جایگاه منطق در دین‌شناسی عبدالکریم سروش

جایگاه منطق در دین‌شناسی عبدالکریم سروش
رادیو زمانه
رادیو زمانه - ۲۵ فروردین ۱۴۰۰

چکیده: این مقاله می‌کوشد با تحلیل و واکاوی برخی از آراء و مدعیات عبدالکریم سروش در ۲۵ سال گذشته ناسازگاری درونی این آراء و لوازم منطقی و ناپذیرفتنی آنها را نشان دهد. این بررسی نشان می‌دهد که اصول پایۀ منطقی، مانند اصل پرهیز از تناقض‌گویی، در تفکر سروش جایگاهی ندارد.

این مقاله بلند است.
فایل PDF آن را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.

آرائی که در اینجا مورد بررسی و تحلیل قرار می‌گیرند، عبارتند از:

 (۱) رأی سروش در باب خدای نامتشخص؛
 (۲) رأی او در باب بسط تجربۀ نبوی؛
 (۳) رأی او در باب رؤیاهای رسولانه؛ و
 (۴) رأی او در باب شخصیت پیامبر اسلام به عنوان رهبری اقتدارگرا.

همچنین در این مقاله به برخی از آراء روش‌شناسانۀ سروش در دین‌شناسی، تفسیر متون دینی و تاریخی نیز خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که پیش‌فرض‌های روش‌شناسانۀ او نیز با آراء دین‌شناسانۀ او ناسازگار است.

این مقاله از ده بند تشکیل شده است:

■ در بند اول ختم نبوت را از نظر عموم مسلمین گزارش می‌کنیم.

■ بند دوم معطوف به ادعای سروش در باب «بسط تجربه نبوی» و نقد آن است.

■ بند سوم به چیستی وحی از نظر سروش و نقد آن اختصاص دارد.

■ در بند چهارم نشان می‌دهیم که سروش وحی ابن عربی و مولوی را بسیار برتر از وحی محمدی می‌نشاند.

■ در بند پنجم نشان خواهیم داد که بنابر شواهد و قرائنی که سروش درباره آیت الله خمینی ارائه کرده و مطابق ادعای او در باب «بسط تجربه نبوی» منطقاً باید نتیجه گرفت که خمینی پیامبر بوده است، و حق چنین کاری را داشته است، اما سروش می‌گوید: خمینی پیامبر نبوده و حق چنین کاری را نداشته است.

■ بند ششم به این موضوع اختصاص دارد که ولایتی را که سروش برای عارفان قائل است، برای ائمه شیعیان قائل نیست و این با مدعیات دیگر او تعارض دارد.

■ بند هفتم نشان می‌دهد که اگر خدا شخص اقتدارگرایی را به پیامبری انتخاب کرده باشد، انتخاب بسیار بدی کرده است، و با ویژگی‌هایی که سروش به پیامبر اسلام نسبت می‌دهد، نمی‌توان ادعای چنین شخصی دربارۀ پیامبر بودن خود و دریافت وحی و پیام از جانب خداوند را پذیرفت.

■ در بند هشتم نشان می‌دهیم که سروش از یکسو تداوم ولایت تکوینی و تشریعی را به معنای نفی خاتمیت می‌گیرد و به همین دلیل به شیعیان می‌تازد که با ادعای ولایت برای امامان خود ۲۶۰ سال خاتمیت را به تأخیر انداختند، اما از سوی دیگر، چنین ولایتی را برای عارفان قائل است و بدین ترتیب، تداوم نبوت و پیغمبری را ابدی می‌سازد.

■ بند نهم ناظر به این امر است که اگر آرای روش‌شناسانۀ سروش در باب اعتبار روایات را به دیدگاه او دربارۀ قرآن به عنوان روایت «رویاهای رسولانه» ضمیمه کنیم، ادعای اخیر او مبنی بر اقتدارگرا بودن محمد دود می‌شود و به هوا می‌رود.

■ بند دهم به نتیجه گیری اختصاص دارد.

مستندات مقاله از سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و مکتوبات سروش به تفصیل در پایان مقاله آمده است.

اکبر گنجی − عبدالکریم سروش

چند نکتۀ مقدماتی

پیش از اینکه به بحث اصلی بپردازیم، لازم است چند نکتۀ مقدماتی را تذکر دهیم.

نکتۀ اول: سروش و مدافعان او معمولاً برای اشاره به آراء وی از تعبیراتی همچون «تئوری»، «نظریه»، و گاهی اوقات «فرضیه»، استفاده می‌کنند. اما من در سراسر این مکتوب از باب ناچاری از تعبیراتی همچون «رأی»، «ادعا»، «مدعا» و مانند اینها برای اشاره به سخنان او استفاده می‌کنم. دلیل این انتخاب پس از مطالعۀ این مقاله بر خوانندگان محترم روشن خواهد شد.

"چکیده: این مقاله می‌کوشد با تحلیل و واکاوی برخی از آراء و مدعیات عبدالکریم سروش در ۲۵ سال گذشته ناسازگاری درونی این آراء و لوازم منطقی و ناپذیرفتنی آنها را نشان دهد"در اینجا همین اشاره کفایت می‌کند که کمترین شرط یک نظریه یا تئوری یا حتی ادعا معنادار بودن و نیز انسجام منطقی درونی اجزای آن و سازگاری بیرونی آن با سایر سخنان صاحب آن نظریه یا تئوری یا ادعا است؛ اما چنان‌که به زودی خواهیم دید، هیچیک از سخنان سروش چنین شرایطی را استیفا نمی‌کند. چنان‌که در بخش نتیجه‌گیری خواهد آمد، سخنان سروش را به معنای حقیقی کلمه «ادعا» هم نمی‌توان نامید تا چه رسد به اینکه آنها را «فرضیه»، «نظریه» یا «تئوری» بنامیم.

نکتۀ دوم: تعبیراتی مانند «محمد اقتدارگرا»، «رویاهای رسولانه»، «سوگلی محمد»، و مانند آنها، همگی از خود سروش وام گرفته شده و برای اشاره به آراء خود او به کار می‌رود، و هیچ کجا بیانگر اعتقاد نویسنده نیست، مگر اینکه به خلاف آن تصریح شود.

نکتۀ سوم: نگارنده کوشیده است با صرف وقت بسیار و پیاده‌سازی نوار سخنرانیهای سروش مدعیات خود در باب تناقضهای درونی و بیرونی آراء سروش را مستند کند. این مستندات به تفصیل در پایان مقاله آمده است؛ و در متن مقاله فقط به بخشهایی از این مستندات اشاره خواهد شد. مستندات پایان مقاله هرچند طولانی است، برای آَشنایی دقیق‌تر با آراء سروش ارزش مرور و مطالعه دارد و امیدوارم به کار نویسندگان دیگری که در صدد آشنائی با آراء سروش و بررسی آنها هستند، بیاید.

نکتۀ چهارم: در تمام نقل قولهای مستقیم در متن مقاله و انتهای آن، تأکیدها افزودۀ نگارنده است، مگر اینکه به خلاف آن تصریح شود.

بند اول: ختم نبوت از نظر عموم مسلمین

عموم مسلمین به خاتمیت باور داشته و پیامبر اسلام را با توجه به تصریح قرآن، خاتم الانبیا به شمار می‌آورند. آرای محی الدین عربی درباره ختم نبوت را در مقاله «محمد پیامبر نیست» آوردیم.

