مبارزه و طبقهی «گمگشته»
برگرفته از تریبون زمانه *
مطالب این بخش برگرفته از «تریبون زمانه» هستند. تریبون زمانه، آنچنان که در پیشانی آن آمده است، تریبونی است در اختیار شهروندان. همگان میتوانند با رعایت اصول دموکراتیک درج شده در آییننامه تریبون آثار خود را در آن انتشار دهند. زمانه مسئولیتی در قبال محتوای این مطلب ندارد.
در سال ۱۳۵۴ هیئت داوران جشنوارهی بینالمللی فیلم تهران جایزهی اول خود یعنی جایزهی بزرگ مجسمهی زرین بز بالدار را به فیلم «گمگشته» (”Swept away” به زبان انگلیسی که عنوان اصلی آن «گمگشتهی یک سرنوشت غیرعادی در دریای آبی ماه اوت» به زبان ایتالیایی بود) اثر لینا ورتمولر[1] اهدا کرد. ماری آنجلا ملاتو، هنرپیشهی اول زن فیلم مزبور نیز برندهی بهترین بازیگر زن شد. فرح پهلوی خود شخصاً جایزهی برندگان را اهدا کرد. سینما شهر قصه که فیلم مزبور را نمایش میداد توضیح هیئت داوران را برای تبلیغ فیلم کافی دانست: «بهسبب دیدی تازه و نامتداول نسبت به جامعهی امروز و تضادهای طبقاتی آن– این اثر “لینا ورتمولر” علاوه برآنکه از لحاظ بصری درخشان است، تعبیری است طنزآلود و دلنشین از کشمکشی همیشگی».
"اما داستان فیلم چه بود؟«گمگشته» یک داستان بحثبرانگیز در مورد تضادهای طبقاتی و روابط جنسیتی و مردسالاری بود.[2] تصویر ارائه شده در فیلم موجب اعتراض برخی از فمینیستها در همان زمان شد"اما داستان فیلم چه بود؟
«گمگشته» یک داستان بحثبرانگیز در مورد تضادهای طبقاتی و روابط جنسیتی و مردسالاری بود.[2] تصویر ارائه شده در فیلم موجب اعتراض برخی از فمینیستها در همان زمان شد. مسلماً در زمان حاضر، بسیاری فیلم مزبور را در مقولهی سینمای «زنستیز» قرار میدهند و حتی این واقعیت که هم سناریو و هم کارگردانی فیلم متعلق به یک زن چپگرا بود که به هیچوجه ضد فمینیست هم نبود، کمکی به قضیه نمیکند[3] امروز درست بهخاطر صحنهها و گفتارهای گستاخانهی فیلم، بسیاری به تفسیر ورتمولر از شکلگیری مردسالاری و سلطهی مرد بر زن و نیز نزاعهای طبقاتی توجه نکرده و از تماشای آن اجتناب میکنند. اما شجاعت و هنر ورتمولر در این بود که ضمن ساختن یک فیلم عامهپسند که معجونی از کمدی و درام بود، تماشاگر را با پرسشهای سختی مواجه میساخت که ضمن برانگیختن خشم، او را درگیر مسائل مهم اجتماعی میکرد. در «گمگشته» ما شاهد درگیری یک کارگر کمونیست (جنارینو) با یک «پرنسس» سرمایهدار (رافائلا) هستیم. احساسات تماشاگر در طی فیلم ابتدا در جهت همدردی با قهرمان مرد (جنارینو) و تحقیر قهرمان زن (رافائلا) است اما به هنگام بازگشت به پیشاتاریخ این احساسات دگرگون میشود و همدردی تماشاگر متوجه رافائلا میگردد و در نهایت تماشاگر مجبور میشود از انتخاب رافائلا سرخورده گشته و خود را در غم و اندوه جنارینو شریک بداند.
در سالی که فیلم ساخته شد ورتمولر در مصاحبهای با نیویورکتایمز گفت که خود را «چپگرا» و یک سوسیالیست طرفدار مانچینی[4] میداند زیرا نسل او شکست ایدئولوژیهای استالینیستی و کاپیتالیستی را کشف کرده است.
وی همچنین زن و مرد را قربانی نقشهای اجتماعی موجود تلقی میکرد. اگرچه ورتمولر مواضع سیاسی آزادی داشت و بدبینی سیاسی در او بهشدت موج میزد اما بهخوبی میدانست که نمیتواند خود را از سیاست دور نگه دارد و در فیلمهای وی مسائل اجتماعی به گونهای بسیار آشکار و در شکل طنز مطرح میشدند. درست به همین خاطر اگرچه او کمونیست نبود اما بهخوبی میتوانست تضادهای اجتماعی و مبارزهی طبقاتی را نه به شکل رمانتیک و آرمانی بسیاری از چپگرایان بلکه به شکل واقعی آن مطرح کند. حال، درست در همان زمانی که رژیم پهلوی صدای هر آزادیخواهی را خفه میکرد، و صحبت در مورد اختلافات ایدئولوژیک در شکل باز آن را ممنوع کرده بود، به فیلمی چون «گمگشته» دو جایزهی بزرگ خود را داد. در نتیجهی این جوایز، کار زیادی برای ادارهی سانسور ایجاد شد زیرا برای نمایش فیلم ادارهی مزبور مجبور بود بخشهای زیادی را حذف کند.
از طرفی در سال ۲۰۰۲، تقریباً سه ده پس از ساخته شدن فیلم، مدونا با شوهر سابق خود گای ریچی فیلم «گمگشته» را بازسازی کرد.
"در «گمگشته» ما شاهد درگیری یک کارگر کمونیست (جنارینو) با یک «پرنسس» سرمایهدار (رافائلا) هستیم"فیلم جدید برخلاف موفقیت فیلم قدیمی، به یک شکست هنری و اقتصادی بدل شد. سازندگان جدید، روح اصلی فیلم را کنار گذاشتند. ظاهراً مدونا عاشق فیلم ورتمولر بود، اما برای او نه موضوع اصلی، یعنی ملغمهای از تضادهای طبقاتی و جنسیتی، بلکه فقط حضور یک درام عشقی مطرح بود. درست به همین خاطر، تضاد طبقاتی در فیلم بسیار کمرنگ شد و داستان به یک رابطهی عاشقانه ختم گشت. در انتهای فیلم نیز تغییر مهم دیگری داده شد.
رافائلا (مدونا) و جنارینو (جیانی پسر) به همدیگر نرسیدند اما این امر نه به خاطر انتخاب رافائلا و تحت فشار ساختارهای موجود بلکه به خاطر اطلاعات دروغ همسر اصلی رافائلا صورت گرفت. به عبارت دیگر موضوع اصلی فیلم اولیه کاملا منتفی و داستان به یک ماجرای عشقی ناکام ختم شد. ترجمهی فارسی عنوان فیلم نیز نشان از چنین موضوعی دارد. عنوان فیلم به زبان فارسی از «گمگشته» به «شیفته» بدل شد (عنوان انگلیسی همان عنوان کوتاه شدهی قدیمی بود). مسلماً در همان زمان نیز این گرایش که موضوع فیلم را فقط محدود به «تضاد زن و مرد» و یا «بورژوازی و پرولتاریا» کند وجود داشت اما گرایش غالب که حتی در توضیح داوران جشنواره بینالمللی فیلم تهران نیز آمد، تأکید بر حضور «تضادهای طبقاتی» در جامعه بود.
