ویدا حاجبی، همکلاسی فرح و یکی از مشهورترین زنان زندانی سیاسی قبل و بعد از انقلاب - Gooya News
رامیتا حسینی - ایران وایر
برای همه کسانی که تاریخ معاصر را دنبال میکنند، «ویدا حاجبی» یکی از مشهورترین زنان زندانی سیاسی ایران در اواخر دهـههای۴۰ و ۵۰ خورشیدی بود؛ زنی که چندین سال از زندگی خود را در زندانهای «قصر» و «اوین» در دو حکومت «پهلوی» و جمهوری اسلامی به سر برد.
ویدا حاجبی زندگی پر فراز و نشیبی را در ایران، فرانسه و کوبا داشت. عجیبترین بخش زندگی او، دوستی با همکلاسی خود، آخرین ملکه ایران در زمانی بود که هر دو دانشجوی گمنام رشته معماری در «بوزار» پاریس بودند.
ویدا حاجبی در سال ۱۳۱۴ خورشیدی در «دروازه شمیران» تهران، در خانوادهای با پیشینه تاجر و البته کمی سرشناس و شناخته شده و سیاسی تبریزی دیده به جهان گشود. این خانواده نسبت عجیبی داشت. پدر بزرگ پدری ویدا، «میرزا حاحبالدوله»، از تجار زمان «ناصرالدینشاه» و «مظفرالدین» شاه بود. اما نخستین چهره متفاوت خانواده پدری، مادربزرگش بود که در زندگی او تاثیر زیادی داشت.
خانواده مادری ویدا از خانوادههای سرشناس بود.
"پدر بزرگ پدری ویدا، «میرزا حاحبالدوله»، از تجار زمان «ناصرالدینشاه» و «مظفرالدین» شاه بود"«باقر کاظمی مهذبالدوله» دایی مادرش بود و «میرزا قاسمخان صوراسرافیل» پدر زنعمویش. پدربزرگش هم «مصطفی کاظمی»، استاندار کرمان بود.
ویدا در کتاب «یادها» که خاطراتش را در آن نوشته است، اولین خاطرهاش را با اتفاق تلخی که در چهارسالگی او رخ داد، به یاد میآورد: «فاطمه سلطان دایهام که داشت من را بیرون میبرد، مثل همیشه چادر چاقچور داشت و از کوچهای بنبست در دروازه شمیران بیرون میرفتیم. هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم که آژان محله رسید و چادر فاطمه سلطان را از سرش کشید.»
آجودان (آژان) به التماسهای دایه توجهی نکرده و نه فقط چادرش را پاره کرده که آن را در جوی آب انداخته بود.
خاطره بعدی ویدا اما به دوران شیرین کودکستان «برسابه» برمیگردد؛ نخستین کودکستان تهران که ویدا پنجساله را در آن ثبتنام کردند. این کودکستان پشت وزارت معارف وقت قرار داشت و توسط خانم «برسابه هوسپیان» راهاندازی شده بود. ویدا در کودکی همراه برادرش که مهمترین الگویش بود، به این کودکستان میرفت.
او برخلاف دخترهای دیگر، توپبازی را بیشتر از کاردستی و نقاشی دوست داشت. البته گفته پسرها کم اذیتش نمیکردند اما برادرش مهمترین حامی او بوده و برسابه هم هوای دخترها را بیشتر داشته است: «برادرم، قهرمان در مقابل پسربچهها، بهخصوص دوتاشان که خیلی مرا اذیت میکردند و زور میگفتند، حامی من بود. البته خانم برسابه همیشه به سرپرست جوان و لاغر ما که گیسوان بلند مشکی و خوشگلی داشت، میگفت هوای دخترها را داشته باش!»
👈مطالب بیشتر در سایت ایران وایر
یکسال از کودکستان رفتنش نگذشته بود که او و خانوادهاش مانند خیلی از ایرانیها و بهویژه تهرانیها، با اتفاق پیشبینی شدهای مواجه شدند؛ شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران توسط نیروهای شوروی، بریتانیا و امریکا.
