رهبر انقلاب: خط مبارزه سیاسی ائمه، تشکیل حکومت اسلامی بوده است

رهبر انقلاب: خط مبارزه سیاسی ائمه، تشکیل حکومت اسلامی بوده است
خبرگزاری میزان
خبرگزاری میزان - ۱۳ تیر ۱۳۹۹

خبرگزاری میزان -برای نخستین بار بیانات رهبر انقلاب در مراسم افتتاحیه‌ کنگره جهانی حضرت رضا (علیه‌السلام) در مشهد در سال ۱۳۶۵، منتشر شده است که در ادامه می‌خوانید.

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین الهداةالمهدییّن المعصومین سیّما بقیّةالله فی الارضین.... البتّه بحث در این باب، در گنجایش یک مجلس نیست ولیکن توجّه به اینکه زندگی مستمرّ این عزیزان معصوم و بزرگوار از اهل‌بیت رسول خدا، با یک جهت‌گیری سیاسی همراه است، قابل این است که به‌عنوان یک فصلِ جداگانه مورد عنایت قرار بگیرد، و بنده امروز به این مطلب خواهم پرداخت. در پیام سال گذشته، اشاره کردم به مبارزه‌ی حادّ سیاسی در زندگی ائمّه و در زندگی امام هشتم؛ امروز ان‌شاءاللّه این جمله را مایلم با قدری شرح و تفصیل عرض کنم.

اولاً مبارزه‌ی سیاسی، یا مبارزه‌ی حادّ سیاسی که ما به ائمّه (علیهم السّلام) نسبت میدهیم، یعنی چه؟ منظور این است که مبارزات ائمّه‌ی معصومین (علیهم السّلام) فقط مبارزه‌ی علمی و اعتقادی و کلامی، از قبیل مبارزات کلامی‌ای که در طول همین مدّتْ شما در تاریخ اسلام مشاهده میکنید ــ مثل معتزله، مثل اشاعره و دیگران ــ نبود؛ مقصود ائمّه از این نشستن‌ها و حلقات درس و بیان حدیث و نقل معارف و بیان احکام، فقط این نبود که یک مکتب کلامی یا فقهی را که به آن‌ها وابسته بود، صد‌درصد ثابت کنند و خصوم خودشان را مفحَم کنند، [بلکه]چیزی بیش از این بود؛ همچنین نه یک مبارزه‌ی مسلّحانه از قبیل آن چیزی که انسان در تاریخ زندگی ائمّه، در زندگی جناب زید و بازماندگانش و همچنین بنی‌الحسن و بعضی از آل جعفر و دیگران میبیند؛ آن مبارزه را هم ائمّه (علیهم السّلام) نداشتند؛ البتّه همین‌جا اشاره کنم ــ بعد اگر رسیدیم و وقت بود، یک‌قدری تفصیلی‌تر عرض خواهم کرد ــ که آن‌ها را به‌طور مطلق هم تخطئه نمیکردند؛ بعضی را تخطئه میکردند به دلایلی غیر از نفس مبارزه‌ی مسلّحانه، بعضی را هم تأیید کامل میکردند، در بعضی هم شرکت میکردند به‌نحو پشت جبهه؛ لَوَدِدتُ أَنَّ الخارِجیَّ مِن آلِ مُحَمَّدٍ خَرَجَ وَ عَلَیَّ نَفَقَةُ عِیالِه؛ با کمک مالی، کمک آبرویی، جا دادن و مخفی کردن و از این قبیل؛ لکن خودشان به‌عنوان ائمّه (علیهم السّلام) ــ آن سلسله‌ای که ما می‌شناسیم ــ وارد در مبارزه‌ی مسلّحانه نبودند و نمیشدند. مبارزه‌ی سیاسی نه آن اوّلی است و نه این دوّمی؛ عبارت است از مبارزه‌ای با یک هدف سیاسی؛ آن هدف سیاسی چیست؟ عبارت است از تشکیل حکومت اسلامی و به تعبیر ما حکومت علوی.

  • بیشتر بخوانید:
  • حزب‌اللهی‌ها مراقب باشند

ائمّه از لحظه‌ی وفات رسول‌اللّه تا سال ۲۶۰ درصدد بودند که حکومت الهی را در جامعه‌ی اسلامی به وجود بیاورند؛ این، اصلِ مدّعا است. البتّه نمیتوانیم بگوییم که میخواستند حکومت اسلامی را در زمان خودشان، یعنی هر امامی در زمان خودش به وجود بیاورد، [بلکه]آینده‌های میان‌مدّت و بلندمدّت و در مواردی هم نزدیک‌مدّت وجود داشت؛ مثلاً در زمان امام مجتبی (علیه السّلام)، به نظر ما تلاش برای ایجاد حکومت اسلامی در آینده‌ی کوتاه‌مدّت بود؛ امام مجتبی در جواب مسیّب‌بن‌نجبه و دیگران که میگفتند چرا شما سکوت کرده‌اید فرمود: وَ اِن اَدری لَعَلَّهُ فِتنَةٌ لَکُم وَ مَتاعٌ اِلیٰ حِین.

"مبارزه‌ی سیاسی نه آن اوّلی است و نه این دوّمی؛ عبارت است از مبارزه‌ای با یک هدف سیاسی؛ آن هدف سیاسی چیست؟ عبارت است از تشکیل حکومت اسلامی و به تعبیر ما حکومت علوی"و در زمان امام سجّاد به نظر بنده، برای آینده‌ی میان‌مدّت [بود]ــ که حالا دراین‌باره شواهد و مطالبی هست که عرض خواهم کرد ــ و در زمان امام باقر (علیه الصّلاة و السّلام)، احتمال زیاد این است که برای آینده‌ی کوتاه‌مدّت، و از بعد از شهادت امام هشتم (علیه السّلام) به گمان زیاد برای آینده‌ی بلندمدّت. [تلاش]برای کدام آینده؟ مختلف بود، امّا همیشه بود؛ این معنای مبارزه‌ی سیاسی است. همه‌ی کارهای ائمّه (علیهم السّلام) ــ غیر از آن کارهای معنوی و روحی که مربوط به اعلاء نفْس یک انسان و قرب او به خدا است بینه و بین ربّه ــ یعنی درس، حدیث، علم، کلام، محاجّه با خصوم علمی، با خصوم سیاسی، تبعید، حمایت از یک گروه و ردّ یک گروه، در این خط است؛ برای این است که حکومت اسلامی را تشکیل بدهند. مدّعا این است.

البتّه همان‌طور که جناب آقای طبسی اشاره کردند، بله، این مطلب مورد اختلاف‌نظر بوده و خواهد بود؛ بنده هم اصراری ندارم که درک و برداشت من قبول بشود؛ اصرار دارم که این سرنخ مورد توجّه دقیق قرار بگیرد و زندگی ائمّه بازنگری بشود. تلاشی که ما این چندساله داشتیم، برای این بوده که این مطلب را چه نسبت به مجموع ائمّه (علیهم السّلام) و چه نسبت به هر فرد فردی از این بزرگواران، به دلایل قابل قبولی مستند کنیم؛ البتّه بعضی از دلایل، دلایل کلّی است، مثل‌اینکه مثلاً میدانیم که امامت ادامه‌ی نبوّت است، و نبی اوّلین امام است ــ اِنَّ رَسُولَ اللَّهِ کَانَ هُوَ الاِمَام، در کلام امام صادق (علیه الصّلاة و السّلام) ــ و رسول‌اللّه برای ایجاد نظام عدل و حقّ الهی قیام کرد و آن نظام را با مبارزات پیگیر خود به وجود آورد و تا بود، از آن حفاظت کرد، [لذا]نمیشود امام که دنباله‌ی نبی است، از یک‌چنین نظامی غافل بماند.

