گزارش سایت خبری داخل کشور از همجنسگرایی در ایران | راهکار دست علمای قم است - Gooya News
معصومه رشیدیان، انصاف نیوز
به سختی حاضر به گفتوگو میشوند و همگی با یک واسطه پاسخشان به سوالات را به دستم میرسانند، سعید، مهسا و محمد سه همجنسگرایی هستند که پس از گرفتن قولهای بسیار حاضر شدهاند به آشناهای مشترکمان پاسخ سوالاتم درمورد وضعیتشان را بدهند.
شبکههای مجازی پر است از امثال آنها که یا مهاجرت کردهاند و پس از آن اعلام موجودیت و گرایش خود را کردهاند و یا طرد شدهاند و بدور از مناسبات قوم و خویشی و خانوادگی گذران عمر میکنند. البته هستند عدهی قلیلی که از سوی خانواده و دوستان پذیرفته و حمایت میشوند. دکتر بهنام اوحدی با اشاره به صندلی که روز مصاحبه درمورد اقلیتهای جنسی و جنسیتی روی آن و مقابلش نشستهام میگوید که «بارها روی این صندلی گفتهاند که توسط خانواده به تکهتکه شدن تهدید شدهاند».
سعید که حدودا ۳۲-۳۳ ساله است میگوید در دوران دبستان تاحدودی متوجه شده که گرایش جنسیاش به سمت همجنس است؛ در یکی از روستاهای اطراف لرستان و در خانوادهای با وضعیت اقتصادی بد زندگی میکند میگوید ۵ برادر دارد که همگی مانند خانوادهاش به شدت مذهبی هستند، تفکرات مردسالارانهای دارند و بخاطر چنین ویژگیهایی نمیتواند با برادرانش راحت باشد. او میگوید خانوادهاش هرگز از این موضوع مطلع نشدند.
اما مهسای ۱۹ ساله -ساکن تهران- که در ۱۶ سالگی متوجه گرایشات متفاوت خود شده است موضوع را با مادرش درمیان گذاشته اما منجر به برخوردی شده که از توضیح آن سرباز میزند و فقط تاکید میکند که «مادرم برخورد بسیار بدی داشت».
محمد ۳۸ ساله هم در ۲۵ سالگی متوجه گرایش خود شده است و زمانی طولانی را به انکار گذرانده است، در خانوادهای مذهبی زندگی میکند که تاکنون از گرایش جنسی او مطلع نشدهاند: «دریک خانواده مذهبی به دنیا اومدم و عملا شرایطی وجود نداره که بتونم باهاشون درمیون بگذارم، خیلی بیشتر از مذهب، درواقع این فرهنگ ناموس پرستی و یا سنتی و مردسالاره ما هست که مشکل آفرینه....
تعداد محدودی از دوستان نزدیک و همسن خودم هستند و طبیعتا اولش شوکه شدن و سوالهای عجیب و غریب و گاها توهین آمیز میپرسیدند که البته از عدم اطلاعشون هست و من حق میدادم.»
سعید در توضیح اولین مواجههی خود با این تعریف میکند: «در دوران دبستان -چون باهوش هم بودم- پدرم من رو به یک مدرسهی غیرانتفاعی در محلهای متمولنشین از شهرستانمون ثبت نام کرد. اونجا احساس کردم که به دوستم گرایش خاصی دارم و دوستم هم خیلی با من صمیمی بود؛ ولی از گرایشم اطلاعی نداشت و هرگز هم به اون چیزی بروز ندادم.
یکروز دوستم رو دعوت کردم که وقتی دید وضعیت خونهمون فقیرانهست و فاصلهی زیادی باهم داریم ارتباطش رو با من قطع کرد که ضربهی روحی شدیدی برام بود، اونهم در دوران ابتدایی.
"دچار افسردگی و اضطراب شده بودم چون نمیتونستم قضیه رو بگم و برای خودم هم قابل درک نبود"مدرسهام رو دوباره تغییر دادم و به پایین شهر اومدم. دچار افسردگی و اضطراب شده بودم چون نمیتونستم قضیه رو بگم و برای خودم هم قابل درک نبود. هنوز فرهنگ مشاوره جا نیفتاده بود و کمکهای اینچنین نمیتونستم بگیرم.
دوران دبیرستان بسیار وحشتناک بر من گذشت. خشونتهای جنسی نسبت به کسانی که مثل من بودن ولی نتونسته بودن محافظهکار باشن رو در مدرسه شاهد بودم. این موضوع باعث میشد تشویش بیشتری داشته باشم.
در دوران خوابگاه به مرور عاشق یکی از همخوابگاهیهام شدم و اون هم فهمید.
