نسل با دیدن نمایش من شوکه می‌شوند

جام جم - ۱ شهریور ۱۴۰۱

مرادی در تازه‌ترین اثرش به نام مانش به موقعیت دشوار مهاجران در کمپ کاله فرانسه پرداخته است. این اثر براساس نمایشنامه‌ای به نام «اهالی کاله» نوشته پیام لاریان بازنویسی و کارگردانی شده و سام درخشانی، مهدی‌ حسینی‌نیا و نازنین کریمی بازیگران نمایش هستند. علی‌اکبر عبدالعلی‌زاده عضو شورای سردبیری روزنامه با کیومرث مرادی درباره این نمایش، نگاه مرادی به مهاجرت، تجربه شخصی کارگردان و موضوعات دیگر گفت‌وگو کرده است.

آیا در بازنویسی نمایشنامه پیام لاریان تغییرات جدی صورت گرفته است؟

بله، خیلی.

و تبدیل به نمایشنامه‌ای شده که نگاه کیومرث مرادی در آن جاری باشد؟

بله، به‌شدت. پیام لاریان را از گذشته می‌شناختم و با او همکاری داشتم. حدود دو، سه سال پیش از آمریکا رمانی آورده بودم به نام «من، پسر یک تروریست هستم» درباره ذکریا پسر بزرگ‌ترین طراح ۱۱ سپتامبر و مصیبت‌هایی که او و مادرش بعد از آن حادثه تحمل کردند.

"مرادی در تازه‌ترین اثرش به نام مانش به موقعیت دشوار مهاجران در کمپ کاله فرانسه پرداخته است"این رمان را به فارسی ترجمه کردم و به همراه پیام تبدیلش کردیم به یک مونولوگ که برای اجرای آن به یک بازیگر توانا نیاز داشتیم؛ بنابراین من صحبت کوتاهی در این باره با آقای پرستویی هم کرده بودم. البته نشر نی ترجیح داد این رمان و نمایشنامه نوشته شده براساس آن را بعد از فروکش کردن شیوع کرونا منتشر کند و این روزها در حال گفت‌وگو در این‌باره هستیم. در جریان ترجمه و نوشته شدن این نمایشنامه، براساس این پیش‌زمینه، نگاه و زاویه دید پیام لاریان را می‌شناختم. بنابراین وقتی قرار شد نمایشنامه‌ اهالی کاله را اجرا کنم، نگاه او را می‌شناختم و بعد از جلسه‌ای که موسسه فرهنگی هنری... داشتم، کنجکاو شدم و متن را خواندم.

موقعیت کمپ کاله و اتفاقی که سال ۲۰۱۶ افتاده بود، بسیار تاثربرانگیز و البته جذاب بود اما نگاه پیام مثل نمایشنامه‌نویس‌های نسل جدید، ساختارمند و پست‌مدرن است. برای پیام فضاهای تودرتو و لایه در لایه اهمیت دارد.

تو در تو از جنس مهندسی‌شده یا هزارتو؟

هزارتوهای حتی مهندسی‌شده. مثلا در این نمایشنامه ما یک خدیم نداشتیم، فکر می‌کنم هشت تا خدیم داشتیم و همین‌طور چند سیلان که در نمایشنامه پیام دچار بیماری شیزوفرنی بود و گاهی با خودش حرف می‌زد. ولی من اصولا آدم قصه‌بازی هستم؛ قصه آدم‌ها و این‌که چطور از نقطه‌ای به موقعیت‌های پیچیده رسیده‌اند، موقعیت مهاجران و این‌که چرا سرگردان هستند، ‌اهمیت داشت. حدود چهار سال به صورت داوطلبانه در کمپ‌های مهاجران در آمریکا، کار تئاتر کردم مهاجرانی که از اتیوپی، تونس و الجزایر می‌آمدند و به‌خصوص با سومالیایی‌ها خیلی آشنا هستم، ایدئولوژی آنها را می‌دانم و خیلی با آنها کار می‌کردم.

ضمن این‌که خودم برای تحصیل و شرایط زندگی مهاجرت را به صورت موقت تجربه کرده بودم و موقعیت و پیچیدگی‌ها دنیای مهاجران را خوب می‌شناختم.

"این اثر براساس نمایشنامه‌ای به نام «اهالی کاله» نوشته پیام لاریان بازنویسی و کارگردانی شده و سام درخشانی، مهدی‌ حسینی‌نیا و نازنین کریمی بازیگران نمایش هستند"پیش از این نمایشنامه، دو نمایش درباره مهاجرت کار کرده بودم: «شهر بدون آسمان»‌ قصه زن‌هایی بود که از خاورمیانه به اروپا منتقل می‌شدند و دیگری «نامه‌های عاشقانه از خاورمیانه» که داستان سه زن بود که هرکدام روایت‌هایی از مهاجرت برای غربی‌ها داشتند. بنابراین من شروع کردم روی نمایش طوری کار کردم که قصه واضح‌تری داشته باشد و حضور شخصیت‌ها در کمپ کاله، گذشته آنها و شرایطی که در آن هستند را روایت کند.

در نمایشنامه اهالی کاله همین سه شخصیت وجود داشت یا تعدادشان بیشتر بود؟

تعداد خدیم‌ها بیشتر بود، اما همین سه تا کاراکتر بودند.

نخواستید از جغرافیای دیگری مهاجری در این نمایش بگنجانید؟

خانمی که در نمایشنامه وجود داشت، یک ایلامی بود که خودسوزی کرده بود اما مسئله این بود که در کنار دو شخصیت که نگاه فرامرزی داشتند، یک خانم ایرانی حضور داشت و نمایشنامه را معطوف به درون مرز می‌کرد و من دلم نمی‌خواست خودم را محدود کنم به این‌که چرا ما مهاجرت می‌کنیم. به نظرم این‌که چرا ما ایرانی‌ها مهاجرت می‌کنیم، یک قصه دیگر است. بیشتر مساله‌ام این بود که در ترمینالی به اسم کمپ کاله آدم‌ها چقدر سرگردان هستند و خیلی باید شانس بیاورند که بتوانند از این وضعیت سرگردانی و بی‌هویتی خودشان را نجات دهند. این موقعیت خاص برای من مهم بود چون خودم دیده بودم هنرمندانی که مهاجرت کرده‌اند و هنوز به جایگاهی که دوست داشتند، نرسیده‌اند و خیلی‌ها سعی کرده‌اند دوباره برگردند به سرزمین خودشان.