این یک استدلال کلّی است که البتّه با بحث زیاد و توجّه به نکات گوناگون، این استدلال را میشود تعقیب کرد. بعضی از دلایل هم دلایل صادره‌ی از کلمات ائمّه (علیهم السّلام) یا از روش و منشِ زندگیِ این‌ها است که با توجّه به این نکته و با تفطّن [نسبت]به این جهت‌گیری، همه‌ی آن‌ها معنا پیدا میکند؛ و حقیقت این است که یک مقداری هم در توجّه به این معنا، شرایط و اوضاع میتواند کمک کند کمااینکه آن زمان برای ما چنین چیزی بود؛ در داخل سلّولِ تاریک زندان، انسان درست میتوانست علّت و معنا و وجه سلام بر «مُعَذَّبِ فِی قَعرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ المَطَامِیرِ ذِی السَّاقِ المَرضُوضِ بِحَلَقِ القُیُود» را درست بفهمد؛ و به‌هرحال این آن جهت‌گیری و خطّی است که درباره‌ی آن میخواهیم یک‌قدری بحث کنیم و بنده برداشتهای ذهنی خودم را در این مجلس بزرگ و معظّم عرضه کنم.

عنصر مبارزه‌ی سیاسی را همان‌طور که عرض کردم اگر بخواهیم مشخّص بکنیم، نه آن چیزی است که در مبارزات کلامی مشاهده میشود و نه آن چیزی است که در مبارزات مسلّحانه. برای کسانی که تاریخ قرن دوّم هجری را خوب میدانند و حرکات بنی‌العبّاس را از سالهای قبل از ۱۰۰ هجری تا سال ۱۳۲ که آغاز حکومت بنی‌العبّاس است درست مطالعه کرده‌اند، بنده میتوانم مبارزه‌ی حادّ سیاسی در زندگی ائمّه را تشبیه کنم به آن‌چنان چیزی که در زندگی بنی‌العبّاس مشاهده میشود؛ البتّه اگر کسی در زندگی بنی‌العبّاس و مبارزات آن‌ها و دعوت آن‌ها مطالعه نکرده باشد، این تشبیه، [برای او]درست رسا و گویا نیست؛ همان‌جور چیزی در زندگی ائمّه (علیهم السّلام) هم هست منتها با فرقهای جوهری در هدف بنی‌العبّاس و ائمّه و در روشهای آن‌ها و ائمّه و در اشخاص آن‌ها و ائمّه؛ امّا شکل کار و نقشه‌ی کار تقریباً به هم نزدیک است؛ لذاست که یک جاهایی هم می‌بینیم که این دو جریان با هم مخلوط میشوند، یعنی بنی‌العبّاس به‌خاطر نزدیکی روششان و تبلیغاتشان و دعوتشان با آل علی، در مناطق دورتر از حجاز و عراق این‌جور وانمود میکنند که همان خطّ آل علی هستند؛ حتّی «مُسوّدة» که لباس سیاه را در طلیعه‌ی دعوت بنی عبّاس در خراسان و ری بر تن میکردند، میگفتند «هَذَا السَّوَادُ حِدَادُ آلِ مُحَمَّدٍ وَ شُهَدَاءِ کَربَلَاءَ وَ زَیدٍ وَ یَحییٰ»؛  میگفتند این لباسِ ماتم آل محمّد و ماتمِ شهیدان کربلا و ماتم زید و یحیی است، و حتّی عدّه‌ای از سرانشان خیال میکردند که دارند برای آل علی کار میکنند. یک‌چنین حرکتی در زندگی ائمّه بود، منتها همان‌طور که گفتیم با سه تفاوت عنصری در هدف، در روش‌ها و در اشخاص. این معنای مبارزه‌ی سیاسی است در زندگی ائمّه (علیهم السّلام).

من لازم میدانم اوّل ترسیم کلّی مبارزه‌ی ائمّه را عرض کنم، بعد برگردیم به بعضی از نمودارهای این مبارزه در کلمات ائمّه (علیهم السّلام).

" بیشتر بخوانید: حزب‌اللهی‌ها مراقب باشند ائمّه از لحظه‌ی وفات رسول‌اللّه تا سال ۲۶۰ درصدد بودند که حکومت الهی را در جامعه‌ی اسلامی به وجود بیاورند؛ این، اصلِ مدّعا است"ترسیم کلّی در دوران سه امام اوّل یعنی امیرالمؤمنین و امام مجتبی و سیّدالشّهدا را فعلاً مسکوت میگذارم، [چون]درباره‌ی آن‌ها بحث زیاد شده و تقریباً کسی شبهه ندارد که در حرکت آن‌ها یک جهت‌گیری و عنصر سیاسی و هدف سیاسی وجود داشته؛ از دوران امام سجّاد شروع میکنیم. به نظر بنده، از دوران امام سجّاد یعنی از سال ۶۱ هجری، تا سال ۲۶۰ ــ که ۲۰۰ سال است ــ ما سه مرحله داریم: یک مرحله از سال ۶۱ است تا سال ۱۳۵ یعنی شروع خلافت منصور عبّاسی، که در این مرحله حرکت از یک نقطه‌ای آغاز میشود، بتدریج کیفیّت پیدا میکند، عمق پیدا میکند، گسترش پیدا میکند و اوج میگیرد تا سال ۱۳۵. سال ۱۳۵ که سال مرگ سفّاح و خلافت منصور است، وضع عوض میشود؛ مشکلاتی پدید می‌آید که بسیاری از پیشرفت‌ها را متوقّف و معطّل میکند. در یک مبارزه‌ی سیاسی، این‌جور چیزی پیش می‌آید و ما هم در این دوران خودمان مشاهده کردیم یک مرحله‌ی دیگر، از سال ۱۳۵ است تا سال ۲۰۲ یا ۲۰۳ که سال شهادت امام رضا است؛ این هم یک مرحله‌ی دیگر است که باز حرکت و مبارزه، از یک نقطه‌ی بالاتر از نقطه‌ی سال ۶۱ و عمیق‌تر و گسترده‌تر از آن، منتها با یک مشکلات جدیدی آغاز میشود و رفته رفته اوج پیدا میکند، گسترش پیدا میکند، قدم به قدم به پیروزی نزدیک میشود تا سال شهادت امام هشتم که یا سال ۲۰۲ یا ۲۰۳ یا ۲۰۴ است و احتمالاً ۲۰۳ باشد؛ و اینجا باز حرکت متوقّف میشود. با رفتن مأمون به بغداد در سال ۲۰۴ و شروع خلافت مأمونی که یکی از فصلهای بسیار دشوار در زندگی ائمّه (علیهم السّلام) است، باز یک فصل جدیدی آغاز میشود که فصل محنت ائمّه است؛ بااینکه گسترش تشیّع در آن روز‌ها بیش از همیشه بوده، به اعتقاد بنده محنت ائمّه هم آن روز‌ها بیش از همیشه بوده؛ و این همان دورانی است که به گمان بنده، تلاش و مبارزه برای بلندمدّت است یعنی ائمّه برای تا پیش از غیبت صغری دیگر تلاش نمیکنند بلکه زمینه‌سازی میکنند برای بعد‌ها و این دوران، از سال ۲۰۴ ادامه پیدا میکند تا سال ۲۶۰ که سال شهادت امام عسکری (علیه السّلام) و شروع غیبت صغری است.

این، سه دوره است؛ هریک از این سه دوره خصوصیّاتی دارد که بنده اجمالاً خصوصیّات این دوره‌ها را عرض میکنم.

