برخلاف ما جریان«نفوذ» بی‌کار نیست/همه در این گناه جمعی سهیم هستیم

برخلاف ما جریان«نفوذ» بی‌کار نیست/همه در این گناه جمعی سهیم هستیم
خبرگزاری مهر
خبرگزاری مهر - ۱۷ فروردین ۱۴۰۰



خبرگزاری مهر-گروه هنر-فریبرز دارایی؛ پیام دهکردی از بازیگران با سابقه تئاتر است که با وجود پرکار بودن در این عرصه و همچنین حضور در آثار سینمایی و تلویزیونی، در مقطعی از تهران به سمت لاهیجان مهاجرت کرد و زندگی متفاوتی را در پیش گرفت. به گفته خودش برخی از دوستانش معتقد بودند که این کار باعث فراموش شدن پیام دهکردی می‌شود و زندگی هنری او را تحت تأثیر قرار می‌دهد اما دهکردی دغدغه فراموش شدن را نداشت و هدف او مهاجرت ذهنی و جغرافیایی و تغییر در نوع نگاه و زیست خود بود.

دهکردی معتقد است که آدمی برای رشد و تعالی باید تغییر و خطر کردن را بپذیرد که البته این خطر کردن باید با عقلانیت همراه باشد. در دیدگاه این بازیگر باسابقه تئاتر ایران ترس مانعی برای حرکت انسان به سمت تعالی است و باعث تکرار او در زندگی می‌شود.

این دیدگاه در خصوص تئاتر و فعالیت در این عرصه نیز موضوع مدنظر در گفتگو با پیام دهکردی بود که به تازگی نقش‌آفرینی کوتاه او در سریال «گاندو» روی آنتن تلویزیون رفت و این روزها برای نقش آفرینی در یک مجموعه تلویزیونی در تهران به سر می‌برد.

در این گفتگو که بخش نخست آن پیش از این در خبرگزاری مهر منتشر شده بود و در ذیل بخش دوم آن را خواهید خواند، وضعیت فرهنگی جامعه امروز ایران نیز مورد توجه قرار گرفته و درباره آن با پیام دهکردی صحبت کرده‌ایم؛ بازیگری که حرف‌هایی شنیدنی درباره وضعیت امروز فرهنگ و هنر در ایران دارد.

* بسیاری از آدم‌ها فکر می‌کنند که مهر جاودانگی بر پیشانی‌شان خورده و تا ابد زنده هستند. تا زمانی که این تفکر وجود دارد هیچ‌کسی به هجرت فکری و ذهنی نمی‌رسد و تحولی در او رخ نمی‌دهد. حال درباره حوزه مدنظر ما یعنی تئاتر هم این اتفاق افتاده و یک روال تکراری بدون هیچ تحولی را طی می‌کند.

"تا زمانی که این تفکر وجود دارد هیچ‌کسی به هجرت فکری و ذهنی نمی‌رسد و تحولی در او رخ نمی‌دهد"در تغییر زندگی، فکری و جغرافیایی خود چگونه با این تفکر کاذب جاودانگی مواجه شدید و آیا از آن عبور کردید؟ اگر انسان به این احساس برسد که جاودانه نیست می‌تواند، فکر و ذهن و زندگی خود را متحول کند.

پیام دهکردی: درد؛ شاید مهمترین چیزی که آدمی را آرام آرام به این نقطه برساند همنشینی بسیار با درد است. درد یعنی عدم، یعنی نیستی. در واقع شما به اشکال مختلف این عدم را تجربه می‌کنید؛ فراق مادر، فرزند، بیماری‌های مختلف، فقر، بی پولی، مشکلات اقتصادی مردم. هم‌نشینی بسیار با اینها آرام‌آرام این پیغام را به انسان می‌دهد که جهان با تو آغاز نشده و با تو هم به انجام نخواهد رسید و در این گستره عظیم به اندازه یک پلک زدن هم حضور ندارید. در نتیجه هیمنه و کاخ جاودانگی ترک بر می‌دارد و شکسته می‌شود زیرا هر آینه امکان دارد که وجود نداشته باشید.