اما مولوی هم در مثنوی گفته است:

خطبهٔ شاهان بگردد و آن کیا
جز کیا و خطبه‌های انبیا
زانک بوش پادشاهان از هواست
بارنامهٔ انبیا از کبریاست
از درمها نام شاهان برکنند
نام احمد تا ابد بر می‌زنند
نام احمد نام جمله انبیاست
چونکه صد آمد نود هم پیش ماست
 (مثنوی، دفتر اول: ابیات: ۱۱۰۹- ۱۱۰۶).

در قرآن آمده است: «الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُون: امروز بر دهانهایشان مهر گذاریم و درباره آنچه می‌کردند، دستهایشان با ما سخن بگویند، و پاهایشان گواهی دهند.» (یس، ۶۵). به تفسیر مولوی، پیامبر خاتم مهرها و قفل‌ها را بر داشته و دهان‌ها را می‌گشاید و با شفاعت راه آنان به بهشت را باز می‌کند:

معنی نَختِمﹾ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ
این شناس؛ اینست رهرو را مهم
تا ز راه خاتم پیغامبران
بوک بر خیزد ز لب ختم گران
ختمهایی که انبیا بگذاشتند
آن بدین احمدی برداشتند
قفلهای ناگشاده مانده بود
از کف اِنا فَتَحنا برگشود
او شفیع است این جهان و آن جهان
این جهان زی دین و آنجا زی جِنان
این جهان گوید که تو رَهشان نما
وآن جهان گوید که تو مَهشان نما
پیشه‌اش اندر ظهور و در کُمون
اِهدِ قَومی انهُم لا یَعلَمُون
باز گشته از دَم او هر دو باب
در دو عالم دعوت او مُستجاب
بهر این خاتم شدست او که به جود
مثل او نه بود و نه خواهند بود
چونک در صَنعت بَرد استاد دست
نه تو گویی ختم صنعت بَر تُوَست
در گشاد خَتمها تو خاتمی
در جهان روح‌بخشان حاتمی
هست اشارات محمد اَلمُراد
کُل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرین بر جان او
بر قُدوم و دور فرزندان او
آن خلیفه‌زادگان مُقبلش
زاده‌اند از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هری یا از ری‌اند
بی‌مزاج آب و گل نسل وی‌اند
شاخ گل هر جا که روید هم گلست
خم مل هر جا که جوشد هم ملست
گر ز مغرب بر زند خورشید سر
عین خورشیدست نه چیز دگر
عیب چینان را ازین دم کور دار
هم بستاری خود ای کردگار
گفت حق چشم خفاش بدخصال
بسته‌ام من ز آفتاب بی‌مثال
از نظرهای خفاش کم و کاست
انجم آن شمس نیز اندر خَفاست
 (مثنوی، دفتر ششم، ابیات: ۱۸۲- ۱۶۴).

زین حکایت کرد آن ختم رُسُل
از مَلیک لا یزال و لم یَزُل
که نگنجیدم در افلاک و خلا
در عقول و در نفوس با عُلا
در دل مومن بگنجیدم چو ضَیف
بی ز چون و بی چگونه بی ز کیف
 (مثنوی، دفتر ششم، ابیات: ۳۰۷۲- ۳۰۷۰).

بند دوم: ادعای بسط تجربه نبوی

برخلاف نظر عموم مسلمین و نیز عارفان بزرگی همچون ابن عربی و مولوی، که پیامبر اسلام را خاتم پیامبران می‌دانند، عبدالکریم سروش با طرح ادعای «بسط تجربه نبوی» و پی گیری آن از ۲۳ سال پیش ختم نبوت را زیر سوال برده است. مطابق این ادعا، دینی که پیامبر اسلام آورده است، ناقص و تک بعدی بوده است، و عارفانی چون مولوی و ابن عربی با طرح مقولۀ عشق بر دین محمد که فاقد بال عشق بود، افزودند و آن را تکامل بخشیدند. سروش می‌گوید: گوهر نبوت، ولایت تکوینی و تشریعی است و پس از پیامبر اسلام، اولیایی چون ابن عربی و مولوی تجربه نبوی پیامبرانه را تکامل بخشیده‌اند.

وی می‌گوید:

«ما در اسلام یک چیزی را کم داریم و آن بعد عشق و محبت است که تصوف این را به ما داده است. قرآن علی الاصول کتاب خوف و خشیت است.

"اما من در سراسر این مکتوب از باب ناچاری از تعبیراتی همچون «رأی»، «ادعا»، «مدعا» و مانند اینها برای اشاره به سخنان او استفاده می‌کنم"و در واقع تا قبل از تصوف ما، این دیانت با یک بال می‌پرید و این یک بال، خُب بدیهی است که موجب افول و سقوط او می‌شده است. تصوف ما چیز مضمونی را زنده کرد و به صحنه آورد. تصوف عشقی همان چیزی بود که اسلام را واجد دو بال کرد. یکی بال خوف و خشیت. که قویا در قرآن وجود دارد و از حیث عشق و محبت تا حدودی کمبود دارد.

و بال عشق و محبت که صوفیه آن را به میدان آوردند، خصوصا تصوف خراسانی ما به قوت آن را مطرح کرد و حقیقتا یک جریان مبارکی را در بستر دیانت اسلامی و تمدن و فرهنگ اسلامی جاری کرد. این نکته‌ای بود که من مفصلا توضیح دادم در سخنرانی، که اگر قرآن را خشیت‌نامه بنامیم، مثنوی و دیوان شمس را باید عشق‌نامه بنامیم و در تمام این‌ها می‌بینیم که نکته اصلی و فربهی که در مثنوی و دیوان شمس است، همان رابطه عشقی با خداوند است. صوفیان ما کاشفان حسن خداوند بودند و بنابراین در برابر این حسن جز عاشقی نمی‌توانستند بکنند، در حالی که در قرآن خداوند بیشتر یک ارباب نسبتاً عبوس و خشنی است که در برابر او باید به سجده افتاد و او را باید تقدیس کرد و همواره باید از عذاب او و خشم او و شکنجه او باید ترسید.»[۱]

سروش به صراحت می‌گوید:

«پیامبر اسلام که بنا به اعتقاد مسلمانان خاتم الانبیا بودند، اگر هم نخواهیم فعلاً از منظر درون دینی نظر کنیم، خُب بعد از پیامبر اسلام هم پیامبران دیگری آمده‌اند و دعوت خود را گسترده‌اند.»[۲]

همچنین بنا بر ادعای وی در «رویاهای رسولانه»، تجربه نبوی نوعی رویاست، و محمد حتی خود به خوبی از تعبیر خواب هایش آگاه نبود، اما کسانی که تجربه او را بسط دادند، حتی بهتر از خود او خواب‌های او را معنا کرده‌اند. آنان خواب‌های پایان ناپذیر را تکرار کردند و بدان‌ها افزودند. لذا ختم نبوت فقط به معنای درگذشت پیامبر است، وگرنه آن تجربه در حال تکرار و بسط و تکامل است. از نظر سروش، نه تنها عارفان مسلمان به درستی چنین ادعایی داشتند، بلکه شیعیان نیز امامان خود را پیامبر به شمار می‌آوردند و بر این عقیده‌اند که سخنان امامان هم مانند سخنان پیامبر است.[۳]

از سوی دیگر، می‌دانیم که سروش به خدای غیر متشخص و ناانسانوار و رویاهای رسولانه باور دارد.

"این مستندات به تفصیل در پایان مقاله آمده است؛ و در متن مقاله فقط به بخشهایی از این مستندات اشاره خواهد شد"اما خدای غیر شخصی ناانسانوار و رویاهای رسولانه با بسط تجربه نبوی ناسازگارند. در ۴ نکته زیر نشان می‌دهم که قائل شدن به اینکه خدا موجودی غیر متشخص و غیر انسانوار است و قائل شدن به اینکه وحی رویای رسولانه است پیامبری را ناممکن و بی معنا می‌کند، و از این رو ناقض ادعای بسط تجربه نبوی است.