"درست به همین خاطر اگرچه او کمونیست نبود اما بهخوبی میتوانست تضادهای اجتماعی و مبارزهی طبقاتی را نه به شکل رمانتیک و آرمانی بسیاری از چپگرایان بلکه به شکل واقعی آن مطرح کند"تغییر نام و یا بازسازی فیلم در دهههای بعدی برای نادیده گرفتن «تضادهای طبقاتی» نیز پیامآور زمانهی جدید بود، زمانهای که تحلیل و تفسیر ما از واقعیتهای موجود دچار تغییرات فراوانی گشته، و مبارزهی طبقاتی به مفهومی مربوط به گذشتهی دور، بدل شد. این موضوع حتی دامان بسیاری از مارکسیستهای بنام را گرفت. بنا بر دلایل فراوان، از جمله شکست سنگین جنبش کارگری در اواخر قرن بیستم، زمینه برای اعلام «مرگ مبارزهی طبقاتی» آماده شد.
Ad placeholder
«احمقانهترین جمله»
مراد فرهادپور یکی از روشنفکران چپگرای معروف و پرتلاش ایرانی است که نام او در چند دههی اخیر با فعالیتهای متفاوتی گره خورده است. او نویسنده، مترجم و سخنران کوشا و فعالی طی دهههای اخیر بوده و تلاشهای وی شایان احترام است. هر چند که برخی، از جمله این قلم، ضمن ارجگذاری بر تلاشهای فراوان او، اختلافات فکری معینی با وی دارند.
یکی از این موارد مربوط به مواضع وی در مورد اهمیت مبارزهی طبقاتی است. عقاید او در چند دههی گذشته، مانند بسیاری دیگر، ازجمله نگارنده، دچار تغییرات فراوانی شده اما به نظر نمیرسد که نظرات وی در مورد مبارزهی طبقاتی دستخوش تغییر چندانی شده باشد..
فرهادپور در سال ۱۳۷۷ برای پاسخگویی به این پرسش اساسی «که آیا احیای چپ ممکن است؟» در مقالهی «مارکسیسم، سرمایهداری، و دمکراسی»، ارزیابی خود در مورد برخی از نکات کلیدی در مارکسیسم را ارائه کرد. او از جمله نوشت «شکی نیست که خیلی از نظرات مارکس هم غلط از آب درآمد مثلاً اینکه تاریخ بشری صرفاً محصول مبارزهی طبقاتی است. سادهاندیشی مارکس در برخی مسائل نیز احتمالاً تا حدی از فقدان احساس ترحم و دلسوزی به حال خود ناشی میشده است، یعنی از همان خصیصهای که آیزا برلین به او نسبت میدهد. مارکس قاطعانه اعتقاد داشت که حل همهی مسائل دیگر مثل مسئلهی زنان، مسئلهی یهود، مسئلهی نژادی، مسئلهی ملیتها، در گرو حل مسئلهی حاکمیت است» (فرهادپور، ۱۳۹۹:۸۷) فرهادپور ضمن برشمردن برخی از اشتباهات مارکس و تأکید بر این که هر نظریهای «محصول و متکی به شرایط تاریخی است» و متناسب با «تغییر واقعیت تاریخی» بایستی نظریه را تغییر داد، این حکم را – البته از سوی «بسیاری از نظریهپردازان » – مطرح کرد که زمانی «جنبش کارگری میتوانست نقشی اساسی و جهانشمول و کلی ایفا کند» اما بنا به نظر «بسیاری از نظریهپردازان» «به واسطهی تحولات تاریخی، پرولتاریا دیگر چنین نقشی ندارد و قضیه تمام است؛ جنبش کارگری در نظام سرمایهداری ادغام شده و دورهی جستجو برای سوژهی انقلابی به معنای موردنظر مارکس، خصوصاً سوژهی جمعی به سر آمده است» (همانجا).
"حال، درست در همان زمانی که رژیم پهلوی صدای هر آزادیخواهی را خفه میکرد، و صحبت در مورد اختلافات ایدئولوژیک در شکل باز آن را ممنوع کرده بود، به فیلمی چون «گمگشته» دو جایزهی بزرگ خود را داد"او در مقالهی «آزادی، میل و اجتماع» در سال ۱۳۸۰ عنوان کرد که «دیگر آن دعوای طبقاتی بین کارگر و بورژوا عملاً بیمعنا شده» یا «امروز دیگر دعوا بین کارگر و بورژوا نیست خود آن دعوا هم نقطه ضعفش همین بود که از کجا معلوم کارگرها نمایندهی همه بشریت باشند و از کجا که منافع اینها واقعاً آن منافع عامی که مارکس میگوید باشد… چه کسی گفته که فقط کارگرها ستمدیده هستند. ممکن است همین کارگرها پدر سیاهان یا زنها را در بیاورند. بیشتر جنبشهای اجتماعی که امروزه دارند داد و هوار میکنند همه داد و هوارشان برای این است که ما را در سیستم راه بدهید که از مزایای سیستم برخوردار شویم» (فرهادپور، ۱۳۹۹:۴۹) او برای نجات پروژهی چپ، پیشنهاد داد: «پس مسئله این است که چه تعریفی فرضاً از واژهی چپ بدهید. چپی که به گذشتهی خودش طوری نگاه بکند که زیمل و نیچه را هم دربرگیرد و در واقع تشخیص بدهد (به قول آدورنو) که بخش مهمتری از حقیقت پروژهی چپ در تبارشناسی اخلاق نیچه نهفته است تا در الفبای کمونیسم بوخارین، خب این چپ میتواند تحت عنوان چپ هم به حیاتش ادامه دهد و بر سر اسم آن نزاعی نیست» (همانجا)
لازم به تذکر است که کتاب «بادهای غربی» در سال ۱۳۸۲ توسط هرمس انتشار یافت اما اخیراً بازنشر شده است و به نظر میرسد بسیاری از نکاتی که در بالا مطرح شدند همچنان از نظر وی اعتبار دارند. مثلاً او در مورد مبارزهی طبقاتی در درسگفتارهای خود به نام «نگاهی دوباره به ماتریالیسم تاریخی» در بهار ۱۴۰۲چنین میگوید «احمقانهترین جملهای که مارکس نوشته تو عمرش همین است که همهی تاریخ، تاریخ پیکار طبقاتی است.
برای من این کاملاً زیر سؤال است، طبقه اصلاً به این معنا بخواهیم تعمیمش دهیم به همهی تاریخ… من دولت را خیلی اساسیتر میبینم نقشش در گند زدن به تاریخ از اول تا اینجا، قبل از طبقات» (فرهادپور، نگاهی دوباره به ماتریالیسم تاریخی، قسمت نخست، دقیقه ۱:۱۷:۴۷ تا ۱:۱۸:۲۷، تأکید از من) اما دلیل لغزش مارکس (و انگلس) برای نوشتن «احمقانهترین جمله»ی خود در ابتدای مانیفست کمونیستی چه بود؟ فرهادپور در آخرین دقایق آخرین جلسهی درسهای خود این راز را برملا میسازد: مارکس اعتقاد داشت که برای درک تاریخ باید از آناتومی پیچیده به سمت آناتومی ساده رفت، کلید درک آناتومی میمون، درک آناتومی انسان است. سرمایهداری پیشرفتهترین شیوهی تولیدی کلید درک جوامع سادهتر گذشته است. مارکس با تعمیم مفاهیم مربوط به دوران سرمایهداری به تمام گذشتهی پیشاسرمایهداری دچار خطا شد و جامعهی کاملاٌ طبقاتی سرمایهداری، الگوی او برای تعریف جوامع گذشته گشت. بنا به گفتهی فرهادپور پیکار طبقاتی در دوران مارکس حتی بیشتر از زمان ما در جریان بود. دعوای بورژوازی و پرولتاریا معنای بیشتری در قرن نوزده داشت تا دوران کنونی ما.