خیلی‌ها معتقدند که باید حرف مثبت بزنیم زیرا این حرف‌ها انرژی منفی دارد.

در حالی که اینگونه نیست و زمانی انرژی منفی دارد که دچار نالیدن و ملال بشوید...

* زمانی که گرفتار رخوت شوید…

بله، اما اگر انسان از درک عمیق مرگ و مفهوم مرگ نه به معنای زیست آن، به درجه بهتری از قدردانی و سپاسگزاری نسبت به زیست خود برسد، این تعالی و رشد دارد. بنابراین در لحظه‌ای که زندگی می‌کنیم به این نتیجه می‌رسیم که شاید فرصت دیگری نباشد؛ به قولی «فرصتی نیست که از خم به قدح ریزی می / لب خود بر لب خم نه که همین یک نفس است» یا به قول خیام «تا کی غم آن خورم که دارم یا نه / وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه / پر کن قدح باده که معلومم نیست / این دم که فرو برم برآرم یا نه». همین اشعار می‌گوید که ما جاودانه نیستیم. وقتی مداوم عدم برای انسان ترجمه شود، وجود برایش معنا پیدا می‌کند و لحظه برایش طلا و جواهر می‌شود و از این رو قدر لحظه را می‌داند. این همه جنایت در دنیا به دلیل این رخ می‌دهد که بشر فکر می‌کند جاودانه است.

وقتی انسان به حج یا معبد می‌رود بعد از بازگشت دچار تحول می‌شود زیرا در آنجا عریانی محض برایش رقم می‌خورد و به نکته جاودانه نبودن پی می‌برد و خواستار تحول و شکوه می‌شود.

"حال درباره حوزه مدنظر ما یعنی تئاتر هم این اتفاق افتاده و یک روال تکراری بدون هیچ تحولی را طی می‌کند"مدتی کارهای خیر می‌کند و فرد پارسا و پرهیزکاری می‌شود ولی باز هم فراموشی به سراغش می‌آید و دچار نسیان می‌شود و حس جاودانگی دوباره فوران می‌کند. ترجمان اینکه «انسان جانشین خداست» را انسان به «انسان خداست» ترجمه کرده است، به نوعی انسان خدا هست، زیرا خداوند فرموده‌اند که «از روح خود در تو دمیدم» ولی انسان جایگاه خود را به نوعی رفیع‌تر از خدا می‌داند. یعنی انسان گمان می‌کند میرا نیست. خدا یعنی حی همیشه حی، زنده همیشه زنده، ولی آیا انسان زنده همیشه زنده است؟ پس چرا می‌میرد؟ انسان باید مدام این اندیشه کردن در مرگ و اندیشیدن به مرگ را در خود بازتولید کند که از دیدگاه من نه تنها انرژی منفی نیست بلکه باعث رشد و تعالی انسان می‌شود زیرا قدر زندگی را بیشتر می‌داند.

هنوز هم که هنوز هست وقتی نام «حمید سمندریان» را به زبان می‌آورم اشک در چشمانم جمع می‌شود، دست خودم نیست، این امر تصنعی و نقش بازی کردن و ادا هم نیست. هنوز هم که هنوز هست این حس را در خودم زنده نگه می‌دارم که پیام دهکردی یادت نرود که روزی آرزوی دست نیافتنی زندگی تو ۲ چیز بود؛ دیدن حمید سمندریان و دیدن ساختمان تئاتر شهر در مصاحبه‌ای از من پرسیدند که کرونا را در یک یا ۲ کلمه تعریف کنم و من گفتم «فرصت و تهدید».

انسان‌های بسیاری قربانی شدند، در سال ۹۹ تعدادی از هنرمندان، ورزشکاران و مردم نازنینمان پرپر شدند، بله از این منظر تهدید است. اما اگر از زاویه دیگری بنگریم کرونا یک فرصت خواهد بود، یعنی اینکه اگر کرونا به سراغ ما نیامده دارد این پیغام را به ما می‌دهد که مرگ وجود دارد و نزدیک است پس جاودانگی بی معنی است و از بین می‌رود.