در مورد خود من، مهاجرت به معنای رفتن برای همیشه نبود و این شانس را برای من به‌وجود آورد که درک عمیق‌تری از انسان در جهان پیرامون پیدا کنم. سوال بزرگم همیشه این بوده که من کجا خوشبختم؟ آیا رفتن از نقطه‌ای به نقطه‌ دیگر باعث خوشبختی من شود؟ آیا همراهی با آقای پیتر بروک، گذراندن ورک‌شاپ با آقای یوجیونیو باربا، کار کردن با رابرت بیلسن، اجرا روی صحنه نمایش این کشور و آن کشور، باعث می‌شود من به‌عنوان یک آرتیست احساس خوشبختی کنم؟ پاسخ سوالم نه بود. دلیلش این است که در جهان امروز آدم‌ها خیلی زود فراموش می‌شوند. یعنی وقتی من یادم می‌آید در سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۹ به‌عنوان یک آرتیست ایرانی چقدر فعالیت‌های بین‌المللی داشتم و وقتی الان نگاه به ایران را به آن دوره مقایسه می‌کنم، شوکه می‌شوم. از جایی به بعد احساس کردم نمی‌خواهم یک آدم سرگردان باشم و دلم می‌خواهد همان جایی که هستم، بمانم و بتوانم به صورت هدفمند چیزی بسازم؛ حتی سخت، حتی کوچک.

و به هویتی دست پیدا کنی که آدم را ماندگار می‌کند.

دقیقا.

 پس شما فاکتور اصلی برای مهاجرت را نداری، چون دلبستگی جدی به فرهنگ و سرزمین خودت داری.

دقیقا.

مانش یکی از پرمهاجرترین مسیرهای مهاجرت است و امسال هم بیش از ۲۸ هزار مهاجر از آن عبور کرده‌‌اند که در یک سال گذشته سه برابر شده است!

خیلی جالب است بدانید در همین شش ماه ابتدای سال ۲۰۲۲ میلادی، ۴۶۰۰ نفر در این مسیر کشته شده‌اند.

به نظر می‌رسد با وجود قوانین نه چندان سخت‌گیرانه و فراوانی کار غیرقانونی در انگلستان، مانش همچنان مهاجران زیادی را به خود ببیند.

"حدود دو، سه سال پیش از آمریکا رمانی آورده بودم به نام «من، پسر یک تروریست هستم» درباره ذکریا پسر بزرگ‌ترین طراح ۱۱ سپتامبر و مصیبت‌هایی که او و مادرش بعد از آن حادثه تحمل کردند"ضمن این‌که قاچاق در این کانال گردش مالی قابل اعتنایی ایجاد کرده که بعید است تعطیل بشود.

بله؛ یکی از دوستان من که نمایشنامه‌نویس بزرگی است، نمایشنامه‌ای نوشته به‌نام کانتینر که یکی، دو ماه است ترجمه فارسی آن در ایران منتشر شده است. داستان این نمایشنامه در مورد چند مهاجر است که در یک کانتینر قاچاق می‌شوند. دلم می‌خواهد آن را به صحنه ببرم و پیشنهاد می‌کنم آن را بخوانید، چون نکته جذاب این است که چرا مهاجرت هنوز سوژه مهمی در کل دنیاست؟ چون به لحاظ فلسفی آدم‌ها دنبال خوشبختی‌اند و تصویری که از غرب نشان داده می‌شود، با واقعیت، اصلا سازگاری ندارد. مثل تصوری است که از زندگی‌کردن در تهران وجود دارد و بعد از مهاجرت آدم‌ها می‌بینند چقدر در شهرستانی که زندگی می‌کردند، خوشبخت‌تر و آرام‌تر بودند.

همین موقعیت را در جغرافیای بزرگ‌تری نشان داده‌ام اما نمی‌خواهم هیچ‌کسی را بترسانم.

من هنوز در سفر هستم، در کشورهای دیگر تئاتر کار می‌کنم و در کنگره‌ها شرکت می‌کنم، ولی هر کسی از من می‌پرسد کجا زندگی می‌کنی؟ می‌گویم ایران؛ چون باید اینجا زندگی کنم تا بتوانم راجع به خودم به عنوان یک آرتیست حرف بزنم.

در نمایش شما یک زنجیره جذاب مشترک بین شخصیت‌ها وجود دارد؛ انگیزه آنها مهاجرت است اما در واقع اینها مهاجر نیستند، بلکه همه می‌روند دنبال گمشده‌ای و ناگزیر به مهاجرت هستند!

این نگاه من است. تقریبا می‌توانم بگویم ۸۰ درصد نمایشنامه منتسب به من است. اینقدر این نمایش با چیزی که پیام نوشته بود، متفاوت شد که یک روز پیام به من زنگ زد و گفت آقای مرادی، این دیگر نمایش«اهالی کاله» نیست، می‌خواهید بنویسیم براساس نمایش اهالی کاله؟ گفتم بله، ولی به شرط این‌که اسم هر دو نفر به عنوان نمایشنامه‌نویس چون من کارگردانم و دوتایی بخوریم. خندید و گفت من ننوشتم، شما نوشتی، ولی باشد. بعدش ما اسم نمایش را از«اهالی کاله»‌ تبدیل کردیم به «مانش»، چون کانال مانش به لحاظ دراماتیک برای من خیلی سوژه مهمی بود.

"این رمان را به فارسی ترجمه کردم و به همراه پیام تبدیلش کردیم به یک مونولوگ که برای اجرای آن به یک بازیگر توانا نیاز داشتیم؛ بنابراین من صحبت کوتاهی در این باره با آقای پرستویی هم کرده بودم"

چرا این اواخر آثار نمایشنامه‌نویس‌ها را بازنویسی می‌کنید یا ایده را از کتاب‌ها و نمایشنامه‌ها برمی‌دارید و یک متن جدید می‌نویسید؟

زندگی من به دو بخش تقسیم می‌شود؛ همکاری با نغمه ثمینی، بعد از نغمه ثمینی. ما وقتی همکاری می‌کردیم، او نمایشنامه‌نویس بود و من کارگردان. با هم درباره نمایش گفت‌وگو می‌کردیم و متن براساس نگاه هر دو نوشته می‌شد اما با رفتن او و مهاجرت موقت من، این همکاری کمرنگ شد. سال ۹۵ که من برگشتم، افسون معبد سوخته و شکلک را باز تولید کردیم اما بعد از آن دیگر همکاری نداشتم. در نتیجه من با نمایشنامه‌نویس‌های مختلفی کار کردم که باید نگاهم را به آنها منتقل می‌کردم.