دوره‌ی اوّل که دوره‌ی امام سجّاد (علیه السّلام) است، کار با دشواری فراوان آغاز میشود. حادثه‌ی کربلا یک تکان سختی در ارکان شیعه بلکه در همه‌جای دنیای اسلام داد؛ قتل و تعقیب و شکنجه و ظلم سابقه داشت، امّا کشتن پسر پیغمبر و اسارت خانواده‌ی پیغمبر و بردن این‌ها شهر به شهر و بر نیزه کردن سر عزیز زهرا که هنوز بودند کسانی که بوسه‌ی پیغمبر بر آن لب و دهان را دیده بودند، چیزی بود که دنیای اسلام را مبهوت کرد؛ کسی باور نمیکرد که کار به اینجا برسد. اگر این شعری که به حضرت زینب (علی‌ها السّلام) منسوب است درست باشد که

ما تَوَهَّمتُ یا شَقیقَ فُؤادی

کانَ هٰذا مُقَدَّراً مَکتُوبا

اشاره به این است و این برداشت همه‌ی مردم است. ناگهان احساس شد که سیاست، سیاستِ دگری است؛ سخت‌گیری از آنچه تا حالا حدس زده میشد، بالاتر است؛ چیزهای تصوّرنشدنی تصوّر شد و انجام شد؛ لذا یک رعب شدیدی تمام دنیای اسلام را گرفت مگر کوفه را، [آن‌هم]فقط به برکت توّابین و بعد به برکت مختار، وَالّا در مدینه و در جاهای دیگرِ دنیای اسلام و حتّی در مکّه ــ با وجود اینکه عبداللّه زبیر هم بعد از چندی قیام کرده بود ــ یک رعب بی‌سابقه‌ای ناشی از حادثه‌ی کربلا بود. در کوفه و عراق هم اگر‌چه حرکت توّابین در سال ۶۴ و ۶۵ ــ که شهادت توّابین ظاهراً سال ۶۵ است ــ یک هوای تازه‌ای را در فضای گرفته‌ی عراق به وجود آورد، امّا شهادت همه‌ی آن‌ها تا آخر، مجدّداً جوّ رعب و اختناق را بیشتر کرد؛ و بعد از آنکه دشمنان دستگاه اموی یعنی مختار و مصعب‌بن‌زبیر، به جان هم افتادند، و عبداللّه زبیر از مکّه، مختارِ طرف‌دار اهل‌بیت را هم نتوانست تحمّل کند و مختار به دست مصعب کشته شد، باز این رعب و وحشت بیشتر شد و امید‌ها کمتر شد و بالاخره عبدالملک که سرِ کار آمد، بعد از مدّت کوتاهی تمام دنیای اسلام زیر نگین بنی‌امیّه قرار گرفت، با کمال قدرت؛ و عبدالملک ۲۱ سال قدرتمندانه حکومت کرد.

البتّه لازم است مخصوصاً به ماجرای حرّه در سال ۶۴ اشاره کنم که حمله‌ی مسلم‌بن‌عقَبه به مدینه است که آن هم باز بیشتر موجب شد که رعب و وحشت زیاد بشود و اهل‌بیت در غربت بیفتند.

"این یک استدلال کلّی است که البتّه با بحث زیاد و توجّه به نکات گوناگون، این استدلال را میشود تعقیب کرد"جریانش به‌طور خلاصه این است که یزید یک جوانی از سرداران شامی را که بی‌تجربه بود، بر مدینه گماشت؛ او برای اینکه مدنی‌ها را بلکه با یزید مهربان کند، از یک عدّه‌ای از اهل مدینه دعوت کرد که بروند با یزید در شام ملاقات کنند؛ این‌ها بلند شدند رفتند با یزید در شام ملاقات کردند؛ یزید جایزه‌ی زیادی ــ پنجاه هزار درهم و صد هزار درهم ــ به این‌ها پول داد ولی این‌ها که یا از صحابه بودند یا از اولاد صحابه بودند، وقتی دستگاه یزید را دیدند، بیشتر نسبت به او متغیّر و خشمگین شدند؛ به مدینه برگشتند و عبداللّه بن حنظله‌ی غسیل الملائکه، ادّعای امارت کرد و قیام کرد و مدینه را جدای از حکومت مرکزی اعلام کرد؛ آن‌ها هم مسلم‌بن‌عقبه را فرستادند و آن‌چنان فاجعه‌ای در مدینه به بار آوردند که در کتب تواریخ، فصل گریه‌آور و غم‌باری را این حادثه تشکیل میدهد؛ این هم، بیشتر موجب شد که مردم احساس رعب و وحشت کنند. این، رعبِ حاکم بر دنیای اسلام بود.

یک عامل دیگر در کنار این رعب به وجود آمد و آن، انحطاط فکری مردم در سرتاسر دنیای اسلام بود که ناشی بود از بی‌اعتنائی به تعلیمات دین در دوران بیست‌ساله‌ی گذشته. از بس تعلیم دین و تعلیم ایمان و تفسیر آیات و بیان حقایق از زبان پیغمبر، در دوران بیست سالِ بعد از سال ۴۰ هجری به این طرف مهجور شد، مردم از لحاظ اعتقادات و مایه‌های ایمانی بشدّت پوچ و توخالی شده بودند. زندگیِ مردمِ آن دوران را وقتی انسان در تواریخ و روایات گوناگونی که در تواریخ هست زیر ذرّه‌بین میگذارد، این واضح میشود؛ البتّه علما و قرّاء و محدّثین بودند که حالا درباره‌ی آن‌ها هم عرض خواهم کرد لکن عامّه‌ی مردم دچار یک بی‌ایمانی و ضعف و اختلال اعتقادی شدید شده بودند. کار به جایی رسیده بود که حتّی بعضی از ایادی دستگاه خلافت، نبوّت را زیر سؤال میبردند.

در کتاب‌ها دارد که خالدبن‌عبداللّهِ قسری که یکی از دست‌نشاندگان بسیار پست و دنیّ بنی‌امیّه بود، کان یُفَضّل الخلافة علی النّبوّة؛ میگفت خلافت از نبوّت بالاتر است؛ استدلالی هم می‌آورد و مثلاً میگفت: ایّهما افضل؟ خلیفة رجل فی اهله او رسوله الی اصحابه؟ شما یک نفر را جانشین خودتان در خانواده‌تان بگذارید، این بالاتر است، این نزدیک‌تر به شما است، یا آن کسی که برای پیامی میفرستید به یک جایی؟ خب پیدا است آن کسی که در خانه‌ی خودتان میگذارید و خلیفه‌ی شما است، او نزدیک‌تر است به شما پس خلیفه‌ی خدا ــ که خلیفه‌ی رسول‌اللّه هم نمیگفتند ــ «خلیفة‌اللّه» بالاتر از رسول‌اللّه است؛ این را خالدبن‌عبداللّهِ قسری میگفت، دیگران هم میگفتند؛ و بنده در اشعار شعرای دوران بنی‌امیّه و بنی‌عبّاس که نگاه کردم، دیدم از زمان عبدالملک، تعبیر خلیفة‌اللّه در اشعار این‌قدر تکرار شده که آدم یادش میرود که خلیفه، خلیفه‌ی پیغمبر هم هست؛ تا زمان بنی‌عبّاس هم ادامه داشته. در شعر بشّار [میگوید]بلند شوید ببینید که «خلیفة‌اللّه بین الزّقّ و العود».

بنی‌امیّة هبّوا طال نومکم

انّ الخلیفة یعقوب ابن داود

ضاعت خلافتکم یا قوم فالتمسوا

خلیفة اللّه بین الزّقّ و العود

حتّی آن وقتی هم که میخواست خلیفه را هجو بکند، باز خلیفة‌اللّه میگفت؛ و همه‌جا در اشعار شعرای معروف آن زمان مثل جریر و فرزدق و کُثیّر و دیگرانی که بودند ــ صد‌ها شاعر معروف و بزرگ [در آن زمان]هستند ــ در مدح خلیفه وقتی حرف میزنند، خلیفة‌اللّه است، خلیفة رسول‌اللّه نیست؛ این یک نمونه است. اعتقادات مردم این‌جور حتّی نسبت به مبانی دینی سست شده بود، اخلاق مردم بشدّت خراب شده بود.