تهران از دید پدر و پدربزرگ مادری ویدا اصلا امن نبود و از مادرش خواستند تا او به همراه بچههایش به کرمان برود. البته این مهاجرت یک مخالف سرسخت داشت و آن هم مادربزرگ حاجبی یا همان خانمباشی بود که بیشتر زمان زندگی خود را در همان «اقدسیه» در شمال تهران زندگی میکرد.
آنها با وجود مخالفت شدید مادربزرگ، تهران را به سمت کرمان ترک کردند؛ شهری که از نظر ویدا، متفاوت بود: «کوچهها و خیابانهای کرمان همه خاکی بودند و به نظرم خیلی کوچکتر و تنگتر از تهران. هوا گرم بود.
"اما نخستین چهره متفاوت خانواده پدری، مادربزرگش بود که در زندگی او تاثیر زیادی داشت.خانواده مادری ویدا از خانوادههای سرشناس بود"راه که میرفتیم، گرد و خاک بلند میشد. اما از باغ پر درخت و خنک پدربزرگم، بابا جون، خیلی خوشم آمد؛ هر چند خیلی کوچکتر از باغ دراندشت سرسبز او با استخری بزرگ در زعفرانیه شمیران بود. باغ کرمان با نخلهای بلند خرما که شاخ و برگشان مثل چتر باز شده بودند و آب زلال نهری تمیز که مثل آیینهای شفاف از سراسر باغ میگذشت، خیلی دوستداشتنی بود. شبها که تو حیاط کنار نهر میخوابیدیم، ستارهها چنان نزدیک بودند که انگار دست دراز میکردم، میتوانستم آنها را بگیرم.»
ویدا و خواهرش «پری» به همراه دختر دایهاش، «بتول»، به مدرسه «تهیه» در کرمان رفتند. آن جا با پدیدهای مواجه شد که دیگر در تهران آن را نمیشد دید؛ فلک کردن بچهها.
او با چشم خود دید که دختری را در مدرسه فلک کردند.
خودش گفته است این خاطره تلخ سالها بعد در زندان «کمیته مشترک خرابکاری»، در حضور «محمدحسن ناصری» معروف به «دکتر عضدی»، بازجوی معروف برای او تکرار شد.
ویدا و خانوادهاش اما در کرمان نماندند و به «غرقآباد» در نزدیکی ساوه رفتند که چهار دانگ از آن متعلق به خانواده او بود. مهمترین اتفاق این سفر هم دستگیری خانواده توسط امریکاییها بود. مدتی که در غرقآباد بودند، ویدا و خواهرش در خانه میماندند، چرا که این روستا نه مدرسه داشت، نه برق و نه حتی پزشک. اما بالاخره بعد از اصرار زیاد، بچهها پدر را راضی کردند که به تهران برگردند؛ تهرانی که از جنگ رها شده بود و حالا داشت تغییرات تازهای را میدید.
پدر خانه دروازه شمیران را با خانهای در خیابان «کاخ» (فلسطین کنونی) عوض کرد؛ تغییری که زندگی ویدا را هم تغییر داد. او در تهران به مدرسه میسیونری «مهر» رفت که مختلط بود و در خیابان «قوامالسلطنه» قرار داشت.
ویدا تا به دبیرستان برسد، چندین مدرسه عوض کرد و در این میان با مفاهیمی مواجه شد که بعضی از آنها با زندگی مرفه آنها همخوان نبودند.
"«باقر کاظمی مهذبالدوله» دایی مادرش بود و «میرزا قاسمخان صوراسرافیل» پدر زنعمویش"اما خودش مهمترین آنها را حق رای زنان میداند: «وقتی شنیدم زنان و مجانین و ورشکستگان به تقصیر حق رای ندارند، مغموم و افسرده به خانه بازگشتم. معنای نداشتن حق رای و ورشکستگان به تقصیر را درست نمیفهمیدم اما یکسان شمرده شدن با مجانین برایم ناسزایی بود حقارتبار. پدرم میگفت به این حرفها توجه نکن، بزرگ که شدی، این چیزها هم عوض میشوند!»
