قسمت چهارصد و شصت گودال

پندار - ۳ آبان ۱۴۰۱

   سریال گودال قسمت چهارصد و شصت 460Çukur Serial Part ۴۶۰

گودال

۵۴

سلیم که در تعقیب خانواده اش است بالاخره آنها را در حالی که بیهوش توی ماشین، کنار جاده اند پیدا می کند. او آنها را به هتل می برد و دکتر خبر می کند و از جمیل می خواهد کنار آنها در هتل بماند و خودش می رود. جمیل گاه و بیگاه به صورت عایشه خیره می ماند.

نیمه شب، ادریس به یاماچ که پشت میزش نشسته و فکر می کند سری می زند. او می گوید: «کسی که سالهاست زن منه برای اولین بار تو اتاقش و توی تختش نیست.» یاماچ حرفی را که چند شب از پدرش شنیده بود، به طعنه به خودش می گوید.

"   سریال گودال قسمت چهارصد و شصت 460Çukur Serial Part ۴۶۰ گودال۵۴سلیم که در تعقیب خانواده اش است بالاخره آنها را در حالی که بیهوش توی ماشین، کنار جاده اند پیدا می کند"«این حرف که یه عمر باهات می مونم، حرف سنگینیه...من از پسش برنیومدم پسرم!»ادریس می گوید: «تو به کار خودت برس. این یارو هنوز اونجا تو خونه شه.» یاماچ از روی صندلی بلند می شود و می گوید: «بیا. بفرما بشین. اگه نه، به عهده من بذار. یه تُن رو یه شونه مه، یه تُن رو یه شونه دیگه م.

قسم می خورم از این راهی که من گذشتم تو نگذشتی. چهل سال روی این صندلی نشستی اما از این جهنم رد نشدی.» ادریس بلند می شود و می گوید: «تا فردا ظهر این کار تموم میشه.» بعد از رفتن ادریس، سلیم سراسیمه خود را توی اتاق می اندازد و یک اسلحه برمی دارد. یاماچ از او می پرسد چه شده و سلیم دیوانه وار فریاد می زند: «وارتلو رو می کشم. برو کنار...» یاماچ او را در آغوش می گیرد و آرامش می کند. وارتلو، سلیم را هم از دست داده است.

وراتلو، باز هم به دیدن مادرش رفته و زیر لب شعری کودکانه می خواند.

"او آنها را به هتل می برد و دکتر خبر می کند و از جمیل می خواهد کنار آنها در هتل بماند و خودش می رود"او که نمی داند فرصت خواهد داشت تا سنگی بر مزار مادرش بگذارد یا نه، تلاش می کند سنگ های دور قبر را مرتب کند و به آن شکلی بدهد. یاماچ سر می رسد و می گوید: «داری چی کار می کنی؟ عمو، پاشا، کاراجا، عایشه!» واتلو با بی حوصلگی می گوید: «چیزایی هست که ازشون خبر نداری یاماچ. دخالت نکن.» یاماچ می گوید: «چطور دخالت نکنم؟ داشتی می دزدیدیشون!» وارتلو می گوید: «من ندزدیدم. خودشون خواستن فرار کنن. من نتونستم برن.

گفتم حداقل به اونا کمک کنم.» یاماچ می گوید: «یه زن، وقتی میگه بریم، باید رفت.» وارتلو می گوید: «تو هم نتونستی بری.» یاماچ می گوید: «نتونستم برم. وضعیت من فرق داره.» وارتلو می گوید: «نه بابا! چه فرقی؟» یاماچ جواب می دهد: «من محافظت می کنم چون تو حمله می کنی.» وارتلو می پرسد که سعادت به یاماچ چه گفته و یاماچ می گوید: «همه چیزو. حتی درخت های گیلاس. چطور تونستی از همچین رویایی بگذری؟» وارتلو می گوید: «میشه گذشت. هنوز خیلی کارا اینجا دارم.» صحبت آرام و همدلانه آنها رفته رفته رنگ خشونت به خود می گیرد.

