کربلائیات؛ از صدقه‌ سکوت و سکّه تا قمار قمَر

کربلائیات؛ از صدقه‌ سکوت و سکّه تا قمار قمَر
کلمه
کلمه - ۲۱ مهر ۱۳۹۵

چکیده : آزاده که باشی تردید نمی‌کنی در “نه” به کسی که از تو جز آزادگی‌ات را نمی‌ستانَد… اگر تردید کنی و به سرابِ ثباتِ روزگار، دل ببندی آزادیِ تن‌ات را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی می‌کنند و «جُون» تردید نداشت! چه در جامه‌ی بندگی ابوذر و چه در قامت آزاده‌ای همراهِ حسین!...

کربلائیات، عنوان سلسله یادداشت‌های کوتاهی است که در آنها محمدجواد اکبرین پژوهشگر نواندیش مذهبی به روایت قیام امام‌حسین (ع) و واقعه عاشورا پرداخته است.

برگ اول: صدقه‌ی سکوت و سکّه

پیمان دشواری نبود! سالها پیش حسن‌بن‌علی، برادرِ بزرگتر، به سلطنت معاویه‌بن‌ابی‌سفیان رضایت داده بود مشروط بر آنکه اُمویان حکومت را موروثی نکنند و هر حاکمی پس از خود، کار انتخاب والی را به مردم بسپارد. اما صلح مشروطِ حَسنی بر «خاندان سلطنت» سخت گران می‌آید.

همان روزها که خبر “ولایتِ” فرزند معاویه، به مدینه و مکه رسید ناصحان می‌دانستند که «مثلِ حسین» با «مثلِ یزید» اگر سر جنگ ندارد سر بیعت نیز ندارد و نیز خوب می‌دانستند که یزید به کمتر از بیعت و اطاعت راضی نمی‌شود؛ برای او معترض و جنگجو یکی‌ست و هر دو فتنه‌گرند… ناچار بزرگان قوم، ابن‌عباس و ابن‌زُبیر، به نصیحت حسین‌بن‌علی می‌روند اما ناکام برمی‌گردند.

هنوز تا اذان مغرب، اندکی مانده و عبدالله‌بن‌عمر، فرزند خلیفه‌ی دوم مسلمانان به دیدار حسین‌بن‌علی می‌آید… لابد او هم، چنان بزرگان قوم، نصیحتی دارد؛ این بار اما حسین‌بن‌علی با او از تاریخ می‌گوید؛ قصه‌ی مردمی را که به خوشامدِ حاکم جور، سر “یحیی‌بن‌زکریا”ی پیامبر را پیشکش بردند و به پناهجویی از ظالم، هفتاد مظلوم را کشتند و بامداد، در بازارهای خود نشستند و به خرید و فروش پرداختند انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ خرّم و آرام که حاکم جائر، از آنان خشنود شده پناه‌شان می‌دهد…

حسین رو به عبدالله می‌کند و می‌گوید: خداوند آن جماعتِ پست را مدتی به حال خود وانهاد و عذاب‌شان نکرد اما سرانجام هنگامه‌ی انتقام الهی فرارسید…

همان ذیقعده‌ی سال ۵۹ هجری، اما در کوفه خبری دیگر است؛ هزاران “انسان خسته”، نامه‌ای را امضا می‌کنند که “سلیمان‌بن‌صُرَد خزاعی” نوشته و خوانده است:

«از سلیمان و کوفیان به حسین‌بن‌علی!
امّا بعد؛ حمد و سپاس آن خداوندی را سزاست که آن حاکم جبّار را از میان برداشت؛ ستمکاری که حکومت را به ظلم، تصرف کرد و اموال‌شان را غصب نمود بی آنکه مردم راضی باشند، خوبان معترض را به قتل رساند و ناپاکان و اشرار را باقی گذارد و مال خدا را سرمایه‌ی دولت ظالمان و سرکشان قرار داد… روحش دور باد از رحمت خدا… و اینک ما را امام و پیشوایی جز تو نیست ، بیا به سوی ما که سلام ما بر تو و رحمت و برکات الهی بر پدر بزرگوار تو باد!»
روزگار زیادی نباید می‌گذشت تا آشکار شود که امضا کنندگان آن نامه‌ی کوتاه و آن دعوتِ بلند، “خسته از ظلم” نبودند که “بیمار از ظلم” بودند! خود پرستان، نخست بندگان خدا را برده‌ی خود می‌خواهند و چنان به بندشان می‌کِشند که خسته و بی‌تاب، محتاج جرعه‌ی آبی شوند؛ آنگاه بر آنان رحمت می‌آورند؛ به مرگِ‌شان می‌کِشند تا تب را غنیمت شمارند و حاکم را ثنا گویند که چه مهربان است جان‌شان را نمی‌گیرد؛ همانند قربانیِ شکنجه‌ای که کم شدن زجر، او را عاشقِ شکنجه‌گرش می‌کند! جهان پلیدی است نه؟!
چند روز صدقه‌ی سکوت و سکه، کافی بود تا آشکار شود که مردمان نه خسته که بیمارند… پس نه عجب اگر مسلم‌بن‌عقیل، خبر آمدن حسین را به کوفه می‌‌رسانَد اما حکومت، به هلهله‌کنندگان و میزبانانِ پرشمار حسین، سکه‌ی سکوت، صدقه می‌دهد و آنان را به یک قطره آرامش، امان می‌دهد و از هزاران قطره خون می‌ترساند… هلهله‌ها کم‌کمَک، پچ پچ می‌شوند و غوغای قَدقامتِ‌الصلوهِ مسجدی که به قیام سفیر حسین قامت می‌بندد به سلام نمی‌رسد و شبِ کوفه، برای خوابیدنِ بیمارانی که به قطره‌ای دارو دلخوش‌اند همانقدر آرام می‌شود که برای سرگردان و بی‌پناهی به نام مسلم‌بن‌عقیل، ناآرام…
و چنین است که ذیحجه‌ی سال ۵۹ هجری به عید قربان نمی‌رسد که دعوت‌کنندگان حسین، سفیر او را به قربانی می‌برند…

برگ دوم: حنابندانِ هانی

اینجا مسجد کوفه است و این همان محراب که در رمضانِ سال ۴٠ هجری، حنابندانِ “علی‌بن‌ابی‌طالب” بود! همان مسجدی که امامش تا دریافت که “زیاد ابن‌ابیه” جانشینِ فرماندار بصره، خزانه‌ی بیت‌المال را به خوش‌آمدِ احوال خویش خرج می‌کند؛ نامه‌ای به او نوشت که: «به خداوند سوگند اگر از غنائم و بیت‌المالِ مسلمین، چیزی کم یا زیاد به خیانت برداشته باشی، چنان بر تو سخت بگیرم که…» و اینک، در حوالی محرم سال ۶٠ هجری “عبیدالله” فرزند همان “زیاد ابن‌ابیه”، فرماندار کوفه شده؛ بر منبر همان مسجد نشسته و در همان محراب نماز می‌گزارد…
ابن‌زیاد همه را، به ویژه اعیان و بزرگانِ قوم را، به شنیدن خطبه‌اش فراخوانده…
«أیّها الناس! من آمده‌ام تا شما را از مخالفت با سلطان، بیم دهم و مطیعان را به وعده‌ی احسانِ سلطان، امیدوار کنم…»
کمی آن سوتر از همین مسجد، خانه‌ی “هانیِ‌بن‌عُروه” بزرگی از اشراف و اعیان عرب است که جایش در میان حاضرانِ خطبه‌ی ابن‌زیاد خالی‌‌ست!
هانی کجاست که نه در دارُالإماره به محضر فرماندار جدید رسیده و نه در مسجد، مستمع خطبه‌ی امیر بوده؟
خبر دادند که هانی بیمار است و از این روی به خدمت امیر نرسیده؛ اما دیری نپایید که آشکار شد هانی، از قضا، از اندک کسانی است که در کوفه، بیمار نبوده و نیست!
خبر آوردند که او سفیر حسین را پناه داده و بر عهد خود در میزبانی او استوار است.
نزد ابن‌زیادش آوردند و کار به سخنان خشمگینِ دو طرف کشید…
تا سخن از گردن و شمشیر رفت “مسلم‌بن‌عمرو” از معتمدان حکومت و از دوستان هانی، وساطت کرد و از حاکم کوفه خواست «او را به من واگذار تا با او سخن بگویم» .
ابن‌زیاد رضایت داد و آن دو به خلوت رفتند تا هانی بشنود: «تو را به خدا سوگند، خود را به کشتن نده و بلا در عشیره‌ی خویش نینداز… سفیر حسین را به ابن‌زیاد بسپار که کسی بر تو عیبی نخواهد گرفت زیرا او را به سلطان سپرده‌ای!»
تو گویی باور همین بود که «الحقُّ لِمَن غَلب» و اصل با “سلطه” و غلبه است و هر که سلطنت‌اش بیش، ولایت‌اش بیشتر! و چنین است که اگر مسلم را به سلطان بسپارند عیبی نیست…
هانی اما گفت که «من چنان خوار و عار نیستم که پناهنده و میهمان خود و فرستاده‌ی فرزند رسول خدا را به دست چنین ظالمی بسپارم؛ تازه! اکنون بازوی من صحیح و سالم، و خویشاوندان من بسیارند اما به خدا که اگر بی‌یاور بمانم نیز فرستاده‌ی حسین را به دست او نخواهم داد…» سخن به درازا کشید و صدا میان‌شان بلند شد تا به ابن‌زیاد رسید؛ او تا دریافت که خلوت و وساطت نیز افاقه نمی‌کند چنان خشمگین شد که تیغ برکشید و صورتِ هانی را خراشید و دستور داد او را به جرم تمرّد، مجازات کنند.
آورده‌اند که چون هانی را به میدانی در همسایگی مسجد کوفه می‌بردند تا او را گردن بزنند، هم بازار کوفه باز و تجارت جاری بود و هم مسجد رونق داشت و مردمان به جماعت و فُرادا نماز می‌کردند…
حالا هانی با صورت حنایی‌اش به مسجدی می‌نگریست که سحرگاهی نه چندان دور، حنابندانِ مراد و امامش بود….
خبر اعدام مسلم و هانی به “ولیّ امر مسلمین” در کاخ شام رسید و یزید ضمن ستایش از استواری ابن‌زیاد نوشت که حاکم کوفه مجازست هر مخالفی را حتی به «گمان مخالفت» مجازات کند (والحبسُ علی الظنون و الأوهام!)
بعدها “فَرَزدَق” شاعر نامدار شیعه بر حنای صورت هانی و قیامِ قامتِ مسلم چنین سرود:
«فَإِنْ کُنْتَ لا تَدْرینَ مَا الْمَوْتُ فَانْظُری
إِلی هانی فِی السُّوقِ وَابْنِ عَقیلِ
اگر خواستی بدانی مرگ چیست؟ در میانه‌ی بازار کوفه به هانی و مسلم نگاه کن
إِلی بَطَلٍ قَدْ هَشَّمَ السَّیْفُ وَجْهَهُ
وَآخَرُ یُهْوی مِنْ طَمارٍ قَتیلِ
به پهلوانی که تیغ، صورت‌اش را خراشیده و به قامتی که از فراز بام به زیرش افکنده‌اند»
راستی! حنا، زینتِ سرخِ گیسوان و محاسنِ عرب بود و چه تفاوتی می‌کرد سال چهلم هجری باشد یا شصتُم آن! علی باشد یا هانی! صورت پسران ابی‌طالب باشد یا گیسوی دخترانِ بنی‌هاشم! کوفه باشد یا شام!