هنوز هم که هنوز هست وقتی نام «حمید سمندریان» را به زبان می‌آورم اشک در چشمانم جمع می‌شود، دست خودم نیست، این امر تصنعی و نقش بازی کردن و ادا هم نیست. هنوز هم که هنوز هست این حس را در خودم زنده نگه می‌دارم که پیام دهکردی یادت نرود که روزی آرزوی دست نیافتنی زندگی تو ۲ چیز بود؛ دیدن حمید سمندریان و دیدن ساختمان تئاتر شهر. مدتی است توفیق حضور در تئاتر شهر را نداشتم ولی همچنان وقتی اجرایی داشته باشم، اتاق‌های گریم، پشت صحنه و سرویس‌های بهداشتی را خودم شستشو می‌کنم و به دیوارهای اتاق‌ها شعر می‌چسبانم زیرا روزی که آمدم تئاتر شهر دور ساختمان دست می‌کشیدم و می‌چرخیدم؛ گویی عاشقی دور معشوقش می‌چرخد. وقتی برای اولین بار داخل تئاتر شهر رفتم و در راهروها قدم می‌زدم گویی در رویا بودم.

اگر مدام به خود یادآوری نکنیم، دچار نسیان می‌شویم و وقتی دچار فراموشی شویم توهم قدرت و جاودانگی به سراغمان می‌آید.

"در واقع شما به اشکال مختلف این عدم را تجربه می‌کنید؛ فراق مادر، فرزند، بیماری‌های مختلف، فقر، بی پولی، مشکلات اقتصادی مردم"به همین دلیل «عدم»، راز چیزی بوده که تحول برای من رقم خورده و «وجود» برایم معنای بهتری پیدا کرده است. گاهی که با خود عمیق می‌شوم می‌بینم که ساختار جهان هم اینگونه است؛ شب هست که روز معنا پیدا کند، گرسنگی هست که سیری معنا پیدا کند.

* وقتی این صحبت‌ها را می‌کنید نشأت گرفته از باوری است که به آن رسیده‌اید. متأسفانه در عرصه تئاتر ایران شاهد بوده‌ایم که برخی هنرمندان وقتی آثاری را روی صحنه می‌برند و حرفی را می‌زنند، خود به آن باور ندارند که ناشی از زیست و تفکر فردی آن‌ها است. به همین خاطر مخاطب هم با حرفی که روی صحنه زده می‌شود ارتباط برقرار نمی‌کنند.

بدون تردید نوع نگاه هر هنرمند به جهان پیرامونش که برآمده از زیست واقعی او است در اثرش متجلی می‌شود و چنانچه بخواهد آن را قلب کند، بی شک ارتباط واقعی اثر با مخاطب مخدوش خواهد شد.

* تئاتر ایران نیازمند هنرمندانی است که به حرفی که روی صحنه می‌زنند باور داشته باشند. نسل جوان تئاتر نیز از نسل گذشته خود چنین انتظاری دارد.

شاید دلیل گسستی که بین نسل‌های قبل و نسل جوان تئاتر رخ داد به دلیل فقدان همین باور و ایمان به حرف خود روی صحنه باشد. شما باور و ایمان خود را با نسل جدید چگونه به اشتراک می‌گذارید؟

معتقدم جامعه پیشران جامعه‌ای است که دارای کنش است و جامعه عقب‌مانده و منحط جامعه واکنشی است. ما نیاز داریم که کنش داشته باشیم. این کنش را به دلایل متعدد تئاتر ایران نتوانسته آنگونه که شایسته و بایسته است انجام دهد و همه این موضوع به تئاتری‌ها ربط پیدا نمی‌کند بلکه بخشی از آن به دولت‌ها و سیاستگذاری ها مربوط است که آمده‌اند و رفته‌اند و هر بار با تعریفی جدید آسیب جدیدی ایجاد کرده‌اند و یا کارهایی را باید انجام می‌دادند که نداده‌اند.

