شب کربلای ۴ بهروایت غواص لشکر ولیعصر (ع)
خبرگزاری مهر،
گروه فرهنگ و ادب _ صادق وفایی: قسمت اول گفتگو با مهدی عادلیان رزمنده و غواص گردان کربلا از لشکر ۷ ولیعصر دزفول در عملیات کربلای ۴ چندی پیش منتشر شد. جزئیات آمادهسازی و تمرینهای پیش از عملیات در قسمت اول گفتگو مطرح شدند و دومینقسمت از اینمصاحبه به شرح حضور عادلیان در شب کربلای ۴ اختصاص دارد.
قسمت اول اینگفتگو در پیوند زیر قابل دسترسی و مطالعه است؛
* «فرمانده گردان کربلا چرا در شب کربلای ۴ سر ستون قرار گرفت؟ / طرح خوبی بود ولی حیف که نشد!»
در ادامه مشروح دومین و آخرینقسمت اینگفتگو را میخوانیم؛
* خب برسیم به شب کربلای ۴. این را هم بپرسم که وقتی در اروند حرکت میکردید ظاهراً در آب موانع زیادی بوده است.
بله.
* بشکه فوگاز و سیم تله...
سیم خاردارهای حلقوی و میل گردهای دومتری خورشیدی.
* اینها وسط آب بودند؟
بله. برای این که هیچقایق یا غواصی نتواند به ساحلشان نزدیک شود. توی گِل بودند.
"خبرگزاری مهر،گروه فرهنگ و ادب _ صادق وفایی: قسمت اول گفتگو با مهدی عادلیان رزمنده و غواص گردان کربلا از لشکر ۷ ولیعصر دزفول در عملیات کربلای ۴ چندی پیش منتشر شد"میلگردهای دومتری را برش داده و به شکل ستاره به هم جوش داده بودند. کل طول خط را با این خورشیدیها پوشش میدادند.
تا به حال چنینچیزی ندیده بودم که مسجد و کلیسا دیوار به دیوار هم باشند. حاجی در مسجد سخنرانی کرد که اینماموریت چیست و چهطور است. از همانجا ما را جدا کردند و بردند یک کیلومتر و نیم بالاتر که تصفیهخانه آب آبادان بود. بعد از نماز شام را دادند و بعد بردند لب آب.
یکطناب بزرگ آوردند که از قبل آماده شده و هر یک مترش یک گره بزرگ خورده بود. به اینخاطر که جریان شدید آب که در حالت جزر به خلیج میرود، ما را از هم پراکنده نکند و همه در آب هماهنگ باشیم * یعنی از آمدن نیروی مهاجم ایرانی...
بله. خیلی وحشت داشتند. حاجی میگفت یکی از این بشکههای فوگاز منفجر شود بزرگترین تکهمان گوشمان است.
* آیا شد؟
نه. یک شب قبل عملیات بچههای تخریب و اطلاعات لشکر رفته و سیمها را قطع کرده بودند.
"این را هم بپرسم که وقتی در اروند حرکت میکردید ظاهراً در آب موانع زیادی بوده است.بله.* بشکه فوگاز و سیم تله...سیم خاردارهای حلقوی و میل گردهای دومتری خورشیدی.* اینها وسط آب بودند؟بله"منتهی بعضی کابلها هنوز قطع نشده بود که حاجی آنها را میآورد بالا و به تخریبچی میگفت. او هم با قیچی بزرگش سیمها را قطع میکرد.
* خب برسیم به شب کربلای ۴.
تقریباً ساعت ۲۰ بود که ما را از بقیه بچهها سوا کردند. عصرش هم در مسجدی در آبادان که همسایه کلیسا بود جمع شدیم. تا به حال چنینچیزی ندیده بودم که مسجد و کلیسا دیوار به دیوار هم باشند. حاجی در مسجد سخنرانی کرد که اینماموریت چیست و چهطور است.
از همانجا ما را جدا کردند و بردند یک کیلومتر و نیم بالاتر که تصفیهخانه آب آبادان بود. بعد از نماز شام را دادند و بعد بردند لب آب. یکطناب بزرگ آوردند که از قبل آماده شده و هر یک مترش یک گره بزرگ خورده بود. به اینخاطر که جریان شدید آب که در حالت جزر به خلیج میرود، ما را از هم پراکنده نکند و همه در آب هماهنگ باشیم.
