بازخوانی مقالۀ ده سال پیش در مورد ۱۱ سپتامبر
" محمدرضا نیکفر no محمدرضا نیکفر – ده سال از روز تاریخی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ میگذرد"در این شک ندارم که این گفتمان روشنگرِ بسیاری از چیزهاست، اما با واکاستنِ کنش تا حد یک واکنش هویتِ شاخص آن را نادیده میگیرد و به تحلیل اصل داستان نمیپردازد. نوشتۀ زیر تلاشی است برای دیدن ۱۱ سپتامبر و فاجعههای همسنخ آن بهعنوانِ مجموعهای از کنشهای ایدئولوژی برانگیزانندۀ آنها. نوشته بنابر وظیفۀ پدیدارشناسانۀ خود از علیتگرایی در محدودۀ خود درستی که هر کنشی را با کنشگران آن و کنشگری آنان را با مقولههای جامعهشناسی سیاسی و اقتصادی و تربیتی توضیح میدهد، میپرهیزد.
پس از عمل اعلامیهها دست به دست میگشتند و از جمله در محل اقدام پخش میشدند. مبارزانِ مسلح آن هنگام فرقِ ترورِ کور با حرکتهای خود را درست در این جنبۀ تبلیغی و «آگاهیبخشِ» کارهایشان میدانستند.
"رسانهها در این روزها مطالبی را به رخداد شگفتانگیز این روز و پیامدهای آن اختصاص دادهاند"عمل مسلحانه اما ادامه یافت. در پس بسیاری از کارها دولتها و سازمانهای جاسوسی پنهان بودند. گروههای «مستقلی» نیز سر برآوردند که چه بسا شکلگیریشان مبتنی بر بازی میان قدرتهای مستقر بود. گروههایی خاصه در منطقه ما پدید آمدند که بر اقدام مسلحانه ارزشی مینهادند که کاملاً متفاوت با مشی گروههای چریکی چپِ پیشین بود. آنها نابود کردنِ فیزیکی هدفهایی را که برای اقدامهای خود برمیگزیدند نه صرفاً برای بازتاب دادن اعتراض و نشان دادنِ اینکه نیروی مقاومتی وجود دارد، بلکه بهعنوانِ گامهایی در جهتِ نابودسازی همهجانبۀ آن موجودِ دیگر، که دشمنش میدانستند، تلقی میکردند.
این مشی پدیدۀ تازهای نیست و سابقۀ تاریخی طولانیای دارد. برخی از پژوهشگران ترورهای اسماعیلیه را جلوۀ پررنگی از پیشینۀ این جریان در منطقۀ ما میدانند. جریانهای چریکی چپ سرانجامِ مبارزه را جنگ همهجانبۀ «خلق» علیه «ضد خلق» میدانستند وگمان میبردند که این جنگ و سرانجام آن نه همهگیر شدن کشتن و انهدام، بلکه تحولی اجتماعی است. گروههای تازه در مقابل بر آنند که انهدام را جهانگیر سازند. پیشتر گفته میشد که چنین میکنیم تا اعتراض خود را بازتاب دهیم، بهناچار به چنین مشیای رو آوردهایم و میخواهیم با این کارها توده را به حرکت فراخوانیم.
"دیدن برخی از این مطالب باعث شد به خاطر آورم که من هم ده سال پیش مقالهای در مورد ۱۱ سپتامبر نوشتهام"گروههای تازه اما میکشند، برای این که بکشند.
مسببان آن نیز در مفهوم کردنِ آن تلاشی نمیکنند. اعلامیهای منتشر نمیشود و هیچ گروهی رسماً مسؤولیت جنایت را بر عهده نمیگیرد. اگر اعلامیهای هم صادر کنند، خود در توضیحِ عمل وامیمانند و کنش را واکنش معرفی میکنند. فقدانِ تلاش توضیحی و کلاً ناتوانی در توضیح به این معناست که عمل نمیخواهد و نمیتواند به سطح همرسانش، حال به هر زبانی که باشد، بازگردد. معنای عمل در خود عمل است.
"تصمیم به نشر مجدد آن گرفتم، نه از این رو که آن را "تحفه"ای تصور میکنم، بلکه از آن رو که در آن شاهدی میبینم بر اینکه جهان ما در این ده سال تا چه حد متحول شده است"عمل، نه وسیله که هدف است. کشتند برای این که بکشند.