هم اتاقی شدیم و بالاخره اونجا بدون اینکه کسی بفهمه وارد مسائل و رابطهی جنسی هم شدم. ولی بعدا فهمیدم کسی که به او خیلی نزدیک شده بودم و دوستش داشتم، فقط بخاطر نیازهای جنسیاش با من بود و بین دخترای دانشگاه دوست دختری هم داشت. این باعث شد شکست عشقی شدیدتری با ضربهی بیشتر هم بخورم؛ چون دیگه رابطهی جنسی رو تجربه کردم. تمام اینها باعث شد که خیلی منزویتر بشم و به جامعه هم بیاعتماد بشم.»
مهسا میگوید در آن سن و سال خیلی علاقه داشته تا درمورد پارتنرش با کسی یا کسانی صحبت کند و همه بفهمند، به همین خاطر سعی میکرده به دوستانش بگوید، اما در میان اقوام تنها با یک نفر این موضوع را در میان گذاشته است.
سعید اما میگوید: «بخاطر محیط فقیری که در اون هستم -هم به لحاظ مالی و هم فرهنگی- واکنشها به این مسئله احتمالا خیلی بده و به احتمال زیاد در صورت فهمیدن با الفاظی مثل لواطکار، مفعول و... من رو مورد خطاب قرار میدن و اعتماد بنفسم بیش از این خرد خواهد شد؛ به همین خاطر ترجیح دادم که کسی ندونه.»
سعید تجربهی تلخی از این گونه برخوردها دارد: «از نزدیکترین آدمهایی که به اونها اعتماد کردم ضربه خوردم و پس از جدایی بدترین تحقیرها و توهینها را از همونها شنیدم.
"هنوز فرهنگ مشاوره جا نیفتاده بود و کمکهای اینچنین نمیتونستم بگیرم.دوران دبیرستان بسیار وحشتناک بر من گذشت"من رو مفعول میخواندند و با الفاظ خیلی خیلی بدی خطاب میکردن. اینها باعث شد که بیشتر و بیشتر احساس ترس کنم نسبت به دنیای اطرافم. هیچ قانون و حقوقی هم از امثال من دفاع نمیکنه چون این مسئله لواط خوانده میشه. شرعا و عرفا هم قابل پذیرش برای مردم ایران نیست؛ خصوصا غرب کشور که من ساکن آن هستم. خانوادههایی هم که این مسئله رو میپذیرند انگشتشمارند و از نظر مالی و فرهنگی در سطح خیلی بالایی هستند.»
مهسا هم تابحال به لحاظ فیزیکی برخورد خشونت آمیزی را تجربه نکرده اما میگوید به کرات شنیده است که «نجس است چون به دیگر دختران هم نگاه جنسی دارد» و همین نوع ادبیات و رفتار بسیار آزارش داده است.
او میگوید اما بیشترین هراسش از این است که نزدیکانش پس از در جریان قرار گرفتن به مخالفت شدید بپردازند، تصور کنند که او دچار مشکلی است و مجبور به مراجعه به پزشکش کنند.
همچنین میگوید که «گمان میکنم خانوادهام بخاطر آبرو ممکن است دست به کاری بزنند که دیگر من را نداشته باشند و فقط میخواهند به هر قیمتی دیگر چنین احساسی نداشته باشم».
محمد میگوید اگر خانوادهاش متوجه شوند احتمالا برخورد تندی نخواهند داشت اما احتمال میدهد که طردش کنند: «مطمئنا بشدت ناراحت و افسرده میشن و شاید من رو از خونه بیرون کنن.»
او که ساکن تهران است برخلاف سعید خشونتی از پارتنرهای خود ندیده است و میگوید: «از سوی پارتنرهای خودم خشونتی ندیدم، در هر گروهی از انسانها، آدم خوب و بد وجود داره، اما اکثر همجنسگرایان به خصوص مرد در جامعه ما، آرام، سر به زیر و درد کشیده هستند و فقط و فقط یک زندگی ساده و آرام را میخواهند و نه هیچ چیز دیگه...»
محمد که دیر گرایش خود را پذیرفته است تجربهی یک زندگی زناشویی ناموق را هم پشت سر گذاشته است: «از بچگی علاقه به تشکیل خانواده و زندگی مشترک داشتم و با اینکه چنین احساساتی داشتم اما خودم رو به شدت سرکوب و انکار میکردم. در ۱۹ سالگی ازدواج کردم و صاحب یک فرزند شدم، همسرم متوجه نشد اما کم کم با ادامه زندگی احساسات من نسبت به همجنس و درواقع عدم داشتن یک رابطه عاطفی و جنسی درست که ارضا کننده من باشه، باعث شد رابطه من و همسرم روز به روز سردتر و سردتر بشه...تا به طلاق برسه.
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