"ظاهراً مدونا عاشق فیلم ورتمولر بود، اما برای او نه موضوع اصلی، یعنی ملغمهای از تضادهای طبقاتی و جنسیتی، بلکه فقط حضور یک درام عشقی مطرح بود"درست به همین خاطر مارکس پیکار طبقاتی در دوران خود را بهعنوان دینامیسم اصلی جامعه در نظر گرفت و به کمک آن تلاش میکند گذشته را بفهمد. در صورتی که پیکار طبقاتی مختص سرمایهداری است و یا دقیقتر قبل از سرمایهداری این مبارزه مختص جوامع اروپایی در اواخر دوران فئودالیسم بود. (فرهادپور، نگاهی دوباره به ماتریالیسم تاریخی، قسمت آخر، دقیقه ۲:۰۲:۳۵ تا آخر) اما ظاهراً بخش آخر و واژهی «دقیقتر» زیاد دقیق نیست زیرا در جاهای دیگر درسگفتار بر جدایی اقتصاد از سیاست (یعنی سرمایهداری) بهعنوان شرط مبارزهی طبقاتی تأکید میکند.
فرهادپور در درسنامهی خود از سه پایهی سرمایه، دولت و ایدئولوژی نام میبرد. در میان این سه پایه، دولت نهادی است قدیمیتر و ازاینرو اهمیت آن در دوران گذشته بسیار بیشتر از طبقات بوده است. او همچنین معتقد است که طبقهی کارگر بهمثابه سوژهی انقلابی در بهترین حالت نظریهای مربوط به گذشته است، گروههای دیگری در جامعه وجود دارند که ستمدیدهتر از طبقهی کارگر هستند و کارگران نمیتوانند منافع عام و جهانشمول را نمایندگی کنند.
در نهایت این که مبارزهی طبقاتی، بنا به گفتهی وی، مفهومی است جدید و نباید آن را به گذشته تعمیم داد. حتی این مفهوم در دوران مارکس اهمیت بیشتری نسبت به امروز داشت. این نوشته قصد ورود به «کلیدیترین» عنصر از «سه پایه»ی فرهادپور، یعنی مسئلهی دولت را ندارد. همچنین این قلم در جای دیگری به مسئلهی سوژهی انقلابی پرداخته است (نک به جاسکی، سوسیالیسم بدون ماتریالیسم، ۲۰۲۲) در اینجا فقط نگاهی کوتاه به اهمیت مقولات طبقه و مبارزهی طبقاتی در طول تاریخ انداخته میشود.
«مبارزات طبقاتی در فرانسه»
بنا به تفسیر فرهادپور مبارزهی طبقاتی و تقابل بورژوازی و پرولتاریا در دوران زندگی مارکس امری واقعی بود از این نظر، در زمان وی این مبارزه اهمیت بیشتری داشت. خطای مارکس در این بود که سعی کرد این مفهوم، درست در مقطعی که پرولتاریا و بورژوازی به مصاف یکدیگر رفته بودند، را به یک امر جهانشمول بدل کند.
"درست به همین خاطر، تضاد طبقاتی در فیلم بسیار کمرنگ شد و داستان به یک رابطهی عاشقانه ختم گشت"از این نظر، مارکسیستهایی که امروز تلاش دارند مبارزه و تحلیل طبقاتی را در دنیای امروز پراهمیت جلوه دهند، تغییرات ساختاری سرمایهداری کنونی را درک نکرده و دچار همان خطایی میشوند که مارکس با تعمیم اهمیت مبارزهی طبقاتی، آن را به دوران گذشته نسبت داد. در ادامه، این نوشته تلاش خواهد کرد نشان دهد که درک فرهادپور از طبقه و مبارزهی طبقاتی بسیار متفاوت از درک مارکس از این موضوع است و از این جهت این نه مارکس بلکه اوست که راه خطا را در پیش گرفته است.
کتاب معروف مارکس به نام «مبارزات طبقاتی در فرانسه»، [5] ازجمله به خیزش انقلابی ژوئن ۱۸۴۸ میپردازد. در کتاب مزبور، مارکس از خیزش انقلابی مزبور بهعنوان «اولین نبرد بزرگ بین دو طبقه» در دنیای مدرن یاد میکند. از آنجا که مارکس خود حوادث فرانسه را بهدقت دنبال میکرد، مورخان در رابطه با مبارزهی طبقاتی بین بورژوازی و پرولتاریا در حوادث یادشده کمتر شک و تردید داشتند. اضافه بر این آلکسی دو توکویل که نظرات کاملاً متفاوتی با مارکس داشت نیز از حوادث ژوئن ۱۸۴۸ در فرانسه بهعنوان «مبارزهی طبقاتی» یاد کرده بود.
با این حال، در سال ۱۹۸۵ مارک تراوگوت در کتاب «ارتش فقرا» (که زیر عنوان «عوامل تعیینکنندهی مشارکت طبقهی کارگر در پاریس در ژوئن ۱۸۴۸» را داشت) توانست بهدقت برخی از فرضیاتی که بسیاری ثابت شده در نظر گرفته میشدند، را زیر سؤال ببرد. او از جمله با مطالعهی دقیق آرشیوهای متفاوت آن زمان به این نتیجه رسید که اول، کارگران در صف مقدم مبارزه قرار نداشتند بلکه اکثر شورشگران صنعتگران ماهر بودند. دوم، اکثر کسانی که در سرکوب شورش شرکت داشتند و عضو گارد سیار بودند از نظر موقعیت شغلی فرقی با دستهی اول نداشتند. تنها تفاوت مهم دو گروه شورشگر و سرکوبگر، اختلاف سنی بود، چرا که اعضای گارد سیار جوانتر از شورشگران بودند. در نتیجه کل نوشتهی مارکس در مورد حوادث ژوئن مورد شک و تردید قرار گرفت: چرا مارکس صنعتگران ماهر را پرولتاریا معرفی کرد؟ چرا عنوان کرد که گارد سیار، متشکل از لمپن پرولتاریا بود؟ و چرا درگیری خونین دو بخش از کارگران، (و یا صنعتگران) را نخستین مبارزهی بزرگ دو طبقه در دنیای مدرن نامید؟ آیا میتوان شورش مزبور را «مبارزهی طبقاتی» نام نهاد؟ و در نهایت در خصوص تفسیر فرهادپور از مبارزهی گستردهی طبقاتی در دوران مارکس در مقایسه با دوران کنونی ما و یا دورانهای پیشاسرمایهداری، چه باید گفت؟ پاسخ تمام این پرسشها در واقع در درک مارکس از مبارزهی طبقاتی نهفته است.
یکی از دلایل اصلی شورش ژوئن، لغو یک امتیاز کارگری بود.