حنابندان، آدابی داشت که جنس و تاریخ و شهر نمی‌شناخت…

برگ سوم: دار و دلدار

از دهم ماه رمضان سال ۵۹ هجری که نامه‌ی هجده‌هزار تن از کوفیان به حسین رسید تا روزی که خبر شهادت مسلم و هانی را دریافت روزگار شگفتی بر او گذشته بود؛ هم صدای برادرش محمدبن‌حَنفیّه در گوش او مانده بود که می‌گفت: تو خیانت و سُست‌پیمانیِ کوفیان را در حق پدر و برادرت می‌شناسی…
هم صدای «زُهیربن‌قین» را که: جان، امانتی‌ست که به وفای تو فدا می‌کنیم…
و هم صدای رهگذری که می‌گفت: کوفیان دل به تو سپرده‌اند و شمشیر به یزید!
صدا در صدا پیچید تا سرانجام نامه‌ای به «قیس‌بن‌مُسَهّر سعداوی» داد تا به میزبانان کوفی برساند و تصمیم آخر را بگیرد.
قیس را اما در دروازه‌ی کوفه بازداشت کردند؛ او نیز نامه‌ی حسین را در دهان گذاشت و از میان بُرد تا نامی از نامهای درون آن، به دست ابن‌زیاد نیفتد؛ وقتی خبر شهادت قیس به امام رسید دیگر برای تصمیم دیر شده و تقدیر فرا رسیده بود.
مهتابِ ذی‌الحَجّه به هلالِ محرم رسید و امام هم به عراق…
نماز را در « ذوحَسَم» خواند تا به مدینه بازگردد؛ اما آورده‌اند که “حُرّبن‌یزیدِ ریاحی”، فرستاده‌ی ابن‌زیاد، چاره از امام گرفت و نه راهِ مدینه بر او باز گذاشت و نه راه کوفه را… حسین چهره برافروخت که:
«مادرت به عزایت بنشیند! از ما چه می‌خواهی؟» حرّ پاسخ داد که:«غیر از تو، هر کس از تبار عرب بود و چنین می‌گفت، من نیز مادرش را به عزایش می‌طلبیدم…» و افزود: «باید تو را نزد ابن‌زیاد ببرم و شنید: «نخواهم آمد». حُرّ سخن آخر را گفت: «دست از تو برنخواهم داشت؛ دستور جنگ ندارم اما مأمورم از تو جدا نشوم تا با من به کوفه بیایی… اکنون اما به راهی غیر از کوفه و مدینه برو تا در این باره نامه‌ای به ابن‌زیاد بنویسم. شاید خدا راهی پیش آرد که سلامت دینِ من در آن باشد و درباره‌‌ی تو مرتکب گناهی نشوم»
حسین چاره ای نداشت؛ اصحاب را خواند که «روزگار دیگری شده و از گلستان زندگی، جز خار و شوره‌زار، بی‌آب و بی‌گیاه نمانده! وقتی حقیقت را حرمت نمی‌دارند و تباهی را مهار نمی‌کنند… »
حُرّ ریاحی، سایه به سایه، راه را بر کاروان بست تا به جایی رسیدند که امام ایستاد و پرسید: «مَا اسْمُ هذِهِ الارْضِ؟ فَقیلَ: کَرْبَلاءَ. فَقالَ: اللّهُمَّ إِنّی اعُوذُ بِکَ مِنَ الْکَرْبِ وَالْبَلاءِ».