اول- وجود نبی، رسول و ولی خدا وقتی ممکن می‌شود که؛ الف- خدا موجودی متشخص و انسانوار (دارای ذهن، اراده، قادر به برقرار کردن ارتباطی زبانی با آدمیان، دارای پیام و ارسال آن پیام توسط نبی و رسول و ولی خود به مردم) باشد. بنابراین، اگر خدا وجودی غیر متشخص و ناانسانوار باشد، نبوت و ولایت ناممکن می‌شود. بدین ترتیب، معلوم می‌شود که سروش به لوازم منطقی ادعاهای خود درباره سرشت خدا پای بند نیست، زیرا اگر کسی بپذیرد که خدا غیر متشخص و غیر انسانوار است، اساساً نبوت و ولایت، و تجربه نبوی، و به طریق اولی بسط تجربه نبوی غیر ممکن می‌شود.

دوم- نبوت (و گوهر آن، یعنی ولایت تکوینی و تشریعی) وقتی ممکن می‌شود که آن را به خواب‌های خود ساخته فرد فرو نکاهیم. اگر فردی خواب می‌بیند و هیچ کس (خدا، ملائکه، جبرئیل، ارواح دیگران، و…) جز خود او در ساختن تصاویری که در خواب می‌بیند، ذره‌ای نقش ندارد، باز هم نبوت و ولایت فاقد معنا می‌شود.

سروش از یک سو می‌گوید که ابن عربی گفته که در خواب حضرت هود (یا پیامبر اسلام) فصوص الحکم را به من داد، پس آن کتاب هم وحی و عِدل قرآن است. و از سوی دیگر می‌گوید که هیچ فرد مرده‌ای اصلاً نمی‌داند زندگان کجا هستند، بیدارند یا خواب، که به خواب آنها برود و با آنها وارد گفت و گو شود. بر این اساس، وی نتیجه می‌گیرد که آن تصاویر و صداها، تصاویر و سخنان لایه‌های دیگری از وجود خود خواب بیننده هستند. به گفته سروش، در خواب، «تماشاگر» و «بازیگر» یکی هستند و بازیگر در تولید تصاویری که می‌بیند یا صداهایی که می‌شنود «فاعلیت تام و تمام» دارد. بنابراین، مقتضای منطقی ادعای وی در «رویاهای رسولانه» این است که ابن عربی نیز خودش آن خواب را ساخته است، نه اینکه حضرت هود (یا پیامبر اسلام) را در خواب دیده باشد و آنان فصوص الحکم را به او داده باشند.

"بند اول: ختم نبوت از نظر عموم مسلمین عموم مسلمین به خاتمیت باور داشته و پیامبر اسلام را با توجه به تصریح قرآن، خاتم الانبیا به شمار می‌آورند"پس فصوص الحکم نه وحی است، نه بسط تجربه نبوی. بر اساس این ادعا، در خواب ابن عربی، هود یا محمدی که فصوص الحکم را به او هدیه داده‌اند، هود یا محمد واقعی نبوده‌اند، بلکه خود ابن عربی در خوابش خود را به شکل آنان دیده است. چرا که در خواب خودِ خواب بیننده به آن اَشکال گوناگون بر خود ظاهر می‌شود.

سوم- بنابراین، با ترکیب پیش‌فرض متافیزیکی «خدای نامتشخص ناانسانوار» و پیش‌فرض «متافیزیکی- علمی خواب»- که هر دو رقیبِ اعتقادت عموم مسلمین (به گفته سروش ۹۹ درصد مسلمانان)‌اند – وحی و نبوت و ولایت منتفی و ناممکن می‌گردد و جایی برای بسط تجربه نبوی باقی نمی‌ماند. به تعبیر دیگر، پیامد منطقی رأی سروش دربارۀ «رویاهای رسولانه» این است که موسی و عیسی و محمد، نبی و رسول خدا نبوده‌اند. آنان صرفاً خواب‌هایی دیده‌اند که محصول فاعلیت تام خودشان بوده و خواب هایشان را برای دیگران گزارش کرده‌اند.[۴] وقتی آنان نبی نبوده اند، چه جای «بسط تجربه نبوی» آنان توسط دیگرانی چون ابن عربی و مولوی و غیره؟ سروش که پیش از این وحی مولوی را محصول بیداری به شمار می‌آورد، اخیراً وحی مولوی و غزل‌های کلیات شمس را هم محصول خواب‌های او به شمار می‌آورد که باید تعبیر شوند.[۵]

چهارم- بر اساس ادعای سروش در «رویاهای رسولانه»، موسی و محمد اساس و محور دین شان هستند، بدین ترتیب نام دینشان- مانند مسیحیت – در واقع موسویت و محمدیت است.[۶] وقتی آنان فرستاده و پیام رسان خداوند نبوده‌اند و نیستند، بلکه خواب ساز هستند، به کار بردن اصطلاح «پیامبر» درباره آنان اشتباهی مهلک است.

سروش به صراحت تأکید می‌کند که آنان «پیام ساز» اند، نه «پیامبر». پیام‌شان همان خواب‌هایی است که خود ساخته اند؛ خواب‌هایی که باید تعبیر شوند.[۷]

بند سوم: چیستی نبوت از نظر سروش

با همه اینها، ممکن است سروش از دو ادعای پیشین خود درباره خدای غیر متشخص و رویاهای رسولانه دست بشوید (که تاکنون دست نشسته است)[۸] و خداوند را موجودی متشخص و انسانوار به شمار آورد که قرآن هم سخنان اوست و محمد به عنوان رسول الله فقط ناقل سخنان خداوند باشد. در این صورت، باید دید ادعای «بسط تجربه نبوی» چگونه توجیه می‌شود؟

سروش درباره چیستی نبوت دو ادعا دارد:

ادعای اول: پیامبری و نبوت دارای دو رکن است.

الف- دیدن خواب‌های رسولانه.

ب- احساس رسالت و مأموریت و به دنبال آن رفتن.

بنابراین، باید بگوییم هر کس- از جمله ماندلا، گاندی، چامسکی، مصدق، مارتین لوترکینک، و…- اگر خواب‌های رسولانه دیده باشد و احساس مأموریت کرده و به دنبال تحقق آن برود، پیغمبر است.

ادعای دوم: ادعاهای زیر از سوی مولوی و ابن عربی ادعاهای درستی هستند:

الف- ابن عربی و مولوی خودشان را ولی خدا معرفی می‌کردند.

ب- آنان می‌گفتند به آنان نیز وحی شده است.

پ- ابن عربی می‌گفت پیامبر اسلام در خواب فصوص الحکم را به او داده است.

ت- مولوی همان صفاتی را که قرآن درباره خودش ذکر کرده، در مقدمه مثنوی درباره مثنوی گفته است. مولوی می‌گفت که مثنوی عِدل قرآن است و با قرآن پهلو می‌زند.

بنابراین، مطابق این ادعا، مصدق هم پیامبر می‌شود. زیرا مصدق هم خواب‌های رسولانه دید و هم احساس رسالت کرد و به دنبال مبارزه با استعمار انگلیس و ملی کردن صنعت نفت رفت.

