آقای قاضی! دختری که با او ازدواج کرده ام، پیرزن و پیرمردی را که از آنها مراقبت می کرد به جای پدرومادرش جا زده
به محض ورود به شعبه محسن و مینا سلامی کردند و در حالی که زن جوان به طرف صندلیها میرفت تا مقابل قاضی بنشیند، مرد جوان بدون مقدمه گفت: من نمیتوانم با کسی که به من دروغ گفته و با حرفهایش مرا فریب داده و زندگیام را به بازی گرفته زندگی کنم.
قاضی با خونسردی گفت: اول بگویید ماجرا چیست و اجازه بدهید من صحبتهای هر دوی شما را بشنوم تا بتوانم تصمیم بگیرم.
مینا تا خواست حرف بزند محسن گفت: شما چیزی نگو من خودم تعریف میکنم. آقای قاضی من و مینا دوستان مشترکی داریم که کار تئاتر میکنند و اولین بار هم برای دیدن نمایش دوستم به محل اجرا رفته بودم که مینا را دیدم. آنقدر از او خوشم آمد که بلافاصله بعد از پایان نمایش به سراغش رفتم و خواستم تا با هم بیشتر آشنا شویم حتی تأکید کردم که قصدم ازدواج است.
" قاضی با خونسردی گفت: اول بگویید ماجرا چیست و اجازه بدهید من صحبتهای هر دوی شما را بشنوم تا بتوانم تصمیم بگیرم"مینا هم قبول کرد و با حضور خانوادههایمان ۲ ماه بعد به عقد هم درآمدیم. البته من فکر میکردم که مینا با خانوادهاش زندگی میکند. مدتی پس از عقدمان یک روز که به خانه مینا رفته بودم همسایه واحد کناری با دیدن من پرسید با چه کسی کار دارم و من هم خودم را معرفی کردم و گفتم که من داماد آقا رضا هستم
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
