قسمت بیست و شش سه سکه - اوچ کروش

پندار - ۳ آبان ۱۴۰۱

   سریال سه سکه - اوچ کروش قسمت بیست و شش ۲۶۳ Gheroon - ۳ Sekkeh Serial Part ۲۶

اوچ کروش

کاناپه ۷

کارتال با عصبانیت از پدرش می پرسد که فرهان کجاست؟ کمیسر افه و اهل خانه دور او و اوکتای جمع شده اند و بخاطر این بگومگو معذب و مضطربند. اوکتای هرگونه ارتباطی با فرهان را انکار می کند اما وقتی فشارهای کارتال زیاد می شود اوکتای با عصبانیت می گوید:« من چه می دونم فرهان کجاست. من خبر ندارم. من بخاطر اون دستبند رفتم فرهانو پیدا کنم اما نتونستم گفتن مرده.» کارتال می گوید:« از کجا می دونستی اون دستبند به فرهان ربط داره؟» اوکتای می گوید:« چون اون دستبندو من به فرهان دادم.» کارتال با شنیدن این حرف بغض می کند و می گوید:« بابا تو دستبند منو دادی به فرهان؟ من بخاطر گم کردن اون دستبند ازت کتک خوردم.» او با ناراحتی از خانه بیرون می رود و شسو و افه هم دنبالش می روند تا آرامش کنند اما کارتال که دلش خیلی گرفته می گوید:« هیچ وقت برام پدری نکرد و از همون بچگی بعد از اون شب مجبور شدم پدر خانواده باشم و مسئولیت ده نفرو به عهده بگیرم. الانم مطمئنم داره دروغ می گه.

"اوکتای هرگونه ارتباطی با فرهان را انکار می کند اما وقتی فشارهای کارتال زیاد می شود اوکتای با عصبانیت می گوید:« من چه می دونم فرهان کجاست"به جای اینکه پشت من باشه داره از فرهان دفاع می کنه.» افه شسو و روشن را مامور می کند تا جلوی خانه ی کارتال نگهبانی دهند و حواسشان به اوکتای باشد.

در بار، هازال هنگام بازجویی از فرهان متوجه می شود که او استرس زیادی دارد و علامت کف دستش را پنهان می کند. او از فرهان که خودش را عرفان قهرمان معرفی کرده می خواهد که زود شناسنامه ی جدید بگیرد و تا مشخص شدن تکلیف پرونده از شهر خارج نشود.

کارتال نوازنده ها و خواننده هایی که اهل محله اند و در بارهای مختلف کار می کنند را در قهوه خانه جمع می کند و کف دستش را به انها نشان می دهد و از آنها می خواهد که پرس و جو کنند و اگر بین همکارانشان شخصی را دیدند که چنین علامتی کف دستش بود گزارشش را بدهند. نوازنده ها به این طرف و آن طرف تلفن می کنند و در نهایت یک نفر شناسایی می شود. کارتال و افه با عجله به آدرس یک بار می روند و در یک اتاقک مرد قد بلند و درشت هیکلی را پیدا می کنند اما علامت کف دست آن مرد حرف کِی است که کارتال با پنجه بوکسش آن را کف دست دشمنانش می کوبد.

مرد با دیدن کارتال زود درِ اتاقک را قفل می کند و به جان کارتال و افه می افتد و چیزی نمانده که هر دو را بکشد. افه و کارتال هرطور شده جانشان را نجات می دهند و فرار می کنند.

در خانه ی کارتال، لیلا مدام به بهار متلک می گوید و با او رفتار بدی دارد. عمه نریمان با لیلا صحبت می کند و از او می خواهد رفتارش را تکرار نکند. او می گوید:« برادرت با بهار ازدواج کرده و از این راه جونشو نجات داده.» لیلا می گوید:« اون دختر داداشمو در سطح خودش نمی دونه ممکنه عذابش بده.