* نگاهی جدی به تئاتر نداشته‌اند و باری به هر جهت با آن مواجه شده‌اند.

بنابراین محصول آن فضا، محصول فضای پر از ترس و فضایی سرشار از ناامنی که همیشه در تاریخ این کشور قرن‌ها بوده، یک پیکره قطعی در پس پشت ذهن همه آدم‌ها ایجاد کرده است. بنابراین هنرمندان نسل پیشین با همین‌ها، با ترس‌هایی که از کودکی برایشان به جامانده، از دوران جنگ، از روزهای فقر، از روزهای قضاوت کردن‌های بی‌رحمانه و از روزهای نگاه‌های متحجر و متعصب، زندگی می‌کنند.

"هم‌نشینی بسیار با اینها آرام‌آرام این پیغام را به انسان می‌دهد که جهان با تو آغاز نشده و با تو هم به انجام نخواهد رسید و در این گستره عظیم به اندازه یک پلک زدن هم حضور ندارید"وقتی ترس در انسان نهادینه می‌شود کمتر می‌تواند رفتار قدرتمند و صادق داشته باشد.

* خود شما هم تجربه چنین وضعیتی را داشتید؟

بله، بنابراین خروجی اثر چیزی نمی‌شود که هنرمند هست. سلطه بلامنازع و سیطره قدرتمند فضای مجازی و سرعت دسترسی به حجم بالای اطلاعات در زمان اندک، باعث شده تا نسل جدید با دنیا به شکل واقعی‌تری برخورد می‌کند. به همین خاطر در ریختار لباس، مد و بسیاری چیزهای دیگری پایبندی‌هایی که در نسل‌های قبل می‌دیدید در نسل جدید نمی‌بینید؛ البته منظور من بی حجابی و بدحجابی نیست، منظورم این است که احساس می‌کنیم نسل جدید نسل بی‌قیدی است که اصلاً اینگونه نیست. اتفاقاً نسل جدید نسلی واقعی است و این از نظر من یعنی رشد.

* یعنی نسل جدید با زندگی و دیگران صادق است و ریاکارانه برخورد نمی‌کند.

بله، همین است که هست.

* زندگی خود را صادقانه نشان می‌دهد.

در رابطه با پدر و مادرش همین است؛ ما دوستش نداریم، در رابطه با دوستانش همین است و در رابطه با استادش هم همین است. ما دوستش نداریم و مدام با رفتار خود با بزرگترها رفتار آنها را می‌سنجیم.

بحث من بی‌ادبی نیست زیرا بی‌ادبی در هر شکلش ناپسند است اما نسل جدید خودش است. من معتقدم میان نسل قبل و نسل جدید به جای یک شکاف یا گسست یک گسل وجود دارد که با جلسه، با پند و نصیحت برای نسلی که دوست دارد واقعی زندگی کند درست نمی‌شود. نسل جدید علیه هر نگاه از بالا به پایین که به او دستور بدهند چه انجام بده و چه انجام نده، به پا خاسته است. از نظر من شاید تنها راهی که بتواند مؤثر باشد این است که اول از همه ما به سمت نوسازی اندیشه‌ها و تفکرات خودمان چه در سطح جهان‌بینی و فلسفه و چه سطح دانش و آموزه‌های خود از تئاتر حرکت کنیم. گام دوم عمل کردن است یعنی به چیزهایی که رسیده‌ایم انجام دهیم.

معتقدم نسل نو به لحاظ نبوغ و شور با استعدادتر و جلوتر از نسل‌های پیشین است که البته باید باشد زیرا جهان رو به جلو است اما اشکالاتی هم دارد.