بنده در مطالعه‌ی کتاب اغانیِ ابوالفرج  به یک نکته‌ای توجّه کردم و آن این است که در همین سالهای حدود هشتاد و نود، و تقریباً تا پنجاه شصت سال بعد از آن، بزرگ‌ترین خواننده‌ها و نوازنده‌ها و عیّاش‌ها و عشرت‌طلب‌های دنیای اسلام، یا مال مدینه‌اند یا مال مکّه! هروقت خلیفه در شام دلش برای غناء تنگ میشد و یک خواننده و نوازنده‌ای میخواست، میفرستاد تا از مدینه یا مکّه، خواننده‌ها و نوازنده‌های معروف را، مغنّی‌ها و خُنیاگران را ببرند برای او؛ بدترین و هرزه‌دراترین  شُعرا در مکّه و مدینه بودند؛ مهبط وحی پیغمبر و زادگاه اسلام، شده بود مرکز فحشا و فساد. خوب است ما درباره‌ی مدینه و مکّه این‌ها را بدانیم؛ متأسّفانه در آثاری که ما‌ها داریم، از یک‌چنین چیزهایی اثری نیست و این یک واقعیّتی است که بوده.

وضع فساد سیاسی هم یک عامل دیگر است. اغلب شخصیّت‌های بزرگ، سر در آخور تمنّیّات مادّی‌ای که به‌وسیله‌ی رجال حکومت برآورده میشد، داشتند.

"یک‌چنین حرکتی در زندگی ائمّه بود، منتها همان‌طور که گفتیم با سه تفاوت عنصری در هدف، در روش‌ها و در اشخاص"شخصیّت بزرگی مثل محمّدبن‌شهاب زُهری که یک روزگاری خودش شاگرد امام سجّاد هم بوده، وابسته‌ی به دستگاه شد؛ آن نامه‌ی معروف امام سجّاد به محمّدبن‌شهاب زُهری ــ که در تحف‌العقول و جاهای دیگر ثبت شده ــ یک نامه‌ای است برای تاریخ که نشان‌دهنده‌ی این است که چه وابستگی‌هایی برای شخصیّت‌های بزرگ بوده. امثال محمّدبن‌شهاب زیاد [بودند]. یک جمله‌ای را مرحوم مجلسی (رضوان اللّه علیه) از ابن‌ابی‌الحدید نقل میکند که خیلی خوب است که عرض بکنم؛ اوّل مجلسی (علیه الرّحمة) در بحار از جابر ــ که ظاهراً جابربن‌عبداللّه است ــ نقل میکنند که امام سجّاد فرمود: مَا نَدرِی کَیفَ نَصنَعُ بِالنّاسِ اِن حَدَّثناهُم بِمَا سَمِعنا مِن رَسُولِ اللَّهِ (صلّی‌اللّه علیه و آله) ضَحِکُوا وَ اِن سَکَتنا لَم یَسَعنا؛ [وقتی از رسول خدا روایت کنیم، مردم]نه‌فقط قبول نمیکنند، [بلکه]میخندند! بعد ماجرایی را ذکر میکند که حضرت حدیثی را برای جمعی نقل کردند و کسی در بین آن جمع بود که استهزا کرد و قبول نکرد آن حدیث را؛ بعد درباره‌ی سعیدبن‌مسیّب و زُهری، میگوید از منحرفین بودند ــ که البتّه در مورد سعیدبن‌مسیّب بنده قبول نمیکنم این را؛ دلایل دیگری دارد که جزو حواریّون امام بوده، امّا در مورد زُهری و خیلی‌های دیگر، همین‌جور است ــ بعد ابن‌ابی‌الحدید عدّه‌ی زیادی از شخصیّت‌ها و رجال آن زمان را میشمرد که این‌ها همه از اهل‌بیت منحرف بودند؛ بعد نقل میکند از امام سجّاد (علیه الصّلاة والسّلام) که فرمودند: «مَا بِمَکَّةَ وَ المَدِینَةِ عِشرُونَ رَجُلًا یُحِبُّنا» بیست نفر در همه‌ی مکّه و مدینه نیستند که ما را دوست داشته باشند؛ این وضع دوران امام سجّاد است در آن‌وقتی که ایشان میخواهد شروع کند به این کار عظیم؛ و این همان دورانی است که امام صادق (علیه الصّلاة و السّلام) بعد‌ها فرمودند که «اِرتَدَّ النّاسُ بَعدَ الحُسَینِ اِلَّا ثَلاثَة» بعد از ماجرای عاشورا فقط سه نفر ماندند. این حدیث، سه نفر را اسم می‌آورد: ابوخالد الکابلی، یحیی بن امّ الطویل و جبیر بن مطعم، که علّامه‌ی شوشتری احتمال میدهند که جبیربن‌مطعم درست نیست و حکیم‌ابن‌جبیربن مطعم است؛ در بعضی از روایات یا شاید در بعضی از نقل‌ها ــ که بنده الان درست یادم نیست و متأسّفانه نشد مراجعه کنم ــ محمّدبن‌جبیربن مطعم است؛ سه نفر. البتّه در بحار روایاتی هست که چهار نفر را ذکر میکند؛ در بعضی از روایات پنج نفر را ذکر میکند که همه‌ی این‌ها با همدیگر قابل جمع هم هست؛ این وضع امام سجّاد (علیه السّلام) است که در یک‌چنین زمینه‌ای و در یک‌چنین زمینه‌ی قفری، آن حضرت مشغول کار خودشان میشوند.

حالا امام سجّاد باید چه کار کند؟ امام سجّاد اگر بخواهد آن هدف را تعقیب کند، سه مسئولیّت بر دوش او است: اوّلاً باید معارف دین را به مردم زمان خودش یاد بدهد.

ما اگر بخواهیم یک حکومت اسلامی به وجود بیاوریم، امکان ندارد که بدون اینکه مردم را با معارف دینی آشنا کرده باشیم، بتوانیم امید داشته باشیم که یک حکومت به وجود بیاید؛ بنابراین اوّل‌کار این است که معارف دینی به مردم تعلیم داده بشود.

کار دوّم این است که بخصوص مسئله‌ی امامت که یک مسئله‌ی مهجوری شده و از ذهن‌ها بکلّی دور شده یا بد معنا شده، برای مردم و در ذهنهای مردم دوباره بازسازی بشود؛ امامت یعنی چه؟ چه کسی باید امام باشد؟ امام چه شرایطی دارد؟ این هم یک کار دیگر؛ چون بالاخره جامعه امام داشت، عبدالملک امام بود و مردم او را امام میدانستند، پیشوای جامعه بود.

