کدام شهید جان «حاج قاسم» را نجات داد؟ + عکس

کدام شهید جان «حاج قاسم» را نجات داد؟ + عکس
خبر آنلاین
خبر آنلاین - ۱۱ فروردین ۱۴۰۱

پای حاج قاسم که به کرمان می‌رسید، انگار گوش دل یادگارهای شهدا، زنگ می‌زد. آن‌ها همرزمِ پسر، همسر یا پدرشان را خوب می‌شناختند. می‌دانستند جانش به جان امانت‌های شهدا بسته است و خستگی‌هایش را با دیدار آن‌ها از تن به در می‌کند. سردار دل‌ها هم چشم‌انتظارشان نمی‌گذاشت. محال بود به کرمان برود و سفر و حضورش را به دیدار و هم‌صحبتی با خانواده شهدا متبرک نکند.

"می‌دانستند جانش به جان امانت‌های شهدا بسته است و خستگی‌هایش را با دیدار آن‌ها از تن به در می‌کند"و به شهادت آن‌هایی که همیشه در کنارش بودند، فرمانده بزرگ جبهه مقاومت که صلابت حیدری‌اش لرزه بر اندام قسی‌ترین دشمنان می‌انداخت و شجاعتش باعث شد فرمانده بزرگ سوری بگوید: "همه درجه‌های ما به‌اندازه یک دکمه اورکت شما هم نمی‌ارزد"، در کنار فرزندان و مادران شهدا، انسان رقیق‌القلب و سراپا محبتی می‌شد که تمام سرمایه‌اش، چشمه جوشان اشک‌هایش بود. در گفت‌وگو با سردار «محمدرضا حسنی سعدی»، مدیر کل سابق بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان، در حلاوت مرور خاطرات او از ۱۲سال همراهی با حاج قاسم در دیدار با خانواده شهدا و جانبازان، شریک شدیم.

سردار سلیمانی در منزل مادر شهید موحدی کرمانی

مادر! پسر شما جان مرا نجات داد

«اولین اعزام من به جبهه، مصادف شد با عملیات "کرخه نور" یا "کرخه کور" در مرداد ماه سال ۶۰. در مرحله اول، ما از کرمان به جبهه کرخه کور اعزام شدیم و در مرحله دوم،‌ گروه دیگری از رزمندگان با مسئولیت آقای "مهاجری" به ما پیوستند که در یکی از روستاهای اطراف "حمیدیه" اهواز مستقر شده‌بودیم. معاون آقای مهاجری که در همان عملیات از ناحیه دست مجروح شد، رزمنده‌ای به نام "قاسم سلیمانی" بود.»

سردار حسنی سعدی مکثی می‌کند و انگار دلش هم با ذهنش پرواز می‌کند تا جبهه جنوب. آنقدر گفتنی دارد از آن جوان رعنای همشهری که نمی‌خواهد ثانیه‌ای را از دست بدهد.

پس افکارش را جمع‌وجور می‌کند و در ادامه می‌گوید: «عملیات کرخه نور، اولین دیدار من با حاج قاسم بود و این همراهی تا پایان حضور من در جبهه‌ها ادامه پیدا کرد. عملیات بعدی، عملیات "بستان" بود و این بار، مجروحیت شدیدتری برای حاج قاسم پیش آمد. جراحتش از ناحیه شکم بود و مجبور شدند سردار را برای مداوا به بیمارستان "قائم" مشهد اعزام کنند. حاج قاسم برایمان تعریف می‌کرد در بیمارستان مشهد، مصطفی موحدی و همایون‌فر که هر دو بعدها شهید شدند، ۲۰ روز از ایشان مراقبت می‌کردند چون یکی از پزشکان آن بیمارستان، از اعضای گروهک منافقین بود و از روی عمد، زخم شکم سردار را نمی‌بست تا عفونی شود و او را از پا دربیاورد. عاقبت هم آن ۲ رزمنده با کمک یک پرستار کرمانی، سردار را از آن بخش خارج کردند و نگذاشتند آن دکتر خائن نقشه‌اش را عملی کند.

حاج قاسم سلیمانی در منزل شهید موحدی کرمانی- سردار حسنی سعدی، نفر اول از سمت راست

حاج‌قاسم این خاطره را ۲، ۳ سال قبل، وقتی برایمان تعریف کرد که به‌اتفاق به منزل شهید "مصطفی موحدی" رفته‌بودیم.