"در نتیجه هیمنه و کاخ جاودانگی ترک بر می‌دارد و شکسته می‌شود زیرا هر آینه امکان دارد که وجود نداشته باشید.خیلی‌ها معتقدند که باید حرف مثبت بزنیم زیرا این حرف‌ها انرژی منفی دارد"وقتی ما به عنوان نسل قبل تر شروع به کار کردن می‌کنیم از نسل جدید به عنوان بازیگر جدید، نمایشنامه جدید و طراح جدید دعوت به همکاری کنیم. نسل نو نگاه جدیدی هم دارد و ما آرام آرام با عملمان به صورت غیر مستقیم پیوند را برقرار کنیم. نسل جدید وقتی ببیند که ما نمی‌خواهیم رابطه خود با او را به مانند نوچه پروری تعریف کنیم، وقتی ببیند نسبت به او نگاه بالا به پایین نداریم و به عقایدش احترام می‌گذاریم، چرا باید زاویه بگیرد. اینکه ما گمان کنیم پانسمان و مرهم گذاری روی این گسل تبدیل به یک درمان عاجل می‌شود، امکانپذیر نیست زیرا چیزهایی فرو ریخته است.

برای ترمیم آسیب‌های فرهنگی سال‌ها و دهه‌ها زمان نیاز است. امروز بزرگترین معضل جامعه ما دروغ است و برخی از مدیران و مسئولان در مسیر راست حرکت نمی‌کنند.

معتقدم اگر صادق ترین افراد جهان را انتخاب و به آنها مسئولیت بدهیم، برای درست کردن این جامعه به صورت عملی، واقعی و حقیقی که زیستش صادقانه شود چندین دهه زمان لازم است زیرا اولین اصلی که باید درست شود این است که عادت به بزه را در فرد درست کند چون فرد به دروغگویی عادت کرده است.

پیام دهکردی در نمایش «مرد بالشی»

* نکته‌ای که وجود دارد این است که نسل قدیم تئاتر در فعالیت و حضورش در تئاتر به نوعی به خود دروغ می‌گوید. نسل قدیم یک ثباتی را برای خویش در نظر گرفته و حاضر نیست که آن را از دست بدهد. از این رو هیچ چیزی برای او نه فرصت و است و نه تهدید و فقط انتقاد می‌کند. او هیچ تغییری برای خود ایجاد نمی‌کند و به نوعی به خود دروغ می‌گوید. شاید چون نسل جدید با خودش صادقانه تر برخورد می‌کند این گسل بین نسل قبل و نسل جدید شکل گرفته است.

دقیقاً.

"وقتی مداوم عدم برای انسان ترجمه شود، وجود برایش معنا پیدا می‌کند و لحظه برایش طلا و جواهر می‌شود و از این رو قدر لحظه را می‌داند"نسل جدید اگر این روحیه را از دست دهد شبیه به ما خواهد شد و دوباره تاریخ تکرار خواهد شد. وقتی نسل ما در دهه ۷۰ وارد عرصه شد صادق بود و از درونش اندیشه‌های نو و ده‌ها نگاه متکثر بیرون آمد که هیچکدام با هم ربط نداشت و در نوع خود یگانه بود اما به مرور به دلیل فراموشی، کار نکردن روی خود و احساس جاودانگی، برخی هنرمندان تبدیل به پاسبان آن خلاقیت نخستین می‌شوند پس همان را بازتولید می‌کنند، در نتیجه رشدشان رشد نیست یک فرو رفتن در جا است. آنها تلاش می‌کنند که آن تجربه نخستین را جاودانه کنند در حالی که جاودانه نیست که اگر جاودانه به دست نمی‌آمد، جاودانه نبود که آن جوشش اتفاق افتاد. تئاتر این را به ما یاد داده که به پشت سر نگاه نکنیم بلکه نگاه‌مان به جلو باشد.

نمی‌توان کاری نکرد و انتظار شکوفایی داشت. دلیل اینکه وضعیت فرهنگ ایرانی نامطلوب است، کار نکردن در این حوزه است.

اگر در حوزه نظامی و تسلیحات نظامی رشد کرده‌ایم به دلیل کار عملیاتی مستمر و مدام در این عرصه طی دهه‌های گذشته است. متأسفانه در حوزه فرهنگ مرتکب بیکاری شده‌ایم و کاری نکرده‌ایم * متأسفانه همه به پشت سر نگاه می‌کنیم.