به عنوان نمونه جهان‌بینی من ایجاب می‌کند که قهرمان نمایش‌هایم همیشه زن باشند. گاهی به خاطر مفهومی که در ذهن دارم با یک نویسنده چالش می‌کنم یا مثل نامه‌های عاشقانه از خاورمیانه، خودم در نوشته‌ها دخالت می‌کنم. من در خلق نمایش به فرآیندی معتقدم که شامل پژوهش، تحقیق و دادن پیشنهاد جدید به مخاطب است چون معتقدم مخاطب، به‌خصوص مخاطب امروز باهوش است، رسانه‌های زیادی در دسترس دارد و در نتیجه وقتی تئاتر را برای دیدن انتخاب می‌کند، باید به‌عنوان کارگردان چیزی پیش رویش قرار بدهم که تحت‌تاثیر قرار بگیرد و به فکر واداشته شود.

به عبارتی اصل تئاتر را به‌جا بیاوری؟

دقیقا.

خیلی‌ها با عناصر دیگر و مخاطب خاص دیگری را جذب می‌کنند.

بله، ولی آنها کاذب است و نمی‌ماند.

با وجود این‌که حواست هست، کار شریف به صحنه ببری، اندیشه و نگاهی را به اشتراک بگذاری و پیشنهادی برای مخاطب داشته باشی یا حتی حرفه‌ای‌های سینما و تئاتر را روی صحنه می‌بری اما نیازی نداری از برخی شیوه‌ها برای جذب مخاطب بهره بگیری. این یعنی اقتصاد نمایش‌هایت خوب کار می‌کند؟

من یک پیرمرد ۵۱ ساله‌ام، هر چند قیافه‌ام ۳۰ ساله به نظر می‌رسد و به همین دلیل با چند نسل از هنرمندان دوستی و رفاقت داشته و دارم. بسیاری از هنرپیشه‌هایی که برای مخاطب امروز سلبریتی هستند، برای من دوست به حساب می‌آیند و گاهی برخی از آنها شاگردان من هستند، شاگردانی که بازیگری را از من آموختند، یا کارهای اول‌شان را با من انجام دادند اما اگر قرار بود نگاه اقتصادی به بازیگران داشته باشم، می‌توانستم خیلی کارهای دیگر بکنم.

"البته نشر نی ترجیح داد این رمان و نمایشنامه نوشته شده براساس آن را بعد از فروکش کردن شیوع کرونا منتشر کند و این روزها در حال گفت‌وگو در این‌باره هستیم"ولی به وقت انتخاب بازیگر ماهیت آن بازیگر در نقش مورد نظر را می‌سنجم. یک مثال ساده بزنم؛ مثلا انتخاب سام درخشانی برای نمایش واکنش‌های زیادی برانگیخت؛ خیلی‌ها می‌گفتند: مگر می‌شود؟! اما وقتی سام جلوی من نشست و شروع کرد حرف‌زدن به قدری انگیزه داشت و پرشور حرف می‌زد که من مجذوب انرژی او شدم. در کار کردن بیشتر از هر چیزی برایم انگیزه گروه مهم است و سام نیم‌ساعت قبل از همه می‌آمد، بیشتر از همه تمرین می‌کرد، هیچ وقت بدون لباس تمرین نبود و‌ بیشتر از آن چیزی که من توقع داشتم، انرژی گذاشت. یکی از کارهای من در سینما و تلویزیون، انتخاب بازیگر است. اصولا در انتخاب بازیگر تلاش می‌کنم مخاطب را شگفت‌زده کنم.

نمونه‌اش زخم کاری یا فیلم سینمایی منصور است.

تعریف ما از کیومرث مرادی و بخشی از کارگردان‌های نسل او این است که مخاطب با دیدن نام آنها به تماشای تئاتر می‌رود و نه به خاطر نام بازیگرانش. اجراهای تو همیشه پر است و من به خاطر دارم نماینده اداره نمایش لبنان آمده بود به تماشای معبد سوخته و می‌گفت نمایش‌های شما به کنار، من حیرتم از این همه تماشاگر است. واقعیت این است که بسیاری از تماشاگران برای اسم کیومرث مرادی بلیط می‌خرند.

آقای بیضایی می‌گفتند: تئاتر باید تئاتر باشد؛ باید ادبیات داشته باشد، سیاست، اقتصاد و روابط صحیح اجتماعی در آن وجود داشته باشد، تئاتر باید انتقاد کند و طنز داشته باشد، چون دارد جهان را به ما نشان می‌دهد؛ جهانی که آدم‌های اندیشمند دارند در آن زندگی می‌کنند. همیشه می‌گویم قبل از اجرای نمایش باید این سوال را پرسید که چرا مردم باید بیایند و نمایش من را ببینند؟ نمی‌دانم، شاید یکی بگوید قرار است مردم بیایند و بخندند، پس باید آنها را شاد کرد.

کانال مانش بزرگ‌ترین مسیر کوچ را رقم زد؛ چیزی شبیه به مهاجرت آخرالزمان اما غاطبه این جریان مهاجرتی از سوریه، کردستان و کردها شکل گرفته و بیشتر آنها در کشورهای اروپایی جذب شدند.

"در جریان ترجمه و نوشته شدن این نمایشنامه، براساس این پیش‌زمینه، نگاه و زاویه دید پیام لاریان را می‌شناختم"چرا از یک شخصیت سوری یا کرد فعلی بهره نبردی که مردم هم بیشتر با آشنا هستند و فاجعه انسانی‌شان را به‌واسطه اخبار و جغرافیا خیلی بهتر می‌شناسند؟

من خیلی تحلیل و نگاهم به جنگ سوریه و اتفاقاتی که در سوریه افتاد، پیچیده است. در مانش دو مرد داریم و یک زن؛ دو مرد از دو نقطه و با دو تفکر متفاوت و یکی که پدر است و دیگری پسری که هیچ‌وقت در زندگی‌اش خانواده‌ای تشکیل نداده و ازدواج نکرده و عاشق است یا فکر می‌کند که عاشق است. این دو برای من سمبل نماینده مردم عاطفی خطه‌ای است که دارم در آن زندگی می‌کنم. زن نماینده‌ای از یک جامعه مردسالار است ضمن این‌که خودش را قربانی مردسالاری می‌داند اما با عشق کنار برادرانش بزرگ شده و خودش می‌گوید برادرانش او را به رفتن تشویق کرده‌اند. از سویی هر چیز مثل طالبان او را به وحشت می‌اندازد و از سوی دیگر با عشق دارد در مورد مردهای زندگی‌اش حرف می‌زند.

بنابراین از نگاه من مهاجرت به معنی نقل مکان‌کردن از نقطه A به نقطه B نیست. به نظر من مهاجرت مساوی است با جست‌وجوکردن و تلاش برای یافتن خلأها و چیزهایی که نداریم. پدرم همیشه می‌گفت اگر عشق را در حیاط خانه‌ات پیدا نکنی، حتما در خانه همسایه پیدایش نمی‌کنی. بنابراین باید اول حیاط خودت را بسازی؛ گلی بکار، باغچه‌ای بساز و خانه‌ات را آباد کن. بعد از آن است که می‌شود رفت و در جای دیگری کاری کرد وگرنه از اینجا رانده و از آنجا مانده خواهیم شد.

"بنابراین وقتی قرار شد نمایشنامه‌ اهالی کاله را اجرا کنم، نگاه او را می‌شناختم و بعد از جلسه‌ای که موسسه فرهنگی هنری.."این اتفاقی است که برای مهاجران رخ می‌دهد. چیزی که برای در مانش متفاوت بود، این بود که بگویم جهان امروز جهانی است که اتفاقا به خاطر قدرت و جنگ، ممکن است آدم‌ها را سرگردان کند و از این سرگردانی به شیوه‌های مختلف از جمله در خبررسانی، مستندسازی، فیلم‌سازی، داستان‌نویسی و ... بهره می‌گیرد و نیز حتی در کسب درآمد. برخی کشورها به این دلیل که کمپ‌های مهاجر دارند از سازمان ملل بودجه‌های هنگفت می‌گیرند. بنابراین این یک پدیده بسیار مدرن و پیچیده است اما چرا از سوریه کسی در این نمایش نیست، باید بگویم تا آنجا که من با مردم سوریه برخورد داشته‌ام، هنوز خودشان هم در شوک هستند، انگار یکباره به دام افتاده‌اند یا حتی به چاله.

هنوز در شوک هستند. من با سه نفرشان خیلی در فرانسه حرف زدم و هیچ‌کدام از کاری که کردند و جایی که هستند، رضایت نداشتند. کسی که در سرزمین خودش همه چیز داشت؛ خانه، ماشین، شغل، زندگی و ... باید در گران‌ترین شهر دنیا در خیابان شانزه‌لیزه زیر چادر زندگی می‌کرد. نهاد قدرت به هر دلیلی در جهان یک منطقه را ناامن می‌‌کند و بعد مهاجرت اتفاق می‌افتد.

"موقعیت کمپ کاله و اتفاقی که سال ۲۰۱۶ افتاده بود، بسیار تاثربرانگیز و البته جذاب بود اما نگاه پیام مثل نمایشنامه‌نویس‌های نسل جدید، ساختارمند و پست‌مدرن است"مهاجرت‌هایی دشوار که به مرگ خیلی‌ها منتهی می‌شود. برای من جهانشمول‌ بودن این موقعیت مهم‌تر از منطقه‌ای حرف‌زدن است.

البته گاهی آشنایی‌زدایی بهتر جواب می‌دهد. یا شاید می‌توانستی به مهاجران سریلانکا بپردازی که البته گفتی در فکر اثر مستقلی درباره آنها هستی.

یک نکته جالب اینجا اضافه کنم، واکنش نسل جدید برای من خیلی جالب بود، یعنی تماشاگر ۲۰ تا ۲۵-۲۴ ساله نمایش شوکه بودند و گویا قبلا با مقوله مهاجرت این طور برخورد نکرده بودند.

درواقع آنها نسلی از تماشاگران هستند که قرار است در آینده تماشاگر حرفه‌ای تئاتر بشوند.

دقیقا؛ مطالعه‌ این نسل اینستاگرامی و تلگرامی است، در جهان خیلی بسته خودشان زندگی می‌کنند. بنابراین وقتی یکدفعه با چنین نمایشنامه‌ای مواجه می‌شوند، شوکه می‌شوند.

برخی از آنها برای من نوشتند چقدر این نمایش تلخ است. یک خانمی برای من نوشته بود: فقط به مهاجرت امید داشتم که آن را هم شما در من کشتید. و پاسخ من به خودم این بود که تو توانستی عده‌ای را به فکر کردن وادار کنی و این وظیفه یک هنرمند است.

نکته جالب برای من این بود که پدیده مهاجرت و وضعیت مهاجران را از موقعیت فاجعه انسانی خارج کردی و به اتفاقی که در نهاد انسان رخ می‌دهد، نزدیک کردی. مثلا آمار و اطلاعات تصویری از کشتار بزرگ نسل‌کشی روآندا که نسل‌کشی استعماری است، فاصله گرفتی. نمایش وارد آن حوزه نمی‌شود، فقط در به افغانستان و جنگ روسیه و جنگ طالبان کوتاه اشاره دارد.

"برای پیام فضاهای تودرتو و لایه در لایه اهمیت دارد.تو در تو از جنس مهندسی‌شده یا هزارتو؟هزارتوهای حتی مهندسی‌شده"با چه رویکردی به این سمت رفتی؟

من می‌توانستم دو تا نمایش بسازم؛ یک نمایش بسازم که به این مسائل بپردازد و نمایشی که در آن آدم‌ها مهم‌تر باشند. طبیعی است که من شیوه دوم را انتخاب می‌کنم. چون وقتی راجع به رویدادها و مسائل حرف می‌زنی، مخاطب دیگر به جست‌وجوی چیزی نمی‌رود، چون فکر می‌کند همه این داده‌ها و اطلاعات را گرفته و آخرش هم می‌گوید آخی! ای بابا! همه اینها مرده‌اند؟! همه را کشته‌اند؟! عجب آدم‌های نامردی هستند! ولی وقتی راجع به آدم‌ها مثلا راجع به یک خدیم حرف می‌زنی که می‌گوید در روستای‌مان این‌قدر آدم کشتند،‌ برادرم رفت و دیگر برنگشت، ممکن است مخاطب از خودش سوال کند که خدیم کیست؟ روآندا کجاست؟ چه بر سر قوم هوتوها؟ آمد و برود درباره‌اش بخواند. این برای من جذاب‌تر است؛ پرداختن به احوالات یک پدر که به دنبال دخترش می‌رود، برای من قشنگ‌تر و فوق‌العاده‌تر بود و به خودم گفتم از خبرها و سیاست فاصله بگیر، شاید این طوری تاثیر بیشتری بر مخاطب گذاشت.

مهم‌ترین امضا در کارهای کیومرث مردای، جادوی نمایش‌های او است که در یکی از عناصر اجرا بروز می‌کند و در این سال‌ها پیش رفته و تکامل پیدا کرده است. تصویری که از جنگل و درختان با نور روی صحنه خلق کردی، خیلی مفهوم دارد و آن عروج در پایان نمایش، غافلگیرکننده است.

البته من احساس می‌کردم جا داشت که کیومرث در این مورد خیلی بیشتر به مخاطبش لذت بدهد و لحظه‌های ناب بیشتری برای او بسازد اما این کار را نکرد. آیا به این دلیل که ممکن بود درام آسیب ببیند یا مثلا از نظر تو ظرفیتش همین‌قدر بود؟

نور درختان جنگل، برای من پدیده جدیدی بود که نمی‌خواستم تمامش را در این نمایش خرج کنم. فعلا به این پدیده کار دارم. به خودم گفتم با نورها می‌توانم در این نمایش جنگل را تداعی کنم. همین طور مه به‌خصوص بخارسازهای کف صحنه برایم خیلی مهم بود.

"مثلا در این نمایشنامه ما یک خدیم نداشتیم، فکر می‌کنم هشت تا خدیم داشتیم و همین‌طور چند سیلان که در نمایشنامه پیام دچار بیماری شیزوفرنی بود و گاهی با خودش حرف می‌زد"صادقانه بگویم که خیلی می‌توانستم از این نور بیشتر استفاده کنم، می‌توانستم شعار بدهم یا با آن بازی کنم، چون می‌توانست در بافت اثر بیشتر جادو ایجاد کند، ولی انگار همه چیز به تناسب در کنار هم قرار گرفت؛ قصه، بازی‌ها، شخصیت‌ها و ...

این را هم اضافه کنم که من دو تا چراغ‌قوه خیلی خاص به دست دو تا از شخصیت‌های نمایش داده بودم که نمادین بود. این نورها برای من حکم اسلحه را داشت و نهاد قدرت را تداعی می‌کرد. انگار این نورها دارد افراد را هدایت می‌کند؛ این‌که کجا بروند، چطور بروند و چه بکنند. اولین بار است که دارم به این برداشت اشاره می‌کنم.

یونیفرمی که تن شخصیت‌ها بود و پوتینی به پا داشتند هم برای من معنا دارد. اصولا آدم محافظه‌کاری هستم، شاید وسواس دارم اما دلم نمی‌خواهد همه چیز را به‌وضوح نشان بدهم؛‌ دوست دارم، مخاطب خودش کشف کند و واقعا فکر می‌کنم در این اجرا خوب مخاطب کشف کرد.

در بیشتر اجراها به همین ترتیب عمل می‌کنی. وقتی عبارت جادو را به کار می‌برم، یعنی مخاطب در مسیری قرار می‌گیرد که دست به کشف و شهود بزند. در طراحی لباس هم به شیوه‌ای عمل کرده‌ای که طعنه می‌زند به نمایش بی‌چیزی اما در جاهایی شاهد تناقض هستیم؛ افراد لباس نظامی به تن دارند، یونیفرم‌های ثابت اما از جایی که نمی‌دانم خطای اجرا بود یا جزو اجرا بود، افغانی یک جلیقه می‌پوشد؛‌ جلیقه‌ای که منتظر بودیم از ابتدای نمایش به تن کند به عنوان یک عنصر شناسنامه فرهنگی، همچنان که در نگاه شرقی نجات‌دادن زن‌ها، دلیل تمدنی دارد به این معنا که بار انتقال تمدن روی دوش زن‌هاست. آیا این‌که از ابتدا جلیقه را به تن نکرد، دلیل خاصی داشت؟

جلیقه مال خودش نبود.

"ولی من اصولا آدم قصه‌بازی هستم؛ قصه آدم‌ها و این‌که چطور از نقطه‌ای به موقعیت‌های پیچیده رسیده‌اند، موقعیت مهاجران و این‌که چرا سرگردان هستند، ‌اهمیت داشت"درباره لباس شخصیت‌ها، خیلی چالش داشتیم، من و طراح لباس هرکدام سعی کردیم برای هر کدام از شخصیت‌ها یک اِلِمانی را به‌وجود بیاوریم. مثلا برای آن سریلانکایی یک سربند درست کردیم یا مثلا روی شلوار سام درخشانی خیلی کار کردیم؛ یک شلوار گشاد که پایینش بسته است. درباره شخصیت زن، لباس سرتاسری که مثل بلوز افغانی است را در نظر گرفتیم،‌ ولی وقتی به یک محیط سرد می‌رود، باید لباس گرم‌تری به تن می‌کرد. آیا می‌توانست با خودش در همه اینجا یک لباس زمستانی افغانی آورده باشد؟ در این باره با ندا نصر صحبت کردم و پیش خودمان این پیش‌فرض را گذاشتیم که به او لباسی داده می‌شود که اتفاقا هویت ندارد. فقط آن را می‌پوشد.

البته رنگ لباس شاید کمی هویت دارد به این معنا که توی کاپشن رنگ کرم دارد که گرم است و برای زندگی و گرما به آن نیاز داشت و بیرونش آبی خاکستری خیلی سرد که درواقع دارد زندگی او را تعریف می‌کند؟

چرا از ابتدا تنش نیست؟

به این دلیل که وقتی آمده، پیراهن سرتاسری افغان را به تن کرده که یک المان است.

درباره موسیقی نمایش باید به کار جذاب فرشاد فزونی اشاره کرد اما اپیدمی شده. معمولا وقتی اثری درباره اتفاقات انسانی حرف می‌زند، یک موسیقی ملو و گنگ با آوازسازی به آن ضمیمه می‌شود که همیشه آدم فکر می‌کند چه خوب است اما چرا این اتفاق باید در کار کیومرث رخ بدهد که ما همیشه منتظر یک اتفاق متفاوت در هارمونی و بافت صوتی آن هستیم؟

باید یک بار اجرا را بدون فرشاد ببینی. ای‌کاش می‌شد این کار را کرد؛ نمایش خالی می‌شود. درست‌تر این است که قلب نمایش از بین می‌رود. فرشاد به نظر من فقط یک آهنگساز یا نوازنده نیست، او یه پرفورمر است؛‌ پرفورمری که برای هر شخصیتی یک صدا تولید می‌کند.

"بیشتر مساله‌ام این بود که در ترمینالی به اسم کمپ کاله آدم‌ها چقدر سرگردان هستند و خیلی باید شانس بیاورند که بتوانند از این وضعیت سرگردانی و بی‌هویتی خودشان را نجات دهند"آواها و صداهایی که برای سیلان تولید می‌کند، هیچ ربطی به لاویا، یعنی دختر افغان ندارد. جدای از این، کار دیگری که برای نمایش می‌کند، ایجاد اتمسفر و فضای نمایش است. او در کنار میزانسن به فضاسازی برای شب، سرما، باران، رعد و برق، جنگل و ... کمک می‌کند. شاید بشود هر آنچه فرشاد می‌نوازد را ضبط کرد و در هنگام نمایش پخش کرد اما زنده و پویا نیست.

به این معنی که شاید اجرای امشب با شب گذشته فرق داشته باشد و همین‌طور با اجرای فردا. براساس حس فرشاد چیزهایی اضافه می‌شود یا تغییر می‌کند. من هر وقت به فرشاد می‌گویم آخ این موسیقی چقدر خوب است، جواب می‌دهد که نمی‌دانم فردا می‌توانم همین را اجرا کنم یا نه.