"محال بود به کرمان برود و سفر و حضورش را به دیدار و هم‌صحبتی با خانواده شهدا متبرک نکند"حاج قاسم به مادر شهید موحدی گفت: "مادر! پسر شما جان مرا نجات داد." خوب است بدانید شهید مصطفی موحدی کرمانی، برادرزاده آیت‌الله موحدی کرمانی (امام جمعه موقت تهران) بود و در سال ۶۱ در عملیات بیت‌المقدس به شهادت رسید.»

همراهان حاج قاسم خوب یادشان است که او آن روز برای دیدار با مادر شهید موحدی کرمانی، نیم ساعت در کوچه منتظر ایستاد تا مادر که در منزل نبود، به خانه برگردد. بعد هم خودش پشت فرمان ماشین برادر شهید نشست و مادر را داخل خانه برد. به همین هم اکتفا نکرد. کمک کرد مادر را روی ویلچر بنشانند و خودش او را داخل برد. بعد هم کنار مادر شهید، روی زمین نشست و با او شروع به صحبت کرد.

موقع خداحافظی هم حاج قاسم، چادر مادر مصطفی را بوسید و گفت: «شما مادر شهید هستید. دعا کنید من هم شهید شوم.»

سردار حسنی سعدی در کنار سردار سلیمانی

عملیات، اسارت و ۸ سال فراق

«دیدار بعدی ما، از نوع دیگری بود. عملیات بیت‌المقدس، سردار سلیمانی را مأمور راه‌اندازی یک تیپ کرده‌بودند و ایشان تیپ ۴۱ ثارالله کرمان را تشکیل داده‌بود. آنجا من، جانشین فرمانده گردان بودم. معمول بود که قبل از هر عملیات، جلساتی برگزار می‌کردیم و با تشریح جزئیات عملیات، نیروها را توجیه می‌کردیم.

"در مرحله اول، ما از کرمان به جبهه کرخه کور اعزام شدیم و در مرحله دوم،‌ گروه دیگری از رزمندگان با مسئولیت آقای "مهاجری" به ما پیوستند که در یکی از روستاهای اطراف "حمیدیه" اهواز مستقر شده‌بودیم"در آخرین جلسه قبل از عملیات در روز ۹ اردیبهشت سال ۶۱، بعد از صحبت برای نیروها، وقتی در پایان جلسه می‌خواستم بیرون بروم، دیدم حاج قاسم هم در میان نیروها نشسته‌بوده و برای اینکه متوجه حضورش نشوم، سرش را پایین انداخته‌بود. این شیوه سردار بود و به‌این‌ترتیب، کار نیروهای مجموعه‌اش را ارزیابی می‌کرد.»

دست تقدیر برای سردار حسنی سعدی، امتحان بزرگی رقم زده‌بود و از این مقطع به بعد، در مسیر جدیدی جهادش را ادامه داد: «من در مرحله اول عملیات بیت‌المقدس مجروح و اسیر شدم. وقتی بعد از ۸ سال و ۳ ماه و ۲۰ روز اسارت، به وطن برگشتم، سردار سلیمانی را در فرودگاه کرمان در میان استقبال‌کنندگان دیدم. بعد هم در اتوبوس، کنار هم نشستیم و شروع به صحبت کردیم. به این‌ترتیب، ارتباطات ما دوباره شروع شد.

حالا دیگر حاج قاسم، فرمانده لشکر شده‌بود. یک روز به دفترش رفتم و ایشان هم حسابی مرا تحویل گرفت. بعد هم با ماشین خودش مرا به خانه‌اش برد و ناهار مهمانم کرد. آن روز دو تایی کلی صحبت کردیم و سردار برایم از ادامه جنگ بعد از اسارت من و از عملیات‌ها و شهدا گفت و خلاصه کم‌کم با هم صمیمی شدیم. بعدها هم در مراسم ازدواج ما شرکت کرد.

"معاون آقای مهاجری که در همان عملیات از ناحیه دست مجروح شد، رزمنده‌ای به نام "قاسم سلیمانی" بود.»سردار حسنی سعدی مکثی می‌کند و انگار دلش هم با ذهنش پرواز می‌کند تا جبهه جنوب"مدتی که گذشت، حاج قاسم به من مسئولیت داد و به‌عنوان جانشین ستاد قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه در کرمان و زاهدان مشغول خدمت شدم. ایشان به من لطف و اعتماد داشت و من هم صادقانه در مجموعه‌اش خدمت می‌کردم. بعد هم به تشخیص سردار، به لشکر ثارالله منتقل شدم.