به همین دلیل ما مدام به عقب برمی‌گردیم و آسیبش این است که ما دچار آرمانشهر معکوس می‌شویم. اینکه می‌گوییم در گذشته چقدر تئاتر شکوه داشت، فضا سالم بود، خلاقیت و تکثر داشت درست است زیرا با همه با صداقت کار می‌کردند و هیچکس در آن دوره برای پول کار نمی‌کرد. تئاتر برای ما یک امر قدسی، ناب و یگانه بود که بابت خواب و خوراک نداشتیم و ساعت‌ها تمرین می‌کردیم و حاصل آن جوشش و خلاقیت و لحظات ناب بود. الان این کارها را انجام نمی‌دهیم ولی انتظار آن وضعیت را داریم که امکانپذیر نیست زیرا نمی‌توان کاری نکرد و انتظار شکوفایی داشت.

"مدتی کارهای خیر می‌کند و فرد پارسا و پرهیزکاری می‌شود ولی باز هم فراموشی به سراغش می‌آید و دچار نسیان می‌شود و حس جاودانگی دوباره فوران می‌کند"دلیل اینکه وضعیت فرهنگ ایرانی نامطلوب است، کار نکردن در این حوزه است. اگر در حوزه نظامی و تسلیحات نظامی رشد کرده‌ایم به دلیل کار عملیاتی مستمر و مدام در این عرصه طی دهه‌های گذشته است. متأسفانه در حوزه فرهنگ مرتکب بیکاری شده‌ایم و کاری نکرده‌ایم.

تنها دلیل اینکه هنوز فرهنگ و هنر زنده مانده، تلاش‌های منقطع و مختصر اشخاص بر اساس دغدغه‌های شخصی است. ما در حوزه فرهنگ به دلیل کار نکردن خسران بسیار دیده‌ایم. امکان ندارد کاری در حوزه فرهنگ انجام ندهیم و نتیجه بگیریم به قول حافظ «مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو»، ما چیزی نکاشته‌ایم و امروز هم نمی‌توانیم چیزی برداشت کنیم.

آسیب‌های اجتماعی امروز ما و اینکه مردم ما دچار لجاجت اجتماعی شده‌اند به این دلیل است که کار فرهنگی نشده است. ما در حوزه فرهنگ کار نکردیم و جامعه به سمت سطحی شدن رفته و از سوی دیگر جریانات نفوذ نیز کار خود را کرده است.

انسان نیازمند غذا است که این غذا یا جسمانی یا روحانی است که غذای روحانی همان غذای فرهنگی اعم از فیلم، سریال و رسانه است که اینها را مردم ندارند یعنی ما کم کاری کردیم و شاید کاری به آن معنا انجام ندادیم. محتوایی که مردم می‌خواهند را برایشان فراهم نکردیم یا محتوای بد ارائه دادیم اما مردم گرسنه بودند.

* ما به‌عنوان مسئولان و تصمیم گیرندگان؟

به عنوان مسئولان و تصمیم گیرندگان، هنرمندان و همه ما در یک گناه دسته جمعی سهیم هستیم. در این شرایط جریان نفوذ کار عملیاتی خود را اجرایی و تفکر خود را پیاده می‌کند. تفکر جریان نفوذ در تضاد کامل و قطعی با اندیشه‌های ناب ملی، مذهبی و هویتی ما است.