کشتند برای این که بکشند. پیام قتلها یعنی رسانشگری کشتار در این خلاصه میشد که باید کشت و همۀ آنهایی که قتلشان واجب است باید حسابِ کار خود را بکنند. قاتلان بارِ ایدئولوژیکی مفهومهایی چون «مهدور الدم» را کاملا جدی گرفتند. آنها فقط حرف نزدند، عمل کردند و نشان دادند که پیروِ واقعی ایدئولوژی انهدام هستند. آنها عمقِ این ایدئولوژی را نشان دادند.
" در زیر ابتدا مقالهی ده سال پیش را میخوانید و به دنبال آن، یادداشتی مختصر را که در نقد و تکمیل آن است"ثابت کردند که درسِ استادانشان را خوب فهمیدهاند. آنها پیگیر بودند. آیا مسخره نیست اگر برای توضیح آن کشتارها به نابسامانیهای اجتماعی در ایران، وضعیت «مستضعفان»، تأثیرهای پریشانسازِ جنگ، ترس از «تهاجم فرهنگی» و همانندهای اینها متوسل شویم؟
مسئلۀ آنها نه فلسطین است نه افغانستان و نه فقر و نابسامانی در منطقه. آبشخورِ فکری آنها نه چشم گشودن به فلاکتها، بلکه تفکیک جهان به مؤمن و کافر و دارالاسلام و دارالحرب است. اگر سیاست را عرصهای همرسانشی بدانیم، حق نداریم آنها را گروههایی سیاسی بنامیم. اعتراض بهعنوانِ مفهومی سیاسی جایی در قاموس آنها ندارد.
"در این شک ندارم که این گفتمان روشنگرِ بسیاری از چیزهاست، اما با واکاستنِ کنش تا حد یک واکنش هویتِ شاخص آن را نادیده میگیرد و به تحلیل اصل داستان نمیپردازد"آیا انهدامِ مجسمۀ بودا ربطی به مسئلۀ فلسطین داشت؟ آیا برخاسته از واکنشی دربرابرِ فلاکت در افغانستان و در خاورمیانه بود؟ آیا میتوان به آن اعتراض و مقاومت نام نهاد؟
آن غیر میتواند یک کتاب باشد، یک نویسنده باشد، یک گردشگر اروپایی باشد، امریکا باشد و همۀ نمادهای آن، و نیز مجسمۀ بودا باشد.
"نوشتۀ زیر تلاشی است برای دیدن ۱۱ سپتامبر و فاجعههای همسنخ آن بهعنوانِ مجموعهای از کنشهای ایدئولوژی برانگیزانندۀ آنها"او خود را فرماندار آن خلافت میدانست، یعنی خلیفۀ موقت. پس از مرگ او تاریخ تکرار شد و دعوا بر سر جانشینی بالا گرفت. یرانجام پسرش متین جانشین وی شد و خود را نه فرماندار، بلکه رسماً خلیفه خواند. او مدعیانِ تختِ خلافت را تکفیر کرد و دستور داد سرسختترینشان را اعدام کنند. به خانۀ مدعی ریختند و او را کشتند.
اکنون در جهانِ اسلام تعداد فراوانی از این خلیفهها و امیرالمؤمنینها داریم. همه به خون رقیبانِ همکیش تشنهاند. کینهجویی آنها چه ربطی به مسئلۀ فلسطین و دیگر بدبختیهای منطقه دارد؟ آنها برآمده از بدبختی نیستند، خودشان بدبختیاند.
