز»، به عبارت دیگر مهاجرین افغانی در ایران یاد کرد. در کشورهای غربی مسئلهی مهاجرین سالهاست که به یک معضل بزرگ اجتماعی و سیاسی بدل شده است.
در ایالات متحده از آنجا که نژادپرستی در صدر مبارزات قرار داده شده است، در نظر برخی از چپگرایان، مقام یک سرمایهدار بزرگ ضدنژادپرستی، از مقام بسیاری از کارگران طرفدار ترامپ و یا آنهایی که مخالفت صریح خود را با نژادپرستی اعلام نمیکنند، بالاتر است.
این سرمایهداران به سازمانها و نهادهای ضدنژادپرستی کمک میکنند و از این جهت میتوانند وجههی خود و سازمانهای خویش را بالا ببرند. برخی واقعاً ضدنژادپرستی هستند و در این نباید شک داشت. از این جهت منطق کمکها، چه صادقانه، چه حسابگرانه و چه هر دو، کاملاً روشن است. اما چرا بسیاری از کارگران سیاه، نژاد و نه طبقه را مسئلهی اصلی فرض میکنند؟ کافیست فقط به فهرست ثروتمندان آن کشور نگاه کرد. بسیاری از سرمایهداران و ثروتمندان سفیدپوست هستند.
"در پرتو مخالفت با کاندیداتوری جو بایدن (قبل از کنارهگیری وی از کاندیداتوری برای ریاست جمهوری) امروز رهبران حزب دموکرات «رازهایی» را افشا میکنند که برای بسیاری راز نهفتهای نبود"دفاع بخشی از کارگران سفیدپوست از ترامپ نیز مسلماً گاه شکل نژادپرستانه به خود میگیرد. اما آنها متقاعد شدهاند که واقعاً به دلایل نژادی از سیاهپوستان عقب ماندهاند زیرا بسیاری از کمکهای رفاهی فقط به سیاهان تعلق میگیرد. این همان سازی است که در اروپا افرادی چون مارین لوپن مینوازند و توجه بخشی از کارگران را به خود جلب کرده است. در آمریکا ۴۵ درصد از افرادی که به ترامپ رأی دادند اعتقاد داشتند که به خاطر سفیدبودنشان مورد تبعیض قرار میگیرند. اما این چیزی در مورد تعلق طبقاتی آنها نمیگوید.
در انتخابات سال ۲۰۱۶ از جانب بسیاری از پژوهشگران و چپگرایان بارها «فاکتهایی» در مورد «حمایت بیشائبهی کارگران سفیدپوست» از ترامپ مطرح شد.[8] آنها را میتوان چنین جمعبندی کرد: اول، اکثر رأیدهندگان به ترامپ کارگران سفیدپوست بودند.
دوم، اکثر کارگران سفیدپوست به ترامپ رأی دادند، سوم، کارگران سفیدپوست بهخاطر زن بودن هیلاری کلینتون به سرعت به سمت ترامپ رفتند. چهارم، رأی کارگران در ایالتهای حساس موجب پیروزی ترامپ شد.
چهار سال بعد، نوام لوپو و نیکولاس کارنز، دو تن از پژوهشگران دانشگاه دوک به خاطر ان که این چهار «فاکت» بدون تحقیقات زیادی مورد قبول اکثریت همکارانشان قرار گرفته بود حیرتزده شدند و تصمیم گرفتند به تحقیق در این مورد بپردازند. نتایج تحقیقات آنها نشان داد که اول، اکثریت رأیدهندگان ترامپ کارگران سفیدپوست نبودند بلکه سیدرصد آرای ترامپ از کارگران سفیدپوست بود. (لوپو و گارنز، ۲۰۲۰)
دوم، چنانچه نمودار چهار نشان میدهد اکثریت کارگران سفیدپوست از زمان ریگان به بعد، به جمهوریخواهان رأی دادند.[9] اما در انتخابات ۱۹۹۲، کارگران شعار کلینتون «این اقتصاد است، احمق»، را پذیرفتند و فقط ۳۲ درصد کارگران سفیدپوست به جورج بوش رأی دادند. کلینتون به وعدههای خود عمل نکرد و رأی کارگران سفیدپوست مجدداً به سبد جمهوریخواهان ریخته شد.
"اگرچه امروز نظرات مارکس در میان دانشگاههیان و جامعهشناسان تقریباً ارج و قرب سابق را ندارد، اما نظرات پیر بوردیو بهوفور در میان آنها رایج است"پس از آن از سوی کارگران سفیدپوست رأی بیشتری به جمهوری خواهان داده شد. از این نظر رای به ترامپ ناگهانی نبود و در امتداد روند قبلی قرار داشت.