"پدر او را در آغوش گرفت و در مقابل لشگر عمر سعد ایستاد… از آنها خواست اگر باور ندارند که تشنگیِ طفل، حقیقت است نه بهانه، او را با خود ببرند و سیراب کنند و برگردانند"نام این زمین چیست ؟ گفتند: کربلا! و شنیدند: خداوندا! به تو پناه می برم از کَرب و بلاء… پیاده شوید؛ همین جا بار می‌اندازیم… تن‌های‌مان را… و جان‌های‌مان را نیز…
اما و هزار اما که حرّ ریاحی راه را بر کسی بست که پیش‌تر دل بر او بسته بود! صدای رهگذر را یادت هست که می‌گفت کوفیان دل را به تو سپرده اند و شمشیر را به یزید؟… فرصت روزگار، همیشه فراخ نیست! اگر دل و تیغ را یکدله نکنی گیرم حتی آواره میان این دو بمانی باز هم خوشبختی.
اما همیشه بخت با تو یار نیست! گاه تیغِ سرگردانت، دلدار را بر سر دار می‌بَرَد و نوبت به دلت نمی‌رسد!
حرّ ریاحی که به تهدید، می‌گفت «دست از تو بر نخواهم داشت»، دست از او برنداشت اما جای حاکم و محکوم عوض شده بود! حرّ، تیغ‌اش را به دلش سپرد و کربلایی شد.
اذان صبح روز سوم محرم، کاروان حسین‌بن‌علی، نخستین نمازش را در کربلا خواند و در دوردست‌ها، غبار سمّ ستورانی پیدا بود که به فرماندهی “عمر سعد” به کربلا نزدیک می‌شدند…

برگ چهارم: رازِ آئین و رمزِ آئینه

آورده‌اند که “نافع بن هلال جملی” وقتی در رکاب حسین می‌جنگید رَجَز می‌خواند که:
«إن تُنکِرونی فأنا ابنُ الجمَلی
دینی علیٰ دینِ حسینِ بن علی
اگر مرا نمی‌شناسید من فرزند قبیله‌ی جَمَل‌ام و دین‌ام دینِ حسین‌بن‌علی‌ست!»
“وَهَب‌بن‌عبدالله کلبی” نیز که تازه‌مسلمان بود و پیش‌تر با مادر و همسرش به حسین پیوسته بود چون به میدان رفت به پیروی از حسین فخر می‌فروخت و می‌خواند: «امیری حسینٌ و نِعمَ الأمیرُ…»
“نافع” تازه‌مسلمان نبود؛ از زمان علی‌بن‌ابی‌طالب او را به وفا و ایمانش می‌شناختند؛ “وهب” اما پیش‌تر مسیحی بود… آن هر دو در میدان، یک سخن گفتند: دینِ ما دینِ حسین است!
لشگر عمر سعد اما همواره در رجزهاشان اسلام را به رخ کاروانی می‌کشیدند که “نامسلمان”اش می‌خواندند.