"او می گوید: «کسی که سالهاست زن منه برای اولین بار تو اتاقش و توی تختش نیست.» یاماچ حرفی را که چند شب از پدرش شنیده بود، به طعنه به خودش می گوید"وارتلو می گوید: «من به خاطر سعادت به اینجا نیومدم. به خاطر اونم نمیرم. اون فقط قلبمو، روحمو، ذهنمو به هم ریخت.» یاماچ می گوید: «ترسیدی! از اینکه خوشبخت بشی، آرامش داشته باشی ترسیدی» وارتلو می گوید: «ساکت شو یاماچ!»یاماچ می گوید: «تو که از این چیزا سردرنمیاری! خانواده، خونه، احترام...از اینکه زخمهات خوب بشن ترسیدی. فکر می کنی زخمهات تو رو به اینجا رسوندن. مگه نه؟ فکر می کنی به زخمهات بدهکاری.» وارتلو می خواهد برود اما برمی گردد و به یاماچ حمله می کند.

یاماچ می گوید: «برو وارتلو. برو. خیلی از این بازی خسته شدم.» وارتلو می گوید: «تا حقم رو نگیرم نمیرم. ببین! این قبر مادر منه. حتی سنگ قبر نداره.

"«این حرف که یه عمر باهات می مونم، حرف سنگینیه...من از پسش برنیومدم پسرم!»ادریس می گوید: «تو به کار خودت برس"من اومدم از کسایی که نذاشتن مادرم سنگ قبر داشته باشه انتقام بگیرم. تو هیچی نمی دونی.» یاماچ در میان درگیری وارتلو را در آغوش می گیرد و فریا می زند: «می دونم. می دونم صالح. می دونم پسرِ بابام.» وارتلو سست می شود و بهت زده به یاماچ نگاه می کند. وارتلو با بغض می گوید: «حالا که می دونی پس اینم بدون.

من گودالو می گیرم. پادشاهشم میشم. به پسرام هم می دمش. چون من هرکاری می کنم یاماچ. تو نمی تونی.

"چهل سال روی این صندلی نشستی اما از این جهنم رد نشدی.» ادریس بلند می شود و می گوید: «تا فردا ظهر این کار تموم میشه.» بعد از رفتن ادریس، سلیم سراسیمه خود را توی اتاق می اندازد و یک اسلحه برمی دارد"من هر کثافت کاری ای می کنم. تو نمی تونی.» یاماچ او را کشان کشان تا مزار قهرمان می برد و می گوید: «ببین. تا وقتی این قبر اینجاست نمی تونی صاحب گودال بشی. چه من باشم چه نباشم. تو فقط گودال رو به دست میاری.

به اجبار جلوت سر خم می کنن. اما هیچ وقت، هیچ وقت نمی گن گودال خونه مون، صالح بابامون.» یاماچ او را روی زمین می اندازد و سنگی بالا می آورد و می گوید: «از اینجا برو. می میری.» وارتلو می گوید: «نمیرم. اگه زورت میرسه بکش. من تو گودال می میرم.

"وارتلو، سلیم را هم از دست داده است.وراتلو، باز هم به دیدن مادرش رفته و زیر لب شعری کودکانه می خواند"حرف آخرم اینه. روی سنگ قبرم بنویس. بکش منو برادر. بکش منو پسر بابام.» یاماچ سنگ را بالای سرش می برد و آن را روی زمین می اندازد. او می گوید: «نگران نباش.

تو گودال می میری.» و می رود.

سلیم با بایکال قرار می گذارد و به او می گوید وارتلو از کنترل خارج شده است. بایکال حرف او را تایید می کند و می گوید مدتی است متوجه این مساله شده. سلیم می گوید: «ما فرادا بهش حمله می کنیم. اگر کاری نمی خواید بکنید می تونید منتظر ما بمونید.» سلیم به بایکال می فهماند که فردا افرادش را حاضر کند تا اگر وارتلو از دست آنها فرار کرد، گیرش بیندازند.

شب وارتلو به مدد و جلاسون می گوید: «همه رو جمع کنین.

