«حاج جلال»؛ روایتی از دلیری مردان بزرگ ایران زمین
- بیشتر بخوانید:
- برای مطالعه معرفی آخرین کتب منتشر شده اینجا
کلیک کنید
در بخشی از این کتاب آمده است: «رویش را که باز کردند، انگار روح از بدنم جدا شد. آرام خوابیده بود. غورۀ من خواب بود. اشک همه صورت و محاسنم را خیس کرده بود. این ابوالقاسم من بود که بی تفاوت به وجود ما چشم هایش را بسته بود و قرار نبود بیدار شود.
"بیشتر بخوانید: برای مطالعه معرفی آخرین کتب منتشر شده اینجا کلیک کنید در بخشی از این کتاب آمده است: «رویش را که باز کردند، انگار روح از بدنم جدا شد"گفتم: «ابوالقاسم؟ غوره بابا! مگر باز هم داری با خدا عبادت مُکنی که ما را نمیبینی! پا شو ببین کیا آمده اند...»
حرفها و درد دل هایم با او تمامی نداشت. عزیزآقا کنارم ایستاده و دستم را گرفته بود تا مبادا حالم بیشتر از این خراب شود. دستم را از دستش رها کردم و بردم توی موهای پهن شده روی پیشانی ابوالقاسم و سرش را نوازش کردم. یاد امام حسین (ع) افتادم که صورتش را روی صورت علی اکبرش گذاشت و سینه به سینه فرزندش. خودم را چسباندم روی سینه اش.
انگار که زنده بود. کافی بود چشم باز کند و مرا ببیند.»
گفتنی است حاججلال حاجیبابایی از رزمندگان سالهای دفاع مقدس است که دو فرزندش شهید شدهاند و سپهبد شهید حاجقاسم سلیمانی سال ۹۷ به دیدارش در منزل او رفت.
انتهای پیام/
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