"مطابق این ادعا، دینی که پیامبر اسلام آورده است، ناقص و تک بعدی بوده است، و عارفانی چون مولوی و ابن عربی با طرح مقولۀ عشق بر دین محمد که فاقد بال عشق بود، افزودند و آن را تکامل بخشیدند"دکتر مصدق درباره این که چگونه به فکر ملی کردن نفت ایران افتاد، در جلسه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۳۰ مجلس شورای ملی گفت:

«یکی از شب‌ها خواب دیدم که شخصی نورانی به من گفت: دکتر مصدق برو و زنجیرهایی که به پای ملت ایران بسته‌اند باز کن. این خواب سبب شد که مثل همیشه من به حفظ جان خود کوچکترین اهمیتی ندهم. وقتی که به اتفاق آراء ملی شدن صنعت نفت در کمیسیون گذشت قبول کردم که حرف آن شخص نورانی غیر از الهام چیز دیگری نبوده است.»

بنابراین، اگر ادعای سروش در باب «رویاهای رسولانه» را بپذیریم، باید بگوییم که مصدق هم پیامبر بوده است. اما در خصوص معیارهای نبوت در نگاه سروش نیز چند نکته قابل تأمل است:

اول – براساس کدام دلایل نقلی و عقلی و تجربی “خواب‌های رسولانه” و “احساس رسالت و مأموریت” شرط نبوت است؟ سروش هیچ شاهد نقلی و عقلی و تجربی برای تأئید مدعای خود ارائه نکرده است. قدما با استناد به دلایل نقلی، یعنی معجزه، [۹] بشارت‌های انبیای پیشین، و… را به عنوان دلیل نبوت ذکر می‌کردند.

از معجزات موسی، عیسی و محمد یا از وعده آمدن عیسی از سوی موسی، و وعده آمدن محمد توسط عیسی سخن می‌گفتند. اما ادعای سروش در «خواب‌های رسولانه» مبنی بر این که احساس رسالت و مأموریت ذاتیِ نبوت است فاقد دلایل نقلی و عقلی و تجربی است.

دوم – فرض کنیم خواب‌های رسولانه و احساس رسالت و مأموریت ذاتی و مقوم نبوت‌اند. با این همه محتمل است که نبوت غیر از این دو ویژگی، ویژگی‌های ذاتی دیگری هم داشته باشد. به عنوان مثال، ویژگی ذاتی آب و نوشیدنی‌های الکلی سفید، همرنگی و مایع بودن است. آیا از این دو ویژگی مشترک می‌توان نتیجه گرفت که این دو یکی هستند؟ در اینجا میان شرط لازم و کافی خلط شده است.

"و در واقع تا قبل از تصوف ما، این دیانت با یک بال می‌پرید و این یک بال، خُب بدیهی است که موجب افول و سقوط او می‌شده است"از این که خواب‌های رسولانه و احساس رسالت شرط لازم نبوت هستند بر نمی‌آید که اینها شرط کافی نبوت نیز هستند.

به عنوان مثال، انسان و حیوانات دیگر، در جسم بودن، حساس بودن و متحرک بالاراده بودن مشترکند. اینها در نظام جنس و فصلی ارسطویی از ذاتیات‌اند. در عین حال انسان و حیوانات دیگر یکی نیستند. یا خورشید و مریخ، هر دو کره هستند و هر دو از سیارات منظومه شمسی هستند. اما خورشید و مریخ یکی نیستند.

همچنین طلا و الماس. بنابراین ممکن است دو پدیده در N ویژگی مشترک باشند و در عین حال یکی نباشند.

بنابراین، به فرض آن که اثبات شود محمد و ابن عربی و مولوی هر سه خواب‌های رسولانه دیده و احساس رسالت کرده اند، و این دو از ذاتیات نبوت اند، اما این دلیل آن نمی‌شود که ابن عربی و مولوی هم مانند محمد نبی بوده‌اند. به عبارت دیگر، ممکن است ابن عربی و مولوی برخی شروط لازم برای نبوت را داشته باشند، طبعاً از این که آنها برخی شروط لازم را دارند بر نمی‌آید که آنها نبی و پیغمبر هستند. تجربه نبوی و تجربه عرفانی ممکن است در برخی ویژگی‌ها مشترک باشند و در عین حال دو تجربه متفاوت باشند. اتفاقا نبی و عارف ویژگی‌های مشترکی دارند و در عین حال یکی نیستند.

"لذا ختم نبوت فقط به معنای درگذشت پیامبر است، وگرنه آن تجربه در حال تکرار و بسط و تکامل است"در این صورت، تجربه عرفانی هر چه باشد، بسط تجربه نبوی نیست. نمی‌توان هر کس را دوست داشت پیغمبر نامید و هر کس را دوست نداشت دروغگو به شمار آورد. بگذریم از این که ابن عربی و مولوی احساس رسالت نمی‌کردند.

سوم- اگر از این که ابن عربی و مولوی ادعا کرده باشند که الف- به ما وحی می‌شود. ب- کتاب ما عِدل قرآن است، نتیجه بگیریم که این دو پیغمبر بوده اند، پس هر مومن (عارف) دیگری هم که چنین ادعایی کند، باید او را پیغمبر به شمار آورد. پیامبری که دستکم وحی محمدی ناقص را بسط داده و بدان افزوده و کاملترش کرده است.

بند چهارم: برتری مولوی و ابن عربی بر محمد؟!

سروش می‌گوید قرآن، خوف نامه جهادی رعب افکن شخصیت اقتدارگرای محمد است.

اما مولوی و ابن عربی پیغمبر عشق بودند و بال عشق را به اسلام محمد که تک بالی، جهادی، کشورگشا، و خواهان تسلیم شدن به زور بود، افزودند.

سروش دلایل بسیاری را برای برتری مثنوی بر قرآن طرح کرده است. او می‌گوید: اولی خوف نامه و دومی عشق نامه است؛ اولی جهادی و دومی غیر جهادی است؛ اولی کافرکُش و دومی سهل گیر با کفار است؛ اولی رابطه برده و ارباب ساز و دومی رابطه عاشق و معشوق ساز است؛ اولی نماز بردگی دار و دومی سماع دار است؛ اولی حزن‌نامه و دومی طرب‌نامه است؛ اولی اسرار کمی دارد، اما دومی سرشار از اسرار است؛ اولی تسلیم کننده همه به زور و دومی رباینده قلوب همه است؛ اولی برای کشورگشایی با شمشیر خوب است و دومی برای دلربایی؛ اولی انحصارگرا و دومی کثرت گراست؛ و غیره و غیره.[۱۰]

بنابراین، پیامد منطقی سخنان سروش این است که وقتی پیامبران جدیدی ظهور می‌کنند تا نواقص دین قبلی را رفع کنند و چیزهای عالی نویی می‌آورند که در دین قبلی وجود ندارد، از ادیان قبلی برترند و با دوران جدید نیز سازگارترند. برتری مولوی بر محمد در این چارچوب قابل فهم است. به همین دلیل سروش می‌گوید که فقط یک شخصیت در تاریخ او را شیفته و بی تاب کرده است: مولوی.[۱۱]

بند پنجم: خمینی پیامبر بود؟!

سروش ادعاهای زیر را درباره آیت الله خمینی طرح کرده است:

الف- خمینی متخصص ابن عربی بود. آثار عرفانی هم داشت.[۱۲]

ب- فتوحات مکیه ابن عربی کتابی ساده است، اما فصوص الحکم او کتابی بسیار فنی و مشکل است.