البتّه بعد در بحث امام عرض خواهم کرد که آن برداشتی که ما در طول این دو سه قرن اخیر از معنای امام داشتیم، بکلّی متفاوت است با آن معنایی که برای امام در صدر اسلام وجود داشته؛ هم موافقین، هم مخالفین، امام را به همان معنایی میدانستند که ما امروز در دوران جمهوری اسلامی میدانیم، یعنی امام امّت، امام ملّت، حاکم دین و دنیا. برداشت ما از امام در طول این دو سه قرن اخیر چیز دیگری بود؛ برداشتمان این بود که جامعه یک نفر دارد که او از مردم مالیات میگیرد، مردم را به جنگ میبرد، مردم را به صلح میخواند، امور مردم را اداره میکند، ادارات دولتی را درست میکند، دولتی تشکیل میدهد، قبض و بسط میکند، و اسمش حاکم است؛ یک نفر دیگر هم در آن طرف داریم که او دین مردم را درست میکند، اعتقاد مردم را درست میکند، قرائت نماز مردم را درست میکند ــ هر‌چه همّتش باشد ــ و اسمش عالم است، و امام در دوران خودش همان عالم است؛ خلیفه کار خودش را میکرد، او هم دین مردم را درست میکرد یا اخلاق مردم را درست میکرد؛ برداشت ما از امام این است درحالی‌که در صدر اسلام برداشت همه از امام غیر از این است، یعنی پیشوای جامعه، منتها پیشوای دین و دنیا. بنی‌امیّه هم همین ادّعا را داشتند، بنی‌العبّاس هم همین ادّعا را داشتند؛ همان مخمورهای غرق‌شده‌ی در لهوولعب‌ها هم همین ادّعا را داشتند؛ آن‌ها هم خودشان را امام میدانستند، که حالا اگر ان‌شاءاللّه برسیم و وقت بشود، در این زمینه صحبت خواهم کرد.

به‌هرحال، پس جامعه امام داشت؛ امامش عبدالملک بود. امام سجّاد باید برای مردم معنای امامت را، جهت امامت را، شرایط امامت را، آن چیزهایی که امام ناگزیر از آن‌ها است و آن چیزهایی را که اگر نباشد کسی نمیتواند امام باشد، برای مردم تشریح کند و تبیین کند؛ و سوّم اینکه بگوید من امامم، یعنی آن کسی که باید در آنجا قرار بگیرد منم؛ این سه کار را امام سجّاد باید میکرد. بیشترین [زمانِ]تلاش امام سجّاد، روی آن کار اوّل گذشت، چون همان‌طور که گفتیم، زمینه، زمینه‌ای بود که نوبت به مسئله‌ی «من امامم» نمیرسید؛ باید دین مردم درست میشد، باید اخلاق مردم درست میشد، باید مردم از این غرقاب فساد بیرون می‌آمدند، باید جهت‌گیری معنوی ــ که لبِّ لُبابِ دین و روح اصلیِ دین همان جهت‌گیری معنوی است ــ دوباره در جامعه احیا میشد؛ لذا شما نگاه که میکنید، می‌بینید همه‌ی زندگی امام سجّاد و کلمات امام سجّاد، زهد است، مثلاً: اِنَّ عَلَامَةَ الزَّاهِدینَ فِی الدُّنیَا الرَّاغِبِینَ عَنها، تا آخر، که شروع در یک سخن مفصّل و طولانی [است]؛ اگر‌چه در این سخن هم یک اشاره‌ای به آن اهداف کذایی‌ای که ذکر کردیم هست.

"سال ۱۳۵ که سال مرگ سفّاح و خلافت منصور است، وضع عوض میشود؛ مشکلاتی پدید می‌آید که بسیاری از پیشرفت‌ها را متوقّف و معطّل میکند"یا «اَ وَ لا حُرٌّ یَدَعُ هٰذِه اللُّماظَةَ لِاَهلِهَا فَلَیسَ لِاَنفُسِکُم ثَمَنٌ اِلّا الجَنَّةُ فَلا تَبِیعُوها بِغَیرِها»، از امام سجّاد است.

کلمات امام سجّاد، بیشترینش زهد است، بیشترینش معارف است، امّا معارف را هم باز در لباس دعا [مطرح کردند]؛ چون همان‌طور که گفتیم، اختناق در آن دوران و نامساعد بودن وقت، اجازه نمیداد که امام سجّاد بخواهند با آن مردم بی‌پرده و صریح و روشن حرف بزنند؛ نه‌فقط دستگاه‌ها نمیگذاشتند، [بلکه]مردم هم نمیخواستند؛ اصلاً آن جامعه، یک جامعه‌ی نالایق و تباه‌شده و ضایع‌شده‌ای بود که باید بازسازی میشد.

بعد، نوبت به امام باقر میرسد؛ زندگی امام باقر دنباله‌ی همان خط است، منتها وضع بهتر شده؛ آنجا هم تعلیمات دین و معارف اسلامی است، امّا اوّلاً مردم، آن بی‌اعتنائی و بی‌مهری نسبت به خاندان پیغمبر را دیگر ندارند؛ وقتی امام باقر وارد مسجد مدینه میشود، عدّه‌ای از مردم همواره حلقه زده‌اند، دُور او را گرفته‌اند و از او استفاده میکنند؛ [شخصی]میگوید امام باقر را در مسجد مدینه دیدم ــ وَ حَولَهُ اَهلُ خُراسانَ وَ غَیرُهُم ــ [درحالی‌که]از بلاد دوردست، از خراسان و جاهایی که نزدیک اینجا‌ها نیستند، عدّه‌ای آمدند دُور حضرت را گرفتند؛ این، نشان‌دهنده‌ی این است که تبلیغات دارد مثل امواجی به سرتاسر جهان اسلام سرایت میکند و مردم نقاط دوردست دلشان به اهل‌بیت دارد نزدیک میشود. یا در یک روایت دیگر دارد «احتَوَشَهُ اَهلُ العِراق»، [اهل عراق]در حاشیه‌ی او نشسته بودند و او را در میان خود گرفته بودند و آن حضرت با آن‌ها درباره‌ی مسائل حلال و حرام صحبت میکردند.

بزرگان علمای زمان، پیش امام باقر درس میخوانند و استفاده میکنند. شخصیّت معروفی مثل عکرمه شاگرد ابن‌عبّاس وقتی می‌آید خدمت امام باقر، برای اینکه از آن حضرت حدیث بشنود ــ شاید هم برای اینکه امتحانش بکند ــ دست و بالش میلرزد و در آغوش امام می‌افتد؛ بعد خودش تعجّب میکند، میگوید یا ابن رسول‌اللّه! من بزرگانی مثل ابن‌عبّاس را دیدم و از آن‌ها حدیث شنیدم [امّا]هرگز این حالتی که در مقابل تو به من دست داد، برای من دست نداده بود؛ و ببینید امام باقر در جوابش چقدر صریح میگویند «وَیلَکَ یا عُبَیدَ اَهلِ الشّامِ! اِنَّکَ بَینَ یَدَیِ بُیُوتٍ اَذِنَ اللّهُ اَن تُرفَعَ وَ یُذکَرَ فِیها اسمُه»؛ ای بنده‌ی کوچک شامیان! تو در مقابل عظمت معنویّت است که مجبوری این‌جور به خودت بلرزی. کسی مثل ابوحنیفه که از فق‌ها و بزرگان زمان است، می‌آید خدمت امام باقر و از آن حضرت معارف و احکام دین را فرا میگیرد، و بسیاری از علمای دیگر جزو شاگردان امام باقر هستند و صیت علمی امام باقر در اکناف عالم میپیچید که به «باقرالعلوم» معروف میشود.

پس ببینید؛ وضع اجتماعی و وضع عاطفی مردم و احترامات آن‌ها نسبت به ائمّه، زمان امام باقر فرق کرده، تفاوت کرده. به همین نسبت ما می‌بینیم که حرکت سیاسی امام باقر هم تندتر است؛ یعنی امام سجّاد در مقابله‌ی با عبدالملک، [به‌صورت]روبه‌رو، تندی و سخن درشت و سخنی که بتوانند آن را به‌عنوان یک قرینه‌ای بر مخالفت بگیرند، ندارد.