اما این پاسخی نبود که ذهن دختری مانند ویدا را آرام کند. او در نهایت به دبیرستان «انوشیروان دادگر» رفت؛ دبیرستانی که بیشتر دختران خانوادههای مرفه در آن درس میخواندند.
همین دوران بود که او با مفهوم «سوسیالیسم» آشنا شد؛ مفهومی که پری خواهرش برای اولین بار آن را به او گفت: «سوسیالیسم یعنی همه مردم خوب زندگی کنند و یک عده پولدار و یک عده فقیر نباشند؛ مثل شوروی.»
پذیرش این مفهوم برای دختری که از کودکی در بهترین شرایط زندگی کرده بود، به نظر سخت است اما برای ویدا که درست در جریانات ملی شدن صنعت نفت و میتینگهای مختلف داشت به جوانی میرسید، ساده شد. او کتابخوان جدی بود و ایدهها و واژههایی مانند «حق» و «عدالت» و «پرولتاریا» را در این کتابها میخواند.
خواهرش و او به خانههای فرهنگی آلمان، فرانسه و شوروی که اتفاقا نزدیک خانه و مدرسه آنها بود، میرفتند و با تئاتر از طریق «تئاتر سعدی» و «تئاتر فردوسی» که «عبدالحسین نوشین» بنیانگذار آنها بود، آشنا شده بودند.
در این زمان، پری عضو «حزب توده» شده بود و ویدا را هم همراه خود به برنامههای حزب میبرد. با این همه، ویدا هیچوقت تمایلی به این حزب پیدا نکرد.
او در خاطراتش نوشته است: «کمونیست نشده بودم و عضو هیچ گروه سیاسی نبودم اما با هزار ترفند در تظاهرات خیابانی شرکت میکردم. از سرپیچی و در رفتن از زیر دست بانو خانم بهزادیان، ناظم بد دهن، خشن و خشکاندیش دبیرستان انوشیروان دادگر لذت میبردم. بانو خانم همه چیز، از روبان سر گرفته تا استفاده از کمربند و جوراب ساق کوتاه را که از همه بیشتر مورد علاقه ما بود به عنوان دلبری از پسرها قدغن کرده بود. با ترکهای در دست، دم در میایستاد و کسی جرات گذر از در را نداشت.
"این کودکستان پشت وزارت معارف وقت قرار داشت و توسط خانم «برسابه هوسپیان» راهاندازی شده بود"اما صف تظاهرات که از دانشگاه یا چهارراه پهلوی شروع میشد، به دبیرستان ما که میرسید، چند دانشجو از دیوار باغ بالا میآمدند و به زور در را باز میکردند و ما به صف تظاهرات میپیوستیم. از چند خیابان با شعارهای مصدق پیروز است و مرگ بر استعمار میگذشتیم. اغلب تظاهرکنندگان مرد بودند. دخترها بیشتر دستهجمعی در تظاهرات شرکت میکردند. گاه با یورش پاسبانها، سربازها و تیراندازی آنها روبهرو میشدیم و فرار در کوچه پس کوچهها! در یکی از تظاهرات، به گمانم نزدیک مجلس شورای ملی، دخترهای زیادی همراه معلمشان روی پارچه سفیدی نوشته بودند: ما باید در سیاست کشور دخالت کنیم.
از خودم پرسیدم چه طوری؟»
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای دختری مانند ویدا سخت بود و فکر رفتن از ایران برایش جدیتر شد. در سال ۱۳۳۵، با یک هواپیمای چهار موتوره ملخی به فرودگاه «اورلی» پاریس رفت. او وارد «مدرسه عالی معماری هنرهای زیبا پاریس» شد و این زمینه آشنایی ویدا با دختری را فراهم کرد که بعدها سرنوشت متفاوتی با او پیدا کرد؛ «فرح دیبا».