از نقطه رهایی، وارد آب شدیم و جریان آب ما را جلو میبرد. وسط آب خمپاره منور، گلوله منور و همهچیز میزدند که منطقه را روشن کنند.
"کل طول خط را با این خورشیدیها پوشش میدادند.تا به حال چنینچیزی ندیده بودم که مسجد و کلیسا دیوار به دیوار هم باشند"انگار آمادگی داشتند.
* سرتان زیر آب بود با اشنوگل تنفس میکردید یا بالا بودید؟
نه. سرم بالا بود. وقتی وسط آب رسیدیم دیدم مثل ۱۲۰ گوی روشن روی آب هستیم. چون فقط قسمتی کوچک از صورت معلوم بود. کلاه غواصی مشکلیرنگ است و سرمان را پوشانده بود.
فقط بخشی از صورتها معلوم بود.
* اسلحه هم حمایل کرده بودید؟
همه سلاحها را داخل کیسههای وکیوم گذاشته بودند که آب نخورند.
* پس گریسمالی نکرده بودید!
نه.
* جالب است. چون یگانهای دیگر اسلحههای انفرادی خود را گریس مالی کرده بودند!
نه. در لشکر ولی عصر کیسههایی درست کردند که سلاحمان را داخل آن گذاشتیم. بند هم داشت که حمایل کرده بودیم. وقتی به آنطرف رسیدیم حاجی گفت سلاحها را دربیاورید.
"از همانجا ما را جدا کردند و بردند یک کیلومتر و نیم بالاتر که تصفیهخانه آب آبادان بود"همه هم مسلح و فقط روی ضامن؛ که صدای گلنگدن عراقیها را آگاه نکند.
توپ و خمپاره منور بود که میآمد و ۵ دقیقه آسمان را روشن میکرد و دوباره شلیک میشدند. ولی در یکمقطع دیدیم هواپیماهای عراقی آمدند و منور ریختند. اینمنورها را چون از ارتفاع بالاتر میریزند، ۱۵ تا ۲۰ دقیقه منطقه را کاملاً روشن نگه میدارد.
* زدن منورها قبل از درگیری لشکر ۳۳ المهدی است؟
هنوز هیچیگانی درگیر نشده بود. در آب و ابتدای کار بودیم که منور میزدند. معلوم بود آگاهی دارند ما داریم میرویم.
وقتی هواپیماها آمدند و منور ریختند، تا آخر کار که ما به ساحل باتلاقی عراق رسیدیم فضا روشن بود.
وقتی رسیدیم علی بهزادی مجروح شد. یعنی وقتی رسیدیم به لب ساحل باتلاقی عراق.
* چهطور مجروح شد؟ تیر خورد یا ترکش؟
ترکش خمپاره بود. تمام سینهاش را هم پر از نارنجک تخممرغی کرده بود. خیلی اذیت میشد. به همیندلیل بند را پاره کردیم که سینهاش سبک باشد.
"به اینخاطر که جریان شدید آب که در حالت جزر به خلیج میرود، ما را از هم پراکنده نکند و همه در آب هماهنگ باشیم * یعنی از آمدن نیروی مهاجم ایرانی...بله"حاج اسماعیل گفت «بیایید برویم. ولش کنید!» و رفت جلوی جلوی ستون. بچههای اطلاعات از قبل یکراه بین موانع خورشیدی باز کرده بودند.
سعید جهانی را دیدم. مسئول بچههای اطلاعات که آمده بود. گفت عادلیان چه شده؟ گفتم «والا تیر خوردهام.
این بیسیمی است که باید بچهها را با آن مطلع کنیم.» او هم اصلاً در قید و بند رمز و فشار دادن شاسی نماند و در بیسیم گفت «بچهها بیایید جلو سفره آماده است!» این را که گفت صدای الله اکبر بقیه بچهها بلند شد. فهمیدم هفت هشت متر با عراقیها فاصله داریم. چون علفزار بود تا پیش از آن نمیدیدیم کجا هستند رسیدیم به جایی که سه راهی بود. نمیدانستیم کجا برویم. نیروی اطلاعاتی گفت اینطرف! ولی حاج اسماعیل گفت نه اینطرف! افتاد جلو و ما هم افتادیم دنبالش.