دین، کتاب و آیه نیست؛ “انسان” است که در آئینه‌ی راستی و درستی‌اش می‌توان خود را یافت و ایمان آورد… اسلام اگر بیعت با ولایتِ جور است نامسلمانی بهتر، و نماز اگر اقتدا به امامی‌ست که انسان را حرمت نمی‌نهد و عزیزش نمی‌دارد کفر خوشتر! پس نه عجب اگر لشگر عمر سعد، حسینیان را کافر می‌خوانند و آنها را به سرکشی علیه اسلام متهم می‌کنند.
نافع و وهَب وقتی به حسین رسیدند دیگر نه مسلمان بودند و نه مسیحی! هر دو فاش گفتند که راز آئین و رمز نمازشان، آئینه‌ی حسین‌بن‌علی‌ست…

آورده‌اند که سرهای کربلائیان را در پایان معرکه بر نیزه‌ها افراشتند اما تنها سر “وهب” بود که در میانه‌ی معرکه به کاری دیگر می‌آمد! مادرش “امّ وهب” را شنیده بودند که دور پسرش می‌گشت و از او می‌خواست پسر فاطمه را تنها نگذارد. حالا باید به “امّ وهب” نشان می‌دادند که دور بنی‌فاطمه گشتن، چه تاوانی دارد…
سواری، اسب را هی کرد و تاخت به سوی خیمه‌ها و اندکی بعد سر “وهب” بود که در هوا می‌رقصید تا در نزدیکی خیمه‌ی اهل بیت فرو افتد و جانِ “امّ وهب” را بسوزاند…

امّا و هزار امّا، مادر را دیدند که سر فرزند را برداشته و بلندقامت‌تر از نخل‌هایی که از نینوا تا شلمچه را خرما می‌داد به میانه‌ی میدان رفته و سر را در معرکه رها کرده و خطاب به سوار خوانده است: «ما از جام کرامت و عزت نوشیده‌‌ایم و هدیه‌ای را که به حسین پیشکش کردیم پس نمی‌گیریم…».

برگ پنجم: عجز تیغ و إعجاز کلمه

حسین‌بن‌علی خطبه‌ها خواند تا جنگ آغاز نشود و عمر سعد خوش نداشت که خطابه‌ی او به درازا بکشد؛ ابن‌زیاد او را عتاب داده بود که «من تو را به مغازله‌ی نصیحت با حسین نفرستاده‌ام! آنکه برای نبرد می‌رود با زبان تیغ سخن می‌گوید؛ زنهار که کلمات حسین، یارانت را سست کند».
ابن زیاد از اعجاز کلمات حسین بی‌خبر نبود و نمی‌خواست معجزه‌ی او سواران را عاجز کند و جانِ خفته‌شان بیدار شود…
کلمه اما اگر نتوانست سوارانِ بنی‌أمیّه را رام کند توانست آرامِ بانوی بنی‌هاشم باشد! روزها می‌گذشت و قامتِ خیمه‌ها رو به کمانی می‌گذاشت؛ جان زینبِ کُبریٰ بی‌تاب‌تر می‌شد و تنها کلمه‌های برادر می‌توانست در طوفانِ بی‌قراری‌اش «سفینهُ النجاه» باشد: «صبوری کن زینب‌ام!…»
نه! کلمه نبود انگار! همان خرما بود که از فرازِ جُلجُتا تا فرودِ نینوا بر درون مریم، شهد می‌دمید تا مسیحِ شکیب را به بدرقه‌ی صلیب بفرستد…
اینجا کبریای جور را جز با کیمیای کلمه نمی‌توان تاب آورد که «کلمهُ الله هیَ العُلیا» و چنین شد که یزید نیز شُکوهِ کلمه را تاب نیاورد و تمام کینه‌اش را یکباره آن روز آشکار کرد که سرها و نیزه‌ها را به کاخ شام آوردند؛
غزل می‌خواند و با ضرباهنگِ قافیه‌ها، لب‌های «رأس فتنه » را به کام چوب خِیزَران می‌رساند:
«لیتَ أشیاخی بِبَدرٍ شَهدوا
جزعَ الخَزرَجِ من وقعِ الأسَلْ
کاش بزرگترهای [شکست خورده‌‌ی] من در جنگ بدر می‌دیدند
فغانِ طائفه‌ی خَزْرَج (یاران پیامبر در بدر) از هجوم ما را
فأهلّوا واستَهلّوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزیدُ لاتَشَلْ
آنگاه سراسر شادی و سرور می‌شدند و
می‌گفتند یزید! دست مریزاد…»
این غزل را غریبه‌ای از کفار نمی‌خواند؛ این ترانه‌ی همان خلیفه‌ای بود که کوفیان، امیرِ مؤمنانش خواندند و در سکّه‌های سیاهش، بخت سپیدِ خود را جستجو کردند و به طلبِ آرامش از هراس او، آرام از اهل بیتِ پیامبر ربودند و اینک “خلیفه الله” و ولیّ امر مسلمین را می‌دیدند که هنوز مشعل اذانِ پیامبر بر مناره‌ها روشن است که او خاموشیِ لب‌های فرزندش را جشن می‌گیرد.
یزید گمان می‌کرد که حاصل لب‌های دوخته، کلمه‌های سوخته است امّا و هزار امّا که کلمه، امانتِ هستی‌ست، راز حیات است و به درازای عمر خدا، دل از آدمی می‌بَرَد!
لب‌های حسین اگر رنگ نداشت که به ضربه‌های خِیزَران ببازد، یزید اما رنگ از رخسار باخت وقتی صدای زنی را شنید که به اعتراض، خطبه آغاز کرد تا قصه دوباره آغاز شود:
«لَئِنْ جَرَّتْ عَلَیّ الدَّواهی مُخاطَبَتَکَ، إنّی لأسْتَصْغِرُ قَدْرَکَ…
[حیف که] رنگ‌ها و نیرنگ‌ها مرا به گفتکو با تو کشانده!
وگرنه تو را پست‌تر از آن می‌دانم که با تو سخن بگویم…»
حاکمِ شام، نخلی را سر بریده بود که نمی‌دانست خرمایش را مریمِ نینوا نوشیده و گهواره‌ی مسیح‌اش را به فُرات سپرده تا بمانَد و هزاره در هزاره، آرام از فرعون و دل از ساحران ببرد.