"اگر فردی خواب می‌بیند و هیچ کس (خدا، ملائکه، جبرئیل، ارواح دیگران، و…) جز خود او در ساختن تصاویری که در خواب می‌بیند، ذره‌ای نقش ندارد، باز هم نبوت و ولایت فاقد معنا می‌شود"خمینی مدرس فصوص الحکم بود و بر آن شرح نوشته است. خمینی ولایت را از عرفان وارد فقه کرد.[۱۳]

پ- خمینی گفته است که سفرهای ۴ گانه سیر و سلوک عرفانی (اسفار اربعه: سفر از خلق به حق، سفر از حق به حق، سفر از حق به خلق، سفر در خلق همراه با حق) را طی کرده است.[۱۴]

ت- خمینی نه تنها خود خواب‌هایی دیده بود، بلکه دیگران هم خواب‌هایی درباره او دیده بودند.

ث- خمینی خود را ولی خدا می‌دانست.[۱۵]

ح- خمینی می‌گفت که قدرت ولی فقیه به اندازه قدرت خداوند است.[۱۶]

ج – خمینی در مقدمه کتاب سرّالصلوة نوشته که می‌توان خدا شد: “از عبادت می‌توان الله شد/نی توان موسی کلیم الله شد”.[۱۷] سروش بر مبنای این شعر می‌گوید که خمینی می‌گفت از طریق عبادت می‌توان خدا شد.

چ- خمینی برای خود ولایت تشریعی قائل بود و تشریع جدید می‌کرد. به عنوان شارع قوانینی تأسیس کرد که در شرع محمدی نبود.[۱۸]

خ- خمینی عملاً پیامبری می‌کرد.[۱۹]

اما سروش از سوی دیگر می‌گوید: خمینی نباید پیامبری می‌کرد. چرا؟ او می‌گوید:

«خطای بزرگ او درین بود که این ولایت را برای خودش هم ثابت می‌دانست تا جایی که ولایت باطنی را با ولایت سیاسی در آمیخت و از دل آن استبدادی هولناک برآورد.»[۲۰]

چند نکته در باب این ادعاها:

اول- مگر «بسط تجربه نبوی» مبتنی بر این ادعا نبود که مولوی و ابن عربی و افراد دیگری خود را ولی خدا معرفی می‌کردند؟ چرا این ادعا از مولوی و ابن عربی دربارۀ خودشان پذیرفتنی، اما از خمینی دربارۀ خودش ناپذیرفتنی است؟ آیا ملاکی برای تمیز ولی از غیر ولی در مورد مدعیان وجود دارد؟ یا سروش هر کس را دوست دارد، ولی خدا و پیغمبر می‌نامد و هر کس را دوست ندارد، غیر ولی می‌خواند؟

دوم- اگر، چنان که سروش ادعا می‌کند، استبداد و اقتدارگرایی خمینی مبطل ولایت و نبوت او باشد، [۲۱] مبطل ولایت و نبوت محمد نیز خواهد بود، زیرا سروش ادعا می‌کند که انسان شناسی محمد و قرآن، انسان شناسی هابزی است؛ در این انسان شناسی انسان‌ها را بد سیرت و بد سرشت و گرگ درنده به شمار می‌آورند و این انسان شناسی به طور طبیعی و منطقی به نظام سیاسی استبدادی منتهی می‌شود. اما انسان شناسی جان لاک که آدمی را پاک سرشت به شمار می‌آورد، به دموکراسی منتهی می‌شود.[۲۲] اگر این ادعاها درست باشند، نبوت و ولایت خمینی بسط طبیعی و منطقی انسان شناسی محمد و قرآن بوده اند، چنان که سروش خود به آن تصریح می‌کند و در بندهای بعدی توضیح داده خواهد شد.

سوم- سروش ادعا می‌کند که تاریخ و تمدن مسلمانان بسط شخصیت اقتدارگرای محمد است.[۲۳] از نظر وی، محمد یک دین سازمانمند، قدرتمند، اقتدارگرا، سرکوبگر، تروریستی، اشغالگر، و غارتگر ساخت و با استفاده از این روش‌ها دین خود را گسترش داد و جهانی کرد.[۲۴] در چارچوب این ادعاها می‌توان پرسید: آیا خمینی که به راه محمد رفت، بیش از مولوی و ابن عربی در ادعای ولی خدا بودن و پیغمبری صائب نبوده و نیست؟

چهارم- سروش ادعا می‌کند که حضرت موسی سوگلی محمد، و ابراهیم سوگلی خداوند بود.

وی می‌گوید: بیش از ۱۰۰ بار نام موسی در قرآن آمده است. چون پیامبر عاشق موسای جنگجو، مبارزه کننده با فرعون و فتح کننده بیت المقدس (البته توسط پیروانش) بود. موسی و محمد دو شخصیت شمشیر به دست و موفق تاریخ و از یک جنس بودند.[۲۵] چرا بر اساس این ادعا، نتوان گفت که خمینی هم مانند موسی و محمد یک پیامبر موفق بود. محمد و خمینی توانستند یک نظام سیاسی سرکوبگر و رعب آور بسازند. خمینی چیزهای جدیدی بر اسلام محمدی افزود تا قدرت دین او را در دنیای مدرن تحکیم بخشد.

"سروش از یک سو می‌گوید که ابن عربی گفته که در خواب حضرت هود (یا پیامبر اسلام) فصوص الحکم را به من داد، پس آن کتاب هم وحی و عِدل قرآن است"چرا نتوان گفت که خمینی تجربه نبوی را بسط داده و افزودن این نکات جدید، لازمه و رکن رکین ادعای سروش در «بسط تجربه نبوی» است؟

پنجم- سروش ادعا می‌کند که عموم مسلمین و مفسران مسلمان «طبع و مذاق و مزاج اقتدارگرایانه محمد» را به خوبی فهمیدند و «خط» را از او گرفتند و به راه او رفتند و با شمشیر کشورگشایی کردند و خلافت اسلامی بر پا کردند.[۲۶] او مدعی است که خمینی بهتر و بیش از هانری کربن، سید حسین نصر، داریوش شایگان و پیروان آنان اسلام شناس و عرفان شناس و عارف بود.[۲۷] قدرت طلبی مذموم هم نداشت و با انگیزه‌های نیکو انقلاب کرد و یک نظام دینی استبدادی ساخت.[۲۸] بدین ترتیب، در چارچوب ادعای بسط تجربه نبوی، مخالفت با ولایت و نبوت خمینی فاقد مبنای مستدل است.

ششم- سروش تأئید می‌کند که خمینی خواب‌های رسولانه هم دیده بود و دیگران هم درباره او خواب‌هایی دیده بودند. احساس رسالت هم نه تنها در او قوی بود، بلکه به پیروزی او منتهی شد. پس براساس ادعای «بسط تجربه نبوی» باید بتوان نتیجه گرفت که خمینی هم پیامبر بود.

بند ششم: نفی ولایت ائمه و قبول ولایت عرفا

سروش بسط تجربه نبوی را بر ابن عربی و مولوی تطبیق می‌کند و نتیجه می‌گیرد که ابن عربی و مولوی نیز پیغمبر هستند و کتابهایشان نه تنها عِدل قرآن است، بلکه به دلیل محتوای اخلاقی- عشقی بر قرآن که از نظر سروش «شکنجه نامه» است، برتری دارند.

اما، از سوی دیگر، وقتی سروش به شیعیان می‌رسد، بارها و بارها آنان را متهم می‌سازد که با اعتقاد به ولایت ائمه، ۲۶۰ سال خاتمیت ـ ختم نبوت ـ پیامبر اسلام را عقب انداختند.[۲۹] وی می‌گوید که شیعیان معتقدند که ائمه دارای ولایت تکوینی و تشریعی هستند. این به معنای نبی و رسول بودن آنان است؛ و این اعتقاد ختم نبوت را تا زمان غیبت امام زمان، عقب انداخت. وی می‌گوید: ائمه با تشریع احکام فقهی عملاً به خاتمیت پایان دادند و چیزی از آن باقی نگذاشتند.[۳۰]

در باب این مدعیات نیز چند نکته قابل تأمل است:

اول- حتی شیعیان غالی هم جایی تصریح نکرده‌اند که ائمه نبی و رسول بوده‌اند.

