قسمت سی و یک سه سکه - اوچ کروش
سریال سه سکه - اوچ کروش قسمت سی و یک ۳۱۳ Gheroon - ۳ Sekkeh Serial Part ۳۱
اوچ کروش
کاناپه ۱۴
کورکماز کارتال و اوکتای را در مکانی زندانی کرده و از اوکتای می خواهد که با نواختن ساز جان پسرش را نجات دهد. اوکتای سعی می کند با یک دست سازش را به صدا دربیاورد اما موفق نمی شود.
از طرفی افه که متوجه اسیر شدن اوکتای شده با چتین تماس می گیرد و به کمک او مکان کورکماز را خیلی زود پیدا می کند. جلوی مکان کورکماز پر از افراد مسلح است و افه برای نجات دادن اوکتای و کارتال قصد دارد به تنهایی به آن افراد حمله کند اما چتین با اشاره ی انگشتانش به افراد پشتیبان مسلحش دستور می دهد که افراد کورکماز را بکشند. افراد او با سلاح های دروبین دار از فاصله ی زیاد افراد کورکماز را می کشند و راه را برای افه باز می کنند.
" سریال سه سکه - اوچ کروش قسمت سی و یک ۳۱۳ Gheroon - ۳ Sekkeh Serial Part ۳۱ اوچ کروشکاناپه ۱۴کورکماز کارتال و اوکتای را در مکانی زندانی کرده و از اوکتای می خواهد که با نواختن ساز جان پسرش را نجات دهد"افه وارد ساختمان می شود و افراد چتین هم پشت سرش حرکت می کنند. درست لحظه ای که کورکماز به اوکتای شلیک می کند و کارتال پدرش را در آغوش می گیرد، افه و افراد چتین از راه می رسند و به طرف کورکماز و افرادش تیراندازی می کنند. کورکماز به ناچار فرار می کند و به افرادش دستور می دهد که اگر پدر کارتال زنده ماند او را در بیمارستان به قتل برسانند.
به پیشنهاد چتین، اوکتای را به خانه ای که بیمارستان خصوصی دارد و متعلق به خود چتین است می برند. بهترین دکترها و پرستارها اوکتای را به اتاق عمل می برند.
نجات ماجرای درگیری کارتال و کورکماز و تیرخوردن اوکتای را برای آزاده تعریف می کند.
آزاده با لبخندی پیروزمندانه می گوید:« درست همونطور که فکر می کردم. کارتال داداش کورکمازو کشت، کورکماز بابای کارتال رو کشت. از فردا هم درگیری این دوتا شروع می شه و حتی اگه کورکماز کوتاه بیاد کارتال بخاطر گرفتن انتقام باباش کوتاه نمی یاد. اینجوری اونا به جون هم می افتن و واسه من دست و پا گیر نمی شن.»
افه که تمام مدت به ماجرای هالیت فکر می کند و در خیالش مرگ او را با تیرخوردن اوکتای مقایسه می کند احساساتی می شود و برای کمک به کارتال تمام اعضای خانواده ی او را به بیمارستان خصوصی صدا می زند. همه ی خانواده حتی کنیایی و روشن و شسو به آنجا می آیند.
"از طرفی افه که متوجه اسیر شدن اوکتای شده با چتین تماس می گیرد و به کمک او مکان کورکماز را خیلی زود پیدا می کند"لیلا کارتال را در آغوش می گرد و نریمان او را آرام می کند. وقتی که همه ی آنها در نشیمن ان خانه دور هم جمع شده اند شاهین به کارتال می گوید که بلایی که سر پدرشان آمده تقصیر اوست چون بلافاصله بعد از جور شدن پول باز کردن مکانها اوکتای تیر خورده است. کارتال سکوت می کند. شاهین رو به بقیه می گوید:« شما هم می دونید همش تقصیر اینه وگرنه یه پیرمردو چرا بخوان بزنن؟ ولی هیچی نمی گین.» نریمان و لیلا از کارتال دفاع می کنند و دعوا بالا می گیرد و در همین گیرو دار دکتر به آنها خبر می دهد که اوکتای به هوش آمده است.
کورکماز وارد خانه ی خودش می شود و از دیدن بایبارس در انجا جا می خورد و مودبانه جلوی او می ایستد. بایبارس که از اتفاقات باخبر شده به کورکماز می گوید:« تعریف کن چی شده.