برگ ششم: بار دیگر پیامبر!

در میان یاران حسین‌بن‌علی و لشگر عمر سعد، بودند موسپیدانی که پیامبر را نیک به یاد داشتند…
وقتی روز واقعه به پایان خود نزدیک می‌شد و از دلتنگیِ حسین برای یاران وفادارش می‌شد فهمید که دیگر جز بنی‌هاشم کسی برای او نمانده، ناگهان قامتی قیام کرد که در شمایلِ او گفته‌اند:
«أشبَهُ الناسِ خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول‌الله… »
نگاهش، رفتارش، صدایش… انگار بار دیگر پیامبر برخاست و بر جاهلیتِ عرب چهره برافروخت!
آورده‌اند که «علیّ أکبر» چون به معرکه می‌رفت چنین رجز می‌خواند:
«أنا علیّ‌بنُ‌ حسینِ‌بنِ‌علیّ
نحن و بیتُ‌الله اَولیٰ بالنّبیّ
من علی‌ام! فرزند حسینِ‌بنِ‌علی
ما و اهل بیتِ خداوند، به پیامبر نزدیک‌تریم»
عجبا که کار زمانه چُنان وارونه شده بود که اُمویان خود را مَحرمِ کتاب و مکتب پیامبر می‌خواندند اما علیّ‌بن‌الحسین می‌بایست از نسبت خود با پیامبر دفاع کند! نه انگار که تنها نیم قرن از مرگ رسول‌الله گذشته بود…
قرن‌ها بعد جمال‌بن‌فریحان‌الحارثی، وقتی خواست برای أمویان آبروداری کند نوشت که «حسین‌بن‌علی در واقعه‌ی کربلا به جای اطاعت از امیر مسلمانان، با برداشت شخصی از قرآن و عدم توجه به روایات وارده از پدربزرگش در مقابل حکومت اسلامی ایستاد و باعث فتنه شد و البته چون قصد معصیت خدا را نداشت و اشتباه کرد خدایش بیامرزد!»
علیّ اکبر، آخرین و شبیه‌ترین تصویرِ به جای مانده از پیامبری بود که حالا دیگر نیازی به یادش نبود! نام‌اش نان و قدرت می‌آورد و همین أمویان را بس!
غبارها چشم‌ها را بست؛ خاکِ سُمّ ستوران که فرونشست چشم‌ها به قدّ کمان مردی گشوده شد که جوانانِ بنی‌هاشم را صدا می‌زد و برای جمع‌آوری پاره‌های تصویر «پیامبر» کمک می‌خواست…
گمان نمی‌کنم هلهله‌ی لشگر عمر سعد بر شهادتِ پسر، پدر را آن‌همه آزرده باشد که ناتوانی‌اش در اجابتِ فرزند؛ وقتی که لب‌های ترک‌خورده‌ی او را می‌دید و نمی‌توانست بر آتشِ عطش او قطره‌ی آبی برساند… و چرا شادمان نباشد که فرزندش را به میهمانیِ «شراب طهور» می‌برند در جهانی که آب، در تسخیر بی‌آبرویانِ زمین نیست…
آورده‌اند که چون «طاهر»، پسر محمدِ مصطفی در بیماری درگذشت، او بر مرگش اشک می‌ریخت و می‌خواند:
«العینُ تذرُف و إنّ الدّمعَ یغلِب و القلبُ یحزُن و لانعصی الله…
چشم می‌گرید و اشک می‌بارد و دل، غمگین است؛ ما امّا با شکایت و بی‌شکیبی، در پیشگاه خداوند درشتی نمی‌کنیم…»
حالا نوبت حسین است که شکسته و پریشان برخیزد و غربتِ عید قربان‌اش را جشنِ «قُربت» بگیرد…
صدای هلهله‌ی سوارانِ عرب، در حَنینِ فرشتگان گم شد وقتی «پیامبر» بار دیگر عروج می‌کرد… پدر، پیاده سوی خیمه‌ها نزدیک می‌شد در حالی که مردی سواره از خیمه‌ها دور… مردی که مشک‌های خشک را از آبرو پر کرده بود تا با آب بازگردد…