مانش چندمین تجربه با فرشاد است؟

این تجربه سوم است.

یکی از جذابیت‌های کار کیومرث مرادی این است که از فناوری غافل نمی‌شود، یعنی یا هزارتوی دکور دارد یا هر چیزی که به لحاظ فناوری و جذاب است.

"این موقعیت خاص برای من مهم بود چون خودم دیده بودم هنرمندانی که مهاجرت کرده‌اند و هنوز به جایگاهی که دوست داشتند، نرسیده‌اند و خیلی‌ها سعی کرده‌اند دوباره برگردند به سرزمین خودشان"این بخش حلقه مفقوده تئاتر ماست، یعنی گاهی اینقدر کارگردان‌ها بی‌تجربه و پرت هستند که حتی شما تجربه را جلوی چشم‌شان هم بگذاری، درکی از آن ندارند. چقدر این عدم شناخت را آفت می‌دانی؟

در دوره‌ای تماشاگران از دیدن تکنولوژی در تئاتر لذت می‌بردند اما بعد یکباره رها شد و تئاترها تبدیل شدند به دیالوگ و چند چهارپایه، میز یا بازیگرانی که با بدن خود کارهای عجیب و غریب می‌کنند. واقعیت این است که برای من اجزای تئاتر مثل گریم، نور، طراحی صحنه، طراحی لباس خیلی اهمیت دارد. طراحی لباس واقعا گران تمام می‌شود ولی نمی‌شود آن را از تئاتر حذف کرد. یک نمایش ساده با سه بازیگر به صحنه بردم و حدود ۵۰ میلیون هزینه لباس آن شد.

باور نمی‌کنی هزینه نور نمایش مانش بیشتر از ۳۰۰ میلیون تومان شد. نمایش برای ما حدود ۸۰۰ میلیون تومان تمام شد و به جرات می‌توانم بگویم دستمزد بازیگران یک‌سوم و دوسومش هزینه تولید این تئاتر بود. تئاتر هنر گرانی است اما اگر درست برنامه‌ریزی شود، می‌تواند هزینه را برگرداند. مانش توانست در ۲۳ اجرا هزینه تولید را برگرداند. البته که ما قرار بود ۴۵ اجرا داشته باشیم اما به دلیل غیبت سام درخشانی، میسر نشد.

سالن به لحاظ وسعت صحنه و ویژگی‌هایش اصلا مناسب نمایش شما بود یا ناگزیر شدید؟

من اگر می‌خواستم انتخاب کنم، یا سالن سمندریان را انتخاب می‌کردم یا همین سالن را چون تاریکی دور تا دور صحنه برایم مهم بود که بتوانم وسطش جنگل را ایحاد کنم.

"در مورد خود من، مهاجرت به معنای رفتن برای همیشه نبود و این شانس را برای من به‌وجود آورد که درک عمیق‌تری از انسان در جهان پیرامون پیدا کنم"اگر قرار بود در سالن چارسو اجرا شود، تماشاگر این پلان را نمی‌دید. ارتفاع سالن برای من خیلی مهم بود، این نورها هر چقدر ارتفاع‌شان بیشتر باشد، بزرگی و بلندی جنگل و درختان بیشتر دیده می‌شود. سالن شهرزاد خوب بود برای این اجرا. شیب تماشاگرها هم مناسب بود و بخصوص در ردیف‌های سه و چهار، دید خیلی بهتری داشتند.

مدتی است که کیومرث در سالن‌های دولتی و تئاتر شهر کار نمی‌کند. کجای ماجرا گیر است؟

به نظرم جایی گیر نیست، واقعیت این است که من با مدیران مجموعه‌ها خیلی رفیق یا دوست نیستم.

منظورم از دوست بودن را توضیح می‌دهم؛ من با همه آدم‌ها دوست هستم، ولی رسما اینجا می‌گویم که من با آقای گله‌دارزاده در طول مدیریتش به‌طرز وحشتناکی مشکل داشتم. من تقریبا با خیلی از مدیران مجموعه تئاتر شهر به لحاظ مدیریتی مشکل داشتم، به شهرام کرمی پیشنهاد کردم که بیایید و دو تا مدیر برای تئاتر شهر بگذارید، یک مدیر دولتی و یک مدیر هنری. خیلی از مدیرانی که آنجا هستند، صلاحیت مدیریت هنری تئاتر شهر را ندارند و این موضع من است.

یعنی تلاش کردید در تئاتر شهر و اتفاقی نیفتاد؟

نه، متاسفانه.

در حالی که در تئاتر شهر بازیگری که در حرفه خودش هم خیلی چهره آشنایی نیست، نمایشی به صحنه برده است؟

واقعا تنها کسی که با من رفاقت کرد و یک سالنی را در تئاتر شهر در اختیارم گذاشت، پیمان شریعتی بود، آن هم به خاطر این‌که رفیق و همکلاسی من بود؛ قبلا گفته‌ام و حالا هم رُک می‌گویم: مگر نه این‌که تئاترشهر جایی است که باید تئاتر الگو اجرا کند که نماینده تئاتر کشور است؟ بنابراین ضمن احترام به گسترده‌ کردن تئاتر برای جوانان و حمایت جوانان بااستعداد، معتقدم باید در کنارش تولید فاخر و تئاتر الگو داشته باشیم. مهرداد رایانی وقتی مدیر تئاتر بود، حتی یک نمایش کارگردانی نکرد. فقط به این دلیل که داشت در آن حوزه مدیریت می‌کرد یا همین طور برخی مدیران قبل از او ولی در این چند سال اخیر خیلی موضع داشتم و همین باعث شد که خودم نخواهم در تئاتر شهر کاری ارائه بدهم.

"یعنی وقتی من یادم می‌آید در سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۹ به‌عنوان یک آرتیست ایرانی چقدر فعالیت‌های بین‌المللی داشتم و وقتی الان نگاه به ایران را به آن دوره مقایسه می‌کنم، شوکه می‌شوم"اتفاقی که برای حسین کیانی در تئاتر شهر افتاد، به خاطر مدیریت غلط تئاتر شهر است، وگرنه حسین کیانی کارگردان توانا و نمایشنامه‌نویس بزرگی است.