من فکر می کردم بخوای برادر کارتالو بگیری، چرا رفتی سراغ باباش؟» کورکماز می گوید که با ارزشترین کس کارتال پدرش است و او می خواسته با این کار عدالت را برقرار کند. او برای اینکه به بایبارس بگوید اوکتای چقدر برای کارتال مهم است ماجرای شبی که نسرین کشته شد و اوکتای برای نجات دادن کارتال تیر خورد و دستش را از دست داد را تعریف می کند. بایبارس با شنیدن این ماجرا به یاد روزی که نسرین را در بار به قتل رسانده بود می افتد و کم کم همه چیز را با جرییات به یاد می آورد اما خونسردی اش را حفظ می کند و به کورکماز می گوید:« گفته بودم با کارتال همکاری کنید چون بچه ی زرنگ و نترسیه اما حالا نظرمو عوض کردم. اگه از حدش گذشت کاری که باید رو بکن.»
اعضای خانواده ی کارتال دور تخت اوکتای جمع می شوند. اوکتای از دیدن دوباره ی آنها خوشحال است و با همه کمی شوخی می کند و آنها را می خنداند.
"افراد او با سلاح های دروبین دار از فاصله ی زیاد افراد کورکماز را می کشند و راه را برای افه باز می کنند"وقتی که اوکتای در اتاق با کارتال تنها می شود از او می خواهد که بیشتر از این با کورکماز درگیر نشود و دنبال انتقام نباشد اما کارتال می گوید که هرطور شده باید انتقام بگیرد.
افه با مدیر ملاقات می کند و از او می خواهد که به بهانه ای کورکماز را دستگیر کند تا او و کارتال نتوانند با هم بجنگند. مدیر از خواسته ی او عصبانی می شود و یادآوری می کند که افه یک پلیس مخفی است و حق ندارد خودش را زیادی قاطی ماجرای کارتال بکند و بخاطر او نگران شود.
بایبارس پیگیر ماجرای کارتال می شود و از یکی از افرادش می خواهد که درمورد کارتال و خانواده اش و ارتباطش با افه تحقیق کند.
کارتال همان روز به محل کار آزاده می رود و به او می گوید:« جای کورکمازو بهم بگو.» آزاده خودش را کنجکاو و از همه جا بی خبر نشان می دهد اما کارتال می گوید:« تو بهم گفتی کورکمازو از سر راهت بردارم، منم دارم همین کارو می کنم پس آدرسو بهم بده.» آزاده می گوید:« کورکماز امشب یه قرار ملاقات داره.»
افه وقتی می فهمد که کارتال دنبال کورکماز است با چتین تماس می گیرد و از او می خواهد که جای کورکماز را برایش پیدا کند. چتین هم بلافاصله به او اطلاعات می دهد و کمی بعد افه در نزدیکی ساختمان محل قرار کورکماز کارتال را پیدا می کند. افه سعی می کند کارتال را از گرفتن انتقام و درگیری زیاد منصرف کند اما کارتال گوش نمی دهد.
کمی بعد هردوی آنها در پارکینگ آن ساختمان مشغول انتخاب سلاح مناسب برای نابود کردن کورکماز هستند. کارتال چکش را پیشنهاد می دهد. آنها ماسک مخصوص روی صورتشان می کشند و به محض ورود کورکماز و افرادش به پارکینگ گازهای سمی را در هوا پخش می کنند. همه ی افراد کورکماز بی حال می شوند و نمی توانند چیزی ببینند افه و کارتال هم از فرصت استفاده می کنند و به جان آنها می افتند. کارتال کورکماز را در گوشه ای گیر می یاورد و چند ضربه ی محکم با چکش به او می زند اما در همین موقع تیم پشتیبان کورکماز از راه می رسند و او را سوار ماشین می کنند و با خود می برند.
"درست لحظه ای که کورکماز به اوکتای شلیک می کند و کارتال پدرش را در آغوش می گیرد، افه و افراد چتین از راه می رسند و به طرف کورکماز و افرادش تیراندازی می کنند"کارتال از اینکه نتوانسته کورکماز را بکشد ناراخت می شود.
بایبارس وقتی می فهمد که خانواده ی اوکتای برای ملاقات او در بیمارستان هستند و فقط هم محله ای ها در خانه حضور دارند، از فرصت استفاده می کند و به بهانه ی داشتن آشنایی قدیمی با خانواده وارد خانه ی آنها می شود. او به اتاق ها سر می زند و وقتی اتاق نریمان را پیدا می کند عکس او را از کیف پولش خارج می کند و آن را زیر بالش نریمان می گذارد و از خانه خارج می شود.