"انسان‌های بسیاری قربانی شدند، در سال ۹۹ تعدادی از هنرمندان، ورزشکاران و مردم نازنینمان پرپر شدند، بله از این منظر تهدید است"جریان نفوذ ذره‌ای دغدغه این وطن را ندارد، دغدغه فروپاشی این وطن را دارد ولی دغدغه انسجام و یکپارچگی‌اش را ندارد. وقتی ما کاری انجام نمی‌دهیم دیگران برای ما محتوا، رسانه، سریال، فیلم و موسیقی تولید می‌کنند و جریان نفوذ در بسته‌های زیبای هنر که روی جامعه تأثیرگذار است کار خود را عملیاتی می‌کند. پس از آن ما شاهد این معضل می‌شویم که زبان فارسی در سطح جامعه کمرنگ می‌شود و از هر ۱۰ کلمه نیمی از کلمات انگلیسی می‌شوند، زبان بدن جامعه تبدیل به زبان بدن خارجی‌ها می‌شود، دیگر کسی موسیقی ملی را دوست ندارد و محتوای آثار به سمت خشونت، انزوا و مسائل جنسی حرکت می‌کند. اینها نشأت گرفته از کلاس‌ها، آموزشگاه‌ها و دانشگاه‌هایی است که جریان نفوذ از طریق رسانه، فیلم، سریال و موسیقی‌ای که برای ما تأسیس کرده و ما ناخودآگاه در آنها تحصیل کرده‌ایم.

جریان نفوذ، لذت بردن از یک پدیده را مقابل چشمان ما آفتابی می‌کند یعنی به ما نشان می‌دهد فردی با سبک زندگی خارجی از زندگی خود لذت می‌برد در نتیجه آن سبک زندگی، سبک زندگی ما می‌شود. ما تغییر می‌کنیم و هرگز به آن لذت نمی‌رسیم اما سبک زندگی‌مان تغییر کرده است به همین دلیل امروز هویت ملی، مذهبی و در رأس همه هویت ایمانی ما به شدت رو به فروپاشی است جریان نفوذ، لذت بردن از یک پدیده را مقابل چشمان ما آفتابی می‌کند یعنی به ما نشان می‌دهد فردی با سبک زندگی خارجی از زندگی خود لذت می‌برد در نتیجه آن سبک زندگی، سبک زندگی ما می‌شود.

ما تغییر می‌کنیم و هرگز به آن لذت نمی‌رسیم اما سبک زندگی‌مان تغییر کرده است به همین دلیل امروز هویت ملی، مذهبی و در رأس همه هویت ایمانی ما به شدت رو به فروپاشی است. اگر چاره عاجل نداشته باشیم در نسل‌های آینده زبان، فرهنگ، هویت، باور و آیین‌های ما دستخوش زوال می‌شود و خسران‌های جبران ناپذیری می‌بینیم. در اروپا تاریخ، هویت، باورها و آیین‌های خود را حفظ می‌کنند حتی به شکل موزه‌ای. موزه‌ها دانشگاه‌های عبرت جهانیان هستند اما ما چقدر روی موزه‌ها اهتمام داشتیم و چقدر تاریخمان را با مردم صادق روایت کردیم؟

وقتی این کارها را نمی‌کنیم جامعه و نسل‌های نو فاصله می‌گیرند و جریان نفوذ کار خود را انجام می‌دهد. افراد بسیاری برای حفاظت از این وطن رفتند و جان خود را فدا کردند، چرا نسل امروز حرمت گذاری لازم را برای آن‌ها ندارد؟ مقصر کیست؟ مقصر آن‌ها هستند که رفتند و امکان یگانه‌شان را که حیاتشان بود فدا کردند یا نسل جدید است که فاصله گرفته؟ مقصر ما هستیم، ما با مرتکب شدن به گناه و غفلت‌های دست جمعی ناخواسته و در برخی موارد خواسته چون پیاده نظام آن جریان نفوذ بودیم، فضایی را فراهم کردیم که تمام مفاهیم، مضامین و جریان‌هایی که زیبایی زندگی انسان معاصر است رنگ ببازد و او به سمتی حرکت کند که دیگر راهکاری برای آن نداشته باشیم.

"هنوز هم که هنوز هست این حس را در خودم زنده نگه می‌دارم که پیام دهکردی یادت نرود که روزی آرزوی دست نیافتنی زندگی تو ۲ چیز بود؛ دیدن حمید سمندریان و دیدن ساختمان تئاتر شهر"در حوزه فرهنگ با روحیه نظامی‌گری برخورد شده زیرا فرهنگ را پادگان فرض کرده‌ایم در صورتیکه فرهنگ لطیف‌ترین و حساس‌ترین حوزه است و از مهمترین جراحی‌های مغز و اعصاب هم شکننده‌تر است. ما در حوزه فرهنگ قهرآمیز برخورد کردیم.