این استنتاجی از آرای آنان است که در مورد صحت و سقم آن باید داوری کرد.

دوم- به فرض که همه شیعیان ـ غالی و غیر غالی ـ و حتی خودِ ائمه چنان اعتقادی داشته اند، این مدعا نه تنها هیچ تعارضی با «بسط تجربه نبوی» ندارد، بلکه یکی از مهمترین مصادیق آن است.

سوم- چرا پیغمبر بودن ابن عربی و مولوی پذیرفته می‌شود و پیغمبری ائمه نه؟ معیار و ملاک آن چیست؟ من عندی و تابع امیال است یا معیارهای عینی دارد؟

چهارم- به هر حال خاتمیت درست است یا نادرست؟ اگر ختم نبوت درست است، ادعای «بسط تجربه نبوی» چه معنایی دارد؟ اگر ختم نبوت نادرست است، چرا پیغمبری ائمه به جهد بسیار و طی دوره طولانی مدت انکار می‌شود؟ چرا سروش دین بودن بهائیت را انکار می‌کند و پیغمبر آنان را «دروغگو» می‌نامد، و ادعا می‌کند که به دروغ خود را پیغمبر نامیده و ادعای دریافت وحی کرده است؟

پنجم- شاید گفته شود که غرض از بسط تجربه نبوی، بسط ولایت تکوینی است، نه ولایت تشریعی. فرض کنیم چنان باشد، در این صورت:

الف- ولایت تکوینی به معنای قدرت تصرف در عالم هستی و عالم انسانی و انجام دادن کارهای خارق العاده‌ای است که قرآن حتی یکی از آنها را برای پیامبر اسلام نقل نکرده، و بسیار بالاتر و مهمتر از ولایت تشریعی است.[۳۱ ] در حالی که سروش، برخلاف اعتقادات عموم مسلمین، دائماً در آنها طعن زده و آنها را اموری متعلق به جوامع کهن گذشته به شمار می‌آورد که کل‌شان باید کنار گذاشته شوند و به جای آنها قوانین جدید وضع شود. مگر سروش ولایت تکوینیِ را به ولی خدا واگذار نکرده است و مدعی نیست که همه امور عالم با اوست؟ مگر نمی‌گوید خداوند در ولی فرود آمده و حتی دعاها را هم ولی خدا اجابت می‌کند؟

ب- چرا ولایت تکوینی برای ابن عربی، مولوی، و… پذیرفته شده و مورد تأیید «صد در صدی» سروش قرار می‌گیرد، اما همان ولایت برای ائمه شیعیان نفی می‌شود؟ علی بن ابی طالب یا حسین بن علی چه از ابن عربی و مولوی کم دارند؟ بسیاری از مفسران شیعه و سنی آیه زیر را در شأن علی بن ابی طالب می‌دانند که در حال نماز انگشتری ذیقیمت خود را به سائلی داد. «اًنَّمَا وَلِیُّکُمُ‌ اُلله‌ وَرَسُولُهُ‌ وَ‌الَّذِینَ‌ آمَنُوا الَّذِینَ‌ یُقِیمُونَ‌ الصَّلاَةَ‌ وَیُؤتُونَ‌ الزَّکَاةَ‌ وَ‌هُم‌ رَ‌اکِعُون: همانا ولی شما خداوند است و پیامبر او و مومنانی که نماز را بر پا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند» (مائده، ۵۵). [۳۲ ] قرآن خدا و پیامبر و علی را ولی مومنان خوانده است، اما سروش ولایتی را که برای ابن عربی و مولوی قائل است، برای او انکار کرده و غالی گری قلمداد می‌کند.

"و از سوی دیگر می‌گوید که هیچ فرد مرده‌ای اصلاً نمی‌داند زندگان کجا هستند، بیدارند یا خواب، که به خواب آنها برود و با آنها وارد گفت و گو شود"شیعه و سنی در حادثه غدیر اختلافی ندارند. اختلاف در معنای ولایت است که به معنای جانشینی (امامت) است یا به معنای غیر آن.

مولوی هم در تفسیر حدیث مَن‌ کُنتُ‌ مَو‌لاهُ‌ فَهذا‌ عَلیُّ‌ مَو‌لاهُ، گفته است:

زین سبب پیغامبر با اجتهاد
نام خود وانِ علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابنِ عم مَن علی مولای اوست
کیست مولا آنک آزادت کند
بند رِقیت ز پایت بر کَند
چون به آزادی نُبوت هادیَست
مؤمنان را ز انبیا آزادیست
ای گروه مؤمنان شادی کنید
هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید
 (مثنوی، دفتر ششم، ابیات: ۴۵۴۱- ۴۵۳۷).

ششم- اگر شیعیان واقعاً ۲۶۰ سال ختم نبوت را عقب انداخته باشند، سروش با «بسط تجربه نبوی» و پیغمبرسازی تا ابد ختم نبوت را عقب انداخته و آن را فرایندی پایان ناپذیر اعلام کرده است.

هفتم- سروش برای اثبات «بسط تجربه نبوی» به ادعای پیامبری ائمه و یا اعتقاد شیعیان درباره پیامبری آنان استناد می‌کند. اما وقتی از این نردبان بالا رفت و به آسمان «بسط تجربه نبوی» رسید، نردبان را انداخته و می‌گوید ائمه شیعیان پیامبر و ولی نبوده‌اند. وقتی فقیهی به او می‌گوید که نظریه اخلاقی تو اشعری گونه است، می‌گوید: ولیِ خدا اخلاق ساز و تشریع ساز است و برای تأئید آن شعری از مولوی می‌آورد که علی بن ابی طالب به عنوان ولی، ترازوست. این تعارض‌ها و ناسازگاری‌ها محصول تعیین موضع متناسب با زمان و مکان و تغییر مخاطبان و ناقدانِ معتقد به باورهای عموم مسلمین است.

بند هفتم: انتخاب بدِ خدا؟!

اگر سروش، خدای متشخص انسانوار و وحی زبانی را پذیرفته باشد و محمد را رسول منتخب خداوند و آورنده سخنان او به شمار آورد، در این صورت می‌توان پرسید: چرا خدای متشخص انسانوار پیغمبر و ولی خود را از میان قداره بندان انتخاب کرده است؟ آیا حتی یک مسیح دیگر روی کره زمین وجود نداشت؟ آیا خدا قادر نبود فرد دیگری چون مولوی و ابن عربی را انتخاب کند؟ یا محمد را چنان تغییر دهد که به عیسای دیگری تبدیل شود؟

ولی مسئله این است که او درست برعکس می‌بیند.

براساس ادعای او در رویاهای رسولانه و توصیفاتی که سروش از پیامبر اسلام به دست می‌دهد، یک عرب اقتدارگرای قلدر قاتل تروریست غارتگر وجود داشته که خواب می‌دیده و نتیجه خواب‌های اقتدارگرایانه اش قرآنِ رعب آور و شکنجه گر شده است. خدا و دیگر موجودات غیر مادی ـ اگر وجود داشته باشند ـ در این فرایند هیچ نقشی نداشته‌اند. در این صورت، از منظر سروش که تاریخ اسلام را بسط شخصیت پیامبر اسلام می‌داند، باید گفت که محمد اقتدرگرا بزرگ و بزرگ‌تر شد و به خمینی و داعش و القاعده و طالبان و بقیه که بسط طبع مذاق و مزاج خود اویند، تبدیل شد. نه مولوی و ابن عربی که بسط عشق‌اند.

