انقلابیها متفاوت میاندیشند
ترجمه/ آرمین منتظری: جهان، چند روز پیش، بیستمین سالروز سقوط دیوار برلین را جشن گرفت. اما لخ والسا، مردی که سقوط دیوار برلین را کلید زد معتقد است فروپاشی کمونیسم در لهستان رقم خورد و آلمانشرقی و ناسپاسیهایش موفقیت نهایی او را در خطر قرار داد. این مصاحبه را مجله آلمانی اشپیگل چند روز پیش از برگزاری جشن فروپاشی دیوار برلین با وی انجام داده است. لیست میهمانهایی که در برلین در این جشن شرکت میکنند، بسیار جالب توجه است. آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان از رهبران کشورهای مختلف دنیا در این مراسم استقبال میکند، نیکلا سارکوزی رئیسجمهور فرانسه، گوردون براون نخستوزیر انگلیس، دیمیتری مدودف رئیسجمهور روسیه و دیگران.
"اما لخ والسا، مردی که سقوط دیوار برلین را کلید زد معتقد است فروپاشی کمونیسم در لهستان رقم خورد و آلمانشرقی و ناسپاسیهایش موفقیت نهایی او را در خطر قرار داد"مسلما شرکت کردن در این مراسم میتواند یک افتخار باشد. نخستین دیواری که فرو ریخت در سال ١٩٨٠ و در لهستان بود. پس از آن، دیوارهای نمادین دیگر نیز فرو ریختند و آلمانیها، به اصطلاح «دیواری» را در برلین تخریب کردند. فرو ریختن دیوار برلین تصویری زیبا را پیش چشم قرار میدهد اما فروریختن این دیوار ابتدا از لهستان آغاز شد. البته شکی نیست که تلاشهای دیگری نیز در اروپای شرقی علیه اتحاد جماهیر شوروی سابق صورت گرفت.
مجارها در سال ١٩٥٦ تلاشهایی صورت دادند، پس از آن در سال ١٩٦٧ چکسلواکی تلاشهایی صورت داد. چطور شد که اتحادیه کارگری شما به پیروزی رسید در حالی که دیگران موفقیتی به دست نیاوردند؟ کمونیستها همیشه با استفاده از قدرت زیادشان چنین تلاشهایی را پس میراندند. آنها همچنین اعتراضات خیابانی را به راه میانداختند تا اینگونه جلوه دهند که در میان افکار عمومی پایگاهی دارند تا بتوانند به این طریق مشروعیت خود را تامین کنند. در سال ١٩٨٠ ما در لهستان سعی کردیم استراتژی کمونیستها را علیه خودشان به کار ببریم. ما مردم را سازماندهی کردیم و از سوی مردم دیگر کشورها نیز حمایت شدیم.
"این مصاحبه را مجله آلمانی اشپیگل چند روز پیش از برگزاری جشن فروپاشی دیوار برلین با وی انجام داده است"پاپ که باید بگویم نقش مهمی در آن زمان ایفا کرد، مراسم دعای همگانی را نهتنها در لهستان بلکه در دیگر نقاط اروپا، به اجرا گذاشت. به ناگاه دریافتیم که میلیونها نفر هستیم. برای نخستین بار کمونیستها قادر نبودند اعتراضاتی بزرگتر و قدرتمندتر از اعتراضات ما به راه بیندازند. در نتیجه احساس ضعف کردند و این عامل مهمی در شکست نهایی آنها بود. اما در همان موقع، یعنی در دهه ٨٠ هنوز معلوم نبود که کمونیسم از هم فروخواهد پاشید.
در آن موقع آیا واقعا باور داشتید که اتحاد جماهیر شوروی عقب خواهد نشست و اجازه خواهد داد دولتهای کمونیستی شرق اروپا سرنگون شوند؟ بزرگترین ترسی که من داشتم ناشی از این نگرانی بود که در پشت پرده چه اتفاقی خواهد افتاد. ما کمونیسم را شکست داده بودیم و مردم در آلمان شرقی از طریق سفارتهای دیگر کشورها در حال فرار از این کشور بودند. دیوار برلین به خاطر همین فرارها فروریخت. نگران این بودم که میخائیل گورباچف، تصمیم بگیرد مانع فرار تودهها شود و مانع پیروزی ما شود. بازی، بازی خطرناکی بود.