ما می‌توانستیم به جای مقابله کردن با موسیقی رپ، تلفیقی و راک به گونه‌ای برخورد کنیم که محتوای مناسب جامعه مان توسط این موسیقی‌ها تولید شوند اما با رفتار قهرآمیز خود کاری کردیم که به غیر از تعداد انگشت شماری، اکثر محتواها بر خلاف ارزش‌های فرهنگی جامعه و خانواده ما تولید شوند.

در این شرایط من هنرمند هم این صداقت را با خود ندارم که بنشینم و بگویم از همه چیز تهی شده و ایده‌ای هم ندارم و شروع کنم به دوباره به دنیا آمدن. من پیام دهکردی ای بودم که «مرگ فروشنده» را بازی کرد ولی حالا اگر می‌خواهم در همان هیمنه و شاید بزرگ‌تر کار کنم، باید سلوک آن موقع خود را چندین برابر کنم تا کار جدیدی شکل بگیرد. ممکن است این کار جدید راه اندازی یک کتابفروشی باشد.

رابطه من با نسل دهه ۸۰ رابطه بسیار خوبی است و راز این رابطه این است که جهان را همزمان از دریچه نگاه او و خود نگاه می‌کنم و به نگاه او احترام می‌گذارم و ساعت‌ها با هم می‌نشینیم و صحبت می‌کنیم. وقتی احساس کنیم که سنمان بالا رفته و رو به زوال هستیم، دیگر خبری از تشویق‌ها نیست و تندیس‌ها تمام شد، ناخودآگاه حرص می‌زنیم تا قدرت را حفظ کنیم.

از لحظه‌ای که شروع به حفظ قدرت و ذیل چتر جاودانگی راه رفتن می‌کنیم، آرام آرام خشت‌هایی از کاخمان برداشته می‌شود و حواسمان نیست و در یک نقطه، به قول همیشه استادم حمید سمندریان، «چرخش دورنماتی» اتفاق می‌افتد یعنی چرخش به اوج سرعت خود می‌رسد و بلافاصله بعد از چرخش به دور دایره وقتی سر برمی‌گردانیم نقطه صفر را می‌بینیم و در این وضعیت است که فروپاشی اتفاق می‌افتد. در این شرایط انسان تبدیل می‌شود به تندیسی از افسردگی و غُر.

* فقط از شرایط انتقاد می‌کنیم.

راهکاری نداریم، قدمی هم برنمی‌داریم و منتظر یک نجات بخش هستیم تا به ما بودجه‌ای بدهد تا کار کنیم. اگر قائل بر این هستیم که تئاتر یک ساحت تولید اندیشه است و خود را هنرمند می‌دانیم، بدانیم که هنرمند یعنی یک چشمه همیشه جوشان. یکی مثل من به این نتیجه می‌رسد که باید تمرکز زدایی کنیم و در لوکیشن ها و جغرافیاها کوچک اتفاقات بزرگ را رقم بزنیم و از امکانات امروزی که تکنولوژی است استفاده کنیم این اتفاقات را جهانی کنیم. معتقدم باید در همه حوزه‌ها به سمت شیوه‌های نو حرکت کنیم و آغوشمان برای تغییر باز باشد.

* به ویژه در حال حاضر که کرونا ثابت کرد به شکل و روال گذشته نمی‌توانیم زیست و رفتار کنیم.

الان خیلی از مردم متأثر از کرونا هستند و بیشتر به هم ابراز علاقه و احساسات می‌کنند منتهی آدمیزاد فراموش کار است.

اگر با این فراموش کاری حرکت کنیم دوران پساکرونایمان مانند دوران پیش از کرونا می‌شود تازه به مراتب سنگین‌تر خواهد بود.

پیام دهکردی در کنار استاد حمید سمندریان در نمایش «ملاقات بانوی سالخورده»

منابع خبر

اخبار مرتبط