"او از فرهان که خودش را عرفان قهرمان معرفی کرده می خواهد که زود شناسنامه ی جدید بگیرد و تا مشخص شدن تکلیف پرونده از شهر خارج نشود"مگه تو نمی گفتی من و کمیسر با هم جور نیستیم و ممکنه من عذاب بکشم؟» نریمان با خونسردی می گوید:« برادرت هیچ چیش نمی شه چون اون عاشق نیست.»

نزیح دنبال نقطه ضعف کارتال می گردد و آتیلا اطلاعات جدیدی برای او می آورد و می گوید:« تو محله ی کارتال یه سری قتلهای زنجیره ای اتفاق می افته. کارتال چند بار تو محل قتل دیده شده. اون قاتل همون کسیه که کارتال رو زخمی کرده بود.» نزیح می گوید:« پس یه قاتل داریم که دوستمونه.»

خبر قتلهای زنجیره ای مردم را ترسانده و رسانه ها را درگیر کرده مدیر آگاهی از بالادستی ها تماسهایی می گیرد که از او می خواهند زودتر قاتل را دستگیر کند اما پرونده پیشرفتی نداشته و مدیر تحت فشار است. او با عصبانیت سراغ بلنت می رود و سر بلنت فریاد می زند و از او می خواهد که زودتر گزارش درستی درمورد پرونده بدهد ویا قاتل را دستگیر کند وگرنه پرونده را از او خواهد گرفت. بلنت هم که سرنخ درست و حسابی ندارد آشفته و عصبی می شود.

کارتال، افه ، شسو و روشن به رستورانی می روند و ناهار می خورند و کارتال توضیح می دهد که دلیل دعوا و دشمنی اش با آن مرد قد بلند این بوده که او دور و بر لیلا می پلکیده و اذیتش می کرده.

باتو پیش آنها می آید تا چیزی را به افه بگوید. او توضیح می دهد که مدیر از افه خواسته به آگاهی بیاید و اسناد را امضا کند چون اخراجش حتمی است. افه به هم می ریزد و به گوشه ای می رود تا تنها باشد. کارتال سراغش می رود و دلداری اش می دهد و می گوید:« حتی اگه اداره هم پشتت نباشه محله ی من همیشه پشتته نگران نباش.»

نریمان به اتاق اوکتای می رود و درمورد فرهان از او سوال می کند و می گوید:« داداش واقعا از هیچی خبر نداری؟» اوکتای می گوید:« قتلها کار خود فرهانه. اون بچه ی کوچیک حالا داره انتقام ماها رو می گیره.» نریمان جا می خورد و کمی وحشت می کند.

"کارتال و افه با عجله به آدرس یک بار می روند و در یک اتاقک مرد قد بلند و درشت هیکلی را پیدا می کنند اما علامت کف دست آن مرد حرف کِی است که کارتال با پنجه بوکسش آن را کف دست دشمنانش می کوبد"اوکتای با ناراحتی ادامه می دهد:« راستش کار خوبی نکرده که صادق و مرساد رو کشته اما اونا پول گرفته بودن. پول گرفتن و سکوت کردن. از اینکه مجرما دارن محاکمه می شن خوشحالم.» نریمان می پرسد:« از کجا می شناسه کسایی که سکوت کردنو؟» اوکتای می گوید:« خودش دیده. همشونو می شناسه.» نریمان به یاد روزی که با دادن اظهارات غلط به پلیس از افراد قاتل پول گرفته بود می افتد و می ترسد اما چیزی نمی گوید. اوکتای ادامه می دهد:« این کنیایی مراقب منه یه کاری کن بره تا من بتونم از خونه بیرون برم و با فرهان حرف بزنم.

نمی خوام برادر خون برادرو بریزه. حرف می زنم تا دست از این کارا برداره و کارتال هم انقدر تحت فشار نباشه.»

کارتال برای پیدا کردن نقطه ضعف های نزیح برای دیدن بهار به محل کار او می رود و او را جلوی همه ی کارکنان خانمم صدا می زند. آنها پشت میز کنار دریا می نشینند و کارتال سوالهایش را می پرسد. بهار می گوید:« تو این دنیا فقط یه نفر هست که بابام ازش می ترسه. بایبارس....اون یه مکان بزرگ عین باغ وحش داره.