ویدا در خاطراتش درباره دوستی خود با فرح گفته است: «فرح دیبا یکی از دوستان بسیار نزدیک و صمیمی من بود. ورزشکار بود، جدی و پر مسوولیت و درسخوان. در ایران در مسابقات بسکتبال بین دبیرستان انوشیروان دادگر و ژاندارک، در تیم رقیب او بازی میکردم.
"اما از باغ پر درخت و خنک پدربزرگم، بابا جون، خیلی خوشم آمد؛ هر چند خیلی کوچکتر از باغ دراندشت سرسبز او با استخری بزرگ در زعفرانیه شمیران بود"دوستی ما در پاریس و در مدرسه عالی معماری پا گرفت. در آن سالها تحصیل در رشته معماری در میان دختران ایرانی حتی خارج از ایران هم چندان معمول نبود. چند سال پیش از ما، دختری ارمنی به نام نکتار پاپازیان در فرانسه معماری خوانده بود. پس از او، جز من و فرح، دختر ایرانی دیگری در فرانسه در رشته معماری تحصیل نمیکرد.»
آن دو همیشه با هم بودند؛ یا در «شهرک آنتونی» و خوابگاه ویدا یا در «سیته اونیورسیته» در خوابگاه فرح. نکته جالب این بود که مادران هر دو در مدرسه ژاندارک همشاگردی بودند و وقتی مادر فرح به پاریس میرفت، برایشان غذاهای ایرانی خوشمزه میپخت.
ویدا نوشته است برخلاف تصور بسیاری، در آن زمان نه فرح و نه خودش، هیچکدام در کار سیاسی نبوده اما مخالف بیعدالتیها و نابرابریهای موجود بودهاند. آن دو حتی ساعتها به عکس دخترانی که خود را برای همسری شاه ایران مطرح میکرده، میخندیدهاند.
ویدا در خاطراتش تاکید کرده است که فرح علاقهای به حضور در محفلهای سیاسی که ویدا همراه پری خواهرش شرکت میکرد، نداشت و ویدا هم قصدی از این کار نداشت: «هر چند که پری و دوستانش کمونیست بودند و گاه با فرح آنها را در کافههای کارتیه لاتن، پاتوق دانشجویان چپ میدیدیم اما در آن زمان من خودم را کمونیست نمیدانستم و به هیچ گروه سیاسی تعلق نداشتم. البته نسبت به مسایل سیاسی، به ویژه مبارزه استقلالطلبانه الجزایر حساسیت بیشتری نشان میدادم. از برخوردهای خشن پلیس در خیابانها و کافهها و اهانت به خارجیها سخت آزرده میشدم. سعی میکردم هر جا که امکان تظاهراتی پیش میآمد، فرح را هم به حمایت از آنها بکشانم.
"باغ کرمان با نخلهای بلند خرما که شاخ و برگشان مثل چتر باز شده بودند و آب زلال نهری تمیز که مثل آیینهای شفاف از سراسر باغ میگذشت، خیلی دوستداشتنی بود"حتی یکی دو بار هم که از آمدن به تظاهرات سرباز زد، او را به ترسو بودن متهم کردم! وانگهی، اگر من کمونیست بودم و او سلطنتطلب، بعید بود که بتوانیم آن قدر با هم دوست صمیمی باشیم. درست است که من رژیم شاه را سرکوبگر میدانستم اما تا جایی که به یاد دارم، او نیز در حمایت از رژیم شاه پافشاری نداشت.»
ویدا حرفی که بعدها فرح زده بود که او برای کمونیست کردن فرح تلاش کرده بود را هم اشتباه خواند و تاکید داشت که هیچ وقت چنین تصمیمی نداشته است.
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
