قسمت صد و شصت آپارتمان بیگناهان
سریال آپارتمان بیگناهان قسمت صد و شصت 160Apartemane Bi Gonahan Serial Part ۱۶۰
آپارتمان بی گناهان
۴۳-۴
اسد موقع رساندن گلبن به خانه هیچ حرفی نمی زند و سکوت آزاردهنده ای بینشان هست. گلبن سعی می کند چیزی بگوید تا فضا را عوض کند اما اسد توجهی به حرف های او ندارد و گلبن ناگهان با جدیت می گوید: «به اون دکتری که می گفتی زنگ بزن بگو اورژانسیه! بگو تحمل این غیرقابل تحمل بودن رو نداره!» اسد می گوید: «همچین چیزی نیست گلبن!» اما گلبن اصرار می کند و اسد می پذیرد. بعد از گرفتن وقت، اسد می خواهد همراه گلبن به کلینیک برود اما گلبن می خواهد تنها این کار را کند. او با قدم های لرزان وارد کلینیک مانولیا می شود اما به محض نشستن با دیدن گرد و خاک اطرافش احساس ترس و ناامنی می کند و وقتی سرایدار آنجا برایش چای می برد عصبی می شود و زیر سینی می زند و بدون وارد شدن به اتاق قرمز و دیدن خانم دکتر پا به فرار می گذارد. اسد منتظر اوست و گلبن با شرمندگی می گوید: «نتونستم اسد.
" سریال آپارتمان بیگناهان قسمت صد و شصت 160Apartemane Bi Gonahan Serial Part ۱۶۰ آپارتمان بی گناهان۴۳-۴اسد موقع رساندن گلبن به خانه هیچ حرفی نمی زند و سکوت آزاردهنده ای بینشان هست"منو ببخش!» اسد می گوید: «همین که امروز این تصمیم رو گرفتی و تا اینجا اومدی قدم خیلی بزرگیه! بازم امتحان می کنیم. خودتو ناراحت نکن!»
در خانه وقتی صفیه از گلبن می پرسد امروز چطور گذشته و چه کارهایی کرده گلبن می گوید: «امروز خونه مون رو دیدم. خیلی کثیف بود! شاید یه روز بیای بهم بگی چی کار کنم و چی رو کجا بذارم!» صفیه می گوید: «می دونی گلبن! من نمی تونم بیام. باید خودت حلشون کنی!» هر دو خواهر از فکر این جدایی غمگینند. گلبن زیر گریه می زند و می گوید: «اونجا خونه من نیست.
خونه من اینجاست. اونجا از این خونه و از شما خیلی دوره! خیلی کثیفه همه چی. همه چی تو خونه ما سفید و تمیزه! من می خوام با قانون های تو زندگی کنم خواهر!» گلبن بعد تعریف می کند چطور به هم ریخته و اسد را شرمنده مادرش کرده و بعد حتی نتوانسته پیش دکتر برود. او با گریه سرش را روی زانوی صفیه می گذارد و صفیه نوازشش می کند.
شب خان رویا و ناپدری اش را در راهرو می بیند که با هم حرف می زنند و مرد از رویا می خواهد به خاطر مادرش به خانه برگردد و رویا با عصبانیت از او می خواهد از آنجا برود و هر وقت ناپدری اش به او نزدیک می شود رویا عصبی می شود و فریاد می زند. مرد با کلافگی می گوید: «تو مریضی.
"بعد از گرفتن وقت، اسد می خواهد همراه گلبن به کلینیک برود اما گلبن می خواهد تنها این کار را کند"باید زنجیرت کنن. حیف! خوشگلی! اندامت خوبه! همه چی داری اما مغز نداری! قحطی دختره مگه؟» شب وقتی ناپدری رویا به خانه اش می رود متوجه می شود استخر خانه پر از خون است و یادداشتی می بیند که در آن نوشته شده: «دفعه دیگه از خون تو پرش می کنم. از رویا دور بمون!»
آخر شب وقتی خان به خانه برمی گردد رویا را منتظر خودش می بیند. رویا می گوید: «می دونم برای محافظت از من این کار رو کردی. ممنونم.
اولین باره این اتفاق برام می افته!» خان می خواهد برود که رویا می گوید: «من و تو خیلی شبیه همیم. کارایی رو می کنیم که هیچ کس نمی کنه. چرا اینو نمی بینی؟» او نزدیک می شود تا خان را ببوسد که خان جلویش را می گیرد و می گوید: «بهت گفته بودم که نمی خوام!» رویا می گوید: «به خاطر جیلان؟» خان می پرسد: «تو از کجا می دونی؟» رویا می گوید: «من همه چیز رو در موردت می دونم!» خان بعد از رفتن او پیغام جیلان را می خواند. جیلان نوشته: «امروز روز آخرمه. پروازم ساعت هفته.
"منو ببخش!» اسد می گوید: «همین که امروز این تصمیم رو گرفتی و تا اینجا اومدی قدم خیلی بزرگیه! بازم امتحان می کنیم"قبل از رفتن می خوام ببینمت.» خان زیر لب می گوید: «خداحافظ!» اما دوباره به سمت در برمی گردد.
خان نیمه شب با کلید در خانه جیلان را باز می کند و وارد می شود. او گشتی در خانه می زند و نگاهی به وسایل او می اندازد با دیدن مجسمه یک دست به یاد می آورد در یک از دعواهایش با جیلان وقتی او را متهم به خیانت کرده بود جیلان آن را به سمتش پرت کرد. خان دست شکسته را با خودش به خانه می برد.
گلبن خواب می بیند در خانه اش در کنار اسد خوابیده و با لبخند چشم باز می کند اما وقتی لحاف را کنار می زند تا اسد را بیدار کند به جای او یک کیسه زباله می بیند و با ترس از خواب می پرد.
صبح گلبن وقتی می بیند صفیه در حال آماده کردن بقچه دامادی اسد است دلش می گیرد و با بغض خوابش را برای صفیه تعریف می کند و می گوید آن خانه و اتاقشان را دوست ندارد. چه اسد آنجا باشد چه نباشد! صفیه می گوید: «گلبن مگه تو نبودی که فرار کردی رفتی خونه اسد؟ چی عوض شده؟ دیگه چی می خوای؟ هرچی می خواستی شد! دیگه نمی تونی از این راه برگردی. اسد قراره شوهرت بشه!» گلبن می گوید: «من نمی خوام از شما دور بشم!» صفیه این بار عصبانی می شود و می گوید: «بسه دیگه گلبن! یه کم بزرگ شو! قراره من تا آخر عمرم مراقب تو باشم؟ چقدر می نالی! دیگه دردت چیه؟» گلبن با ناراحتی از آنجا می رود و خان به صفیه که هنوز غر می زند می گوید: «خودت می دونی چی می خواد!» صفیه می گوید: «دیگه اینو نمی تونیم ازش بخوایم! نمیشه!»
خان آن روز اسد را به آپارتمان می آورد و کلید یکی از واحدها را به او می دهد و می گوید: «هدیه عروسیتون! به خونه ت خوش اومدی!» اسد با تعجب وارد می شود و به خان می گوید: « می فهمم! می خوای از خواهرات مراقبت کنی اما یه کم زیاده روی نکردی؟ ما تصمیممون رو گرفتیم! تو خونه خودمون زندگی می کنیم!» در همین موقع صفیه و گلبن با روپوش و سطل به دست وارد می شوند و این بار گلبن به اسد خوشامد می گوید.
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