"مرد با دیدن کارتال زود درِ اتاقک را قفل می کند و به جان کارتال و افه می افتد و چیزی نمانده که هر دو را بکشد"پر از حیوونای وحشی.» کارتال می گوید:« اونجا مگه مکان مسعود نیست؟» بهار می گوید:« نه، مال بایبارسه و به بابام سپرده شده. هرکی به بابام نزدیک تر بشه اونجا ساکن می شه و باید خوب از حیوونا مراقبت کنه وگرنه بایبارس حساب بابامو می رسه. اگه اونجا رو بدست بیاری بابام هرکاری که بگی می کنه.»

مسعود در مکان بایبارس به اسب مورد علاقه اش غذا می دهد و از اینکه به زودی آنجا را ترک خواهد کرد ناراحت است. مکان بعد از او به شاهین سپرده می شود و مسعود وسایلش را جمع می کند و سوار ماشینش می شود تا آنجا را ترک کند اما همینکه می خواهد بیرون برود ماشین کارتال وارد محوطه می شود. کارتال طبق معمول برای بدست آوردن مکان با روشن و شسو آمده است.

مسعود از دیدن آنها خوشحال می شود و حتی تعداد نگهبانهای داخل ساختمان را لو می دهد. کارتال جا می خورد و مسعود می گوید:« انتقام دستمو ازت می گیرم اون جداست اما حالا وضعیت فرق می کنه. شاهین اون بالا تو جای من نشسته.» او از کارتال می خواهد که اطلاعاتی که داده بین خودشان بماند و کارتال قبول می کند. مسعود می رود و کارتال سرگرم تماشای حیوانات باغ وحش می شود. شسو و روشن هم همه ی افراد شاهین را کتک می زنند.

"او می گوید:« برادرت با بهار ازدواج کرده و از این راه جونشو نجات داده.» لیلا می گوید:« اون دختر داداشمو در سطح خودش نمی دونه ممکنه عذابش بده"وقتی آنها به طبقه ی بالا می رسند، شاهین که دیگر آدمی برایش نمانده زود تسلیم می شود و کارتال جای او را می گیرد. خبر تصاحب مکان به نزیح می رسد و او با عصبانیت به همراه آتیلا وارد مکان می شود. کارتال به نزیح پیشنهاد می دهد که در ازای پس دادن مکانهای او باغ وحش را پس بگیرد. نزیح قبول می کند و طی چند ساعت کارتال تمام مکانهایش را پس می گیرد و افرادش در مکانها مشغول به کار می شوند.

افه که فهمیده بلنت از هرنظر زیر فشار است و پیشرفتی در پرونده نداشته قبل از رفتن به دفتر مدیر سری به اتاق او می زند و به او می گوید:« وضعیتتو می دونم و برات یه یشنهادی دارم.»

بلنت به دفتر مدیر می رود و به او می گوید:« افه درواقع همکار ماست و به مافیا هیچ ربطی نداره. ما برای اینکه بتونیم از اهالی اون محله حرف بکشیم مجبور شدیم افه رو مثل یه نفوذی وارد اونجا کنیم.» مدیر متوجه ساختگی بودن گفته های او می شود اما چون خودش هم خیلی زیر فشار است اظهارات او را قبول می کند.

افه اخراج نمی شود و در رسیدگی به پرونده با بلنت همکار می شود.

نریمان به بهانه ای کنیایی را از جلوی در اتاق اوکتای دور می کند و به اوکتای علامت می دهد تا از خانه خارج شود. اوکتای فرار می کند اما کنیایی زود متوجه می شود و او را تعقیب می کند. اوکتای به محل کار فرهان می رود و در اتاق کوچکی که او در طبقه ی بالای بار دارد با او ملاقات می کند.

افه، بلنت، هازال و باتو با کارتال و افراد او دور یک میز می نشینند تا درمورد پرونده تبادل اطلاعات کنند. کارتال کف دستش را نشان می دهد و می گوید:« به احتمال زیاد قاتل همچین چیزی رو کف دستش داره.» هازال به محض دیدن آن نشانه می گوید:« اینو من دیدم کف دست اون خدمتکار توی بار...» در همین لحظه کنیایی با روشن تماس می گیرد و خبر می دهد که اوکتای وارد یک بار شده است.

"او با عصبانیت سراغ بلنت می رود و سر بلنت فریاد می زند و از او می خواهد که زودتر گزارش درستی درمورد پرونده بدهد ویا قاتل را دستگیر کند وگرنه پرونده را از او خواهد گرفت"بلافاصله تیم پلیس و کارتال به سمت بار حرکت می کنند.

اوکتای به فرهان می گوید:« کارتال دنبالت می گرده و ولت نمی کنه. چون تو آزادی اهالی محله اونو سرزنش می کنن. می ترسم این وسط خون همدیگه رو بریزین.» فرهان که انتظار داشت کارتال حمایتش کند شانه بالا می اندازد و می گوید:« خودش می دونه. می تونه کنارم باشه، می تونه دشمنم باشه.» اوکتای می گوید:« پلیسا فهمیدن کار توعه دیگه نباید به قتل ادامه بدی. من با کارتال حرف می زنم.

من و نریمان می ریم شهادت می دیم. قانون همه ی مجرما رو خودش مجازات می کنه. نمی خوام زندگی تو مثل من تباه بشه.» فرهان با شنیدن اسم نریمان پوزخندی می زند و به یاد پول گرفتن او و سکوت کردنش می افتد. در همین موقع تیم پلیس به اتاق فرهان نزدیک و نزدیکتر می شود و فرهان از در پشتی فرار می کند. او داخل سلطل زباله ای پنهان می شود و هازال و دوستان کارتال نمی توانند پیدایش کنند.

"او توضیح می دهد که مدیر از افه خواسته به آگاهی بیاید و اسناد را امضا کند چون اخراجش حتمی است"کارتال که دیگر مچ اوکتای را کاملا گرفته با سرزنش به پدرش نگاه می کند و به او می گوید:« دیگه منو پسرم صدا نکن.»

فرهان در زیر زمینی که نقشه هایش را در آنجا می کشد نشسته و مدام حرفهای اوکتای را به یاد می آورد. او نمی تواند تصمیم بگیرد و همین ناآرامش کرده است. او قدم زنان به پلیسها و تحت تعقیب بودنش فکر می کند و وحشت سراغش می آید. ناگهان شروع به برداشتن اسم هدف هایش از روی دیوار می کند و در همین موقع مادرش را عصبانی پیش رویش می بیند. نسرین با صدایی خشن می پرسد:« بهم قول داده بودی.

دیگه منصرف شدی؟ نمی خوای من کنارت بمونم؟» فرهان گریه می کند و می گوید:« معلومه که می خوام بمونی اما قبلا منو نمی شناختن. الان چجوری می تونم بدون دستگیر شدن ادامه بدم؟ اگه نفهمن که چرا دارم می کشم قتلها چه معنایی دارن؟» نسرین او را نوازش می کند و می گوید:« پس تو هم هرکی رو میخوای بکشی نشون بده، اما اونو نکش.» فرهان لبخند می زند و می گوید:« اینجوری میشه.»

شاهین برای اینکه هنوز بتواند به همکاری با نزیح ادامه دهد به او درباره ی کارتال اطلاعات می دهد و می گوید:« داداشم تا وقتی قویه که آدما رو دور و برش داره. اون کمیسر اگه نبود داداشم نمی تونست هیچ کاری کنه.»

نزیح در رستوران با عدنان قرار می گذارد و به او می گوید:« تا حالا نشده بود از نزدیک ملاقاتتون کنم اما ما یه دوست مشترک داریم.» عدنان می گوید:« درسته بایبارس. من قبلنا رابطه ی خیلی نزدیکی باهاش داشتم.» سپس آنها درمورد مشکلات بچه هایشان و اینکه از طریق بهار و افه چه آسیبهایی دیده اند حرف می زنند و نزیح برای حل این مشکل پیشنهادی به عدنان می دهد.