"پس از آن، دیوارهای نمادین دیگر نیز فرو ریختند و آلمانیها، به اصطلاح «دیواری» را در برلین تخریب کردند"خوب است که گورباچف سیاستمدار ضعیفی بود و این به نفع ما تمام شد و همه چیز خوب پیش رفت. اما همه این اتفاقات حالا دیگر به تاریخ پیوسته است و ما میتوانیم تصاویر برلین را آنگونه که هست بپذیریم. هفته گذشته جورج بوش، رئیسجمهور سابق امریکا، میخائیل گورباچف آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی و هلموت کوهل، صدراعظم سابق آلمان در آلمان بودند و در خصوص پایان جنگ سرد گفتوگو میکردند. آیا میتوان گفت فشارهای غرب یکی از دلایلی بود که نگذاشت گورباچف تصمیم به مهاجرت دستهجمعی مردم از آلمان شرقی بگیرد؟ سیاستمداران همیشه به ما میگفتند که جنگ سرد تنها با یک جنگ هستهای تمام خواهد شد. هیچکدام آنها باور نداشتند که ممکن است چنین تغییرات سیستماتیکی رقم بخورد.
امروز آنها از مردمی که چنین تغییراتی را رقم زدند قدردانی میکنند اما در عین حال خودشان را بهعنوان پدر اتحاد دوباره آلمان معرفی میکنند. در حقیقت، آنها تصادفا به پدر فروپاشی دیوار برلین تبدیل شدهاند. فروپاشیای که در حقیقت با قدرت و توان مردم محقق شد. چرا سیاستمداران تا آن حد شگفتزده و غافلگیر شدند؟ چون آنها سیاستمدارند. سیاستمدارها همه چیز را حساب میکنند.
"فرو ریختن دیوار برلین تصویری زیبا را پیش چشم قرار میدهد اما فروریختن این دیوار ابتدا از لهستان آغاز شد"آنها تعداد تانکها را در دو طرف مقایسه میکنند. میزان قدرت و تعداد موشکها و سلاحهایی که دو طرف در اختیار دارند را حساب میکنند. هر چه سیاستمداران خردمندتر و حسابگرتر میبودند امکان سقوط دیوار برلین کمتر میبود. حتی امروز، اگر شما همان اطلاعات را به محاسبه بگذارید جواب این خواهد بود: غیرممکن است. اما انقلابیها متفاوت میاندیشند.
چطور؟ تغییرات بزرگی در اتحاد جماهیر شوروی رخ میداد و تعداد رهبران اتحاد جماهیر شوروی با مرگ آنها، یکی یکی کمتر میشد. چنین شرایطی برای شوروی به بیثباتی میانجامید. در عین حال، ما بسیج تودهها را آغاز کرده بودیم و گورباچف نمیدانست چه باید بکند. او گزینههای کمی در پیش رو داشت و مجبور بود مسائل را آنگونه که هستند، بپذیرد. توسل به سلاح و استفاده از زور نیز نمیتوانست کافی باشد چراکه ما تعدادمان خیلی خیلی زیاد بود.
"البته شکی نیست که تلاشهای دیگری نیز در اروپای شرقی علیه اتحاد جماهیر شوروی سابق صورت گرفت"سیاستمدارها قادر نیستند این واقعیات را ببینند. البته خیلیها هم هستند که مسائل را متفاوت میبینند. برای مثال آمریکاییها خیلی دوست دارند بگویند که سخنرانی ریگان که به «این دیوار را پایین بکشید» مشهور بود، سرآغاز فروپاشی دیوار برلین بود. روسها نیز پروتریسکا را وسط میکشند. مردم عادی در آلمان، روسیه و آمریکا حمایت بیشتری از ما کردهاند.
اما سیاستمدارها همیشه با خاطره فروپاشی دیوار برلین بازی کردهاند. به همین خاطر است که وقتی من عکسی از بوش، کوهل و گورباچف را در نشریهای میبینم که زیر آن نوشته شده «پدران فروپاشی دیوار برلین» به این فکر میکنم که تنها شانس به آنها روی نشان داد. آنها فقط کاری را کردند که مردم برای انجام آن تمایل بسیار زیادی نشان دادند. و آن تمایل شدید به درستی ریشه در لهستان و مردم امروز اروپا داشت؟ اگر کسی قبلا از این به من گفته بود که من چالشی را آغاز کردهام که روزی به زندگی کردن من در لهستان و اروپایی اینچنین، ختم خواهد شد، هرگز باورش نمیکردم. اما بهرغم این موفقیت، وقتی که به عقب نگاه میکنم و به فرصتهایی که از دست دادیم مینگرم، راضی و خشنود نمیشوم.