سروش در تفسیر مجازات محاربه می‌گوید:

[این] «آیه‌ای است که در قرآن است و در آن موج می‌زند خشونت و به اصطلاح اشد مجازات و در نهایت سخت دلی و سختگیری با متهمان و با مجرمان برخورد کردن». آنگاه به شأن نزول آیه پرداخته و با ذکر روایات توضیح می‌دهد که محمد راهزنان قاتل را بازداشت کرد و آنان را کُشت، دست و پایشان را به طور معکوس قطع کرد و «در بسیاری از روایات هست که دستور داد چشم‌های آنها را هم از حدقه بیرون بیاورند.

"بر این اساس، وی نتیجه می‌گیرد که آن تصاویر و صداها، تصاویر و سخنان لایه‌های دیگری از وجود خود خواب بیننده هستند"در بعضی از روایات هست که چشم هایشان را با میخ داغ سوراخ کردند». سپس محمد به خواب می‌رود و در خواب، لایه‌ای از وجودش به لایه دیگری از وجودش عتاب می‌کند که «تو تندروی کردی که چشم هایشان را در آوردی. جزاشون همین مقدار بود، که یا آنها را بکشی، یا به دار بزنی، یا دست و پایشان را ببری یا نفی بلد کنی. اما دیگر مثله کردن و چشم در آوردن نداریم. و این [آیه] را به منزله یک عتابی به پیامبر تلقی کردند.».

وی سپس می‌افزاید که دار زدن هم در آن دوران به صلیب کشیدن- همانند عیسی- بود و با نیزه شکم مجرم را سوراخ می‌کردند تا خونش بریزد و بمیرد. آنگاه نتیجه می‌گیرد که «خُب ظاهرش خشونت آمیز است […] دست و پا را از راست و چپ بریدن خیلی امروز آزارنده است و تحمل ناپذیر است […] خُب سرقت را هم اینجا حکمش را دیدیم، باز امروزه این را نسبتاً خشن می‌شمارند. دست کسی را بریدن، اصولاً زخم بدنی رساندن، خب گفتم در قرآن، همانطوری که در تورات هم بود، دندان در مقابل دندان، چشم در مقابل چشم، که در تورات هست و در قرآن هم هست.[۳۳ ]

یک چنین فرد خشونت طلبی را چگونه می‌توان پیامبر نامید؟ درست است که سروش در «رویاهای رسولانه» می‌گوید که آنها در حقیقت پیامبر نبوده اند، بلکه خواب بینندگانِ «پیام ساز» بوده‌اند. اما مگر قرار نیست پیام سازی‌های خواب‌های او را تکرار کرد و بسط داد؟

سروش برای فرار از این مشکل دو راه حل ارائه می‌کند:

الف- آن چه امروزه خشونت و بد به شمار می‌رود، در گذشته خشونت به شمار نمی‌رفته و خوب محسوب می‌شده است، و نباید معیارهای امروزین را به گذشته تحمیل کنیم.

ب- احکام فقهی جزو عرضیات دین هستند، نه ذاتی دین. اینها بالعرض وارد دین شده‌اند.

اما راه حل‌های سروش مشکل خشونت‌های وحشتناکی را که وی به پیامبر نسبت می‌دهد حل نمی‌کند.

"به گفته سروش، در خواب، «تماشاگر» و «بازیگر» یکی هستند و بازیگر در تولید تصاویری که می‌بیند یا صداهایی که می‌شنود «فاعلیت تام و تمام» دارد"راه حل اول از این رو ناکام است که دستکم بعضی رفتارهای خشونت آمیز ـ صرفنظر از فاعلان آنها و زمان و مکان وقوعشان ـ همیشه اخلاقاً ناروا و ناعادلانه است. فقط نسبیت گرایان افراطی هستند که قبح شکنجه و قتل و برده گرفتن انسان‌های بی‌گناه را تابع شرایط خاص می‌دانند و این گونه رفتارها را در آن شرایط مجاز می‌شمارند.

راه حل دوم هم ناکام است. چرا که پیامد منطقی عرضی کردن کل خشونت ها، رعب افکنی ها، ترورها، شمشیرکشی ها، غارتگری ها، به صلیب کشیدن‌ها و چشم با میخ مذاب از حدقه در آوردن‌ها این است که برخلاف نظر سروش اقتدارگرایی امری عرضی می‌شود، و نمی‌توان آن را شاکلۀ شخصیت محمد به حساب آورد و لقب «اقتدارگرا» را برای توصیف شخصیت او به کار برد. سروش از یک سو می‌گوید که ذاتِ دین و دعوت محمد، آخرت گرایی و جذب رحیمانه قلوب و اسلام ایمانی بوده است، و از سوی دیگر می‌گوید که محمد برای تحقق این مقصود دست به خشونت و ارعاب و غارتگری و به صلیب کشیدن و چشم با میخ مذاب از حدقه در آوردن می‌زد و از این دو مقدمه نتیجه می‌گیرد که «اقتدارگرا بودن» بخشی از شخصیت محمد و ذاتیِ قرآن بوده است. اما از این مقدمات اگر نتیجه‌ای حاصل شود آن است که مقولۀ اقتدار در رابطه با محمد و به تبع آن گفتمان اقتدارگرایانه در رابطه با قرآن، برخلاف ادعای او، در بهترین حالت نه ذاتی محمد و قرآن، بلکه عرضی آنهاست.

علاوه بر آن، اگر ذات دعوت محمد (به گفته سروش) ایمان قلبی به آخرت باشد، و ایمان قلبی (به گفته سروش) هرگز از طریق زور و خشونت و ارعاب و مقهور کردن حاصل نمی‌شود، در آن صورت پیامبر اسلام که (به گفته سروش) برای گسترش و تثبیت دین آخرت گرای خود به چنان روش‌های خشونت آمیزی متوسل می‌شد، دچار نوعی تعارض عملی هم بوده است.

یعنی محمد اقتدارگرای سروش می‌کوشید که گوهر رسالتِ آخرت گرایانه خود را به شیوه‌ای محال تحقق بخشد. بنابراین به نظر می‌رسد که سخنان متعارض و ناسازگار سروش مبنی بر خشونت آمیز نبودن رفتارهای پیامبر یا عرضی بودن این خشونت‌ها هیچ کدام نمی‌تواند مشکل ادعای او را حل کند.

 بند هشتم: مخالفت با ولایت تشریعی و واگذاری تشریع اخلاق و حقوق به ولی الهی

سروش از یک سو با ولایت تشریعی ائمه و خمینی به شدت مخالفت می‌کند، اما از سوی دیگر تشریع و جعل اخلاق و حقوق و همه امور را به ولی الهی واگذار می‌کند.[۳۴ ] اگر تداوم خاتمیت منوط به پایان ولایت تشریعی است، چند نکته قابل تأمل است:

اول- چرا سروش ولایت تشریعی را به ولی خدا واگذار می‌کند؟

دوم- چرا سروش تا این اندازه با ولایت تشریعی ائمه و خمینی، که بسیار کم ارزش تر و کم اهمیت تر از ولایت تکوینی است، مخالفت می‌کند، اما همان را به عرفا واگذار می‌کند؟

سوم- مگر سروش همیشه خواستار تغییر کلِ فقه نبوده و نیست‌؟ خُب ائمه با چند حکم تشریعی جدید اندکی از راه را رفته‌اند. آیت الله خمینی هم نهادهای مدرن جمهوری، تفکیک قوا، رأی دادن زنان، دولت ملی، بانکداری، اخذ مالیات، و… را پذیرفت که همه اینها کاملاً مقبول‌اند. اگر اشکالی وارد است، نه در اصل پذیرش آنهاست، بلکه در این است که این نهادهای مدرن در جمهوری اسلامی مطابق اصل شان عمل نمی‌کنند و توسط فقه به جای مانده از گذشته فاقد معنای اصلی و کارکردشان شده‌اند.