سوم، در سال ۲۰۰۸، اوباما سیاهپوست و در معرض اتهام به «مسلمان بودن» با وعدهی تغییر آمد و آرای کمتری از سوی کارگران سفیدپوست به جمهوریخواهان داده شد. اوباما در شرایط بحران اقتصادی و زمانی که اکثریت دو پارلمان را در دست داشت از شرکتهای بزرگ حمایت کرد و در انتخابات ۲۰۱۲ رأی بسیاری از کارگران را از دست داد. ازاینرو کارگران سفیدپوست نه به خاطر زن بودن کلینتون، بلکه قبل از هر چیز به خاطر آن که سیاست هیلاری کلینتون ادامهی راه اوباما بود، به ترامپ رأی دادند. (مسلماً کسانی وجود داشتند که به خاطر زن بودن کلینتون از او روی گردانند اما این در مقایسه با عوامل دیگر ناچیز و برخلاف نظر طرفداران کلینتون است که شکست وی را به رأی «کارگران سفیدپوست نژادپرست و ضد زن» منتسب میکنند.)
چهارم، هیچ مدرک قابل استنادی وجود ندارد که در ایالتهای حساس کارگران سفید پوست رأی بیشتری به ترامپ دادند.
به دلایل بالا باید این را نیز افزود که اکثریت کسانی که درآمد پایینی داشتند، بدون در نظر گرفتن نژاد و رنگ به هیلاری کلینتون رأی دادند.
مشکل طبقه
آیا قیاس توحیدی از «مسئلهی نژاد» در آمریکا و «مسئلهی زن» در ایران بیاساس است؟ مسلماً میتوان بین این دو شباهتهایی یافت. اما در چارچوب بحث این مقاله میتوان به یک شباهت اشاره کرد. در سال ۱۶۱۹ دو کشتی «شیر سفید» و «گنج» اولین بردگان افریقایی را به ویرجینیای آمریکا رسانیدند. در سال ۲۰۱۱ باراک اوباما، رئیسجمهور جمهور وقت آمریکا به مناسبت بزرگداشت ورود اولین بردگان آمریکا بنای یادبودی را در ویرجینیا افتتاح کرد. هشت سال بعد، نیویورک تایمز «پروژهی ۱۶۱۹» را کلید زد.
"بوردیو نیز طبقهی متوسط را «خردهبورژوا» میخواند و از صفت «خُرد» برای بسیاری از ویژگیهای این گروه اجتماعی استفاده میکند"هدف این پروژه آن بود که ورود بردگان در سال ۱۶۱۹ شروع واقعی تاریخ آمریکا اعلام کند و نه اعلامیهی استقلال ۱۷۷۶. در مقابل ترامپ رئیسجمهور وقت در آن زمان در پاسخ به این اقدام نیویورک تایمز «کمیسیون ۱۷۷۶» را ایجاد کرد تا به این وسیله سال ۱۷۷۶ را نقطهی آغاز تاریخ آمریکا تعیین کند. زمانی که جو بایدن به ریاستجمهوری آمریکا رسید بلافاصله «کمیسیون ۱۷۷۶» ترامپ را منحل کرد. (مالک، ۲۰۲۳)
هدف «پروژهی ۱۶۱۹» تأکید بر «نقش مرکزی که بردهداری و ضد سیاهپوست بودن در توسعهی جامعه و نهادهای» آمریکا بازی کرده است بود. پروژه این نتیجه را اعلام میکند که «بردگی و نژادپرستی» ریشهی «تقریباً همهی چیزهایی است که واقعاً آمریکا را استثنایی کرده است.» (هانا-جونز، ۲۰۲۲) «کمیسیون ۱۷۷۶» برعکس بر «روح آزادیطلبی آمریکا» از همان ابتدای تاریخ خود در سال ۱۷۷۶ تأکید دارد.