" تبلیغ و سلاح در دهه پنجاه خورشیدی در جنبشِ چریکی ایران اصطلاحِ گویایی رواج داشت که بیانگرِ جانمایۀ مشی این جریان بود: «تبلیغ مسلحانه»"در اکثر بحثها گریز از عنصرِ درکناشدنی در این اقدام مشترک بود. اما درست آن عنصرِ درکناشدنی بود که به آن عمل تشخص میداد. آن عنصرِ درکناشدنی چیزی این–جهانی نیست و بازگرداندنِ آن به مقولههای زمینی یعنی چیزهایی از قبیل دعوا بر سر آب و خاک، هویت فرهنگی، فقر و احساسِ تبعیض تحریف آن است. ربودنِ هواپیما را میشود توضیح داد، درخواستِ پخشِ یک بیانیه از رسانههای همگانی را میتوان درک کرد، میتوان فهمید چرا کسی عدهای را گروگان میگیرد تا حکومتی را وادارد همکیشانِ زندانیاش را آزاد کند. اما این را نمیتوان فهمید که چگونه کسی ممکن است از هواپیمای مسافربری بهعنوانِ بمب پرنده بهره گیرد و آن را به یک ساختمان بکوبد.
جایی که نخستین هواپیما به نخستین برج کوبیده شد، گویا جهان پاره شد، چیزی از درون منطق آن برون جهید و به آن سو رفت. از همین لحظه دیگر منطق این–جهانی دچار لنگش میشود و از توضیح حادثه باز میماند. اشتوکهاوزن (Stockhausen) آهنگساز سرشناسِ آلمانی دچار سبکسری شد و این حادثه را به دلیلِ این ادراکناپذیریاش «اثری هنری» نامید؛ او را به این خاطر بسیار سرزنش کردند. او اما نکتهای را دیده است که بیانِ بدی به آن داده. هنر چیزی این جهانی است و به خاطر والایشش آن—جهانی تلقی میشود.
"منظور این بود که باید به عمل مسلحانه نه بهعنوانِ اقدامی نظامی، بلکه بهعنوانِ اقدامی تبلیغی نگریسته شود"آن چه که عمل را نامفهوم کرد و همهنگام موج عظیمی از انزجار برانگیخت «والایش» آن بود، جنبۀ «متعالی» آن بود، «عروج» آن بود، مابعدالطبیعۀ آن بود.
کسی نمیداند چگونه انزجار خود را بیان کند، چون نقطۀ تعالی انزجاربرانگیزان را نمیفهمد.
"پیش از آنکه کاری صورت دهند اعلامیههایی مینوشتند که عمل را توضیح میداد، ضرورت آن را باز مینمود"نقطۀ اوج درکناشدنی است. آنچه در ادراک ما با آن نقطۀ اوج تقارن دارد، شگفتیای است که به دنبال خود انفجاری میآورد: انزجاری شدید. لحظهای را که آن وحشتآفرینان بهعنوانِ «عروج» درک میکنند و خود را در آن هنگامه در اوجِ تکاملِ ذاتِ خویش درمییابند، ما بهعنوانِ نقطۀ سقوط مطلق درک میکنیم. آنان و آموزگارانشان به همانسان از کار خود لذت بردهاند که در ما نفرت برانگیخته شده است. از حس انزجار خود عزیمت کنید تا حظِ روحانی آنان را در کشتار دریابید.
نقطۀ «عروجِ» وحشتآفرینان تلاقیگاه این–جهان و آن–جهان در مابعدالطبیعۀ آنان است. این مابعدالطبیعه میخواهد جهان را دگرگون کند و جهان دیگری بسازد. حرکت از آن بالا به سوی این–جهان از نقطۀ «عروج» آغاز میشود، از همان نقطهای که هواپیماها به آن ساختمانها کوبیده شدند. آن لحظۀ درخشانِ مابعدالطبیعی، آن برق غیرتی که میدرخشد، جهان را برهم میزند و غیرتمندانی را که نامحرمان را به خاک و خون کشیدهاند به تماشاگهِ راز پرتاب میکند، گرانیگاهِ آن مابعدالطبیعه از دیدگاه طبیعی ماست. میخواهند جهان را گِردِ این نقطه بازسازی کنند.
"مبارزانِ مسلح آن هنگام فرقِ ترورِ کور با حرکتهای خود را درست در این جنبۀ تبلیغی و «آگاهیبخشِ» کارهایشان میدانستند"این نقشهای است که آنان درسر دارند. لازم نبود اعلامیهای بدهند و به توضیح کار خویش پردازند. ما نامحرمیم، همۀ ما. کلِ این جهان نامحرم است. میخواهند این جهان خاکی را ویران کنند.
۱۱ سپتامبر پیش انداختنِ روزِ آخر است. روز آخر ۱۱ سپتامبری جهانگستر خواهد بود. سنگ روی سنگ بند نخواهد شد.
