سریال جیران قسمت ۹ نه
در اندرونی کاخ گلستان،خواجه روشن خدمه را دور خود جمع کرده و دایره دست گرفته و در حال رقصیدن است.ملک زاد با عجله میآید و همزمان تاج الدوله هم میرسد.تاج الدوله خدمه را با تهدید مرخص می کند و از روشن میخواهد که گوشه ای بایستد تا بدهند فلکش کنند.خواجه روشن میگوید که چون شاه با جیران خوشحال است،آنها هم خواستند قری بدهند.
تاج الدوله به ملک زاد میگوید که هیچکس سوگوار امیر کبیر نیست و به او می گوید که میخواهد به دیدنش بیاید.ملک زاد میگوید:《تنها بیا،شهید من احتیاج به روضه خون نداره خودم هستم 》
بعد از رفتن ملک زاد،خواجه روشن با لبخند از تاج الدوله میپرسد که از برنامه ای که به راه انداخت خوشش آمد؟تاج الدوله میگوید که باید کاری کنند تا ملک زاد به عقد پسر آقا خان در بیاید تا آنها به هدفشان برسند و پسرش ولیعهد بشود،اینگونه آقا خان را هم در مشت شان می گیرند.
خواجه روشن میگوید:《برای ولیعهد شدن پسرتون اگه لازم باشه خود شاه رو هم طلسم میکنم 》تاج الدوله میگوید که فعلا باید فکری برای جیران تجریشی بکند و سارای گرجی باید سوگولی شاه شود. تاج الدوله از روشن میخواهد که کاری کند تا جیران از چشم شاه بیافتد.
خواجه روشن که از کاخ خارج میشود،مردی او را تعقیب میکند.روشن متوجه می شود و مرد را غافل گیر میکند و چاقویی روی گلویش میگذارد،سپس از او می پرسد که از طرف چه کسی آمده است؟مرد آرام در گوش روشن زمزمه میکند که اربابش کیست و میگوید که شاگرد جواهر فروش است و خانواده دارد.روشن گلوی مرد را میبرد و می رود.خواجه روشن به محل قرار می رسد.زنی به نام خدیجه جلو او می آید و میپرسد که کسی تعقیبش نکرده است؟روشن او را مطمئن میکند و میگوید که باید خیلی مواظب باشند، چون دشمن زیاد دارند و کسی نباید بفهمد او به دارالخلافه برگشته است.خدیجه حرف او را تائید می کند.
این را هم ببینید: سریال جناب عالی قسمت ۳
روشن خیال خدیجه را راحت میکند که کسی از ورودش خبر ندارد و میگوید که تاج الدوله هم فریبش را خورده،چون روشن گفته که سارا گرجی بعد از سوگولی شدن سنگ تاج الدوله را به سینه میزند.برای همین تاج الدوله سارای گرجی را به عنوان سوگولی شاه قبول کرده و تنها مشکلی که دارند جیران است که خودش او را از سر راه برمی دارد.
زن به روشن میگوید :《اگه همه چیز طبق نقشه پیش بره،زندگی خودتم از تاریکی در آوردی روشن،مطابق وعده حکومت یکی از ولایات رو بهت میدم》
شاه و جیران در اردوی شاهی بر سر سفره نشسته اند. شاه میگوید که قبلا هیچ زنی بر سر آن سفره ننشسته بود.جیران میگوید که میخواهد بیرون برای سواری و شکار برود.شاه میگوید که او تیر اندازی بلد نیست. جیران میگوید که شاه قبلا گفته که سلمان بهترین سوارکارش است و از او میخواهد که با سلمان مسابقه بدهد.شاه قبول میکند.در تمام مدت سیاوش شاه را زیر نظر دارد.
مدتی بعد همه برای تماشای مسابقه بین سلمان و جیران جمع می شوند.شاه بر تخت نشسته و قلیان میکشد.جیران و سلمان بر اسب میتازند.جیران میگوید که فقط برای این میخواسته مسابقه بدهد که بپرسد چرا سیاوش جزو قراولان است و اسلحه دارد؟چون یا به خودش یا به شاه صدمه می زند.سلمان میگوید که خودش رئیس قراولان است و میداند چه کند.جیران میگوید که اگر سیاوش را نفرستد خودش همه چیز را به شاه میگوید.
از طرفی سیاوش وقتی می بیند که همه سرگرم مسابقه هستند،جایی کمین می کند و شاه را هدف میگیرد.سیاوش چند بار شلیک میکند،اما اسلحه اش کار نمی کند.جیران در مسابقه پیروز میشود و شاه به خدمه سکه میدهد.
این را هم ببینید: اشاره به نیسان آبی در قسمت ۴ چهارم سریال راز بقا: ادای دین یا متلک
سلمان پیش سیاوش می رود و میگوید که به دستور جیران آماده شود تا به ارگ و قراول خانه برگردد.
کفایت خاتون به همراه خدیجه از عمارت خارج میشود.خدیجه میگوید که فقط یک قدم مانده بود که آنها به وسیله سارا گرجی خلوت شاه را فتح کنند که جیران تجریشی کارشان را خراب کرد.کفایت خاتون خیال او را راحت میکند که حامی اش است و در اندرونی شاه آدم های زیادی دارد.
خدیجه میگوید که شاه شدن پسرش پول زیادی لازم دارد و از کفایت خاتون میپرسد که هنوز سر قولش است؟کفایت خاتون میگوید که خزانه اش در اختیار او است و به خدیجه سفارش میکند تا کسی متوجه آمدن او نشده به تاخت به قم بر گردد.
روشن در باغ یقه نقره را می گیرد و او را به پشت درختی می برد.سپس چاقو روی گلویش میگذارد و میپرسد که اربابش کیست و چرا مردی را برای تعقیبش فرستاده بود؟نقره می گوید که اشتباه کرده و دیگر تکرار نمی شود.روشن میگوید:
《تو ناکسی نقره،ولی در این جماعت بی همه چیز بی همه کس،برام قنیمته وجود یه ناکس》
ناصر الدین شاه و جیران به عمارت بر میگردند.مهد علیا در اتاق شاه منتظرش است.او بعد از مرخص کردن جیران به شاه میگوید که ناراحت است که خدیجه تجریشی،مانند خدیجه زن صیغه ای شاه قبلی بشود و برایشان درد سر درست کند.شاه با شنیدن نام خدیجه و عباس میرزا عصبی می شود،اما مادرش میگوید:《خدیجه و پسرش سر فرصت
عقوبت میبینن،خیالت راهت》
در دار الخلافه قم،عباس میرزا بار عام داده و بعد از آن،خدمت مادرش میرود و از او اوضاع تهران و کاخ گلستان میپرسد.مادرش میگوید که مخفیانه تا تهران رفتن و برگشتن سخت بوده است.خدیجه برای پسرش از عشق پدرش به او میگوید و میگوید که او ثمره یک عشق بزرگ است و برای همین پدرش او را نائب السلطنه کرده بود.سپس میگوید که او حتما باید شاه شود،و اگر نه مهد علیا و ناصر داغشان را بر دلش میگذارند.خدیجه میگوید:《به عنوان مادرت از پا نمیشینم تا اون تاج رو روی سرت ببینم》
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