بهار که می داند کارتال باز هم از آزاده کمک خواسته برای دور کردن آنها از هم به محل کار آزاده می رود و به او می گوید:« چی از کارتال می خوای؟ چرا سعی داری بهش کار بدی؟» آزاده می گوید:« من نرفتم سراغ کارتال اون اومد سراغ من وقتی که جنازه ی بابات رو توی مکان من ول کرد.» بهار که از این موضوع بی خبر بود جا می خورد. آزاده برای اینکه او را بیشتر عصبانی کند می گوید:« اون رستوران ساحلی که از مادرت واست مونده بود هم همراه بقیه ی اموالت به اسم من شده.» بهار با حرص آنجا را ترک می کند.
کارتال و خانواده اش به خانه برمی گردند و مردم محله که از برگشتن اوکتای خوشحالند برای او جشن می گیرند و رقص وپایکوبی می کنند. اوکتای که قبلا حوصله ی این چیزها را نداشت اینبار خوشحال می شود. در این بین کارتال متوجه می شود که بهار وسایلش را جمع کرده تا او را ترک کند.
او از دست بهار ناراحت می شود و می گوید:« داریم مگه همچین ازدواجی؟ هرچی می شه وسایلت رو جمع می کنی که بری.» بهار با بغض می گوید:« تو واقعا جنازه ی بابامو بردی توی مکان آزاده ول کردی؟» کارتال سکوت می کند و بهار که جوابش را گرفته ساک به دست وارد حیاط می شود. کارتال از او می خواهد که بماند تا صحبت کنند اما بهار می گوید:« من گفته بودم کنار کسی که بخواد به یه نزیح دیگه تبدیل بشه نمی مونم. تو با اون حرکتت خواستی به آزاده بگی که آماده ای جای نزیح رو بگیری و چون دامادشم هستی حقت هم هست که جاشو بگیری اما من اجازه نمی دم.»
ماموران مدیر افه را دستگیر می کنند و او را به زندان مخفی می برند. مدیر وارد زندان می شود و سر افه داد می زند و فیلم حمله به کورکماز را نشان می دهد و می گوید:« این شخصی که کنار کارتال داره می جنگه خیلی آشناست، اون تو نیستی؟! مگه من بهت نگفته بودم حق نداری مسئله رو شخصی کنی؟ من ازت نخواسته بودم پلیس مخفی بشی ولی حالا که این کارو خودت شروع کردی باید تا تهش بری. این کارای تو منو هم می سوزونه و اگه من بسوزم تورو هم با خودم پایین می کشم.
"از فردا هم درگیری این دوتا شروع می شه و حتی اگه کورکماز کوتاه بیاد کارتال بخاطر گرفتن انتقام باباش کوتاه نمی یاد"باید انتخاب کنی، یا مسیر خودت یا مسیر کارتال. از این به بعد حق نداری حرف منو زیر پا بذاری وگرنه جات زندانه»
دستیار بایبارس در پارک برای او خبرهایی درمورد کارتال و افه و ارتباطشان با قاتل زنجیره ای می آورد. او توضیح می دهد که در واقع قاتل پسر نسرین بوده و همکاری کارتال و افه از پیدا کردن او آغاز شده است. بایبارس این بار دستور می دهد که فرهان را برایش پیدا کنند. وقتی که او می فهمد فرهان در بیمارستان روانی زندانی است به افرادش دستور می دهد که شب او را برایش بیاورند.
کارتال باز هم می خواهد جای کورکماز را پیدا کند اما اینبار چتین به او کمک نمی کند و کارتال تصمیم می گیرد سراغ فرهان برود.
او پنهانی وارد اتاق فرهان می شود و فرهان ذوق می کند و خیال می کند که کارتال آمده تا او را نجات بدهد اما کارتال ماجرای تیرخوردن اوکتای و درگیر شدن با کورکماز را تعریف می کند. فرهان با کنار هم گذاشتن تکه های ماجرا می گوید:« کی به کورکماز گفته نقطه ضعف تو اون شبه؟» در ادامه با عصباینت فریاد می زند:« نکشتیش نه؟ نکشتیش؟ عزت رو نکشتی و اونم همه چیو واسه رییساش تعریف کرد.» کارتال می گوید که دلش برای پسر عزت سوخته و فرهان بیشتر عصبانی می شود. او می گوید:« من جای کورکمازو نمی دونم اما می دونم عزت کجاست. به شرطی جاشو بهت می گم که منو از اینجا بیرون ببری.»