از نظر کیومرث مرادی که متعلق به جریان روشنفکری است، نه شبه‌روشنفکری، چه می‌شود که این اتفاقات برای تئاتر ما رخ می‌دهد؟

من زاده یک مجموعه از اتفاقات و بحران‌ها هستم، مجموعه‌ای از چیزهای خوب و بد جهان که نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد‌ه‌اند. جنگ دیده‌ام، بعد از جنگ را دیده‌ام، رئیس‌جمهور زیاد دیده‌ام، فرازهای مختلف فرهنگی را دیده‌ام، خیلی سفر کرده‌ام، خیلی آدم‌های عجیب و غریب دیده‌ام که در کشور خودشان یک چیزی می‌گفتند و جایی دیگر یک چیز دیگر می‌گفتند و بعد برمی‌گشتند و یک چیز دیگر می‌گفتند اما از معلم‌هایم آموختم که یک آرتیست سرش را می‌اندازد پایین و کارش را می‌کند. در آمریکا که بودم، خیلی جاها به من پیشنهاد کار می‌شد؛ از خبرگزاری‌های مختلف پیشنهاد کار می‌دادند، همین طور دوستانم ولی من تصمیم گرفته بودم آدم ساده‌ای باشم که اسمش کیومرث مرادی است و حرفه‌اش کارگردانی تئاتر. استادی داشتم که می‌گفت: «اگر می‌خواهی به کشورت ادای دین کنی، آن چیزی را که آموختی، به نسل‌های بعد از خودت یاد بده» و جسارتا کلمه‌ای را با خودم حمل می‌کنم که خیلی دوستش دارم به اسم معلم. معلم باید خیلی صادق باشد، معلم باید که دروغ نگوید، معلم باید تنبلیغات نکند.

معلم نباید به خاطر منافع خودش از خیلی چیزها سوءاستفاده کند. بنابراین من در تمام این سال‌ها سعی کرده‌ام دانشجویی باشم که هنر می‌آموزد و آن را انتقال می‌دهد و به دور از حاشیه‌ها کار می‌کند. سال گذشته در یک جلسه‌ای شرکت کردم و به من پیشنهاد شد درباره آدمی که خیلی هم دوستش دارم، تئاتر بسازم. پاسخ این بود که روزی این کار را خواهم کرد که در جایگاه یک معلم باشم و بخواهم داستانی را روایت کنم اما اگر من الان این کار را بکنم، می‌شوم معلمی که انگار دارد از این کار برای رسیدن به منافع مالی سوءاستفاده می‌کند. بنابراین بگذارید من به روش خودم، هر وقت دلم خواست، بروم در مورد امام حسین(ع) کار کنم، مثل اتفاقی که درباره رویای نیمه‌شب پاییز رخ داد.

"ضمن این‌که قاچاق در این کانال گردش مالی قابل اعتنایی ایجاد کرده که بعید است تعطیل بشود"

نتیجه این‌که من سعی دارم از اعتقاداتم به‌عنوان یک معلم دور نشوم، مدرسه‌ای برای خودم دارم، جایی که نسل جوان می‌آید کتاب می‌خواند، فیلم می‌بیند و برایش یک خانه امن است. معتقدم هر چقدر از این حاشیه‌ها دور بمانم به اصل ماجرا نزدیک‌تر خواهم شد.

از یک فضای امن حرف زدی و ما عبارتی داریم به اسم فضای امن فرهنگی. یعنی ممکن است اتفاقات زیرزمینی داشته باشیم که ناامن است اما سالن‌های رسمی کشور باید امن باشند و تئاتر به‌جا بیاورند. نه این‌که ناامن باشند و به اسم تئاتر به حاشیه بپردازند. تحلیل تو چیست؟ چرا این اتفاق می‌افتد؟

به نظرم همه چیز برمی‌گردد به اقتصاد.

من معتقدم ما نظارت را رها نکردیم، ما اقتصاد را رها کردیم، اقتصاد آفت بزرگی است. گاهی از من در جایگاه بازیگردان می‌پرسند: نوید محمدزاده را می‌توانی بیاوری؟ و من به شوخی می‌گویم مگر من دلالم؟ چرا فکر می‌کنی چهرها توی جیب من هستند؟ درست است که دوست هستیم، ولی آنها هم آدم هستند و اگر نخواهند نمی‌آیند. یا مثلا تهیه‌کننده‌ای به من می‌گوید تعداد فالوورهای این بازیگر دو میلیون نفر است و ما کلا ۲۰ هزار نفر برای این تئاتر می‌خواهیم؛ این بازیگر را بیاوریم؟ ولی من به ماهیت نمایشم فکر می‌کنم و این‌که قرار است در جامعه چه کار بکند. برای همین نگاه نکردم که سام درخشانی کیست و چه کرده، به این فکر کردم چه تحولاتی برای سام درخشانی به‌وجود بیاید یا مهدی حسینی‌نیا الان می‌تواند چه آورده‌ای داشته باشد. و همیشه این کار را کردم، شبنم مقدمی را آوردم چون سه سال قبل از اجرا درباره نقشش با هم حرف زده بودیم.

"بله؛ یکی از دوستان من که نمایشنامه‌نویس بزرگی است، نمایشنامه‌ای نوشته به‌نام کانتینر که یکی، دو ماه است ترجمه فارسی آن در ایران منتشر شده است"ما تئاتری هستیم، داریم با هم زندگی می‌کنیم، با هم بزرگ شدیم.

این روزها مد شده که می‌گویند چهار تا هنرپیشه بیاور و بفروش و برو، ولی این تئاتر نیست، این مثل یک یک اسنک است که تو می‌خوری و تمام می‌شود. تئاتر به معنی گروه است، به معنی ایدئوژی است. کسانی که مدام با همدیگر کار می‌کنند. مثال می‌زنم؛ مگر امیررضا کوهستانی، حسن معجونی و خیلی‌های دیگر وقتی کار می‌کند، مخاطب ندارند؟ آنها تیم هستند، ایدئولوژی هستند. این افراد می‌توانند بفروشند و کسی که گروه و ایدئولوژی ندارد،‌ مجبور است دست به پروپاگاندا بزند، تهیه‌کننده‌ای بیاورد که آورده مالی داسته باشد و در نتیجه به خواست تهیه‌کننده باید دست به کارهایی بزند که دیگر تئاتر نیست.

ما ۱۰ سال آینده در تئاتر کجاییم؟ کجا ایستادیم؟ هیچ‌کسی نمی‌داند. اصلا ۱۰ سال را رها کن، پنج سال آینده. الان آقای رئیسی دوران ریاست جمهوری‌اش تمام شود، قرار است چه اتفاقی در حوزه تئاتر بیفتد؟ هیچ کسی هیچ چیزی نمی‌داند.

محمد قدس خیلی در حوزه تهیه‌کنندگی تئاتر حاشیه دارد. یک بخشی از این حاشیه است ولی خودت سه تا نمایش با او تجربه کردی؟

بله. هر آدمی تجربه خودش را در کارکردن با آدم‌ها دارد.