با وجود اختلافات فاحش این دو، هر دو از زاویههای کاملاً متفاوت به این نتیجه میرسند آمریکا «استثنا» است. در جاهای دیگر ممکن است که طبقات بر سر ستم و استثمار مبارزه کرده باشند اما در ایالاتمتحده این موضوعات در درجهی دوم قرار داشتند. مسلماً ظهور مدرنیته و اشکال مبارزه در آمریکا و اروپا تفاوتهای زیادی دارد و مبارزهی طبقاتی شکل عریانی را که در برخی از کشورهای اروپا به خود گرفت، در آمریکا به دلایل متفاوت از جمله بردهداری و دین تجربه نشد، اما این موضوع به معنی عدم اهمیت والای مبارزه طبقاتی نیست بلکه نشانی بر آن است که مبارزهی طبقاتی در مواقعی نه به طور آشکار بلکه پنهان جریان دارد. «پروژهی ۱۶۱۹» و «کمیسیون ۱۷۷۶» با وجود اختلافات فراوان، بر ردّ مبارزهی طبقاتی، تحلیل طبقاتی، و دفاع از مالکیت خصوصی توافق دارند. اما در حالی که آنها بر سر نژادپرستی و «برترپنداری نژاد سفید» مبارزه میکنند و در ظاهر نبرد آنها شکل مبارزه بر سر نژاد را به خود میگیرد اما در واقع این نبرد یک مبارزهی طبقاتی از سوی دو جناح متفاوت بورژوازی بزرگ است که در عین دفاع از سرمایهداری آمریکا دارای برنامههای سیاسی متفاوتی هستند.
"چرا؟ آیا به این دلیل نبود که او نظر مارکس را در مورد این گروه اجتماعی قبول داشت؟ثقفی عنوان میکند که مارکس نظریهی طبقه را از دیگران وام گرفته است"مبارزهی آنها بر سر نژادپرستی و بردهداری کاملاً واقعی است و جنگ داخلی آمریکا، با وجود چرخشهای سیاسی دو حزب جمهوریخواه و دموکرات از زمان تأسیس خود، و نیز مبارزهی امروز آنها این موضوع را بهوضوح نشان میدهد.[10]
اختلاف این دو جناح در مورد معانی و دورانهای تاریخی آمریکا در گذشتهی دور، همراه با توافق در مورد تاریخ اخیر آمریکا در مورد «نیو دیل» است. «کمیسیون ۱۷۷۶» که طرفدار «دولت کوچک» و «مبارزه با بوروکراسی» است «نیودیل» را به خاطر بازتوزیع ثروت سرزنش میکند. در مقابل برخی از همکاران «پروژهی ۱۶۱۹» پروژهی نیودیل» را «ابزار فرماندهی امتیاز سفیدپوستان» (هانا-جونز، ۲۰۲۲:۵۴۱) و «اجازه دادن به دولت برای تصرف مالکیت خصوصی و توزیع مجدد ثروت آن گونه که نخبگان حاکم صلاح میدانند» تلقی میکنند. (ماگوبانه، ۲۰۲۳)
اگر در آمریکا نزاع برخی از چپگرایان و راستگرایان بر سر منشاء آمریکاست در ایران نیز مبارزهای بر سر منشاء «مصائب ایرانیان» در جریان است. برخی ناسیونالیستهای سلطنتطلب و نیز بخشی از چپگرایان معمولاً هر چیز بدی را به ظهور اسلام در ایران نسبت میدهند.
ایران یک «استثنای» تاریخی از جهات بسیار متفاوت است. برای برخی «مسئلهی زن» سایهی سنگینی بر همهی مصائب دیگر ایران داشته و ریشه همهی نابسامانیها است. عدهای نیز «حجاب و پوشش اجباری» را «مهمترین پایه»ی جمهوری اسلامی تلقی میکنند. جالب آن که بسیاری از فعالین سیاسی و محققانی که در زمان اوج قدرت «پروژهی اصلاحات» در ایران به گونهای از پروژهی «فمینیسم اسلامی» حمایت میکردند و حجاب را یک موضوع بیاهمیت تلقی میکردند در سالهای اخیر ناگهان موضع عوض کرده و حجاب را «رکن اصلی» جمهوری اسلامی میدانند. همچون انقلاب آمریکا در ایالات متحده، انقلاب ایران نیز یکی از موارد اختلاف بین جناحهای مختلف است.
همچنان که کنعان مالک در نقد «پروژهی ۱۶۱۹» و «کمیسیون ۱۷۷۶» میگوید، مسئلهی پیچیدگیهای تاریخ را نمیتوان با ایجاد یک «روایت منشاء» مانند نیویورک تایمز و بسیاری از هواخواهان چپگرای طرفدار آن تئوری ساده کرد.
"البته این چیزی است که مارکس بهروشنی و وضوح در نامهی خود به ژزف پردرمایر در سال ۱۸۵۲ اعلام میکند (نکتهای که ثقفی نیز به آن اشاره دارد)"بردهداری از ایام باستان در جهان وجود داشت، با این حال، شکل و میزان بردهداری در گوشههای مختلف جهان باستان متفاوت بود. اما، نه
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