برگ هفتم: و اما تردید…

آفتاب ظهر بود که وارث آدم، شمشیر صیقل می‌داد و شعر می‌خواند: «یا دهرُ افّ لک مِن خلیلٍ…» و در ناپایداریِ روزگار، دلش را به خدا می‌سپرد…
تردید که نباشد آدمی، آزادگی و کرامت‌اش را به “روزگارِ ناپایدار” نمی‌فروشد؛ دیگر چه فرقی می‌کند «قاسم‌بنِ‌الحسن» جوانِ طائفه‌ی بنی‌هاشم باشد یا «حبیبِ‌بن‌مظاهر»، پیرمرد طائفه‌ی کِندی، یا «جون‌بن‌حوَی» بَرده‌ی بی‌طائفه…
«جُون»، بَرده‌ی سیاه‌چرده‌ی ابوذر بود که با او تا ربذه رفته بود و در تبعید کنارش بود؛ ابوذر اما آزادش کرد و اینک، محرم سال شصتم هجری، آزاد و مختار، به حسین پیوسته بود!
آزاده که باشی تردید نمی‌کنی در “نه” به کسی که از تو جز آزادگی‌ات را نمی‌ستانَد… اگر تردید کنی و به سرابِ ثباتِ روزگار، دل ببندی آزادیِ تن‌ات را به قیمت بردگیِ جانت ارزانی می‌کنند و «جُون» تردید نداشت! چه در جامه‌ی بندگی ابوذر و چه در قامت آزاده‌ای همراهِ حسین!
تردید که نباشد چه فرقی می‌کند از پیکر تو چه بماند؟ بر تابوت زرّین عربی تشییع‌ات کنند یا بر نیزه‌های بلند، شهر به شهر، رسوایی عاشقانه‌ات را جار بزنند…
تردید که نباشد دشمنِ تو هم در مبارزه تردید نخواهد کرد؛ که دشمنیِ خودکامگان و جبّاران هم لیاقت می‌خواهد و جز سزاوارِ آزادگان نیست.
آورده‌اند که چون آب را بر کاروان حسین بستند بی‌تابیِ پسرک‌اش، تاب از همه ربود. پدر او را در آغوش گرفت و در مقابل لشگر عمر سعد ایستاد… از آنها خواست اگر باور ندارند که تشنگیِ طفل، حقیقت است نه بهانه، او را با خود ببرند و سیراب کنند و برگردانند. کاروانِ حسین می‌پنداشت که پسرکِ اهل بیت پیامبر، حتی در منطقِ دشمن هم گناهی ندارد؛ پس بر او رحمت می‌آورند و سیرابش می‌کنند.
هنوز چشم‌های پدر، منتظر پاسخ بود که خونی گرم از انگشتان سرد او جاری شد؛ پاره‌ای از راویان گفته‌اند که حسین نگذاشت قطره ای از خون پسرک بر زمین بریزد و پاره‌ای دیگر بر درستیِ این روایت تردید دارند؛ من اما می‌پندارم حسین‌بن‌علی، در این درنده‌خویی، از حُرمتِ زمین هم شرم داشت…
نوشته‌اند که تیر «حَرمله بن کاهل اسدی» سه شاخه داشت و نای نازکِ پسرک را نشانه رفت… تو گویی در هر شاخه‌اش تدبیری بود.
شاخه‌ی نخست، دل پدر را نشانه رفته بود که بشکند و توان ایستادن از او بستاند.
شاخه‌ی دوم، شاید چشم کاروان را نشانه رفته بود تا بداند و دریابد که در منطق “ولایت أموی”، انتساب به “حسین” تاوان دارد… بزرگ و کوچک هم ندارد و هر که با اوست سزاوار عذاب و عِقاب شاخه‌ی سوم اما جانِ مادر را نشانه رفته بود… این تنها جایی بود که کاروان، امامش را نه مُردّد که مستأصل می‌دید! حسین برای “نه” به حاکمِ جائر و تاوانِ آن، سربلندتر از آن بود که شرمنده‌ی کسی است.
باشد؛ اما “نه” به حاکم جائر، آسان‌تر از خبر دادن به مادرِ منتظر نیست؟!