" در پس اصطلاحِ «تبلیغ مسلحانه» تناقضی نهفته بود: تبلیغ کنشی است همرسانا (communicative)، در حالی که اقدام مسلحانه ناشی از انسدادِ همرسانش است"آن هنگامه ثبت گردید و به همۀ جهان مخابره شد. همگان در دایرۀ ترکش آن قرار گرفتند.
با یک لعنت فرستادن جهان بر هم نمیخورد. باید برای بر هم زدنِ جهان پول داشت، اهلِ فن بود، سازمان داشت. باید عمیقاً این–جهانی بود و میلِ سیری ناپذیری به قدرت داشت.
" اکثر جنبشهای چریکی دهههای شصت و هفتاد میلادی، چه در منطقۀ ما و چه در امریکای لاتین، آفریقا و خطههای دیگر جهان، به عمل مسلحانه بهعنوانِ کاری تبلیغی مینگریستند"این جریانهای پرنمود ممکن است از سوی مردمانی با همدلی نگریسته شوند، اما نه عزیمتگاهشان خواستههای آنان است نه آماجهایشان. آنها فقط به اعتباری محدود در ادامۀ سنت، بهعنوانِ مجموعۀ پیچیده و پرتنوع آیینِ پیشینیان هستند.
از این نظر نیز محدود کردن بررسی در چارچوبِ گفتمانِ ضدامپریالیستی خطااندیش است چون تنها یک بُعدِ نمودِ گروهی جریان را برجسته میکند: ادعای رهبران آن در این مورد که با دیدنِ ستمها و تبعیضها به ترور رو آوردهاند و انگیزهای جز رستگاری مردمان ندارند.
"گروههای «مستقلی» نیز سر برآوردند که چه بسا شکلگیریشان مبتنی بر بازی میان قدرتهای مستقر بود"آنها قدرت خود را نه در بسیج تودهای، بلکه در نبردِ آشکار با نیروی دشمن به رخ میکشند و پیام خود را از این راه بازتاب میدهند. این امر شاید نشاندهندۀ جایگاهی باشد که قدرتِ ناب در مابعدالطبیعۀ آنها به دست آورده است. این قدرتِ ناب نه مبتنی بر نیروهای انسانی، بلکه برجهیده از ورای جهان است، تجلی آن اما بدون فناوری میسر نمیشود. این مابعدالطبیعه چیزی است مدرن، هیچانگاریای است که تنها در جهانِ مدرن رخ مینماید. میتوان ردِ آن را در گذشته پیدا کرد، اما تنها با دست گذاشتن بر سلسلهای از جهشها میتوان پیوند آن را با گذشته بازنمود.
هیچ رابطۀ خطی بیپرشی میانجی آن با سنت گذشته نیست.
"گروههایی خاصه در منطقه ما پدید آمدند که بر اقدام مسلحانه ارزشی مینهادند که کاملاً متفاوت با مشی گروههای چریکی چپِ پیشین بود"بخشِ بزرگی در حد واپسگرایی افراطی در پندار و کردار باقی میمانند. بخشی دیگر با آن به عمل سیاسی میپردازند، عملی که ممکن است با خشونت نیز همراه باشد. سودازدگانی وجود دارند که بیشتر از بقیه آن الهیات سیاسی را جدی میگیرند. نقطۀ جهش آنان این توهم است که وظیفۀ نجات جهان به آنان سپرده شده است. امکان ندارد که چند جوان عرب سالها در غرب زندگی عادیای داشته باشند و بهیکباره سودای ترور بزرگ را در سر بپرورانند و در محفلهای بسته طرح فاجعه را بریزند.
وجودِ کسانی لازم است که مدام در گوش آنها بخوانند و برایشان کتاب و مقاله بنویسند که ایدون جنگ ایمان و کفر جاری است و حالیا باید پهلوانانی ازجانگذشته پیدا شوند که به دشمنِ کافر ضربهای کاری بزنند. بیان به تدریج شکل مشخصتری مییابد و از نظر، نظرکردگی برمیخیزد. نظرکردگان دست به عمل میزنند.