در محله افه می خواهد با لیلا حرف بزند اما لیلا رفتار سردی نشان می دهد و با کنایه ها و متلک هایش او را هدف قرار می دهد. افه دلیل این رفتار را می پرسد و لیلا می گوید:« بهتره از مامانت بپرسی.»

بهار می خواهد برای فالورهایش در فضای مجازی عکسی از خانواده ی جدیدش بگذارد و همه ی اهل خانه را وادار می کند که در محله جلوی نقاشی دیواری بزرگی که روشن از خانواده ی کارتال کشیده عکس دسته جمعی بگیرند اما صمیمیت زیاد خانواده ی کارتال باعث می شود عکاسی آنطوری که بهار دوست دارد پیش نرود.

"اون بچه ی کوچیک حالا داره انتقام ماها رو می گیره.» نریمان جا می خورد و کمی وحشت می کند"ناگهان صدای آهنگ خاطره انگیز فرهان در محله پخش می شود و افه و کارتال با عجله صدا را دنبال می کنند و روی یکی از دیوارهای محله یادداشتی که با حروف بزرگ نوشته شده را پیدا می کنند. روی دیوار نوشته:« همتون سکوت کردین.» آن دیوار دیوار خانه ی مردی به اسم اوکش است و اسمش هم روی کاغذ کوچکی به دیوار چسبانده شده است. افه و کارتال محل خانه ی جدید اوکش را پیدا می کنند و برای نجات او به راه می افتند. از طرفی هازال و بلنت هم که از طریق افه درجریان اتفاقات قرار می گیرند برای نجات دادن هدف قاتل راهی می شوند. بلنت و هازال به خانه ی اوکش می روند اما متوجه می شوند که خطری او را تهدید نمی کند.

کارتال و افه به خانه ی زنی به اسم جانسل می روند و متوجه می شوند که او هدف حمله ی قاتل است. جانسل نجات پیدا می کند چون افه و کارتال چند دقیقه ای زودتر از فرهان به خانه ی او می رسند و فرهان به ناچار فرار می کند. در واقع اوکتای در لحظه های آخر تکه کاغذی که اسم جانسل روی آن نوشته شده را از روی میز اتاق فرهان در بار برداشته و ان را به کارتال و افه داده است. کارتال و افه با جانسل حرف می زنند و او بعد از شناختن کارتال توضیح می دهد که یکی از رقاصهایی بوده که در ان شب تلخ که نسرین کشته شده برای قاتل رقصیده. او با گریه می گوید:« ما به قاتلا کمک کردیم.

"اوکتای با ناراحتی ادامه می دهد:« راستش کار خوبی نکرده که صادق و مرساد رو کشته اما اونا پول گرفته بودن"پول گرفتیم و سکوت کردیم.»

فرهان که از ناموفق بودن نقشه اش عصبانی است به خانه ی کارتال می رود و پنهانی وارد اتاق اوکتای می شود و به روی او چاقو می کشد و می گوید:« تو منو به پلیس لو دادی درحالی که همه چیو واست تعریف کرده بودم.» اوکتای جلو می رود و می گوید:« منو از چاقو می ترسونی؟» در همین موقع صدای باز شدن در می آید و فرهان پشت در قایم می شود. لیلا حال پدرش را می پرسد و فرهان نیم رخ او را می بیند و با عشق نگاهش می کند. او دوباره پنهانی از اتاق خارج می شود و لیلا را تعقیب می کند.

قسمت بعدی - سریال سه سکه - اوچ کروش قسمت بیست و هفت ۲۷ قسمت قبلی - سریال سه سکه - اوچ کروش قسمت بیست و پنج ۲۵ Next Episode - ۳ Gheroon - ۳ Sekkeh Serial Part ۲۷ Previous Episode - ۳ Gheroon - ۳ Sekkeh Serial Part ۲۵

منابع خبر

اخبار مرتبط