گذشت و ایشان به‌عنوان فرمانده نیروی قدس سپاه انتخاب شد و از استان کرمان خداحافظی کرد. روزی که جلسه معارفه ایشان برگزار می‌شد، با هم به تهران آمدیم. سردار سلیمانی در آن جلسه، وقتی برای سخنرانی پشت تریبون رفت، گفت: "امروز که برای به عهده گرفتن این مسئولیت می‌آمدم، به کوله‌پشتی‌ام نگاه کردم.

هیچ چیزی در آن نبود! غسل شهادت کردم و فقط با توکل و امید به خدا آمدم." شما نگاه کنید، انسان چقدر می‌تواند متواضع باشد! سردار، سابقه ۸ سال جهاد در دفاع مقدس را داشت، بعد از آن هم چندین سال در شرق کشور و در بیابان‌های سیستان‌وبلوچستان در درگیری با اشرار زحمت کشیده‌بود اما می‌گفت هیچ توشه‌ای ندارم!»

مادر شهیدان محمدآبادی در حال مکالمه تلفنی با سردار سلیمانی

مِهر مادران شهید، مرهم خستگی‌های سردار

کسی نبود که از محبت عمیق و عجیب حاج قاسم به خانواده شهدا بی‌خبر باشد. اما حتی همان‌هایی که همیشه همراه سردار بودند هم گاهی از راز عشق و علاقه بی‌حد او به مادران و فرزندان شهدا، سردرنمی‌آوردند. حالا که بعد از ۴۰ روز از شهادت حاج قاسم، وصیت‌نامه‌اش پیش چشم ماست، راز این ارادت و عشق بی‌حساب برایمان معلوم شده، آنجا که سردار نوشته: «در این عالم، صوتی که روزانه می‌شنیدم و مأنوس با آن بودم و همچون صوت قرآن به من آرامش می‌داد و بزرگ‌ترین پشتوانه معنوی خود می‌دانستم، صدای فرزندان شهدا بود که بعضاً روزانه با آن مأنوس بودم، صدای پدر و مادر شهدا بود که وجود مادر و پدرم را در وجودشان احساس می‌کردم...»

سردار محمدرضا حسنی سعدی، از این دست مهربانی‌های سردار با یادگارهای شهدا، فراوان دیده و از آن میان، از چند نمونه اینطور برایمان می‌گوید: «یک‌بار وقتی سردار سلیمانی در کرمان نبود، ما طبق برنامه همیشگی دیدار با خانواده معظم شهدا، به منزل مادر شهیدان "محمدعلی و اصغر محمدآبادی" رفتیم. این مادر شهید در میان صحبت‌هایش گفت: "امسال روز عاشورا، زمین خوردم. اگر حاج قاسم می‌دانست، حتماً می‌آمد دیدنم." تا این موضوع را شنیدیم، تصمیم گرفتیم از این مادر فیلم بگیریم و این درد دلش را ثبت کنیم.

"پس افکارش را جمع‌وجور می‌کند و در ادامه می‌گوید: «عملیات کرخه نور، اولین دیدار من با حاج قاسم بود و این همراهی تا پایان حضور من در جبهه‌ها ادامه پیدا کرد"همان موقع، با شهید حسین پورجعفری که همیشه همراه سردار بود، تماس گرفتم و ماجرا را گفتم. او گفت: "۱۰ دقیقه بعد زنگ بزن." این بار که تماس گرفتم، حاج قاسم جواب داد و گفت: "چادر این مادر شهید را ببوس. دستش را ببوس..." اما انگار راضی نشده‌باشد، گفت: "گوشی را بده به مادر." نمی‌دانید مادر شهید وقتی فهمید سردار آن طرف خط است، از خوشحالی چه کار می‌کرد. گوشی تلفنی که صدای سردار را به او رسانده‌بود، می‌بوسید و می‌گفت: "مادر کجایی قربانت بروم؟ دورت بگردم. کجایی؟ کربلایی؟..."»

.

منابع خبر

اخبار مرتبط

باشگاه خبرنگاران - ۱۳ دی ۱۴۰۰
خبرگزاری میزان - ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
خبرگزاری میزان - ۱۸ بهمن ۱۳۹۹