"برخی از پژوهشگران ترورهای اسماعیلیه را جلوۀ پررنگی از پیشینۀ این جریان در منطقۀ ما میدانند"جهانِ کفرگرفته منفیتی مطلق مییابد. تنها کنشی به صورتِ نفی مطلق میتواند پاسخگوی آن باشد.
جایی که به قدرت دست یافتهاند، از آن تنها برای نفی بهره جستهاند. هرگاه چیزمثبتی برنشاندهاند، تقلیدی بوده است از جهانی که به نفی آن کمر بستهاند. بر آن رنگ و لعاب دینی زدهاند، اما اگر در باورهای خود صادق بودهاند، به فوریت آن را چیزی بیگانه با خود یافتهاند. و آن چیز راه خود را رفته است، در چارچوبِ منطقِ پویشِ این–جهانی انسانها و نهادها قرار گرفته و پا در مسیری دیگر گذاشته، مسیری جز آنچه در آغاز بنیانگذاری مقرر شده است.
"پیشتر گفته میشد که چنین میکنیم تا اعتراض خود را بازتاب دهیم، بهناچار به چنین مشیای رو آوردهایم و میخواهیم با این کارها توده را به حرکت فراخوانیم"اینان کسانیاند که جهان را میشناسند و میدانند برای نفی آن نمیتوانند چیزی مثبت عرضه کنند. از اثبات درمیگذرند و یکسر به نفی میگروند. آنها عاقبتِ کار را نشان میدهند: یا تسلیم یا شورش. شورش نباید به تکرار باطل بینجامد؛ نباید آغازگر دورهای باشد که عرضۀ چیزی مثبت را بطلبد. شورش باید پایان کار باشد، پایان کار جهان و پایان کار خود.
آنها از جان خود نیز درمیگذرند.
" تحلیلِ اقدامهای چریکی دهههای گذشته، مثلا در ایران یا امریکای لاتین، ساده مینمود"آنچه اکنون بهعنوانِ مثال در هفتههای اخیر در افغانستان شاهد آن بودهایم، نه «برخورد تمدنها»، بلکه – با الهام از ادوارد سعید میگویم – برخورد جهالتها است. چارۀ مشکل را نباید در تعارفات و تشریفاتی به نام «گفتوگوی تمدنها» جست. چارۀ کار، تا جایی که به ما مربوط است، نقد آن الهیات سیاسیای است که به خشونت و تروریسم میدان داده است. در قاموس آن الهیات سیاسی مقولهای به نام «گفتوگو» وجود ندارد. اگر «تمدن» ما با ایدئولوژی مبنایی آن الهیات معرفی شود، هر گفتوگویی پیشاپیش شکست خورده است.
پیروان این کیش حتّا نمیتوانند با خودیها گفتوگو کنند، تا چه به رسد به این که بخواهند دیگران را به گفتوگو فراخوانند.
"به اختناق و دیکتاتوری توسل میشد تا حرکت موتور کوچکی که تصور میکرد موتورِ بزرگِ جنبشِ مردمی را به چرخش خواهد انداخت، توضیح داده شود"آیا در آن حوزهها ذهنهای بیداری وجود دارند که به آسیبشناسی آیین پردازند و کمر به احیای پارسایی بربندند؟ کاش چنین باشد.
اما خود همین نمونهی پیش رو نشان میدهد که تحلیل پدیدارشناسانه در حوزهی اجتماعی دستخوش محدودیت است: تابلویی را در برابر ما گستراند که تحلیل ساختار آن لزوما راهی میگشاید که از چارچوب آن تابلو خارج میشود؛ و ما، هر قدر هم که مواظب باشیم، باز نمیتوانیم بگوییم که بدون انگیزه، بدون پیشداوری، آن ساختار و آن راه را بازنمودهایم. ما پدیدار را در جهانی مشاهده میکنیم که در آغاز گویا موضوعیت ندارد، اما آن زمان که موضوعیت مییابد، میتوان به سادگی دریافت که همواره برای ما موضوعیت داشته، از جمله در آن هنگامی که موضوع ما پدیدار خاصی است که جهان پنداری از دریچهی آن خود را بر ما مینمایاند.