عبدالملک به امام سجّاد نامه مینوشت درباره‌ی فلان موضوع، حضرت هم جواب او را میدادند؛ البتّه جواب پسر پیغمبر همیشه یک جواب محکم و متین و دندان‌شکن است، امّا در آن، به‌آن‌صورت تعرّض نیست؛ امّا در مورد امام باقر (علیه الصّلاة و السّلام) این‌جوری نیست؛ حرکت امام باقر آن‌چنان است که هشام‌بن‌عبدالملک احساس وحشت میکند و میبیند که باید آن حضرت را زیر نظر قرار بدهد و به شام میخواهد آن حضرت را؛ البتّه امام سجّاد را هم در دوران امامتشان ــ بعد از آن دفعه‌ی اوّل ــ با غل و زنجیر و مانند این‌ها به شام برده‌اند، لکن وضع آنجا جور دیگری است و امام سجّاد با ملاحظه‌ی بیشتری همیشه برخورد میکردند، امّا در مورد امام باقر، ما لحن کلام را تندتر می‌بینیم. بنده چند روایت در [زمینه‌ی]مذاکرات حضرت باقر (علیه الصّلاة و السّلام) با اصحابشان دیدم که نشانه‌ی دعوت به حکومت و خلافت و امامت و حتّی نوید آینده در آن‌ها مشاهده میشودکه ان‌شاءاللّه چند نمونه‌اش را عرض میکنم.

حالا یک روایت، این روایتی است که در بحار هست که نقل میکند منزل حضرت ابی‌جعفر، پُر از جمعیّت بود؛ پیرمردی آمد و تکیه داده بود به یک عصایی یا مانند آن؛ آمد و سلام کرد خدمت حضرت و اظهار علاقه کرد و اظهار محبّت کرد و بعد نشست پهلوی حضرت و گفت «فَوَ اللّهِ اِنّی لَأُحِبُّکُم وَ اُحِبُّ مَن یُحِبُّکُم وَ وَ اللّهِ مَا اُحِبُّکُم وَ اُحِبُّ مَن یُحِبُّکُم لِطَمَعٍ فی دُنیا وَ اِنّی لَاُبغِضُ عَدُوَّکُم وَ اَبرَأُ مِنهُ وَ وَ اللّهِ ما اُبغِضُهُ وَ اَبرَأُ مِنهُ لِوَترٍ کانَ بَینی وَ بَینَهُ وَ اللّهِ اِنّی لَاُحِلُّ حَلالَکُم وَ اُحَرِّمُ حَرامَکُم وَ اَنتَظِرُ اَمرَکُم فَهَل تَرجُو لی جَعَلَنِیَ اللّهُ فِداک»؛ یعنی آیا امید داری که من ببینم آن روزگار شما را؟ چون منتظر امر شما هستم یعنی منتظر فرارسیدن دوران حکومت شما. امر ــ هذا الامر، امرکم ــ یعنی حکومت؛ در تعبیرات آن دوره، چه تعبیرات بین ائمّه و اصحاب ائمّه، چه مخالفینشان و دشمنانشان ــ مثلاً هارون اشاره میکند «و اللّه لو تنازعت معی فی هذا الامر...» ــ یعنی خلافت، یعنی امامت؛ «اَمرَکُم» یعنی خلافتتان؛ بلاشک این تعبیر به این معنا است. می‌آید سؤال میکند که آیا امید دارید که من به آن روز برسم و آن روز را ببینم؛ فَقالَ اَبُو جَعفَرٍ علیه السّلام اِلَیَّ اِلَیَّ حَتّیٰ اَقعَدَهُ اِلیٰ جَنبِه»؛ او را نزدیک آوردند و نشاندند پهلوی خودشان؛ ثُمَّ قَالَ اَیُّهَا الشَّیخُ اِنَّ اَبی عَلیَّ بنَ الحُسَینِ علیه السّلام اَتاه رَجُلٌ فَسَاَلَهُ عَن مِثلِ الَّذی سَاَلتَنی عَنه؛ حضرت از قول امام سجّاد نقل میکنند و خب این را ما در روایات امام سجّاد پیدا نمیکنیم؛ یقیناً میشود فهمید که اگر امام سجّاد در یک جمع بزرگی این قضیّه را فرموده بودند، به گوش دیگران و ما‌ها هم میرسید، امّا آن چیزی را که امام سجّاد به گمان زیاد سِرّاً فرمودند، اینجا امام باقر علناً میگویند. بعد، از قول پدرشان نقل میکنند که فرمود «اِن تَمُت تَرِد عَلیٰ رَسُولِ اللّهِ وَ عَلیٰ عَلیٍّ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَینِ وَ عَلیٰ عَلیِّ بنِ الحُسَینِ وَ یَثلَجُ قَلبُکَ وَ یَبرُدُ فُؤادُکَ وَ تَقَرُّ عَینُکَ وَ تُستَقبَلُ بِالرَّوحِ وَ الرَّیحانِ مَعَ الکِرامِ الکاتِبین ...

"اگر این شعری که به حضرت زینب (علی‌ها السّلام) منسوب است درست باشد کهما تَوَهَّمتُ یا شَقیقَ فُؤادیکانَ هٰذا مُقَدَّراً مَکتُوبااشاره به این است و این برداشت همه‌ی مردم است"وَ اِن تَعِش تَریٰ ما یُقِرُّ اللّهُ بِهِ عَینَکَ وَ تَکونُ مَعَنا فِی السَّنامِ الاَعلیٰ»؛ یعنی مأیوسش نمیکنند؛ میگویند اگر بمیری ــ، چون پیر بوده ــ که خب با پیغمبر هستی و مانند اینها، اگر هم بمانی، با خود ما خواهی بود؛ یعنی یک چنین تعبیراتی در کلام امام باقر [هست].

اما آن مطلبی که میخواستم از زندگی امام باقر عرض بکنم این است که اوّلاً در یک روایت از امام باقر (علیه السّلام) تعیینِ وقت شده برای خروج و این چیز عجیبی است؛ حدیث در کافی است؛ عَن اَبی حَمزَةَ الثُّمالیِّ بِسَنَدٍ عالٍ، قالَ سَمِعتُ اَبا جَعفَرٍ عَلَیهِ السَّلامُ یَقولُ یا ثابِتُ اِنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالیٰ قَد کانَ وَقَّتَ هَذا الأَمرَ فِی السَّبعین؛ سال هفتاد قرار بوده حکومت الهی تشکیل بشود؛ فَلَمّا اَن قُتِلَ الحُسَینُ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِ اشتَدَّ غَضَبُ اللّهِ تَعالَی عَلیٰ اَهلِ الاَرضِ فَاَخَّرَهُ اِلیٰ اَربَعینَ وَ مِائَةٍ فَحَدَّثناکُم فَاَذَعتُمُ الحَدیثَ فَکَشَفتُم قِناعَ السَّترِ وَ لَم یَجعَلِ اللّهُ لَهُ بَعدَ ذٰلِکَ وَقتاً عِندَنا وَ یَمحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثبِتُ وَ عِندَهُ اُمُّ الکِتاب؛ ابوحمزه میگوید: فَحَدَّثتُ بِذٰلِکَ اَبا عَبدِ‌اللّهِ عَلَیهِ السَّلامُ فَقالَ قَد کانَ کَذٰلِک». سال ۱۴۰ دوران زندگی امام صادق است؛ این همان چیزی است که بنده قبل از آنکه این حدیث را هم ببینم، از روال زندگی ائمّه به نظرم میرسید که [تشکیل]حکومتی که امام سجّاد آن‌جور برایش کار میکند و امام باقر آن‌جور کار میکند، به دوران امام صادق می‌افتد.