"او که نمی داند فرصت خواهد داشت تا سنگی بر مزار مادرش بگذارد یا نه، تلاش می کند سنگ های دور قبر را مرتب کند و به آن شکلی بدهد"فردا از این خونه میریم. باید یه خونه مثل قلعه برام پیدا کنی جلاسون. چند تا ورودی و خروجی داشته باشه. فردا روز مرگ و زندگیه.» او که می داند فردا گودال با همه توانش به او حمله خواهد کرد می خواهد موضعش محکم و از بالا باشد تا شانس پیروزی داشته باشد. یاماچ هم برای فردا آماده می شود.

او از علیچو می خواهد یکی از دوستانش که هیچ کس را ندارد برای او پیدا کند. علیچو می گوید: «هیچکدوم کسی رو ندارن.» یاماچ می گوید: «یکی رو لازم دارم. برای یه کار خطرناک.». بعد از آن با مکه در قهوه خانه قرار می گذارد از او می خواهد فردا هنگام حمله او در گودال بماند و برای او کاری بکند.

وارتلو در بالکن خانه اش ایستاده و به پنجره اتاق روشن سعادت نگاه می کند.

"یاماچ سر می رسد و می گوید: «داری چی کار می کنی؟ عمو، پاشا، کاراجا، عایشه!» واتلو با بی حوصلگی می گوید: «چیزایی هست که ازشون خبر نداری یاماچ"در خیالش پرده را کنار می زند و روی سعادت را به خواب رفته می پوشاند و گونه اش را می بوسد. دو حریف اسلحه هایشان را برای فردا آماده می کنند. یاماچ تفنگ قهرمان را پر می کند و تسبیح او را در جیبش می گذارد و وارتلو اسلحه اش را با دستمال سرخش برق می اندازد. در انتهای شب یاماچ و وارتلو از دور برای هم سری تکان می دهند.

صبح روز بعد افراد وارتلو خانه را تخلیه می کنند.

آخرین نفر جلاسون است که پیش از رفتن، صدای یاماچ را می شنود که او را صدا می زند.

افراد گودال به سمت محل جدید وارتلو به راه می افتند. در ابتدای صف ادریس، یاماچ و سلیم ایستاده اند. حمله آغاز می شود و بعد از کمی درگیری اوضاع برای وارتلو بد می شود. جلاسون از او می خواهد همراهش بیاید تا او را از در پشتی فراری دهد.

"دخالت نکن.» یاماچ می گوید: «چطور دخالت نکنم؟ داشتی می دزدیدیشون!» وارتلو می گوید: «من ندزدیدم"وارتلو مردد است. بعد از اصرار جلاسون، با نگرانی به مدد نگاه می کند و می گوید: «نمیر مرتیکه!» و می رود. به یاماچ خبر می دهند که وارتلو در حال فرار است و او به طرف پشت ساختمان حرکت می کند. جلاسون وارتلو را به ماشینش می رساند و می گوید: «برو داداش. حلالم کن.» وارتلو با بغض می گوید: «تو حلالم کن پسر!» یاماچ به مکه زنگ می زند و می گوید: «آماده باش.

داره میاد.» یکی از افراد گودال سعی دارد وارتلو را در هنگام فرار بکشد. یاماچ او را زخمی می کند. افراد بایکال، پشت دری هستند که وارتلو از آن خارج می شود و اتومبیل او را به رگبار می بندند. اتومبیل منفجر می شود.

قسمت بعدی - سریال گودال قسمت چهارصد و شصت و یک ۴۶۱ قسمت قبلی - سریال گودال قسمت چهارصد و پنجاه و نه ۴۵۹ Next Episode - Çukur Serial Part ۴۶۱ Previous Episode - Çukur Serial Part ۴۵۹

منابع خبر

اخبار مرتبط

خبرگزاری دانشجو - ۲ مرداد ۱۳۹۹
پندار - ۱۷ فروردین ۱۴۰۱
پندار - ۳ آبان ۱۴۰۱
رادیو زمانه - ۲۸ آبان ۱۴۰۰
پندار - ۳ آبان ۱۴۰۱
آفتاب - ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
پندار - ۳ آبان ۱۴۰۱
پندار - ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱
پندار - ۳ آبان ۱۴۰۱