"اعلامیهای منتشر نمیشود و هیچ گروهی رسماً مسؤولیت جنایت را بر عهده نمیگیرد"همهی آن عاملها از یک جنس و دارای درجهی یکسانی از اهمیت نیستند. لازم است در میان آنها دستهبندی شده و سلسلهمراتبی از نظر قدرت تأثیر در نظر گرفته شود. همواره متنی وجود دارد که با رجوع به آن، جایگاه هر عاملی تعیین میشود. هر عاملی متنساز است، در عین اینکه در متن معینی قرار گرفته است.
آنها کنشی هستند که از اراده به قدرتی برمیخیزد که خود زمانی یک امپراتوری ایجاد کرده و اینک از راه امکان درآمیزش با تکنیک دوباره جهش کرده و از نو فعال شده است.
"اگر اعلامیهای هم صادر کنند، خود در توضیحِ عمل وامیمانند و کنش را واکنش معرفی میکنند"نمونههای افراطی استعدادهای ویژهی یک سنخ را نشان میدهند، اما همهی هستی آن نیستند. آن نمونهها نادر اند، اما سر و صدایی که به پا میکنند، باعث میشود که از خود سنخ غفلت شود. با متزلزل شدن دیکتاتوریها در منطقه اکنون این امکان پدید آمده است که جنبش اسلامی خود را بنماید، آن هم نه در کانالها و ساختارهایی که به نمودهای تند و افراطی راه میبرند و راه میدهند. رادیکالیسم تروریستی اسلامی همچون نوک یک کوه یخ است. این قله با توفانی که به پا شد، ساییده گردید و فروپاشید.
اکنون بهتر میتوان بدنه و قاعدهی آن کوه را دید. وقتی از پایان اسلامیسم (اسلام سیاسی قدرتطلب) سخن گفته میشود، توجه معطوف به نمودهایی چون نوک مخروط است، معطوف به چیزهایی که قد بلندتری از حد میانگین قامت مخلوطهای عادی شدهی فاشیسم، نژادپرستی، و محافظهکاری دارند. گروههای تروریستی اسلامی به نحو چشمگیری مهار شدهاند، اما اسلامیسم همچنان پابرجاست. اسلامیسم از مواضع خود سنگر به سنگر دفاع میکند و همواره مترصد است که سنگر به سنگر پیش رود. پس که بنشیند، سنگر نهایی بنیادی آن آشکار میشود.
"فقدانِ تلاش توضیحی و کلاً ناتوانی در توضیح به این معناست که عمل نمیخواهد و نمیتواند به سطح همرسانش، حال به هر زبانی که باشد، بازگردد"بنیاد محافظهکاری اسلامی در خانواده است. در این سطح، "پدرسالاری جدید" (هشام شرابی) میراثخوار و نسبنگهدار پدرسالاری سنتی است. در همین جا نبرد سرنوشتسازی در جریان است، میان پدران و فرزندان، میان نسلها، و میان دو جنس.
پدرسالاری صرفاً استبداد موجودی به نام پدر نیست، پیش از هر چیز یک برنامهی تأمین اجتماعی و اخلاقی (اخلاقی، به لحاظ عرضهی مجموعهای از قواعد برای رفتار اجتماعی) است. تا زمانی که تحول فرهنگی در راستایی سکولار، و مبارزهی دموکراتیک و عدالتجویانه، امکان آن را فراهم نکنند که بدیلهایی ورشکنانَنده در برابر برنامهی سنتی تأمین اجتماعی و اخلاقی عرضه شود، پدرسالاری جدید اسلامی عاملی مهم و گاه تعیینکننده در سرنوشت جامعههای خطهی فرهنگی ما به جا میماند. تروریسم، شعبهی کوچکی از جریان جدید محافظهکار است.
در وضعیت خاصی انرژی جوش و خروشبرانگیزی انباشته شده و آن را فعال میکند. تروریستهای اسلامی میتوانند کاملا از جنب و جوش بیفتند، و این به هیچ رو به معنای رکود جریان اصلی نیست. محافظهکاری اسلامی این انعطاف را دارد که حتا عرصهی سیاست روز را ترک کند. نمودهایی از این عقبنشینی دیده میشود که هنوز چندان پررنگ نیستند، که بتوان افول نهایی الهیات سیاسی اسلامی را نتیجه گرفت.
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