از سال ۱۱۴ امامت امام صادق شروع میشود تا سال ۱۴۸ که مهم‌ترین دوران در این مرحله‌ی اوّل، دوران امامت امام صادق است. امام صادق، دو مرحله در این دوران طی میکنند؛ یک دوره از سال ۱۱۴ تا سال ۱۳۲ یا تا سال ۱۳۵ــ یا تا غلبه‌ی بنی‌عبّاس، یا تا خلافت منصور ــ است که دوران آسایش و گشایش است؛ آن مطلبی که معروف شده که ائمّه به‌خاطر اختلاف بنی‌امیّه و بنی‌عبّاس فرصتی پیدا کردند، مال این دوران است؛ زمان امام باقر چنین چیزی نبود؛ زمان امام باقر، [دوران]قدرتِ بنی‌امیّه بود و هشام‌بن عبدالملک هم ــ و کان هشام رجلهم ــ مردِ بنی‌امیّه و بزرگ‌ترین شخصیّت بنی‌امیّه بعد از عبدالملک بود؛ بنابراین زمان امام باقر، هیچ‌گونه اختلافی بین کسی و کسی که موجب این باشد که ائمّه بتوانند از فرصت استفاده کنند، نبود؛ مال زمان امام صادق است، آن‌هم مال این دوران که دورانِ شروعِ آهسته آهسته‌ی دعوت بنی‌عبّاس و گسترش دعوت آن‌ها و اوج دعوت شیعیِ علوی در سرتاسر دنیای اسلام [است]که من در یک صحبتی که بعد هم پیاده شده و چاپ شده، شرح داده‌ام که آن وقتی که امام صادق به امامت رسیدند، در جاهای مختلف دنیای اسلام، در آفریقا، در خراسان، در فارس، در ماوراءالنّهر، چه درگیری‌ها و چه جنگهایی بوده؛ یک‌چنین وضع عجیبی بوده و امام صادق از فرصت استفاده کردند برای بیان معارف اسلامی؛ همان سه نکته‌ای که در زندگی امام سجّاد بود [یعنی]معارف اسلامی، مسئله‌ی امامت، و بخصوص تکیه بر روی امامت اهل‌بیت؛ که این سوّمی در دوران اوّل امامت امام صادق بوضوح مشاهده میشود.

البتّه اینجا مسئله‌ی امامت را باید مطرح کرد که ببینید چه میکردند؛ مثلاً یک نمونه این است که در این روایات بنده یادداشت کرده‌ام: عمرو بن ابی المقدام [میگوید]«رَاَیتُ اَبا عَبدِ اللّهِ (علیه السّلام) یَومَ عَرَفَةَ بِالمَوقِفِ وَ هُوَ یُنادِی بِاَعلیٰ صَوتِه»، حضرت در عرفات، در روز عرفه در اجتماع مردم و وسط مردم ایستاده بودند و با فریاد یک جمله‌ای را میگفتند؛ به یک طرف رو میکردند و این جمله را میگفتند، بعد به یک طرف دیگر رو میکردند و میگفتند، بعد به آن طرف دیگر رو میکردند؛ به چهار طرف رو میکردند و این مطلب را با فریاد میگفتند؛ حالا آن چیست؟ اَیُّهَا النّاسُ! اِنَّ رَسُولَ اللّهِ کانَ هُوَ الاِمام؛ می‌بینید توجّه به معنای امامت را و بیدار کردن مردم نسبت به حقیقت امامت را که امامت چیست و آیا اینهایی که سرِ کارند شایسته‌ی امامتند یا نه؛ ثُمَّ کانَ عَلِیُّ بنُ اَبی طالِبٍ ثُمَّ الحَسَنُ ثُمَّ الحُسَینُ ثُمَّ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلیٍّ ثُمَّ هه فَیُنادی ثَلاثَ مَرّاتٍ لِمَن بَینَ یَدَیهِ وَ عَن یَمینِهِ وَ عَن یَسارِهِ وَ مِن خَلفِهِ اثنیٰ عَشَرَ صَوتاً؛ هر طرفی سه بار فریاد میکرد و این‌ها را میگفت و دوازده مرتبه این جمله را حضرت در عرفات تکرار کرد؛ بعد میگوید پرسیدم که آن «هِه» یا «هاهِ» یعنی چه؟ گفتند در لغتِ مثلاً بنی‌تمیم یا بنی فلان، کنایه است از «من»؛ یعنی بعد از محمّدبن‌علی، من امامم. این یک نمونه [است].

یک نمونه‌ی دیگر: قالَ قَدِمَ رَجُلٌ مِن اَهلِ الکُوفَةِ اِلی خُراسانَ فَدَعا النّاسَ اِلی وَلایَةِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ علیه السّلام فَفِرقَةٌ اَطاعَت وَ اَجابَت؛ یک نفری بلند شده از مدینه آمده خراسان، و مردم را به ولایت جعفربن‌محمّد ــ یعنی حکومتشان ــ دعوت میکند. اصلاً شما ببینید در دوران مبارزات، آن‌وقتی که ما توانستیم بگوییم جمهوری اسلامی یا حکومت اسلامی کِی بود؟ در طول سالهای مبارزه حدّاکثر این بود که مثلاً حدود اسلامی در باب حکومت را آنهایی که درباره‌ی حکومت بحث میکردند، بیان کنند؛ چه جور آدمهایی باید حاکم باشند، و نظر اسلام درباره‌ی حکومت چیست، این حدّاکثر چیزی بود که ما میگفتیم.

سال ۵۷ یا حدّاکثر سال ۵۶ در محافل خصوصی بود که ما اسم حکومت اسلامی را آوردیم که تازه حاکمش را معیّن نمیکردیم؛ پس ببینید، اینکه زمان امام صادق بلند میشوند میروند در اقصیٰ‌نقاط اسلام، مردم را به حکومت امام صادق دعوت میکنند، معنایش چیست؟ معنایش اقتراب‌الاجل است، این همان سالِ ۱۴۰ است، این همان چیزی است که خیز حرکت ائمّه به‌طور طبیعی ایجاب میکرده که در آن دوران‌ها حکومت اسلامی به وجود بیاید.

خب، رفته و دعوت میکند مردم را به ولایت جعفربن‌محمّد (علیه السّلام)؛ البتّه معنای ولایت را امروز ما خوب میفهمیم؛ در قبل، ولایت را فقط به محبّت معنا میکردند، یعنی مردم را دعوت کرده به محبّت جعفربن‌محمّد؛ [درحالی‌که]محبّت، دعوتی ندارد، بعد هم اگر [به محبّت]دعوت بکنند، آن وقت دنباله‌های این [روایت]دیگر معنی ندارد؛ حالا توجّه کنید: فَفِرقَةٌ اَطَاعَت وَ اَجَابَت؛ یک فرقه اطاعت کردند و اجابت کردند؛ وَ فِرقَةٌ جَحَدَت وَ اَنکَرَت؛ انکار کردند و گفتند نه. خب محبّت اهل بیت را در دنیای اسلام غالباً انکار نمیکردند، [پس موضوع]چیز دیگری است؛ وَ فِرقَةٌ وَرِعَت وَ وَقَفَت؛ توقّف و تورّع، دیگر مال محبّت نیست؛ این مال یک چیز دیگر است؛ این، همان حکومت است؛ یک فرقه هم تورّع کردند؛ بعد، فَخَرَجَ مِن کُلِّ فِرقَةٍ رَجُلٌ فَدَخَلوا عَلیٰ اَبی عَبدِ اللّهِ علیه السّلام؛ [از هر فرقه یک نفر]می‌آیند خدمت حضرت و صحبتهایی میکنند؛ بعد، حضرت به یکی از آن متوقّفین که در مقابل حضرت قرار گرفته، میگویند تو که تورّع کردی و توقّف کردی، چرا تورّع نکردی در کنار فلان نهر که فلان کار خلاف را انجام دادی؟ که او آن‌وقت ناگهان متنبّه میشود و میفهمد که حضرت تعریض میکنند؛ این نشان میدهد که آن کسی که رفته خراسان، از پیش خود هم نرفته، خلاف رضای امام هم نبوده، [بلکه]امام هم دنبال میکردند قضیّه را. این مال دوران امام صادق (علیه الصّلاة و السّلام) است که البتّه خیلی این دوران پُرشورتر است تا وقتی‌که منصور می‌آید سرِ کار. وقتی منصور سر کار می‌آید، البتّه وضع سخت میشود. به‌هرحال، برخورد بین امام صادق و منصور خیلی تند است تا به شهادت امام صادق در سال ۱۴۸منتهی میشود.