"رافائلا (مدونا) و جنارینو (جیانی پسر) به همدیگر نرسیدند اما این امر نه به خاطر انتخاب رافائلا و تحت فشار ساختارهای موجود بلکه به خاطر اطلاعات دروغ همسر اصلی رافائلا صورت گرفت"در نتیجهی مبارزات کارگران، کارگاههای ملی برای کارهای عمومی مانند بازسازی جادهها ایجاد شده بودند که در ازای مزدی اندک، عده زیادی از کارگران پاریس را تحت پوشش قرار میداد. این موضوع در شرایط نابسامان اقتصادی اهمیت زیادی برای کارگران بیکار داشت. اما محافظهکاران بهسرعت آن را به عنوان یک اقدام سوسیالیستی مورد حمله قرار داده و رفرم یادشده را بار سنگینی بر دوش دولت تلقی کردند. پس از تبلیغات وسیع محافظهکاران، دهقانان نیز که کمرشان زیر فشار مالیات خم شده بود، با حمایت دولت از کارگران بیکار، مخالفت کردند. کارگران نیز با این استدلال که بدون کارگاههای ملی در گرداب فقر و گرسنگی فرو خواهند رفت از دولت خواستند که کارگاههای ملی حفظ شوند.
دولت با خواستهی کارگران مخالفت کرد و کارگران در ۲۳ ژوئن ۱۸۴۸ دست به شورش زدند. بعد از چند روز، شورش شکست خورد. نیروهای سرکوبگر متشکل از سه نیروی ارتش عادی، گارد سیار و شبهنظامیان گارد ملی بودند که بهسرعت مقاومت کارگران را درهم شکستند.۱
منتقدان مارکس به چند دلیل تحلیل مارکس از حوادث ژوئن ۱۸۴۸ در فرانسه را زیر سؤال بردند.
اول، کارگران و بورژوازی صنعتی فرانسه در آن زمان بخش کوچکی از جامعه را تشکیل میدادند. بنا به گفتهی روجر پرایس ۸۰ درصد بازدداشتشدگان از مردم فقیر جامعه یعنی مغازهداران خرد، میخانهداران، صاحبان کارگاههای کوچک، صنعتگران و کارگران تشکیل میشدند و از این نظر، آن شورش قیام «مردم» بود و نه کارگران. (پرایس، «جمهوری دوم فرانسه» به نقل از لیپولد، ۲۰۲۱)
اما آیا مارکس از درک چنین موضوع آشکاری غافل مانده بود؟ او در «نبردهای طبقاتی در فرانسه» با وضوح کامل چنین میگوید: «مبارزه بر ضد سرمایه در شکل مدرن توسعهیافتهاش، در نقطهی اوج آن، [یعنی] مبارزهی مزدبگیر صنعتی بر ضد بورژوازی صاحب صنعت، در فرانسه رویدادی فرعی است» (مارکس، ۱۳۸۱:۱۳) همچنین مارکس و انگلس مانیفست کمونیستی را نه برای یک گروه از کارگران صنعتی، بلکه برای پیشهوران خیاط و نجار نوشتند.
"به عبارت دیگر موضوع اصلی فیلم اولیه کاملا منتفی و داستان به یک ماجرای عشقی ناکام ختم شد"حتی بعدتر نیز، مارکس در جلسهی اول انترناسیونال در لندن در میان یک کفاش و یک نجار نشسته بود. با وجود همهی اینها آیا او نمیدانست که از نظر عددی کارگران صنعتی فرانسه در مقابل دهقانان پرشمار محسوب نمیشدند؟ بنا به گفتهی پری اندرسون «اگر بپرسیم پایگاه اجتماعی…انترناسیونال [اول] – و موج شورشهای مردمی شهری در سال ۱۸۴۸ چه بود پاسخ روشن است. این پایگاه در میان کارگران صنعتی نبود بلکه در میان پیشهوران پیشاصنعتی قرار داشت….این طبقه از تلفیق دو پروسهی متناقض شکل گرفته بود: یکی تثبیت اجتماعی (همراه با اعتمادبهنفس فرهنگی و بلوغ سیاسی) و دیگری تحرک منطقهای (همراه با امکان تجربهی مستقیم زندگی در خارج و حس همبستگی میان ملتها). این پیکربندی بود که امکان گذار از مبارزهی ناسیونالیستی به انترناسیونالیستی و از مبارزهی بینالمللی به اجتماعی را در سنگرهای ۱۸۴۸ فراهم ساخت.» (اندرسون، تاریخ انتشار؟، ص ۱۲۸) حال، اگر پایهی اجتماعی انترناسیونال اول پیشهوران و صنعتگران ماهر بودند آیا باید عنوان انترناسیونال کارگری در زمان مارکس را عوض کرد و آن را چیز دیگری نامید؟ در آن زمان بسیاری از پیشهوران خود را جزئی از طبقهی کارگر میدانستند. از سوی دیگر مارکس معتقد بود که اکثر پیشهوران بهسرعت پرولتریزه خواهند شد.
برای مارکس شورش در فرانسه پیامآور نبردهای بزرگ آینده بین پرولتاریا و بورژوازی در مقیاسی بزرگ بود.
پس از انقلاب ژوئیهی ۱۸۳۰، بهتدریج این عقیده در فرانسه شکل گرفت که سلطنت در خدمت اریستوکراسی و نمایندهی «کسانی است که هیچ چیزی تولید نمیکنند» و جمهوری «نمایندهی کسانی است که همه چیز را تولید میکنند». واژهی پرولتاریا در مقطع یادشده محبوبیت یافت و این کلمه، بیانگر هویت طبقاتی کارگران صرفنظر از رستهی شغلی آنها بود. این به معنای صنعتیشدن نبود بلکه آگاهی آنان از تعلق داشتن به طبقهای منحصربهفرد و استثمارشده را نشان میداد. این احساس کارگر بودن برای اولین بار در میان صنعتگران ماهر ایجاد شد. (حیات، ۲۰۲۴:۲۳) آنها به این نتیجه رسیدند که برای برخی از درخواستهای عمومی باید تقسیمبندی براساس رستهها را کنار بگذارند.
"عنوان فیلم به زبان فارسی از «گمگشته» به «شیفته» بدل شد (عنوان انگلیسی همان عنوان کوتاه شدهی قدیمی بود)"در انقلاب فوریهی ۱۸۴۸ جمهوریخواهان رادیکال با جمهوریخواهان محافظهکار همکاری کردند؛ جمهوری برپا شد ولی کارگران در نهایت شکست خوردند.
دوم، شورش ژوئن نه درگیری بین کارگران و بورژوازی بلکه بین دو بخش مختلف از کارگران بود. گارد سیار که شورش کارگران را سرکوب کرد، اکثراً از کسانی تشکیل شده بود که در انقلاب فوریه پابهپای دیگر کارگران شرکت کرده بودند. ازاینرو شورشیان و سرکوبگران دارای یک پیشینهی طبقاتی بودند. بنابراین لفظ جنگ و مبارزهی طبقاتی مفهوم خود را از دست میدهد. اما این موضوع نیز برای مارکس کاملاً آشکار بود.
به گفتهی او، در انقلاب فوریه ارتش مجبور شده بود از پاریس خارج شود، گارد ملی نمیتوانست به مقابله با کارگران برخیزد «پس، یک راه چاره بیش نمانده بود: قرار دادن بخشی از پرولتاریا در مقابل بخش دیگر» (مارکس، ۱۳۸۱:۱۶) مارکس اکثر اعضای گارد سیار را لمپنپرولتاریا مینامد و کارگران فرانسه را بهخاطر درک نادرستی که از ماهیت گارد سیار، درست بهخاطر پیشینهی کارگری و مبارزهی قبلی اعضای آن داشته و گارد مزبور را ارتش خودی میپنداشتند، سرزنش میکند: «بدینسان، در برابر پرولتاریای پاریسی ارتشی قد علم میکرد که از آب و گل خود آن درآمده بود… [اما] پرولتاریا از مراسم رژهی گارد سیار در خیابانهای پاریس با فریادهای زندهباد استقبال کرد. اینان به چشم وی همان گل سرسبد مبارزان داخل سنگر بودند. در مقابل گارد ملی بورژوایی، پرولتاریا این گارد سیار را در حکم پرولتاریایی تلقی میکرد. خطایش در خور بخشایش بود. » (همانجا) در نتیجه این موضوع برای مارکس در همان زمان کاملاً روشن بود.
"او نویسنده، مترجم و سخنران کوشا و فعالی طی دهههای اخیر بوده و تلاشهای وی شایان احترام است"آنچه که تحقیقات جدید کسانی چون مارک تروگوت نشان میدهند این که آنها «انواع و اقسام دزدان و جنایتکاران» نبودند و از این نظر مارکس اشتباه میکرد، ولی از نظر مارکس آنها دیگر بخشی از پرولتاریا محسوب نمیشدند. اعضای گارد سیار پیشینهی کارگری داشتند ولی وقتی به خدمت دولت درآمدند تقبل کردند که با فرمان دولت به سرکوب هر فرد یا گروه «متمردی» که «نظم حاکم» را بههم میزند، بپردازند. بسیاری از منتقدان مارکس او را به جبرگرایی اقتصادی متهم میکنند، در صورتی که نه مارکس بلکه خود آنها درک جبرگرایانهای از اقتصاد دارند. مسلماً مارکس از واژهی طبقه به اشکال متفاوتی استفاده کرده است که گاه موضوع را بسیار غامض میسازد. ازاینرو انتقاد کسانی چون تراوگوت از مارکس و رد مبارزهی طبقاتی به خاطر مبارزهی بخشهایی از پرولتاریا با یکدیگر کاملاً نادرست است.
مارکس اعتقاد نداشت که «پیشینهی طبقاتی یک فرد یا یک گروه به طور مستقیم و اتوماتیک میتواند اعمال و جهتگیری سیاسی آنها را توضیح دهد.» (لیپولد، ۲۰۲۱)
سوم، این نه بورژوازی بلکه دولت موقت بود که فرمان بستن کارگاههای ملی را داد. ازاینرو حوادث ژوئن ۱۸۴۸ در فرانسه نه یک جنگ طبقاتی، بلکه یک شورش ضددولتی بود. این درست کنه یکی از انتقادهای فرهادپور، نه بهطور خاص با توجه به حوادث ژوئن پاریس، بلکه بهطور عام است. ادوارد کاستلتون ضمن انتقاد از مارکس میگوید که «ناآرامیهای اجتماعی حول رفتار دولت بهخاطر بستن کارگاههای ملی صورت گرفت و نه بهخاطر ظلمهای طبقهی سرمایهدار» (ادوارد کاستلتون «تأملات نابهنگام در مورد انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه»، به نقل از لیپولد، ۲۰۲۱). بنا به گفتهی مارکس انقلاب فوریهی ۱۸۴۸، زمانی که کارگران و بورژوازی باهم تحت عنوان جمهوری همکاری کردند «انقلابی زیبا بود، انقلابِ همدلیِ همگانی»، چرا که در آن تقسیمات طبقاتی کتمان شد.
"هر چند که برخی، از جمله این قلم، ضمن ارجگذاری بر تلاشهای فراوان او، اختلافات فکری معینی با وی دارند"«انقلاب ژوئن، اما، همان انقلاب کریه، انقلاب نفرتانگیزی است که در آن جملهپردازیها جای خود را به واقعیت دادهاند» (مارکس، ۱۳۸۱:۲۰)
مسلماً این دولت موقت بود که دستور تعطیلی کارگاهها را صادر کرد. دولت موقت از همان ابتدا علاقهای به طرح کارگاههای ملی نداشت و درست به این خاطر بود که لویی بلان[6] را که مبتکر تضمین اشتغال همگانی بود مسئول این کار نکرد. مارکس بر این عقیده بود که دولت موقت بهعمد و با علم به این که بستن کارگاههای ملی موجب شورش کارگران میشود، دست به این کار زد. هدف آنها قبل از هر چیز رویارویی با کارگران در شرایطی بود که آنها هنوز قدرت مقابله نداشتند (آیلینگ، ۲۰۲۰) موضوع از نظر مارکس روشن بود. در بحبوبهی یک بحران اقتصادی دولت برعلیه کارگران تصمیمی را اتخاذ میکند که از عواقب آن کموبیش آگاه بود.
پارلمان محافظهکار چنین تصمیمی گرفته بود. بهجز بورژوازی، دهقانان نیز از تصمیم یادشده حمایت میکردند زیرا دولت موقت بستن مالیات ۴۵ سانتی به دهقانان را با هزینهی زیاد کارگاههای ملی توجیه میکرد. حتی اگر فریادهای فراوانی که نمایندگان بورژوازی برای بستن کارگاهها میزدند را بتوان نادیده گرفت، برای مارکس تحلیل طبقاتی به این مفهوم بود که مداخلهی نهادهای اجتماعی که مهمترین آن دولت است، چگونه و در واقعیت به منافع کدام طبقات و یا یک نظم معین اجتماعی خدمت میکند. فرهادپور جملهی اول فصل اول مانیفست که او آن را «احمقانهترین» حرف مارکس قلمداد میکند را به یاد دارد اما فراموش میکند که در مانیفست، مارکس و انگلس اعلام میکنند که «هر مبارزهی طبقاتی یک مبارزه سیاسی است». اگر دولت در جهت منافع طبقهی خاصی عمل کند و «نظم معینی» را در جامعه برقرار سازد که با منافع طبقهی معینی انطباق دارد، آنگاه مبارزه بر علیه اقدامات دولت و دفاع از منافع یک طبقهی معین نیز مبارزهی طبقاتی است.
"او از جمله نوشت «شکی نیست که خیلی از نظرات مارکس هم غلط از آب درآمد مثلاً اینکه تاریخ بشری صرفاً محصول مبارزهی طبقاتی است"وقتی مارکس میگوید «هر مبارزهی طبقاتی یک مبارزهی سیاسی است» به این معناست که بر خلاف نظر منتقدین مارکس، او شکاف بزرگی بین اقتصاد و سیاست نمیبیند. «از نظر مارکس، مبارزهی طبقاتی به معنای تضاد بین طبقات در جستجوی منافع طبقاتی خودشان بود و این امر شامل امکان اقدامات دولتی در جهت منافع طبقهی مسلط و نیز به خدمت گرفتن بخشی از فرودستان برای اهداف خود نیز میشد» (لیپولد، ۲۰۲۱). به عبارت دیگر، دولت موقت در جهت منافع بورژوازی (و نیز دهقانان) کارگاههای ملی را بست و «نظم» تقدس مالکیت را به اجرا گذاشت و اگرچه در این راه از گارد سیار برای سرکوب استفاده کرد، باز همهی این اقدامات به معنی خدمت به بورژوازی و سرکوب وحشیانهی طبقهی کارگر بود و این چیز دیگری جز مبارزه و جنگ طبقاتی محسوب نمیشد.
بردهداری
فرهادپور مبارزهی طبقاتی در دوران بردهداری را نفی میکند. البته برخی از چپگرایان با ایدهی طبقهی مارکس برای جوامع پیشاسرمایهداری و بهویژه در دوران بردهداری – و در اینجا منظور دوران باستان یونان و روم است – مشکل دارند. دلایل این شک و تردید زیاد است.