"مجارها در سال ١٩٥٦ تلاشهایی صورت دادند، پس از آن در سال ١٩٦٧ چکسلواکی تلاشهایی صورت داد"مسالهای که من همواره گفتهام این است؛ «ممکن است طرفدار امری باشم اما علیه آن هم هستم.» منظورتان چه جور «فرصتهای ازدسترفته»ای است؟ دموکراسی از سه عامل تشکیل شده است. نخست اینکه آیا قوانین از اصول کثرتگرایانه حمایت میکند یا خیر. دوم اینکه آیا مردم از این قوانین بهرهای خواهند برد یا خیر و سوم اینکه آیا ظرفیت مردم به اندازهای زیاد است که بتوانند از این دموکراسی منتفع شوند یا خیر. در لهستان، ما بنیان قانونی دموکراتیک داریم، اما هنوز نتوانستهایم از آن بهره ببریم. درخصوص ظرفیت نیز باید بگویم که اوضاعمان خیلی خراب است.
شما پس از شکست در انتخابات ریاستجمهوری سال ١٩٩٥ دیگر مقام رسمی در عرصه سیاسی لهستان ندارید. اما هنوز یک فعال سیاسی باقی ماندهاید و گهگاه از لخ کاچینسکی و یاروسلاو چاکینسکی انتقاد میکنید. ظاهرا فعالیتهای سیاسی شما هنوز پایان نیافته است. امروز خطری وجود دارد مبنیبر اینکه ممکن است پیروزیای را که روزی به دست آوردهایم از دست بدهیم. سوال این است که آیا ما از تجربیاتمان درس گرفتهایم یا اینکه هنوز تاریخ باید پس کلمهمان بزند تا به هوش بیاییم.
"چطور شد که اتحادیه کارگری شما به پیروزی رسید در حالی که دیگران موفقیتی به دست نیاوردند؟ کمونیستها همیشه با استفاده از قدرت زیادشان چنین تلاشهایی را پس میراندند"توده مردم درسشان را گرفتهاند اما پس از پیروزی، توده مردم قدرت را به سیاستمدارها بازگرداندند و آنها فراموش کردند این ما بودیم که پیروز شدیم. ممکن است نیاز داشته باشیم که بار دیگر توده مردم را به حرکت بیندازیم. یعنی شما خودتان را جزئی از توده مردم به حساب میآورید نه یک سیاستمدار؟ بله. من هنوز هم جزئی از توده مردمی هستم که برای پیروزی بر کمونیسم جنگیدند. من زندگیام را به خطر انداختم و ما پیروز شدیم.
اما سیاستمدارها این مساله را نادیده میگیرند. پیروزی بر کمونیسم به کمک پدر مقدس و جنبش مردمی لهستان رقم خورد. اما امروز، هیچ کسی یادی از پدر مقدس نمیکند. هیچ کسی اتحادیه کارگری لهستان را به یاد نمیآورد. گذشته همه چیز نیست اما هیچ کسی نمیتواند آینده را به این روش بنا کند؛ و به همین خاطر است که من سعی میکنم همچنان صدایم را بلند کنم.
"آنها همچنین اعتراضات خیابانی را به راه میانداختند تا اینگونه جلوه دهند که در میان افکار عمومی پایگاهی دارند تا بتوانند به این طریق مشروعیت خود را تامین کنند"چرا اتحادیه کارگری شما نتوانست قدرت خودش را بهعنوان یک جریان سیاسی در لهستان، پس از بسیج تودهها و شکست کمونیسم، حفظ کند؟ کسی نمیتواند به راحتی سیستم جدید را با یک سیستم قدیمی عوض کند. ما پیروز شدیم و پیروزی خود را به به کشورمان، آلمان و اروپا تقدیم کردیم. وظیفه ما تنها این نبود که جای کمونیسم را بگیریم بلکه ما وظیفه داشتیم چیز دیگری را به وجود آوریم و توسعه دهیم. در این رابطه من علیه منافع شخصی خودم عمل کردم. پس از فروپاشی کمونیسم تعدادی از احزاب سیاسی به وجود آمدند و من نمیتوانستم به همه آنها تعلق داشته باشم.
من دیگر نمیتوانم نقش والسای بزرگ را برعهده بگیرم. درنهایت، قدرت خودم را کاهش دادم اما این کار من چیزی بیش از تصمیمگیری بود چراکه نمیخواستم از من بهعنوان کیم ایل سونگ یا لنین یاد شود. بنابراین، مجبور بودم به نام دموکراسی شکست سیاسی را بپذیرم. سرنوشت من این است. سرنوشت یک انقلابی حقیقی این است.
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