"مثل تصوری است که از زندگی‌کردن در تهران وجود دارد و بعد از مهاجرت آدم‌ها می‌بینند چقدر در شهرستانی که زندگی می‌کردند، خوشبخت‌تر و آرام‌تر بودند"محمد قدس سال‌هاست به‌عنوان دستیار، مدیر تولید،‌ مجری طرح و تهیه‌کننده کار کرده است. محمد همیشه برای من یک شریک کاری خوب بوده؛ من بعضی مواقع می‌خواهم با مدیران تئاتر ارتباط برقرار نکنم، تمرکزم به روی کار باشد یا بعضی مواقع حتی بازیگرانم یا عواملم روی این را ندارند که با من راجع به خیلی چیزها حرف بزنند، محمد در این شرایط یک کیومرث است که بخش مالی - اداری را مدیریت می‌کند. ما تجربیات خیلی موفقی با هم داشتیم. تقریبا می‌توانم بگویم کاری با هم نکردیم که مخاطب نداشته باشد و تولید درست اتفاق در آن نیفتد، بدون هیچ حاشیه‌ای. همیشه گفته‌ام حتی اگر یک گربه هم از روی صحنه ما رد می‌شود، باید دستمزدش مشخص شود.

با کم و زیادش کاری ندارم، ولی آدم‌ها باید بدانند چقدر درآمد دارند. ولی بعضی مواقع محمد قدس آن‌قدر طرفدارهایش زیاد می‌شوند که مجبور می‌شود به همه سرویس دهد. مشکل محمد فقط این است که نه نمی‌تواند بگوید و اگر یاد بگیرد، به یک عده نه بگوید، شاید کیفیت کارش بالا برود.

مهاجر هنرمند نمی‌شود

کیومرث مرادی برای مدتی مهاجرت را تجربه کرده، در آمریکا و چند کشور دیگر جهان، نمایش به صحنه برده و در جریان فعالیتش با مهاجران زیادی گفت‌وگو کرده و حالا درباره مهاجرت می‌گوید: مهاجرت من موقت شد؛ بازگشتم فقط به‌دلیل دلبستگی به مادرم نبود؛ سرزمینم اینجاست، کشورم اینجاست، شهرم اینجاست، حتی اگر به لحاظ اجتماعی و سیاسی مطلوبم نباشد یا بعضی آدم‌هایش را دوست نداشته باشم. مگر لزومی دارد آدم در جامعه‌ای زندگی کند که همه را دوست داشته باشد یا همه او را دوست داشته باشند؟ سرالکس ویلیام بیمن یکی از جامعه‌شناسان بزرگ آمریکا که دو بار هم به ایران آمده و در حوزه تعزیه هم مطالعه داشته، ‌معتقد است: امروزه دیگر تمدن‌های جدید شکل نمی‌گیرد، نمی‌گذارند یا نمی‌خواهند که شکل بگیرد. دلیلش این است که ما هنوز نسبت به تمدن‌هایی که در گذشته حضور داشته، تکلیف‌مان کاملا روشن نشده است.

"بعدش ما اسم نمایش را از«اهالی کاله»‌ تبدیل کردیم به «مانش»، چون کانال مانش به لحاظ دراماتیک برای من خیلی سوژه مهمی بود"یک مثال خیلی ساده بزنم؛ قائل به برداشته شدن مرزها در جهان هستیم و دنیایی که همه در کنار هم زندگی کنند، ولی سؤال من این است که اگر دچار بحران شویم، چه اتفاقی می‌افتد؟ کرونا این واقعیت را به ما نشان داد که نگا‌همان و‌ مرزهایمان چه به لحاظ عاطفی و چه حتی به لحاظ انسانی، هنوز بسته است. وقتی داشتند واکسن می‌ساختند، سؤال این بود که اولین کسانی که از آن بهره‌مند شوند چه کسانی خواهند بود؟ در هر بحران، جهان ما جایی شبیه کشتی تایتانیک خواهد بود.

این یک واقعیت غیرقابل‌کتمان است که جامعه جهانی هنوز کار دارد، جنگ قدرت هنوز برپاست و نهادهای قدرت هنوز آدم‌ها را ترور، سرزمین‌ها را ویران و انسان‌ها را سرگردان می‌کنند. در چنین جهانی نمی‌شود مثل یک توریست به تماشای شهرهای جهان رفت و به‌راحتی هر‌جایی را برای زیستن انتخاب کرد.

از ایران رفتم، در کشور دیگری ساکن شدم، کار کردم اما صادقانه بگویم که در تمام مدت فکر می‌کردم آیا من خوشبختم؟ همین‌طور که اینجا برای اجرای نمایشم می‌جنگم؛ آنجا هم برای گرفتن کار و سالن و بودجه باید می‌جنگیدم.

آنجا هم هنرمندان مستقل فقیر بودند، سالن‌های کوچک در اختیارشان قرار می‌گرفت و باید روزها در کافی‌شاپ‌ها و رستوران‌‌ها کار می‌کردند تا شب‌ها بتوانند نمایشی را در یک اتاق کوچک به صحنه ببرند. تئاتر برادوی چیزی شبیه تئاتر گلریز ماست؛ فقط کمی شیک‌تر و زیبا‌تر.

در شرایطی که همه می‌گویند قصد مهاجرت دارند، در کنار همه آنهایی که آدم‌ها را تشویق به رفتن می‌کنند، یکی باید می‌آمد و می‌ایستاد و می‌گفت: می‌خواهید بروید،‌ عیبی ندارد، بروید، شما آزاد هستید اما قبل از آن بیایید این نمایش را ببینید. من کسی نیستم که بخواهم در زندگی مردمان کشورم دخالت کنم اما به‌عنوان یک هنرمند که مهاجرت را تجربه کرده، باید واقعیت‌هایی را می‌گفتم که شاید کسی درباره آنها حرفی نزند.

من در شهری زندگی می‌کردم و درس می‌خواندم که وقتی می‌پرسیدند اهل کجا هستی، وقتی می‌گفتم ایران، می‌پرسیدند ایران کجاست؟! همه اینها سبب شدند که من برگردم به علاوه این‌که به خاطر آوردم هیچ‌کدام از معلم‌های من این کار را نکردند؛‌‌ حمید سمندریان نرفت، علی رفیعی این کار را نکرد، شاملو ماند، محمود دولت‌آبادی مهاجرت نکرد و همین الان دارد در این مملکت زندگی می‌کند.

قضاوت درباره آدم‌ها را می‌سپاریم به تاریخ و زمان اما مگر این افراد نمی‌توانستند بروند؟ ولی آیا هنرمند در جایی دیگر و در سرزمینی دیگر می‌تواند صدای مردمش باشد؟

منابع خبر

اخبار مرتبط

رادیو زمانه - ۲۷ بهمن ۱۳۹۹
رادیو زمانه - ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
خبرگزاری دانشجو - ۱۲ دی ۱۴۰۰