به چند نمونهی آن میتوان اشاره کرد: اول، اگر لازمهی مبارزهی طبقاتی، آگاهی سیاسی و فعالیت سیاسی مشترک باشد، آنگاه کسانی که بهطور اتفاقی از مناطق مختلف و با زبانهای گوناگون در یک جامعهی بردهدار جمع شده ولی نمیتوانستند با یکدیگر ارتباط منظمی برقرار کنند، دارای فرهنگهای بسیار متفاوت بودند و فقط بهطور شکستهبسته به زبان بردهداران صحبت میکردند، آیا میتوانستند به یک مبارزهی متحد دست زنند؟ چگونه اعتماد برای مشارکت در یک جنگ مرگ و زندگی در مقابله با بردهداران میتوانست جلب شود؟ آیا درست به خاطر چنین عواملی نبود که شورشهای بردگان در ایتالیا و سیسیل شکست خورد؟
دوم، برخی از چپگرایان تعریف ماکس وبر از طبقه را پذیرفتند و به این نتیجه رسیدند که بردگان دوران باستان یک طبقه را تشکیل نمیدادند.
سوم، نقش بردگان در تولید در مقابل دیگر طبقات، مثلاً رعیتها و شهروندان آزاد ناچیز بود بنابراین صحبت از شیوهی تولید بردهداری اساسا اشتباه بود.
چهارم، از نظر فرهادپور، با توجه به عدم جدایی اقتصاد و سیاست در دوران پیشاسرمایهداری و نیز نقش برجستهتر خشونت در گذشته، مبارزهی ضد دولتی نقش مهمتری را نسبت به مبارزهی طبقاتی ایفا میکرد.
نیم قرن پیش، جفری کروکس مورخ سرشناس انگلیسی و نویسندهی کتاب «مبارزه طبقاتی در جهان یونان باستان» در مقابل برخی از پرسشهای مشابه قرار گرفت و ازاینرو مصمم شد تا به برخی از آنان پاسخ دهد. برخی از استدلالهای زیر بر پایهی نظرات او است.
مارکس قطعاً از واژهی طبقه به اشکال متفاوتی در نوشتههای خود استفاده کرده است که لازم است به آنها توجه شود. اما برای او طبقه قبل از هر چیز با استثمار پیوند خورده است. همچنان که او سرمایه را یک رابطهی اجتماعی تولید تلقی میکرد، طبقه نیز یک رابطه بود. در جامعهای که استثمار وجود دارد، بخشی از محصول کار فرودستان تصاحب میشود.
"سادهاندیشی مارکس در برخی مسائل نیز احتمالاً تا حدی از فقدان احساس ترحم و دلسوزی به حال خود ناشی میشده است، یعنی از همان خصیصهای که آیزا برلین به او نسبت میدهد"مارکس این تصاحب را در نظام سرمایهداری ارزش اضافی نامید، در حالی که در شیوههای تولیدی دیگر اشکال متفاوتی داشت. «طبقه بیان اجتماعی جمعی واقعیت استثمار است»، «تجسم استثمار در ساختار اجتماعی است» (کروکس، ۱۹۸۹:۴۳) بنابراین اگر طبقه از منظر استثمار تعریف شود طبقه «یک رابطهی استثماری است» (کروکس، ۱۹۸۴). مسلما برای مارکس طبقه ویژگیهای دیگری نیز داشت که به برخی از آنها در ادامه اشاره میشود. حال اگر طبقه بهمثابه گروهی از افراد در جامعه با موقعیتی که در کل سیستم تولید اجتماعی مشخص میشود تعیین گردد، و رابطهی آنها با طبقات دیگر بر پایه میزان کنترل شرایط تولید در نظر گرفته شود، آیا آنگاه آگاهی و فعالیت جمعی مشترک آنان دارای اهمیت درجهیک است؟ از نظر کروکس این طرز تفکر دچار یک اشتباه جدی میشود. تضاد و مبارزهی طبقاتی «مستلزم استثمار و مقاومت در برابر آن است»، اما مبارزهی طبقاتی «لزوماً [به معنی] آگاهی طبقاتی یا فعالیت جمعی مشترک در شکل سیاسی و غیره نیست» (همانجا)
حال، اختلاف درک مارکس و وبر از طبقه در مسئلهی استثمار قرار دارد.
برای مارکس استثمار در سرمایهداری، منشاء سود برای سرمایهدار محسوب میشود. سرمایهدار ارزش اضافی را تصاحب میکند، کالا در بازار فروخته میشود و ارزش اضافی به پول تبدیل میگردد. سود به نوبهی خود به سرمایهگذاری و انباشت سرمایه بدل میشود. در این چرخه، استثمار نقش کلیدی را بازی میکند. از سوی دیگر استثمار توضیحدهنده تضاد بین سرمایهدار و کارگر است.
"مارکس با تعمیم مفاهیم مربوط به دوران سرمایهداری به تمام گذشتهی پیشاسرمایهداری دچار خطا شد و جامعهی کاملاٌ طبقاتی سرمایهداری، الگوی او برای تعریف جوامع گذشته گشت"در تئوری طبقاتی وبری، مبادلات بازار اهمیت زیادی دارد، در حالی که تحلیل مارکسیستی هم به تولید و هم مبادلات بازار توجه دارد. همچنین، برای وبر بردگان نه یک طبقهی اجتماعی بلکه یک گروه منزلتی محسوب میشوند. گروههای منزلتی شامل گروههای قومی، شغلی و گروههای مشابه دیگری هستند که «براساس اصول مصرف کالاها که توسط سبکهای خاص زندگی تعیین میشوند قشربندی میگردند». (رایت، ۲۰۰۰) برای او از آنجا که بردگان کسانی هستند که «سرنوشتشان از طریق فرصت استفاده از کالا یا خدمات در بازار معین نمیشوند،…یک طبقه به معنای فنی کلمه نیستند. آنها یک گروه منزلتی هستند» (همانجا) برای وبر نه استثمار و نه شیوهی تولیدی معنای زیادی نداشت و بردهدار و سرمایهدار تقریباً یکی بودند به جز آن که مایملکهای متفاوتی داشتند.
تئوریهای مارکسیستی تفاوت در مقولاتی چون سبک زندگی و معیارهای فرهنگی را که رتبهبندیهای نمادین را ایجاد میکنند به رسمیت میشناسند اما در این تئوریها مسئلهی مهمتر روشهای متفاوت استثمار در دورههای مختلف است.
از آنجا که وبر بردگان را طبقه نمیدانست، استثمار و شیوههای تولیدی متفاوت اهمیتی نداشت، طبقات (از نظر او مالکیتی) متفاوت لزوماً وارد مبارزهی طبقاتی نمیشدند…. از این نظر بهخوبی میتوان دریافت که طرفداران وبر امروز معتقدند که در دوران باستان مبارزهی طبقاتی بین بردگان و بردهداران وجود نداشت – یا حداقل به گونهای که مد نظر مارکسیستهاست وجود نداشت. باید در نظر داشت مارکس نیز در جلد اول سرمایه عنوان میکند که مبارزهی طبقاتی و سیاسی عمده در دوران باستان بین بدهکاران و طلبکاران بود، اما این به معنی آن نبود که بردگان طبقهی خاصی نبودند بلکه تأکید بر این نظر است که مبارزهی طبقاتی فقط بین دو طبقهی اصلی جامعه صورت نمیگیرد. و از همه مهمتر آنکه مارکس بر تفاوت ماهوی مبارزه در دوران باستان و سرمایهداری تأکید فراوانی داشت. چنانکه در مقدمهی «هجدهم برومر» در سال ۱۸۶۹ به دو نکتهی مهم اشاره میکند: «در روم باستان مبارزهی طبقاتی فقط در داخل اقلیت ممتاز یعنی میان توانگران آزاد و تهیدستان آزاد صورت میگرفت در حالی که تودهی عظیم مولدین یعنی بردگان فقط در نقش سکوی غیرفعالی را در زیر پای مبارزان داشتند.» او در انتقاد به سزاریسم رایج در اواخر ۱۸۶۰ در مورد تفاوت ماهوی مبارزهی طبقاتی در روم باستان و دوران سرمایهداری چنین تذکر میدهد.