بند نهم: ابطال ادعای سروش در باب اقتدارگرا بودن پیامبر اسلام

براساس تصویری که سروش به دست می‌دهد، محمد که از نظر سروش شخصیتی اقتدارگرا داشت، در جهان فاقد خدای متشخص انسانوار و دیگر موجودات روحانی- از جمله عالم غیب- خواب‌هایی می‌بیند. اما خواب‌هایی که محمد می‌بیند، چون تجلی و ظهور شخصیت خود اوست، به «قرآنِ خوف آور و رعب انگیز و شکنجه گر» تبدیل می‌شود.

"بر اساس این ادعا، در خواب ابن عربی، هود یا محمدی که فصوص الحکم را به او هدیه داده‌اند، هود یا محمد واقعی نبوده‌اند، بلکه خود ابن عربی در خوابش خود را به شکل آنان دیده است"محمد بر مبنای همانها یک دین سازمانمند، قدرتمند، خوف آور، و دیکتاتوری می‌سازد و علی القاعده باید بسیار خشنود باشد که پیروانش که طبع و مذاق و مزاج او را به خوبی کشف کرده و از طریق کشورگشایی همان نظام را جهانی کردند.

اینک می‌توان پرسید که سروش ادعای خود درباره اقتدارگرایی محمد را با چه شواهد و قرائنی تأئید می‌کند؟ قرآن و روایات. زیرا منبع مستقل دیگری برای تأئید این ادعای تعریف نشده در دست ندارد. اما از سوی دیگر، خود او در جاهای دیگر چنان این دو منبع را ویران می‌کند و به گونه‌ای اعتبار آنها را زیر سؤال می‌برد که ادعای او درباره شخصیت محمد دود می‌شود و به هوا می‌رود. چگونه؟

اول- روایات. سروش درباره روایات می‌گوید:

الف- کل احادیث آحاد‌اند.

یعنی غیر قابل اطمینان، سُست و عقلا غیر قابل پذیرش هستند.[۳۵ ]

ب- کل روایات نبوی و غیر نبوی جعلی و باطل‌اند مگر اینکه به طور استثنایی خلافش ثابت شود. به خصوص در قضایای تاریخی که نزاع‌های قبیلگی در ساختن این احادیث جعلی نقش مهمی بازی کرده‌اند.[۳۶ ]

بنابراین، با این متدولوژی، تمامی احادیثی که برای تأیید اقتدارگرایی محمد به کار گرفته شده اند، باطل‌اند و موید هیچ مدعایی نیستند؛ آن هم مدعای ستبری چون این مدعا که اساس دین و جان و مال و ناموس دیگران بر آن سوار است. اما سروش در پاسخ به این انتقادها می‌گوید: من برای کسانی به روایات استناد می‌کنم که آنها را قبول دارند و استناد جدی من به روایات ناقض حکم کلی من نیستند.[۳۷ ] اما منتقدان مدعیات او ـ به خصوص منتقدان دیدگاه او درباره شخصیت محمد ـ کلیه روایات مورد استناد وی را نامعتبر و باطل به شمار آورده و رد کرده‌اند. پس استناد به روایاتی که خود و مخالفانش باطل می‌دانند، بی وجه است.

بعلاوه، معنای سخن سروش این است که استناد او به روایات از باب جدل است، نه از باب برهان. تفاوت جدل و برهان اجمالاً این است که هدف جدل توجیه نتیجۀ استدلال برای مخاطبی است که پیش‌فرض‌های استدلال (در این خصوص، اعتبار روایات مورد بحث) را پذیرفته است، اما جدل نتیجه را نه برای خود استدلال کننده، که به حسب فرض پیش‌فرض‌های استدلال را قبول ندارد، توجیه می‌کند، و نه برای دیگرانی که آن پیش‌فرض‌ها را قبول ندارند.

"به تعبیر دیگر، پیامد منطقی رأی سروش دربارۀ «رویاهای رسولانه» این است که موسی و عیسی و محمد، نبی و رسول خدا نبوده‌اند"اینک اگر استناد او به روایات جدلی باشد، که به اعتراف خود او چنین است، با فرض دلالت این روایات بر اینکه محمد اقتدارگرا بوده است، مخاطبان استدلال جدلی او، یعنی مسلمانان، سه راه دارند: (۱) یا از این روایات دست بردارند و نپذیرند که محمد اقتدارگراست؛ (۲) یا از این روایات دست برندارند و بپذیرند که محمد اقتدارگرا بوده است؛ و (۳) یا این روایات را بپذیرند، اما در دلالت این روایات بر مدعای سروش خدشه کنند، و نپذیرند که محمد اقتدارگرا بوده است. اما در هر صورت، خود سروش نمی‌تواند باور خود به اقتدارگرا بودن محمد را با تمسک به این روایات توجیه کند، و به طریق اولی نمی‌تواند این فرضیه را به عنوان یک واقعیت تاریخی اثبات یا حتی تأیید کند که «محمد واقعاً اقتدارگرا بوده است»، زیرا استدلال او جدلی است، نه برهانی.

بدین ترتیب مغالطۀ منطقی آشکاری که در سبک استدلال سروش به روایات نهفته است، خلط میان جدل و برهان است؛ سروش از استدلالی جدلی نتیجه‌ای را می‌گیرد که فقط از استدلال برهانی می‌توان گرفت، زیرا ادعای او این است که «محمد واقعاً اقتدارگرا بوده است»، نه اینکه مسلمانان ناگزیرند به یکی از آن سه نتیجه‌ای که در بالا ذکر شد تن در دهند.

دوم- استناد به قرآن و تأکید بر عذاب به منزله بدترین نوع شکنجه و انسان شناسی هابزی قرآن

ادعای اصلی سروش در «رویاهای رسولانه» این بود که قرآن محصول خواب‌های محمد است و خواب را باید «تعبیر» کرد، نه «تفسیر». یعنی معنای آن از طریق تعبیر فهمیده می‌شود. برای این که معنای ماه و خورشید و آتش و عذاب‌های جهنم در خواب، با معنای آنها در بیداری یکی نیست. ماه و خورشید در خواب، همان ماه و خورشید در بیداری نیست.

از این رو صد در صد نادرست است که در لغت نامه‌ها به دنبال معنای مفاهیم قرآن بگردیم، برای این که دیکشنری‌ها معنای لغات در بیداری را نوشته‌اند و قرآن خواب‌های پیامبر است که باید تعبیر شوند.[۳۸ ]

حال چرا معبر ما به «عذاب» که می‌رسد، به جای تعبیر و خوابگزاری، تمام کوشش خود را مصروف تفسیر این واژه می‌کند؟ بر طبق ادعای سروش در «رویای رسولانه» باید گفت که همه صحنه‌های عذاب آوری را که محمد در خواب دیده، خودش آن خواب‌ها را ساخته است، و خودش به شکل آن تصاویر در آمده، اما سروش در مقام معبر خواب‌های محمد با جهد فراوان می‌گوید که معنای عذاب در قرآن همین معنایی است که ما از شکنجه در بیداری می‌فهمیم، آنهم بدترین و شدیدترین اقسام شکن

منابع خبر

اخبار مرتبط