البتّه دنباله‌ی قضیّه و زندگی امام موسی‌بن‌جعفر، فوق‌العاده زندگی شورانگیزی است که به نظر بنده، اوج این حرکاتِ مبارزه، مال زمان موسی‌بن‌جعفر است و ما متأسّفانه از زندگی موسی‌بن‌جعفر یک گزارش درست‌وحسابی‌ای در دست نداریم؛ گاهی گوشه‌وکنار یک چیزهایی از زندگی آن حضرت پیدا میشود که آدم را مبهوت میکند.

"خوب است ما درباره‌ی مدینه و مکّه این‌ها را بدانیم؛ متأسّفانه در آثاری که ما‌ها داریم، از یک‌چنین چیزهایی اثری نیست و این یک واقعیّتی است که بوده.وضع فساد سیاسی هم یک عامل دیگر است"مدّتی امام موسی‌بن‌جعفر پیدا نبودند، یعنی هارون دنبالشان میگشته و حضرت را پیدا نمیکرده؛ کسانی را میبرده، شکنجه میکرده، که شما بگویید موسی‌بن‌جعفر کجا است. این یک چیز بی‌سابقه است. ابن‌شهرآشوب در مناقب، یک روایتی درباره‌ی موسی‌بن‌جعفر نقل میکند که ما درباره‌ی هیچ یک از ائمّه این را نداریم؛ موسی‌بن‌جعفر در یک مدّتی «دَخَلَ بَعضَ قُرَی الشَّامِ مُتَنَکِّراً هَارِبافَوَقَعَ فِی غَارٍ و فِیهِ رَاهِب»؛ بعد با آن راهب صحبت کردند و چیز‌هایی گفتند؛ این‌ها نشان‌دهنده‌ی یک جرقّه‌هایی است در زندگی موسی‌بن‌جعفر که آن‌وقت معنای آن زندانِ حبسِ ابدِ کذایی معلوم میشود، وَالّا هارون، اوّل که به خلافت رسید و به مدینه آمد، همان‌طور که شنیدید موسی‌بن‌جعفر را کاملاً نواخت و احترام کرد؛ و آن داستان معروف را مأمون نقل میکند که ما رفتیم، و حضرت سوار درازگوشی بودند و آمدند و وارد منطقه‌ای که هارون نشسته بود شدند و میخواستند پیاده بشوند که هارون قسم داد که باید تا دَمِ بساطِ من، سواره بیایی، و ایشان سواره آمدند؛ بعد احترام کردند، چنین گفتند، چنان گفتند، بعد که داشتند میرفتند، به ما‌ها گفتند رکابشان را بگیرید. البتّه جالب این است در همین روایت مأمون میگوید که پدرم هارون، به همه، پنج هزار دینار و ده هزار دینار جایزه میداد، [امّا]به موسی‌بن‌جعفر، دویست دینار جایزه داد، در‌حالی‌که وقتی صحبت کرد و حال حضرت را پرسید، فرمودند بله، اولاد زیادی دارم، گرفتاری‌های زیادی دارم، وضع معیشت خوب نیست؛ که حالا به نظر بنده این صحبت‌های موسی‌بن‌جعفر به هارون هم بسیار جالب است، یعنی این صحبت‌ها برای ما خیلی آشنا است و کاملاً قابل فهم است که آدم چطور میشود که به مثل هارونی یک‌وقت اظهار کند که بله، وضع ما هم خوب نیست و زندگی‌مان هم نمیگذرد و مانند اینها؛ هیچ معنایش گدایی و تذلّل نیست؛ آدم اگر خودش [این کار را]کرده باشد، میداند که این چه‌جوری است؛ و خیلی از شما‌ها میدانم که در دوران رژیم جبّار و دوران خفقان، تَقیَّتاً از این کار‌ها زیاد کردید و به‌هرحال کاملاً قابل فهم است.

بعد که این حرف‌ها را میزند، که این ایجاب میکند که هارون بگوید خب بسیار خوب، پس مثلاً این پنجاه هزار دینار مال شما، فقط دویست دینار میدهد؛ میگوید بعد که پرسیدم از پدرم که چرا این کار را کردی، گفت که اگر این را بدهم ــ مضمونش این است، عبارتش را اینجا نوشتم، بخواهم بگردم وقتتان میگذرد ــ اگر بدهم، این شمشیر‌به‌دست‌های خراسان را بسیج خواهد کرد، دویست هزار مرد را به جان من خواهد انداخت؛ این، برداشت هارون است و هارون درست فهمیده بود. حالا بعضی خیال میکنند که از حضرت سعایت میکردند؛ نه، حقیقت قضیّه این بود.

آن زمانی که موسی‌بن‌جعفر با هارون مبارزه میکرد، واقعاً اگر پولی در آن دستگاه بود، خیلی کسان بودند که آماده بودند و حاضر بودند که در کنار موسی‌بن‌جعفر شمشیر بزنند، و نمونه‌هایش را ما جاهای دیگر در غیر ائمّه دیدیم [مانند]حسین‌بن‌علیِ شهید فخ که قبل از هارون، زمان موسی‌الهادی بود و دیگران و دیگران؛ [لذا]خیلی روشن بود که کار آن‌ها نشان‌دهنده‌ی این است که اگر ائمّه قیام میکردند، چقدر میتوانستند مردم را دُور خودشان جمع کنند و هارون درست فهمیده بود این را؛ بنابراین دوران موسی‌بن‌جعفر، دوران اوج است که بعد هم به زندان منتهی میشود.

بعد که نوبت امام هشتم (علیه الصّلاة و السّلام) میرسد، باز دوران، دوران گسترش و رواج و وضعِ خوبِ ائمّه است و شیعه در همه‌جا گسترده‌اند و امکانات بسیار زیاد است که منتهی میشود به مسئله‌ی ولایتعهدی؛ البتّه در دوران هارون، امام هشتم در نهایت تقیّه، یعنی پوشش، زندگی میکردند [هرچند که]تلاش را داشتند، حرکت را داشتند، تماس را داشتند؛ آدم میتواند بفهمد؛ مثلاً فرض بفرمایید دعبل خزاعی که درباره‌ی امام هشتم در دوران ولایتعهدی آن‌جور حرف میزند، آناً از زیر سنگ که بیرون نیامده بود؛ آن جامعه‌ای که دعبل خزاعی میپرورد، یا ابراهیم‌بن‌عبّاسِ شاعر میپرورد ــ که جزو مدّاحان علیّ‌بن‌موسی‌الرضا است ــ یا دیگران، یا دیگران، بایستی فرهنگ ارادت به خاندان پیغمبر در آن سابقه داشته باشد؛ و این آن‌جور نیست که آناً ببینیم که بله، در مدینه و در خراسان و در ری و در مناطق گوناگون، با ولایتعهدی علیّ‌بن‌موسی‌الرضا جشن گرفته‌اند، امّا قبلاً چنین چیزی سابقه ندارد. آنچه در دوران ولایتعهدی علیّ‌بن‌موسی‌الرضا پیش آمد که حادثه‌ی بسیار مهمّی است ــ و بنده سال گذشته در پیام البت

منابع خبر

اخبار مرتبط