"بنا به گفتهی فرهادپور پیکار طبقاتی در دوران مارکس حتی بیشتر از زمان ما در جریان بود"آنها «گفتهی صائب سیسموندی را از یاد میبرند که: “پرولتاریای روم از قِبل جامعه زندگی میکرد و حال آنکه جامعهی کنونی از قِبل پرولتاریا زندگی میکند”. با چنین تفاوت ماهوی میان شرایط مادی و اقتصادی مبارزات طبقاتی باستانی و کنونی، مهرههای سیاسی آفریدهی این مبارزات نیز نمیتوانند وجه مشترکی بیش از وجه مشترک اسقف کانتربوری و اسمعیل نبی با هم داشته باشند.» (مارکس، ۱۳۸۶:۲۲)
در مورد پرسش سوم، وقتی که گفته میشود جامعهی بردهداری، آیا منظور این است که بیشترین تولید توسط بردگان انجام میشد؟ بنا به گفتهی کروکس، قسمت عمدهی تولیدات در یونان و روم باستان توسط دهقانانی صورت میگرفت که حداقل اسماً آزاد بودند. بخشی از محصولات نیز توسط کارگران آزاد تولید میشد. بنابراین دهقانان و پیشهوران بخش عمدهی محصولات را تولید میکردند. طبقات دارا اقلیت کوچکی را تشکیل میدادند که برای گذران زندگی خود نیازی به کارکردن نداشتند و درآمد خود را از طریق تصاحب کار دیگران کسب میکردند.
جامعهی باستان جامعهای وابسته به کار اجباری بود. اما این فقط بردگان نبودند که غیرآزاد محسوب میشدند. در بخشهایی، اشکالی از روابط رعیتی وجود داشت. اسارت بدهی در اکثر نقاط یونان (منهای آتن دموکراتیک) و روم امری عادی بود. بهتدریج برای طبقات متموّل اهمیت کار دهقانان رعیت بیشتر از کار بردگان گشت.
"درست به همین خاطر مارکس پیکار طبقاتی در دوران خود را بهعنوان دینامیسم اصلی جامعه در نظر گرفت و به کمک آن تلاش میکند گذشته را بفهمد"بنابر دلایل یادشده مهمترین مشخصهی جهان باستان، کار اجباری مستقیم بود و بخش عمدهی مالکیت طبقات بالا توسط کار غیرمولد تأمین میشد (کروکس، ۱۹۸۴).
اما پرسش آخر را میتوان در ارتباط با پرسش قبلی جواب داد. اکثریت بزرگ دهقانان کوچک، افراد آزاد محسوب میشدند و مزارع آنها از نسلی به نسلهای بعدی دستبهدست میشد. آیا این اکثریت عمده مورد استثمار قرار میگرفتند؟ اگر آری، چگونه؟ بهجز بردگان عادی، رعیتهایی وجود داشتند که بهخاطر بدهی برده میشدند؛ دهقانانی که بهخاطر اجارهی زمین دچار مشکل میشدند و یا دهقانان آزادی که بهخاطر بدی محصول گرفتار وام و طلبکاران میشدند نیز دچار بردگیِ ناشی از بدهی میگشتند. با این حال بخش بزرگی از مردم برده نبودند. این قسمت از مردم چگونه استثمار میشدند؟ از نظر کروکس میتوان استثمار در دوران باستان را به دو دستهی «مستقیم و فردی» و «غیرمستقیم و جمعی» تقسیم کرد.
استثمار «فردی و جمعی» شامل حال بردگان، رعیتها، بدهکاران عادی و مستأجران توسط بردهداران، اربابان، صاحبان املاک، وامدهندگان… میشد. اما در مورد دستهی دوم، دولتها به شکل جمعی طبقات پایین را مورد استثمار قرار میدادند. بنا به نظر کروکس، این شکل از استثمار به سه شکل صورت میگرفت: مالیات، خدمت سربازی و کار اجباری، یا ارائهی خدمات شخصی. مالیات در دولت-شهرهای یونانی و جمهوری روم بسیار نازل بود اما در امپراتوری روم بهشدت افزایش یافت و بخش عمدهای از درآمد دهقانان را بلعید. سربازی اجباری از قبل وجود داشته است، اما دو سه قرن قبل از میلاد مسیح، سربازی اجباری بار وحشتناکی را بر دوش دهقانان ایتالیای روم گذاشت و بسیاری از کشاورزان فقیر، زمینهای خود را از این طریق از دست دادند.
"در صورتی که پیکار طبقاتی مختص سرمایهداری است و یا دقیقتر قبل از سرمایهداری این مبارزه مختص جوامع اروپایی در اواخر دوران فئودالیسم بود"خدمات اجباری نیز یکی دیگر از اشکال استثمار بود که توسط دولت اعمال میشد. (همانجا)
حال بنا بر آنچه که گفته شد استثمار مستقیم و غیرمستقیم بهطور عمده بر پایهی اجبار قرار داشت. اما دولت بهطور عمده منافع طبقات بالا را مد نظر داشت. کار اجباری، مالیاتهای گزاف و سربازی اجباری قبل از هر چیز دامن دهقانان فقیر را میگرفت و نه بردهداران و اربابان. فقط به این خاطر که بخشی از استثمار توسط دولت انجام میشد، نمیتوان مبارزهی طبقاتی در دوران باستان را نادیده گرفت.
در قرن نوزدهم هم که فرهادپور معتقد است مبارزهی طبقاتی در آن زمان بهوضوح جریان داشت، خود مارکس نیز در مورد اشکال متفاوت استثمار دهقانان در کتاب «نبردهای طبقاتی در فرانسه» برداشتی مشابه کروکس دارد. او پس از برشمردن میزان مالیاتی که بر دوش دهقانان گذاشته میشود اضافه میکند «پیداست که بهرهکشی از آنان جز در قالب ظاهری فرقی با بهرهکشی از پرولتاریای صنعتی ندارد. بهرهکش همان است: سرمایه. سرمایهداران فردی از طریق رهن و رباخواری یا بهرهی پول، دهقانان را استثمار میکنند، و طبقهی سرمایهدار طبقهی دهقان را از راه مالیات ملی.» (مارکس، ۱۳۸۱:۵۲) با وجود چنین شباهتهایی، حال چرا باید استثمار و مبارزهی طبقاتی در دوران باستان را کتمان، اما همان پدیده را در دوران مدرن پذیرفت؟
Ad placeholder
طبقه برای مارکس[7]
یکی از منابع اختلافنظر در میان مارکسیستها در مورد طبقه، عدم وجود یک تعریف از سوی مارکس است. او از واژهی طبقه به اشکال متفاوتی استفاده کرده است.