برگ هشتم: قمار قمَر

“عمرو العاص” مشاور بزرگ حکومت أموی می‌گفت که از پیامبر شنیده «حاکم اگر درست عمل کند دو ثواب می‌بَرَد و اگر خطا کند یک ثواب»!
“معاویه‌بن‌ابی‌سفیان” نیز وقتی شنید که به ولایت‌عهدیِ یزید پس از او اعتراض می‌کنند پاسخ داده بود که «إنَّ أمرَ یزید قضاءٌ مِنَ القضاءِ و لیس للعبادِ الخیرهُ مِنْ أمرهم… حکومت یزید، سرنوشت مقدّر الهی است و بندگان را اختیاری نیست جز آن که مشیّت او را بپذیرند».
حالا مُفتیانِ کوفی بر هر نقل از این اُمویّات، یا سکه می‌ستاندند یا منتظر ثواب الهی می‌ماندند…
آورده‌اند که شِمر، کاروان امام را می‌دید که نماز می‌خوانند! ندا داد: «نخوانید! که نماز فتنه‌گران بر ولیّ امر، مقبول درگاه خداوند نیست…»
“زُهَیر بن‌قین” فریاد زد: «حالا دیگر نمازِ تو که بر خونِ خوبان، خانه می‌سازی قبول است و نماز فرزند پیامبر نامقبول؟»

من اما می‌پندارم شمر راست می‌گفت!
مگر نه اینکه جاهلیت عرب، بت را سجده می‌کرد و به سنگ، تقرب می‌جست؟
خدایی که جان و ایمان و آبروی مخلوقش را چنان حقیر و ارزان بخواهد و حجتِ ظلم ظالمان و بهانه‌ی مکرِ مکّاران باشد که خدای حسین نیست؛ هست؟
پس نه عجب اگر حسینیان، خدای دیگری را بپرستند و عبادت‌شان بر قبله‌ی قابلِ شمر، مقبول نیفتد!
مُفتیانِ فتنه اما راهی برای نجات نیز گذاشتند و گفتند آنان‌که نسَب به قبائلِ مورد احترامِ ولیّ أمر می‌برند اگر از رأس فتنه دوری کنند در امان‌اند.
سواری آمد تا نزدیک سپاه حسین و پیغامی آورد؛ می‌گفت عباس‌بن‌علی، از مادر، نَسَب به شورشیانِ بنی‌هاشم نمی‌برد که هیچ! از تبارِ “صَعصَعه‌ی کلابیه” است که در بزرگی و اعتبار از مفاخرِ عرب است و مورد احترامِ ولیّ أمر مسلمین! عباس را امان‌اش می‌دهیم که اگر جدا شود از حسین، خونش محترم و قتلش حرام است.
عباس حالا دیگر “امان‌نامه” داشت و هنگامه‌ی قمارِ قمر فرا رسیده بود…
روزها گذشت و خبر شهادت کربلاییان به مدینه رسید!
«فاطمه بنتِ حزام الکلابیه» معروف به امُّ‌البَنین اما، پیش از حال پسران‌اش از جانِ حسین پرسید؛
وقتی حقیقت را شنید گفت: مگر عباس نبود که دستِ حرامیان به حرم حسین رسید؟
گفتند که أمویان در کربلا امانش دادند؛ اما عباس را شنیدند که به حاملِ أمان‌نامه می‌گفت:
«لعَنَکَ اللهُ و لَعَنَ أمانَک! أ تُؤمِّننا وابنُ رسولِ‌اللهِ لا أمانَ له؟!
رحمت خدا از تو و امانِ تو دور باد که امنیت را پیشکشِ من می‌کنی و امان از فرزند پیامبر می‌ستانی؟»
آنگاه امُّ‌البَنین را گفتند که نفس‌های قمر بنی‌هاشم، غبار غم از چهره‌ی حسین‌بن‌علی می‌بُرد و تا زنده بود أحدی جرأت نکرد به خِیامِ حرم نزدیک شود…
نوشته‌اند مادر تا این قصه را شنید بر مروّت و معرفت و محبت فرزندش آرام شد و به اشک اجازه داد تا انیس‌اش شود…
از آن روز هزاره‌ای گذشت و هنوز، هر بازمانده‌ای که قصه‌ی قمارِ قمر می‌شنود زیر لب می‌خوانَد:
یا کاشِفَ الکَربِ عنْ وَجْهِ الحسین
إکشف کَربَنا حقَ أخیکَ الحسین…

منابع خبر