* جر و بحثی پیش نیامد؟
نه اصلاً! میدانستند قبلاً فرمانده تیپ بوده است.
"حاجی میگفت یکی از این بشکههای فوگاز منفجر شود بزرگترین تکهمان گوشمان است.* آیا شد؟نه"همه ما پشت سرش حرکت کردیم. در علف چولانها قائم بودیم و چهاردست و پا میرفتیم جلو. ناگهان شعله شلیک اسلحه دیدیم که فهمیدیم انگار خیلی نزدیک دشمن هستیم. صدای سگها هم میآمد. در همین حین یک تیر به پای چپ من خورد و افتادم.
بیسیم آندو گروهان دیگر هم دست من بود. قرارمان این بود اصلاً مکالمه نداشته باشیم. بلکه سه بار شاسی را فشار بدهیم که بفهمند باید بیایند.
* یعنی علامتی که آبی خاکیها بیایند جلو.
بله. همانجا دوباره آتش اسلحه را دیدیم. رگبار را به ما بست که دو تیر دیگر به پای راستم خورد.
"منتهی بعضی کابلها هنوز قطع نشده بود که حاجی آنها را میآورد بالا و به تخریبچی میگفت"افتادم و فشار میآوردم بروم توی گِل که تیر نخورم.
* تیر تراش میزدند؟
بله. بعد سعید جهانی را دیدم. مسئول بچههای اطلاعات که آمده بود. گفت عادلیان چه شده؟ گفتم «والا تیر خوردهام. این بیسیمی است که باید بچهها را با آن مطلع کنیم.» او هم اصلاً در قید و بند رمز و فشار دادن شاسی نماند و در بیسیم گفت «بچهها بیایید جلو سفره آماده است!» این را که گفت صدای الله اکبر بقیه بچهها بلند شد.
فهمیدم هفت هشت متر با عراقیها فاصله داریم. چون علفزار بود تا پیش از آن نمیدیدیم کجا هستند.
به اینترتیب همه یورش بردند جلو.
* وقتی تیر خوردید شهید فرجوانی فهمید؟ آمد بالای سرتان؟
نه. او قبل از من تیر خورده بود.
* شما تیر خوردنش را دیدید؟
فقط جنازه را دیدم که بهحالت سجده افتاده بود.
* و ظاهراً تیر توی صورتش خورده بود.
۳ تا توی صورتش خورده بود.
* این تیر کلاش بود یا دوشکا؟ چه بود؟
همان تیربار که آتش شلیکش را دیدم. از آنجا فهمیدم چهقدر نزدیک عراقیها هستیم. فکر میکردم هنوز زمان داریم که برسیم.
"او هم با قیچی بزرگش سیمها را قطع میکرد.* خب برسیم به شب کربلای ۴.تقریباً ساعت ۲۰ بود که ما را از بقیه بچهها سوا کردند"اما فهمیدم سرباز عراقی است که دارد شلیک میکند.
* صورت شهید فرجوانی متلاشی شد؟ یا قابل تشخیص بود؟
نه. قابل تشخیص بود.
* پس فهمیدید اوست.
مشخص هم بود. یک دستش هم که در عملیات بدر قطع شده بود مشخص بود.
* این قطعبودن دست برایش مشکلی نداشت؟
نه.
* در گرفتن آنحلقه طناب و همراهی با غواصها مشکل نداشت؟
نه. در غواصی اصل کار را پا انجام میدهد.
* خب با آنوضع اگر بخواهد غواصی کند تعادل ندارد.
نه با همان یک دست تعادل داشت. لباسهایش را هم که میشست من میدیدم.
میگفتم حاجی بده من بشورم ولی نمیگذاشت. میگفت میخواهم خودم بشورم. یا مثلاً جورابش را روی ساعد دست میانداخت و با همان مچ قطع، آن را میشست.
* پس فرجوانی جلوی شما شهید شد و بعد شما تیر خوردید و افتادید.
اول اطلاعات لشکر شهید شد، بعد تخریب، بعد حاج اسماعیل. من چهارمین نفر بودم که سه تیر توی پایم خورد. بعد سهیل ملکزاده و محمد بهزادی برادر علی بهزادی افتادند.
هفت هشت نفرمان افتادیم روی زمین.
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