"در میان این سه پایه، دولت نهادی است قدیمیتر و ازاینرو اهمیت آن در دوران گذشته بسیار بیشتر از طبقات بوده است"برخی بر این عقیده هستند که تحول فکری مارکس در طی دوران فعالیتهای سیاسی خود گسترده بوده و از این جهت، این موضوع پدیدهی عجیبی نیست. اما اگر بحث مارکس جوان و پیر کنار گذاشته شود میتوان گفت که او فقط در کتاب «سرمایه» جملههای گاه بهظاهر متناقضی در این زمینه گفته است. مثلاً
- در یک جامعهی پیشرفتهی سرمایهداری فقط طبقهی پرولتاریا و سرمایهدار وجود خواهد داشت.
- با این که مارکس کشورهایی چون انگلستان را پیشرفته میدانست، او در جلد سوم سرمایه از سه طبقهی سرمایهداران، پرولتاریا و مالکین زمین نام میبرد.
- در جلد سوم سرمایه وی دهقانان را بهمثابه یک طبقه در نظر میگیرد.
- در جلد اول سرمایه از روشنفکران بهعنوان «طبقات ایدئولوژیکی» یاد میکند.
- او معتقد بود طبقات حاکمه در بریتانیا متشکل از اشراف، پولسالاران (بانکداران) و «میلوکراسی» بود. منظور او از میلوکراسی صاحبان کارخانههایی بود که برای پوشاک مواد اولیه تهیه میکردند. بنابراین طبقات حاکمه از سرمایهداران و زمیندارانی تشکیل شده بودند که اکثراً به اشراف تعلق داشتند.
حال او در رابطه با بانکداران در جلد سوم سرمایه از «طبقهی انگلها» نام میبرد (نک به اولمن، ۱۹۶۸)
مسلماً میتوان سه طبقهی سرمایهداران، پرولتاریا و زمینداران را از طریق رابطهی آنها با شیوهی تولید توضیح داد اما چنین استدلالی برای برخی از موارد بالا منطقی به نظر نمیرسد. او از خردهبورژوازی، «طبقهی متوسط پایین»، لمپنپرولتاریا («طبقهی خطرناک») نام برده است. گاه معلوم نیست که او کارگران کشاورزی را جزئی از پرولتاریا حساب میکرد و یا دهقانان. چنانکه قبلاً گفته شد مارکس گاه تمام کارگران مزدی، ازجمله پیشهوران را بخشی از پرولتاریا محسوب میکرد، اما عمدتاً پرولتاریا را برای کارگران صنعتی بهکار میگرفت. گاه دهقانان فقیر را بخشی از پرولتاریا در نظر میگرفت با این حال اضافه میکند «دهقان مالک به پرولتاریا تعلق ندارد، و آنجایی که به خاطر موقعیتش به پرولتاریا تعلق دارد، باور نمیکند که به پرولتاریا تعلق دارد.».
"در نهایت این که مبارزهی طبقاتی، بنا به گفتهی وی، مفهومی است جدید و نباید آن را به گذشته تعمیم داد"از نظر مارکس بسیاری از دهقانان برای دریافت وام، زمین خود را به رهن گذاشتهاند و در عمل دیگر صاحب زمین نیستند و در واقع برای کس دیگری کار میکنند اما هنوز این واقعیت را نپذیرفتهاند. (به نقل از اولمن، ۱۹۶۸)
مارکس با سیاستمداران، نویسندگان و روشنفکران خردهبورژوا نه از نظر موقعیت طبقاتی بلکه مواضع ایدئولوژیک برخورد میکرد. از نظر او این ایدئولوگها از طریق به کمال رساندن توهم یک طبقه در مورد خودش، امرار معاش میکنند. (همانجا) وی از روشنفکران به عنوان «طبقات ایدئولوژیکی » یاد میکند که گاه در جبههی سرمایهداران و گاه در یک طبقهی ویژه قرار داده میشوند. بنابراین اگر در مورد سه طبقهی اصلی یعنی پرولتاریا، سرمایهداران و زمینداران، طبقه بهطور مشخص به شیوهی تولید مرتبط میشود، در مورد طبقات ایدئولوژیک او به نقشی که آنها در جامعه و نه تولید بازی میکنند، توجه میکند.
«طبقهی متوسط پایین» نیز بنا به گفتهی مانیفست ترکیبی از «صنعتگر کوچک، کاسبکار، پیشهور و دهقان» بود. حال بنابر آنچه گفته شد در مورد طبقه در نزد مارکس چه نتیجهای میتوان گرفت؟
اول، مارکس در نوشتههای خود به خاطر «تقسیمات طبقاتی» گاه بخشی از یک طبقه را حذف و گاه بهعنوان یک طبقه در نظر میگیرد. مثلاً در درون طبقهی بورژوازی میتوان بانکداران را از بخش صنعتی جدا نمود و یا طبقهی کارگر را به دو بخش طبقهی ماهر و غیرماهر تقسیم کرد و یا تقسیمات مشابه دیگر.
دوم، «طبقات در حال گذار»: از نظر مارکس همهی طبقات در یک بازه زمانی نسبتاً طولانی در حال گذار بودند زیرا از نظر او در دوران کمونیسم طبقهی کارگر نیز وجود نداشت. اما او بهخوبی واقف بود که حتی در پیشرفتهترین کشور سرمایهداری در آن زمان ساختارهای باقیمانده از دوران گذشته بهسرعت محو نشدند، با این حال او معتقد بود مالکان خرد، پیشهوران، کاسبکاران درآیندهی نزدیکی توسط سرمایهی بزرگ حذف خواهند شد. همانطور که گفته شد از نظر او خردهمالکان دهقان در واقع همهی زندگی خود را به رهن گذاشته بودند و از نظر موقعیت اقتصادی فرقی با کارگران نداشتند.
سوم، در زمان مارکس بسیاری از واژهی طبقه بهجای گروه، قشر و لایه نیز استفاده میکردند و مارکس گاه از واژهی طبقه درست به همین شکل متناسب با زمانهی خود استفاده کرده است.
اگرچه مطالب یاد شده بهما برای درک برخی از تناقضات در گفتههای متفاوت کمک میکند اما اگر مارکس اعضای طبقات را بر اساس موقعیت افراد نسبت به یک شیوهی تولیدی خاص تعیین میکرد، چگونه اعضای یک طبقه میتوانستند جا عوض کنند؟ همانطور که قبلا گفته شد، مارکس بر پایهی درک خود از استثمار و تضاد طبقاتی که بین طبقات اصلی در یک شیوهی تولیدی معین وجود دارد، قبل از هر چیز طبقه را بر این پایه تعریف میکند.
"این نوشته قصد ورود به «کلیدیترین» عنصر از «سه پایه»ی فرهادپور، یعنی مسئلهی دولت را ندارد"از این نظر بهراحتی میتوان تعریف او از سه طبقهی مهم جامعهی سرمایهداری را درک کرد. کارگر، سرمایهدار و مالک زمین درآمد خود را بر اساس دستمزد کار، سود سرمایه و اجارهی زمین تأمین میکنند. طبقات اصلی سرمایهداری بهخاطر موقعیت خود در جایگاه تولیدی و منافع اقتصادی خویش در تقابل اقتصادی مستقیم با یکدیگر قرار میگیرند. سرمایهداران، زمینداران و کارگران «براساس هویت درآمدها و منابع درآمد» دچار تضادهای غیر قابلحلی هستند. اما مارکس بهجز رابطهی اعضای یک طبقه با شیوهی تولید به عوامل دیگری نیز فکر میکرد.
سرمایهداران بهخوبی از موقعیت منحصربهفرد خود در جامعه آگاه هستند و برای حفاظت از منافع خود سازمانهای اجتماعی خاصی را ایجاد میکنند. آنها برای حفظ هژمونی خویش در جامعه سازمانها و
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