بهار شیک و مرتب به دفتر کار عدنان می رود و با خوشرویی و جدیت به او می گوید:« متوجه شدم همراه اموال پدرم رستورانی که از مادرم برام مونده بود هم وقف شده. حدس می زنم بتونیم این سوتفاهم رو قبل از اینکه پای دادگاه و شکایت وسط بیاد حل کنیم.» عدنان که از تهدید او مضطرب شده قبول می کند که پیگیر این مسئله بشود.
"وقتی که همه ی آنها در نشیمن ان خانه دور هم جمع شده اند شاهین به کارتال می گوید که بلایی که سر پدرشان آمده تقصیر اوست چون بلافاصله بعد از جور شدن پول باز کردن مکانها اوکتای تیر خورده است"بهار می گوید:« عالیه پس من منتظر خبرتون هستم. یه عالمه آدم توی لیستم هستن که باید بهشون یادآوری کنم من کیم.»
لیلا که می خواهد حقیقت را درمورد گذشته ی نریمان بداند او را به اتاقش دعوت می کند و برای او مشروب می ریزد و از او می خواهد درددلش را بگوید. نریمان عکس جوانی اش را نشان می دهد و می گوید:« داداشم اون وقتا توی بار ساز می زد. منم کم کم علاقه مند شدم و واسه آواز خوندن به بارها می رفتم. برای اینکه داداشم نفهمه با اسم بیریجیک خودمو معروف کردم اما یه روز داداشم فهمید و عصبانی شد و باهام دعوا کرد، ولی دید که خیلی لجبازم و بهم اجازه داد کنار خودش کار کنم.
یه شب یکی از این آدمای کله خراب که عاشق بیریجیک شده بود اومده بود بار و داداشم اجازه نداد من آواز بخونم و از نسرین خواست به جای من بره رو صحنه. اون یارو هم که خیلی عصبانی شده بود حرصشو سر نسرین خالی کرد. همش تقصیر من بود...» او بغض می کند و به لیلا می گوید که همه ی ماجرا را در یک وقت مناسب تعریف خواهد کرد.
شب کارتال به کمک شسو و روشن، فرهان را قبل از افراد بایبارس از بیمارستان روانی فراری می دهد. فرهان به همراه شسو و روشن به خانه ی امنی می رود و کارتال سراغ عزت می رود. از طرفی چتین افه را پیدا می کند و جای کارتال را به او می گوید.
"من فکر می کردم بخوای برادر کارتالو بگیری، چرا رفتی سراغ باباش؟» کورکماز می گوید که با ارزشترین کس کارتال پدرش است و او می خواسته با این کار عدالت را برقرار کند"افه با عجله به راه می افتد اما در مسیر کمیسر هازال با او تماس می گیرد و خبر می دهد که قاتل فرار کرده است. افه با خودش می گوید:« کارتال تورو خدا ربطی به این ماجرا نداشته باش.»
نریمان شب موقع خواب عکس سه درچهار خودش را زیر بالشش پیدا می کند و به محض دیدن عکس با ترس و دلهره می گوید:« بایبارس.... تو اینجایی.»
بهار در یک بیمارستان خصوصی مخفی به ملاقات کورکماز می رود. به نظر می آید که کورکماز از دیدن او خوشحال است. کورکماز می گوید:« مردی که باهاش ازدواج کردی تورو فرستاده؟» بهار می گوید:« نه، خودم خواستم بیام.
باید حرف بزنیم.»
کارتال عزت را به مکانی برده و از او می پرسد که ماجرای آن شب و نقطه ضعفهایش را او برای رییسانش تعریف کرده یا نه. عزت با پایین انداختن سرش اعتراف می کند که کار او بوده است. کارتال اسلحه اش را به طرف سر او نشانه می گیرد و چند ثانیه قبل از رسیدن افه ماشه را می کشد و عزت را می کشد. افه با بهت به کارتال و جنازه ی عزت نگاه می کند. کارتال به او می گوید:« نتیجه می گیریم من اونقدرا که تو فکر می کنی آدم خوبی نیستم.
من راه تورو انتخاب نکردم.» افه با کمی تعلل سه سکه از توی جیبش خارج می کند و آنها را روی جنازه ی عزت می اندازد و کارتال را متعجب می کند.
قسمت بعدی - سریال سه سکه - اوچ کروش قسمت سی و دو ۳۲ قسمت قبلی - سریال سه سکه - اوچ کروش قسمت سی ۳۰ Next Episode - ۳ Gheroon - ۳ Sekkeh Serial Part ۳۲ Previous Episode - ۳ Gheroon - ۳ Sekkeh Serial Part ۳۰اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۶ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران
